بازگشت به صفحه اول

از خبرنامه اميرکبير

 
 

به آنان كه جنگ مي آفرينند

شهریار كریمی

از دور دودي غليظ چشم را پر مي كند، گويي قيامت فرا رسيده، همه جا به سياهي مي زند. لمحه هاي سرخ در ميان اين سياهي چشم اندازي مبهم دارد. كم كم آنچه را كه شنيدم معنا مي شود، سوت ممتد و بمب!

جرات قدم برداشتن ندارم، پروردگارا آنجا كپر بي بي حليمه بود. بي بي پيرزني بود شيرزن كه از كودكان و نوزادان روستاي ما نگاهداري مي كرد. يك كپر كوچك و در كنارش يك خانه كوچكتر كه رنگ نياز در نگاه به آن منزلگاه بيش از هر چيزي به چشم مي خورد. بي بي مثل بسياري از روستاييان منطقه از مال دنيا و از زرق و برق زندگي امروز بي بهره بود و يك عمر تنهايي اش را در كنار پسر عمويش با بچه هاي مردم پر مي كرد. سختي ايام در چين و چروك هاي پيشاني او سخت پيدا بود. از جواني اش مي گفت، از ازدواجش كه با بي ميلي و نارضايتي بايد به خانه پسر عمويش مي رفته.

از جفا كاري زمانه مي گفت كه در خاك خوزستان كه سالهاست اين مملكت مديون آن است و روي زانوهاي آن ايستاده، بايد دنبال مرتعي كوچك براي چراندن گاوميش هايش زير تيغ بي رحم آفتاب مي گشت، تا چرخ سنگين زندگي آنان اندكي بچرخد. اما كمبود زندگي بي بي  هنگامي كه بچه هاي سبزه و نمكين روستا را به آغوش مي كشيد، در پس پلكهايش نمايان بود. حالا ديگر سني از او گذشته بود و آن فرسوده شير زن با چند خرما از نخلستانهاي خدا روز را شب مي كرد و با آنچه از گاو ميش ها مي رسيد شكم بچه ها را سير.

رشته شيرين افكارم با ناله هاي آميخته به جيغ فرو ريخت. آرزو مي كردم هيچگاه به خودم نيايم، افسوس تولدم در اين دوران بي رحم را مي خوردم. آري گل هاي باغچه بي بي حليمه از  بوستاني سياه از آن خاك خشك سر بر آورده بودند، با جوانه هايي قرمز كه از خون طفلان بي گناه آبياري شده بودند. بوي باروت و خون، تنفر و استيصال، اشك و آه موج مي زد. و اينك در مقابلم بدن نيم سوخته برادرم به جاي لبخند شيرين هر روزش -  داداشي آمدي، دير كردي. بي بي خداحافظ و قهقهه كودكانه. داداشي خسته نباشي امروز كلي خوش گذشت، اينقدر با بچه ها بازي كرديم كه نگو - آري بازي مرگ، بازي خون، آتش و از امروز ما بازي سوگ مي كنيم. اي خدا هديه امروز جنگ به ما خون برادر نونهالم به جاي خنده هاي شيرين اوست. وا مصببتا! اينجا چقدر علي اصغر هست.

بهمنشير هم فرياد مي زند، آسمان هم  مي گريد و مادرم، پدرم و تك تك مردماني هم كه كودكان شيرين خويش را به آغوش كشيده اند و آنها را پاره اي از جان و نفس خود مي دانند نيز خواهند گريست.

جنگ امروز تمام شده و جز غم و اندوهي بي پايان چيزي براي خانواده ما نمانده. دنيا را با خنده شيرين برادر كوچكم عوض نمي كنم چه برسد به … و هيچ چيز جاي آن نگاه معصوم را در دل ما نمي گيرد.

اين خاطرات زماني از ذهنم عبور كرد كه عكس كودكي معصوم اما آلوده به دست سياست مداران را ديدم كه تصويري از ديكتاتور ملعون عراق - صدام حسين - را در فلسطين بدست داشت و رخت عزا بر تن كرده بود. آري نمي دانم چرا، چون نمي خواهم بدانم. اما فلسطين، سودان و … در مرگ اين جرثومه فساد در سوگ بودند!

زجه هاي برادركوچكم تمام گوشم را پر مي كند. باز هم صداي آن صوت كذايي، انفجار، خون وآتش.

جنگ ديگر بس است. بگذاريد با لبخند طفلهاي معصوم امروز به ياد برادران مظلوم ديروزمان - كه صدام برايشان عيدي عروسك اما از نوع انفجاري از آسمان ريخت - خوش باشيم. با اينكه براي قاتل برادرانمان مراسم سوگواري برگزار مي كنند، اما ما ايراني هستيم. ساليان دراز به راستگويي و درستكاري در سرتاسر گيتي مشهور بوديم. با اين وجود به خون برادرانمان قسم نمي گذاريم سياست مداراني كه آبروي انسان را برده اند، جنگ را به مرزهاي هيچ كشوري ببرند، حتي آنجايي كه براي قاتل برادر من مراسم سوگواري برگزار مي كنند، آخر آنها نيز برادر كوچك دارند.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه