بازگشت به صفحه اول

 

 
 

تروريسم، طالبان و آمريکا

عيسي خان حاتمي

روز يازدهم سپتامبر سال 2001 ميلادي 19 تن از رزمندگان عضو شبکه القاعده، چهار هواپيماي خطوط داخلي آمريکا را ربودند و دو هواپيما را به سوي برج هاي دوقلوي مرکز تجارت جهاني در نيويورک و يک هواپيما به سوي ساختمان پنتاگون در واشنگتن به پرواز در آوردند. ربايندگان موفق به هدف زدن هواپيماي چهارم نشدند و هواپيما به دليل مقاومت مسافران واژگون شد. ولي سه هواپيماي ديگر به هدفهاي مورد نظر اصابت کردند.

جورج بوش رئيس جمهور آمريکا پس از اين رخداد جنگ جهاني خود را با تروريسم آغاز کرد. سامانه بين الملل پس از يازدهم سپتامبرتاکنون از نظر نقش و جايگاه بازيگران، ساختارها و هنجارها دچار دگرگونی های بنيادين شده است. گروهی اين رخداد را همانند جنگ جهاني اول، جنگ جهاني دوم، فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد سرفصل تعيين کننده اي از تاريخ نوين به حساب مي آورند. تروريسم و مبارزه با آن، به عنوان اساسي ترين عامل سامانه بين المللي تبديل شده است. آمريکا، روسيه، اروپا، چين، هند و هر کشور ديگري در جهان کوشش کرده خود را هماهنگ با مبارزه با تروريسم نشان دهد، اما اختلاف ژرفي ميان دولتها در مورد نماد های تروريسم وجود دارد. تمام بازيگران بين المللي و منطقه اي تلاش کرده اند تا تروريسم را بر اساس سود ها و مصالح امنيتي و ارزشها و آرمانهاي خود تعريف کنند اما آمريکا با توجه به قدرت نظامي و اقتصادي و سياسي خود نقش تعيين کننده را  در اين مبارزه به عهده گرفته است.

آمريکا در پي تهاجمي کردن رهبردهاي نظامي- امنيتي خود و محدود کردن حاکميت ملي ديگرکشورها به سود گسترش حاکميت ملي آمريکا و تفسيرنوينی از مردم سالاریو انطباق دادن آن با منافع ملي خود است.

با توجه به هرج و مرج موجود در مورد مصاديق تروريسم، بايد پيش از هرموضوعي تعريف دقيق از اين واژه نمود.

هيچ تعريف عام و مورد توافق بين المللي از تروريسم وجود ندارد. دولت بريتانيا بر اساس قانون مبارزه با تروريسم آنرا چنين تعريف مي کند.

تروريسم يعني انجام دادن يا تهديد به انجام اعمالي که هدف آن نفوذ بر دولت يا عموم مردم براي دست يافتن به يک آرمان سياسي، مذهبي يا ايدئولوژيکي است. اين گونه اعمال شامل خشونت جدي عليه مردم يا به خطر انداختن جان افراد به خطر افکندن  سلامت و امنيت همگان  يا خسارت جدي به دارايي هاست .

اتحاديه اروپا تروريسم را چنين تعريف می کند.

تروريسم يک حمله عمدي به وسيله يک گروه يا فرد عليه يک کشور نهادهاي آن و مردمش است که هدف آن ترساندن آنها وآسيب زدن يا نابودی ساختارهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي است. دراين تعريف خشک و اما همه جانبه در مورد عمليات تروريستي که ممکن است از دولت ها سر بزند ،خالي مي باشد و انگيزه هاي، سياسي، مذهبي يا ايدئولوژي در مورد عمل تروريستي تعريف نشده است. و اما اين جامع ترين تعريف يک نهاد فراملي است که از تروريسم شده است.

آمريکا با توجه به توان نظامي و اقتصادي خود پس از يازدهم سپتامبر، جنگ جهاني خود در مبارزه با تروريسم را آغازکرد و پس از اين تاريخ بود که آمريکا بر عليه افغانستان و عراق وارد جنگ شد.

آمريکا در هنگام جنگ افغانستان موفق شد از راه جلب همکاري ناتو و قدرتهاي بزرگ اروپاي و چشم پوشی روسيه،  همکاري هند و سکوت چين، جنگ بر عليه طالبان و القاعده را آغاز کند. اما در جنگ عراق بعلت عدم رعايت اصول مندرج در منشور سازمان ملل، با مخالفت سه قدرت بزرگ اروپايي «آلمان، فرانسه و روسيه» و سه دولت عربي «عربستان، مصرو سوريه» روبرو شد. بي اعتنا به شرايط موجود اعلام کرد حتي اگر انگليس نيز با آمريکا همسو نباشد، حمله به عراق را انجام خواهد داد. آمريکايي ها حتي تعبير در مفهوم «اجماع » جامعه جهاني را نيز تغيير دادند. اجماع در مفهوم جديد آن به معناي همسوئی همگاني  براي آغاز يک اقدام بين المللي نيست. در واقع مفهوم اجماع به يک مصلح حداقلي،  يعني عدم مخالفت برخي بازيگران و همراهي تعداد اندک ديگري از بازيگران بين المللي با آمريکا کاهش يافت و مفهوم اجماع روز به روز تنگتر و منطبق با تعريف هاي آمريکا از تروريسم و تهديدات و نگراني هاي بين المللي براي امنيت خود شد.

با سرد شدن احساسات جهاني ناشي از رخداد سپتامبر و مخالفت هاي بين الملل با تک تازي امريکايي ها بر خلاف مخالفت اوليه آمريکا با حضور ناتو در افغانستان و مخالفت با اعطاي نقش گسترده به اروپايي ها و سازمان ملل متحد در عراق، سرانجام هنگامي که با افزايش هزينه هاي دفاعي-امنيتي در افغانستان و عراق مواجه شد, مجبور به پذيرش نقش ناتو، اروپايي ها و سازمان ملل متحد در اين دو بحران شد. در عراق، آمريکايي ها مجبور شدند که قطعنامه انتقال قدرت را به تصويب سازمان ملل برسانند و از کوفي انان در خواست نمايند تا نماينده ويژه جديدي را براي عراق تعيين کند و مذاکرات مربوط به انتقال قدرت و تشکيل دولت موقت عراق را ساماندهي نمايد. از سوي ديگر آمريکا با نزديک شدن به آلمان و فرانسه و پذيرش برخي پيشنهادهاي آنها  موفق شد ناتو را مامور آموزش نيروهاي امنيتي عراق کند.

انفجارهاي بالي دراندونزي، مادريد  در اسپانيا و استانبول در ترکيه و حملات پی در پی به آمريکايي ها در عربستان و رخدادخونين در بسلان جمهوري اوسيتياي شمالي که فرمانده ستاد  مشترک روسيه پس از آن اعلان کرد مسکو آماده است عليه پايگاه هاي تروريستها در هر نقطه از جهان دست به حملات پيشگيرانه بزند.  ژنرال يوري بالدينسکي گفت در ارتباط  با حملات پيشگيرانه عليه پايگاههاي تروريستي، ما براي حذف پايگاههاي تروريستي در هر نقطه جهان آماده اقدام هستيم،  ولي اين بدين مفهوم نيست که دست به حملة هسته اي خواهيم زد. اقدام نظامي آخرين حربه در جنگ با تروريسم خواهد بود.

تمامي اينها نشان مي دهد که فرآيند مبارزه با تروريسم موفق نبوده و حتي ناامني در سرتاسر جهان افزايش هم يافته است. اين باعث مي شود تا يک تعريف جامع و مانع از تروريسم بوسيله نهادهای بين المللي انجام شود و سازمانهاي بين المللي عهده دار اين نقش بشوند و قربانيان تروريسم هم تمام مردم جهان مي باشند. در تمامي اين عمليات تروريستي، شبکه القاعده به عنوان مظنون اصلي مطرح مي باشد و اين شبکه براي اولين بار موفق شده است که در طول دويست سال حيات آمريکا، حمله اي موفق به اين کشور پي ريزي نمايد. حال ببينيم اين شبکه چگونه بوجود آمده حاميان آن چه کساني مي باشند بطور کلي کالبد شکافي اين شبکه را بصورت گذرا انجام دهيم.

شبکه القاعده چگونه بوجود آمد؟  

سده بيستم را بايد به عنوان حاکميت ايدوئولوژيها دانست. عدالت اجتماعي که يکي از خصلتهاي نيکوي  بشري است، وقتيکه به زياده روی کشيده شود، به  بلشويسم تبديل و به قتل عام انسانها مي انجامد. ميهن دوستي تبديل به فاشيسم  و نازيسم مي گردد که دوجنگ جهاني را به بشريت تحميل نمود. يکي ديگر از نهادهاي اجتماعي و پسنديده مذهب است که وقتي به افراط کشيده شود به صهيونيسم والقاعده تبديل مي شود. در دوران جنگ سرد که تمامي نظام بين المللي در چارچوب آن تعريف مي شد، آمريکايي ها براي کنترل کمونيسم در مرزهاي خاورميانه مبادرت به تقويت اسلام افراطي نمود. حمله شوروي به افغانستان باعث شد که آمريکا از اين افراط گرايي مذهبي بر عليه شوروي نهايت استفاده را بنمايد. اين حمايت با کمک هاي مالي عربستان و ديگر شيخ هاي خليج فارس و دادن پايگاههاي آموزشي در پاکستان بوسيله آمريکا بوجود آمد. واژگونی شوروي و عقب نشيني نيروهاي روسي از افغانستان باعث شد که اين رزمندگان که عموماً از کشورهاي سني مذهب و عرب بودند به کشورهاي خود مراجعت نمايند.

جنگ داخلي افغانستان و سياست پاکستان براي  اعمال نفوذ در جهت يک حکومت وابسته ،باعث شد که اين پيکار جويان دوباره بعنوان يک ابزار سياسي پاکستان ، عربستان و امارات متحده وارد عمل شوند.  حمايت اين کشورها از اين پيکارجويان باعث روي کار آمدن طالبان در افغانستان شد.

روحيه افراط گرايي و ضد توسعه در آنها باعث شد  که دشمني آنان کليه مظاهر تمدن غرب  را شامل شود.

پنج تن از رهبرانى که القاعده را بنيانگذاري کردند از مليتهاي مختلف بودند «ايمن الظواهري» پزشکى از مصر، «عبدالسلام محمد امير جهاد» از بنگلادش، سعيد الرحمن خليل از پاکستان، شيخ مير حمزه  معاون جمعيت علماي اسلامي پاکستان و «ايقاتي الظاهر» رهبر جامعه اسلامي مصر، و اينان بودند که در ولايت «خوست» افغانستان در روز 23 فوريه 1998 بيانيه مشهور جهاد را امضا کردند . اسامه بن لادن بر پايه  همين بيانيه جهادي فتواي مشهور خود را صادر کرد. در فتواي بن لادن به روشنی آمده است که کشتن آمريکايي ها و متحدانشان چه نظامي و چه غير نظامي وظيفه اي اسلامي و شرعي است. هدف بن لادن و القاعده کشاندن جنگ به متن جهان اسلام بود که با حمله آمريکا به افغانستان و عراق به خواسته خود رسيدند.

پايگاه اجتماعي القاعده

القاعده پيچيده ترين سازمان چريکي است که تاکنون به وجود آمده است. توجيه ايدئولوژيکي دارد و تحصيکرده ترين افراد را به گونه اي تربيت مي كند که مي توانند حادثه 11 سپتامبر را بوجود بياورند.وفرا مليتي است واز هسته هاي کوچک و مستقل خوشه اي ايجاد شده و هر يک از هسته هاي سلولي مي توانند بدون ارتباط با هم در هدفي واحد آنگونه که خود مي خواهند به زندگي ادامه دهند. القاعده از همه مليت ها و از همه مذاهب اسلامي به جز شيعيان و از همه قوميت ها اعضايي دارد.  از آنجا که استراتژي نظامي القاعده ناشي از قدرت نامتوازن است، شناسايي هسته هاي آن و از بين بردن آنها مشکل مي باشد.

القاعده نماد تروريسم بين المللي است براي آنان روسها، عرب ها، اروپايي ها، هنديها و ترکها هيچ فرقي ندارند و خواهان نابودي همگي آنان مي باشد. اين مبارزه بين تمدن و واپس گرايي است. در اين جنگ ميان تمدن و توحش ابزارها يکسان نيستند و توازن قدرت وجود ندارد. تمدن، تکنولوژي و  انحصار دانش و اطلاعات را در اختيار خود دارد و القاعده به ناچار و از روي استيصال خشونت را چاشني عمليات خود مي نمايد.

65 درصد از تروريستهاي القاعده داراي تحصيلات عاليه هستند. آنها افرادي اند که از طبقه نخبگان جامعه خود محسوب مي شوند و عموماً براي تحصيل در دوران جواني به يکي از کشورهاي اروپاي غربيي يا امريکا آمده اندو90 درصد آنها تحصيلات دينی نديده اند ولي آنان از اجتماعي که  به آن آمده اند نفرت دارند و اين نفرت از جامعه غربي بزرگترين عامل همبستگي آنان است.

موسسه بين المللي مطالعات استراتژيک لندن مي گويد که از بيست هزار نفر آموزش جنگي ديده در افغانستان در دوران حضور شوروي و جنگ مجاهدين دو هزار نفر کشته شده يا دستگير شده اند. بقيه آنان يعني از هجده هزار نفر، مشخص شده است که 15 تا 20 درصد از آموزش ديده ها به القاعده پيوسته اند. بنابراين افراد آموزش ديده القاعده  دو الي سه هزار نفري  مي باشد.

مبناي عقيدتي القاعده

اعضاي القاعده با اينکه به ظاهر مسلمان مي باشند، ولي  هيچ وابستگي به دين اسلام ندارند و هيچ يک از مذاهب اسلامي از آن حمايت نمي کند و مسلمانان مانند مسيحيان و يهوديان و ديگران هدف محسوب مي شوند. اکثر اعضاي القاعده نه تنها آموزش ديني نديده اند،  بلکه اطلاعات ديني هم ندارند.اسلام مي تواند با دين مسيحي، بودايي، يهودي و زرتشتي يا هر دين ديگري به گفتگو بپردازد و در اين زمينه پشت بند نيرومندي دارد و نيازي به خشونت ندارد.

مبناي جامعه شناختي القاعده

اعضاي القاعده عموماً از کشورهايي هستند که به دليل درآمدهاي نفتي به توسعه ظاهري رسيده اند. در جامعه آنان وسايل مدرن وجود دارد،  ولي مردم جامعه به دليل حاکميت يک خاندان، هيچ نقشي در حاکميت ندارند، آموزش مدرن ديده اند ولي در صحنه اجتماع آن را بکار نبرده اند. تغييرات ظاهري پايه هاي سنتي را در هم ريخته ولي نخبگان سياسي اجازه رشد نيافته اند، بنابراين در اين جوامع مردم و حکومت نمي تواند به درک متقابل برسنديزيرا سوار بر دستگاهي هستند که به منطق آنان حرکت نمي کند. پس ناگزيرچون مکانيسم ماشين سياست، اقتصاد، دانش و فرهنگ و انقلاب هاي پياپي علمي- تکنولوژيک با انديشه آنان ناسازگار است ونمی توانندباذهنيت خود آنرا توجيه نمايندبنا براين تعادل خود را از دست مي دهند و به پرخاش روي مي آورند.

متاسفانه، اين جريان تا زماني که با استقرار نظامهاي آزاد، تعارض آن ذهنيت و اين واقعيت از بين نرود ،ادامه خواهد يافت. در اين رويارويي، تنها توسعه و آينده ملتها نيست که آسيب مي بيند، بلکه دين نيز به شدت در نزد مردم اعتبار خود را از دست می دهد.

امروزه انديشه وراني که مي کوشند دين را از حوزه هاي حکومت و اقتصاد بيرون کشيده و در فضاهاي هدايتي به پرواز درآورند، در واقع به نجات دين مي انديشند و ديگراني که به هر انگيزه يا توهمي  دين را در حوزه هاي تمدن مدرن درگير مي کنند،  دانسته يا ندانسته آن را در جهت شکست مي رانند.

يازدهم سپتامبر، انفجار نااميدي، ترس و نفرت است، بياني است از ارزشهايي که دورانشان به پايان رسيده است. بيان جهل است به سازگار تاريخ و کوشش جانسوز نسلهاي آدمي براي ساختن همين مدنيت موجود و نمايش انزجار است نسبت به آينده.

اين افراطيون چرا نا اميدند، چون زبان مدنيت مدرن را نمي دانند، منطق حرکت آن را نمي فهمند، ولي خود را در چنبره آن مي يابند و ناگزير مي شوند خود را نسبت به آن تعريف کنند، سوار خودرو مي شوند،  از تلفن همراه استفاده مي کنند، با سيستم ماهواره اي و پست الکترونيک با ديگران ارتباط برقرار ميكنند، با جت پرواز مي نمايند، با راديو و تلويزيون و اينترنت پيام مبادله مي کنند، واکسينه مي شوند، فرزندان خود را در زايشگاههاي مدرن بدنيا مي آورند، گزارشهاي تسخير ماه و برنامه تسخير مريخ را مي خوانند ولي در ذهن خود با مقولات سنتي و واپسگرا  دست به گريبانند. اينها مي انديشند و مي کوشند دنياي شگفت را توجيه کنند و نمي توانند در برابرآن از ارزشهاي خود دفاع کنند، و مي خواهند به پشت گرمي اين انديشه ها  ليبرال – دموکراسي غرب را به چالش بطلبند و نمي توانند.

از اين رو دچار خشم شده و علوم جديد را «سنگ بناي آخور» مي نامند و دانشگاه را زير ضربات مهلک خود مي گيرند، ولي از سلطه واقعيت رهايي ندارند، چون حاکم برآن نيستند لاجرم محکوم آنند. ولي امروز با چشماني حيرت زده شاهد آنند که حتي عليرغم پولهاي نفتي و تصرف قدرت دولتي، آنچه که آنان مي دانند به خرافه بدل شده است.آنگاه برخي به پرخاش بر مي خيزند و با اين روحيه که «اگر واقعيت با ذهن من نسازد واي بحال واقعيت»، در انديشه هاي سنگ شده خود خورد مي شوند و همه غيرخودي ها را تکفير مي کنند وبه خشونت عريان رو می آورند.

اين وضعيت به خود داریاز فکر کردن منجر مي شود و نه بنيانگذاري انديشه و در اين شرايط، علم انديشي در عرصه اجتماعي محال مي شود. ولي تاسف بار اينجاست که اينان اين انديشة واپس گرای خود را نه تنها در عرصه دانشهاي  اجتماعي بلکه در زمينه کليه دانشها گسترش مي دهند. زيرا دانش نوين با آزادي مطلق انديشه ملازمه دارد وآنان چون بزرگترين دشمنان آزاذی انديشه هستندبا اين پيش زمينه به دشمنی با دانش وتمدن زايده از آن می پردازند. اگر لاوازيه در فرض قديم بودن ماه احساس آزادي نمي کرد اصل بقاي ماده و انرژي کشف نمي شد.دانش به عنوان زبان دنياي نوين، برمبناي ترديد، پژوهش و آزمون استقرار مي يابد و بسيارشکاک و فروتن است، و همين راز صلابت و سرزندگي و چالاکي اوست.

ايمان واعتقاد به حوزه اي غير از شناخت واقعيت تعلق دارد، پس چشم پوشيدن بر واقعيت ميوه اي جز شکست و پشيمانی ندارد،  همانگونه که تلفيق علم و اعتقاد بن بست است.و اما اين نا اميدي، تنها به پايه هاي معرفتي استوار نيست و ابعاد عملي نيز دارد. طي دوران پس از جنگ جهاني دوم اکثر حرکتهاي توسعه جويانه  ملتهاي عقب افتاده در دنياي جنگ سرد با ناکامي روبرو شد. مصدق با کودتاي انگليسي -آمريکايي واژگون شد، ناصر در مصر و جهان عرب با شکست نظامي در هم کوفته شد و سوکارنو در اندونزي ناکام ماند. اينان حرکتهاي  ملي گرايانه و توده اي بودند ولي حرکتهاي توسعه گرا نيز چندان قرين توفيق نبوده اند. انور سادات و جانشين او حسني مبارک در مصر و محمد رضا شاه در ايران را نمونه بگيريد. پس وسوسه آزمون «راه سوم» با دستمايه «آنچه خود داشت» بي آنکه آن را بشناسد و شرايط جهان نوين را در يابند، راه به بي راهه شکست و بن بست مي گشايد، و نفرت، پيامد طبيعي اين در نيافتن و تحقير شدن است. متاسفانه راه توسعه، راه از پيش تعريف شده و همواري نيست و براي گذار از گردونه هاي پر سنگ اندازش به توشه کلاني از دانش و تجربه و ابتکار نيازمنديم.

مبارزه آمريکا با تروريسم القاعده

حمله به افغانستان طالبان و از بين بردن پايگاههاي آموزشي و عملياتي گروه القاعده يک موفقيت بزرگ در مبارزه با تروريسم به شمار مي آيد. واژگونی طالبان، القاعده را از بزرگترين پشتيبان تسليحاتي، آموزشي، لجسيتکي و سياسي خود محروم ساخت.

القاعده افغانستان را به عنوان يک «پايگاه بزرگ» و دولت طالبان را به عنوان يک ستاد پشتيباني به شمار مي آورد. پس از واژگوني طالبان، سران القاعده ناچار به ترک پايگاههاي خود و زندگي مخفيانه در کوههاي مرزي بين افغانستان و پاکستان شدند.

حمله به عراق، با اين که صدام حسين و ارتش او را نابود ساخت، ولي فرصتي به القاعده داد که به تجديد سازماندهي تشکيلات خود اقدام کند. پيوستگي جغرافيايي و مذهبي و قومي عراق با مخزن نيروي القاعده يعني جهان عرب و شبه جزيره عربستان علت اساسي اين امر بود. در عراق نيروهاي القاعده و بقاياي رژيم بعث علي رغم اختلافات عقيدتي خود در ضديت با آمريکا به وحدت رسيدند.

با وجود فشارهاي سنگين اوليه و حمله آمريکا به افغانستان و عراق شبکه اصلي تروريستي القاعده نه تنها نابود نشد،  بلکه با تطبيق دادن خود با شرايط جديد، در حوزه هاي ملي و مستقل زايش هم داشته است.

حضور امريکا در منطقه خاورميانه

يکي از ويژگي هاي مهم پس از يازدهم سپتامبر، افزايش حضور نظامي امنيتي آمريکا در منطقه خاورميانه، خليج فارس، آسياي ميانه و قفقاز به بهانه مبارزه با تروريسم است.

پاکستان را بايد پدرخوانده طالبان و القاعده دانست و اين کشور مرکز نخستين حوزه هاي ديني و پايگاه نظامي و بزرگترين فراهم آورنده تسليحات نظامي و بزرگترين پشتيبان طالبان و القاعده دانست. رژيم پاکستان پيش  از يازدهم سپتامبر به دليل حمايت از طالبان زير فشار آمريکا و اروپا بود. در يک معامله بزرگ با فروش طالبان و القاعده حمايت آمريکا را به دست آورد و سطح روابط خود با آمريکا را به سطح اسمی متحد استراتژيک در مبارزه عليه  تروريسم ارتقاء داد.  وضعيت آشفته شديد پاکستان باعث شده تا براي مبارزه با تروريسم و همکاري با آمريکا سه پايگاه هوايي به آمريکا بدهد.

در افغانستان که پيش از يازدهم سپتامبر يک رژيم ضد آمريکايي و پايگاه القاعده بر سرکار بود، با مداخله نظامي آمريکا سرنگون و اکنون آمريکا دو پايگاه بزرگ نظامي دربگرام و قندهار و دهها پايگاه نظامي کوچکتر در اختيار دارد.  آمريکا مي خواهد نظام سياسي دلخواه خود را در آنجا بوجود آورد. 

پايگاه هوايي «خان آباد» در ازبکستان و مناس در قرقيزستان و پايگاه هوايي تفليس درگرجستان و انجام مانورهاي متعدد امنيتي و نظامي به بهانه مبارزه با تروريسم براي اولين بار پاي نظاميان آمريکايي را به حضور هميشگي در آسياي ميانه و قفقاز باز کرد.

در ترکيه، پايگاه هوايي اينجرليک در اختيار آمريکايي ها مي باشد. در عراق، دويست و ده هزار نفر نيروي آمريکايي مستقر مي باشند و آمريکا پايگاههاي خود را درکويت افزايش داده و ستاد و نيروى نظامي خود را در منطقه ای در دوحه قطر مستقر ساخته است.

حضور ناوگان نظامي آمريکا در خليج فارس افزايش يافته است. اين حجم حضور نظامي آمريکا در منطقه خاورميانه و بازخواني نيروهاي آمريکايي در آينده از اروپا  نشان از عزم آمريکا جهت يک توقف دراز مدت در منطقه را دارد.

پايان جنگ عليه تروريسم در مدت زمان کوتاه امري است دست نيافتني، ولي القاعده هم نمي تواند در اين مبارزه دوام بياورد. ولي جنگ بين دارا و ندار در جهاني که تکنولوژي انحصار دانش اطلاعات را در هم شکسته و زاغه نشينان را متوجه فقرشان کرده است که ديگران تحميل کرده اند و سرنوشت مختوم شان نيست و حکومتهاي فاسد شان  بدون پشتيبانی آمريکا  قادر به بقا نيستند. امروزه شبکه اطلاع رساني راديو و تلويزيون و اينترنت جهاني است و انسان سرنشين بدون چون و چرا دهکده جهاني است و نمي توان از حقوق مسلمين و مسيحيان و چيني ها سخن گفت، بلکه همه به عنوان بشر حق دارند از حقوق مندرج از اعلاميه جهاني حقوق بشر برخوردار باشند.

آمريکايي ها نيک مي دانند که در دهکده جهاني امنيت نيز جهاني شده است و از افغانستان مي شود  برج هاي دوقلو در نيويورک را هدف قرار داد. پس آمريکا زماني امنيت دارد که  افغانستان هم امنيت داشته باشد، پس ديگر نمي توان طالبان را جهت حفظ منافع خود در بخشي از جهان بر سر کار نگه داشت. اين دوران سپري شده است.

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه