|
تاملي در امروز و طرحي براي
فردا
نيلوفر بيضايي
براي اينكه به مباني مشترك نيروهاي سياسي
تحول خواه در ايران بپردازيم، بايد ابتدا تعريفي
از مشخصات اين نيروها و ميزان نفوذ آنها در سطح
جامعه ارائه دهيم .
در مقابل د و نيروي سلطنت و دستگاه روحانيت
كه از دوران صفويه به بعد كماكان گاه در كنار
يكديگر و گاه در رقابت با يكديگر مروج استبداد و
حاكميت مطلقه بوده اند ، در دوران مشروطه گروه اول
روشنفكران و نخبگان ايراني كه اكثرا از اشراف
زادگان تحصيلكرده در غرب بودند و فكر ليبرال را
نمايندگي مي كرد، تحت عنوان مشروطه خواه پا به
عرصه ي وجود نهادند.
انقلاب مشروطه را در ايران معاصر سرفصل طرح
مطالبات اجتماعي و سياسي مدرن در ايران خوانده
اند. مطالبات مشروطه يعني “دمكراسي“ ، “آزادي“ و “
جدايي دين از حكومت“ امروز و
منطبق بر شرايط امروزي بخش مدرن جامعه ي ايران
مطالباتي هستند كه دوباره به اصلي ترين خواسته هاي
اين بخش از جامعه ي ايران بدل شده
اند.
پس از شكل گيري طبقه ي متوسط در ايران در
دهه ي بيست موج ديگري براه افتاد كه در تداوم آن
بخش قابل توجهي از نيروي روشنفكري ايران بعنوان
نماينده ي فكري بخش مدرن طبقه ي متوسط ، جريان
فكري چپ را بوجود آورد. با توجه به ناكام ماندن
انقلاب مشروطه در تحقق آزادي بعنوان پيش شرط
برقراري دمكراسي در ايران، انتظار تاريخي از نيروي
چپ
كه به يك نيروي قوي اجتماعي تبديل شده بود،
اين مي بود كه حامل فكر دمكراسي خواهي و
آزاديخواهي باشد، اما اين نيرو در فكر محو نظام
سرمايه داري و
برقراري مدل حكومتي برگرفته از شوروي ، پست شمردن
دمكراسي بعنوان نماد بوژوازي و با ايدئولوژي گرايي
مطلق انديش، در همسويي نيروي اسلامگرا قرار
گرفت . اسلامگرايان كه چون چپها ( بخش مدرن)
پايگاهشان طبقه ي متوسط در ايران بود، بعنوان
نمايندگان فكري بخش خردستيز و سنتگراي اين طبقه
همراه با نيروي چپ و بعنوان دو نيروي اصلي مخالف
با ميراث سياسي تجدد در برابر
حكومت استبدادي پهلوي قرار گرفتند. نيروي ديگري كه
ميراث مشروطه را بر دوش مي كشيد و با حضور دكتر
محمد مصدق در دوران نهضت ملي شدن نفت، اعتباري
دوباره يافته بود، پس از سقوط دولت مصدق عملا
نتوانست جايگاه پيشين خود را باز يابد. بخشهايي از
اين نيرو نيز در انقلاب اسلامي در كنار نيروهاي
ديگر (اسلام گرا و چپ) و در مقابل نظام سلطنتي
قرار گرفت و با پشت كردن به دكتر بختيار در صف
مدافعين خميني قرار گرفت.
بدين ترتيب اسلام سياسي مدعي حق حاكميت در
قالب مشروعه خواهي عليرغم
شكستي
كه در انقلاب مشروطه متحمل شد، نزديك به سه دهه
است كه توانسته به
قدرت سياسي دست پيدا
كند و به حذف فيزيكي و فكري تك تك نيروهاي دگر
انديش
از جامعه ي ايران دست بزند.
از ميان شكست خوردگان انقلاب اسلامي يعني
سه طيف سياسي ( سلطنتطلبان، مليون و طيف چپ) اولي،
تجربهي حضور در قدرت سياسي داشته است و
كارنامهاي سياه در نقض حقوق بشر و حاكميت
استبدادي و نقض آزادي سياسي دارد. مليون دورهي
كوتاهي در قدرت بوده و بلحاظ تاريخي يكي از
مثبتترين و در عين حال كوتاهترين دورههاي حضور
در قدرت را پشت سر نهاده اند، اما تا به امروز
نتوانسته اند جدا از اعتبار شخصيت دكترمصدق، در
روند دمكراسيخواهي نقشي قابل مقايسه با آن دوران
ايفا كند طيف چپ كه بخش وسيعي از آن امروز يك هويت
نوين تحت عنوان جمهوريخواهي يافته و بدين ترتيب به
جمع مليون پيوستهاند، بيشتر در عرصهي مبارزه با
استبداد پهلوي برسميت شناخته ميشود تا اينكه
تصويري از توان و امكان حضور مثبت در قدرت سياسي
را به اثبات رسانده باشد.
اسلام
گرايان هنوز در
قدرتند و منافعشان با تداوم حيات حكومت ديني گره
خورده است، سياهترين كارنامه ي سياسي دوران معاصر
نيز بنام همين گروه رقم خورده است.
نقض
گستردهي حقوق بشر در همهي عرصهها آزادي فردي و
اجتماعي تا آزادي سياسي، نقض حقوق و آزادي زن،
ترويج فرهنگ خشونت، ،. رواج ناهنجاريهاي گستردهي
رواني و جنسي در اثر اعمال ممنوعيتهاي بي پايان،
ترويج فرهنگ تزوير و زور گويي، مافياي اقتصادي ،
در هم آميختن دين و حكومت و در نتيجه ي آن قانوني
كردن تبعيض ميان زن و مرد، سني و شيعه، مسلمان و
غير مسلمان،
...
انقلاب
اسلامي و برقراري حكومت ديني در ايران منشاء
گسستهاي پياپي ميان
ايرانيان شد. بخش مهمي از اپوزيسيون با خاستگاههاي
متضاد
به تبعيد رانده شده است .
تبعيد از يكسو بمعناي قطع ارتباط با پايگاه
اجتماعي اين نيروها بوده است واز سوي ديگر عامل
تقويت نوستالژي و نگريستن به نيروهاي ديگر بمثابه
عاملين اصلي بدبختي كه گريبان ما را گرفته است. در
عين حال تبعيد براي گروههاي ديگري نيز فرصتي براي
بازبيني انديشه وعمل خويش و ديگران شده است. هيچ
طيف سياسي در ايران امروز يكپارچه نيست. چالش و
گسستهاي هويتي در كليه ي طيفهاي سياسي ايران ديده
مي شود، حتي در طيفهايي كه در قدرت سياسي سهم
داشته و دارند. از يكسو نمونه ي حكومت اسلامي
بعنوان يك مدل شكست خورده در تحقق اهدافش ناخواسته
به تعميق ودرك اهميت جدايي دين از حكومت و به
سكولاريزاسيون در جامعه ي ايران ياري رسانده است.
از سوي ديگر نيروهاي اپوزيسيون دچار چند پارگي شده
اند كه من اين چند پارچگي را عليرغم لطمه اي كه در
كوتاه مدت به جنبش مخالفان مي زند، در دراز مدت
بسيار مثبت ارزيابي مي كنم. اين چند پارچگي باعث
شده تا نيروهايي از هر طيف سياسي ، به ضرورت
دمكراسي خواهي و اهميت تغييرات ساختاري در نظام
سياسي ايران بر پايه ي جدايي دين از حكومت و به
ضرورت رعايت و احترام به حقوق بشر برسند و نيروهاي
ديگري از همين طيفها همچنان در نوستالژي خود ساخته
ي دهه ها پيش بمانند و دون كيشوت وار به جنگ با
دشمنان خيالي ادامه دهند و همچنان ديگران را مقصر
و خويش را بر حق بپندارند. نيروهايي كه توانايي
بازبيني اشتباهات را يافته اند و با مسئوليت پذيري
در قبال گذشته ي خود، تعهد خود را به امروز و
آينده پذيرفته اند، مهمترين اهرم سازنده ي ايران
دمكراتيك فردا را مي سازند.
فكر
و انديشه را هر اندازه با آن مخالف باشيم و هر قدر
معتقد باشيم كه وجودش مضر است، نميتوان حذف كرد،
اما ميتوان به تعديل آن كمك كرد. ميتوان به تحول
در آن ياري رساند. ميتوان پايگاه اجتماعياش را
از استبدادزدگي و قيمپرستي دور كرد از اين طريق
كه تعهد پارهي تحول يافتهاش را به دمكراسي و
حقوق بشر، به جدايي دين از حكومت بعنوان پيششرط
گام گذاشتن ايران در مسير دمكراسي خواهان شد.
با
اينهمه در شرايط كنوني نقاط افتراق بي نهايت است و
نقاط اشتراك در مقابل آن رنگ ميبازد. بخصوص با
توجه به گفتمان سازيهاي جعلي و موازي حكومتي و در
شرايطي كه همه از دمكراسي و حقوق بشر سخن
ميگويند، تشخيص حقيقتها دشوارتر مينمايد. موانع
جدي است، شرايط بحراني و اگر نيروهاي دمكراسي خواه
گمان كنند كه تا ابد وقت دارند تا بهترين نتيجه
(از نظر خودشان) را بگيرند، ممكن است فجايعي در آن
سرزمين رخ بدهد كه آن را تا مرز نابودي سوق دهد.
در داخل كشور هم گمان نميكنم كه وضع بهتر از اين
باشد. چنين شرايطي كه نشان از فقدان خرد تفاهمي
دارد، مسلما راه را براي نيروي حكومتي با خرد
ابزارياش باز ميگذارد، خردي كه عليرغم در هم
آميختگي دين و دولت راه گشاي دينمداران حكومتگر
بوده است.
نكته
ي بسيار مهم كه در تداوم وضعيت موجود نقش اساسي
بازي مي كند، بي تفاوتي و عدم اعتماد مردم به
طيفهاي گوناگون اپوزيسيون است. هيچ آماري از اينكه
هر طيف فكري در جامعه ي ايران چه ميزان هوادار
دارد در دست نيست.
منشاء
اين بي اعتمادي هم به
انقلاب 57
و عملكرد اپوزيسيون و هم به تبليغات حكومتي
باز مي گردد. در ذهن بسياري اپوزيسيون ايران از
تشنگان قدرت كه خود در بقدرت رسيدن حكام فعلي نقش
داشتند تشكيل مي شود كه اگر بقدرت برسند ، اوضاع
باز هم بدتر خواهد شد. در اين بي اعتمادي شايد
بخشي از حقيقت نهفته باشد و همانگونه كه گفتم
دستگاههاي فرهنگي و اطلاعاتي حكومت نيز به همين بي
اعتمادي ياري مي رسانند. اما اين تنها بخشي از
حقيقت است و نه تمام آن. تحولاتي كه در درون
اپوزيسيون صورت گرفته يا دارد مي گيرد، در نتيجه ي
دوري جغرافيايي نتوانسته به محك آزمايش گذاشته شود
و بر جامعه تاثير بگذارد. در داخل نيز نيروهاي
مخالف با بي اعتنايي و عدم همراهي مردم روبرويند.
از يكسو دستگاه سركوب مانع همراهي است و از سوي
ديگر سابقه ي سياسي نيروها. آنچه از نظر دور مي
ماند اين است كه اين اپوزيسيون نيز از درون همين
مردم بر آمده و اگر ايرادي بر آن وارد است، همان
ايرادي است كه بر كل جامعه ي ايران و بر همين
مردمي كه از آنها نيرويي مقدس و بي اشتباه ساخته
شده
نيز وارد است.
انشقاق
ميان مردم و روشنفكري ايران با انقلاب آغاز شد،
چرا كه در ذهن بسياري ، روشنفكر كسي است كه پيامبر
گونه و بي اشتباه باشد. اما كمتر در نظر گرفته مي
شود كه روشنفكري بر بستر آزمونها و خطاهاست كه
ساخته مي شود، تاثير مي گذارد و تاثير مي پذيرد.
اعتماد از دست رفته ميان مردم ايران و روشنفكري در
ميدان عمل بازسازي مي شود و چنين ميداني در نتيجه
ي سلطه ي توتاليتاريسم بر ميهنمان ناممكن است.
از
سوي ديگر نيز همان تناقضات و گذشته گرايي مفرط در
بخشهايي از اپوزيسيون هر حركت جدي را عقيم مي كند
و از اپوزيسيون چهره اي ارائه مي دهد كه با امروز
نا همخوان است و به ديروز تعلق دارد.
اپوزيسيون
و يا بخشهاي تحول يافته ي آن تنها در اين صورت مي
تواند به تغيير در ايران ياري رساند
كه:
-
با
دوري گزيدن از بحثهاي كلي و مبهم در جهت گفتمان
سازي و ايجاد تصاوير عيني از مفاهيم كلي گام
بردارد. تاكيد بر جمهوري خواهي يا مشروطه خواهي
بعنوان محملهاي احتمالي دمكراسي در ايران توهم
سازي بيش نيست و به گذشته تعلق دارد. هيچيك از
اين دو نظام سياسي تامين كننده ي دمكراسي در ايران
نخواهد بود، بلكه تنها حد فاصل نيروهايي را تعيين
مي كند كه به گذشته تعلق دارند. رقابت سياسي در
درون اپوزيسيون مي تواند ميان نيروهايي صورت بگيرد
كه حامل انديشه هاي مبتني بر پذيرش دمكراسي، حقوق
بشر و
جدايي دين از حكومت باشند. شكل گيري
گرايشهاي ميانه در ميان طيفهاي فكري ، دو نيروي
تشكيل دهنده ي سوسيال دمكراسي و ليبرال دمكراسي را
به مهمترين نيروهاي تحول بسوي اين خواسته ها در جامعه
ي ايران بدل مي كند. با اينهمه بايد در نظر گرفت
كه هر گونه تغيير نام نيروها بدون اينكه تحولي
بنيادين در بنيانهاي انديشه و عمل آنها
صورت گرفته باشد، محكوم به شكست خواهد بود.
-
تفكيك
ميان حوزه ي روشنفكري و سياست ورزي و در عين
حال بهره وري و تقويت هر يك توسط ديگري به رشد هر
دو حوزه ياري مي رساند و تداخل اين حوزه ها در
يكديگر گاه مي تواند فاجعه بار باشد. روشنفكري
عرصه ي
انديشه است و تعمق در مفاهيم و ايجاد شرايط
ذهني گفتمانها. سياست حوزه ي كار جمعي است و
مديريت و ايجاد امكان تبديل ذهن به عين. تداخل اين
حوزه ها از يكديگر مي تواند از مفاهيم پيچيده كه
نيازمند درگيري فكري با اين پيچيدگيهاست و راه سهل
ندارد، مفاهيمي سطحي و پوپوليستي و در حد
موضعگيريهاي روز بسازد و در عين حال مي تواند حوزه
ي فعاليت سياسي را كه حوزه ي عمل است، عقيم كند.
در حاليكه نياز متقابل اين دو حوزه به يكديگر تنها
در صورت حفظ انفكاك آنها از يكديگر مي تواند بر
آورده شود.
-
پذيرفتن
مسئوليت خطاهاي سياسي به نسبت ميزان سهمي كه هر
گروه فكري در نابسامانيها داشته و به نسبت تاثيري
كه در ضايق شدن حقوق فردي، مدني ، سياسي و اجتماعي
ديگران بر عهده داشته است، بدون رجوع دادن مخاطب
به نقدهاي افراد و بدون بازگرداندن همان نقدها به
مخاطب، با در نظر گرفتن اين نكته كه آنها كه در
قدرت سياسي نقش و سهم داشته اند، در اين مورد بار
سنگين تري بر دوش دارند و مي بايست مسئوليت پذير
تر باشند و پذيرش نتايج آن يكي از معيارهاي مهم در
احياي اخلاق سياسي و ايجاد فضاي اعتماد ميان نيروهاي
سياسي است.
-
گسستن
از اين باور غلط و توتاليتر كه يك نيرو و طيف فكري
بتنهايي قادر است در ايران دمكراسي برقرار كند.
بدلايل تاريخي و بدليل سهم همه ي نيروها در تحولات
ايران، هيچ نيرويي بتمامي صاحب حق نيست. ميزان
تحول در نيروهاي سياسي و ميزان تعهد آنها به اصول
برخورد دمكراتيك و قائل بودن حق حيات براي هر
تفكري كه حاضر باشد
مسير اين آزمون را بدون تقلب و جو سازي بپيمايد،
نمايشگر ظرفيت هر نيرو در تحولات ايران بسوي
دمكراسي خواهد بود.
-
ترويج
و گسترش خواست آزادي و جدايي دين از حكومت بعنوان
پيش شرطهاي برقراري دمكراسي در ايران و همچنين
احترام و حفاظت از حقوق بشر بعنوان مهمترين وظايف
نيروهاي دمكراسي خواه و در ميان طيفهاي گوناگون
سياسي بعنوان الويت اول مبارزه و بعنوان پيش شرط
پيشرفت ايران.
-
روشنفكري
در ايران مي بايست حيثيت از دست رفته ي خود را
بازيابد. بدون وجود نخبگان فكري و انديشه سازان در
طيفهاي گوناگون فكري ، بدون باز انديشي مفهوم
روشنفكري در ايران و بدون پيگيري روشنفكري براي
ايفاي نقش در تحولات
ايران،
ترويج
فكر دمكراسي ناممكن است. تحقير روشنفكري و
روشنفكران ايراني بدليل خطاهاي فكري، حاصلي جز
تحقير عنصر تفكر و ميدان دادن به پوپوليسم حزب
اللهي، شاه اللهي يا تعصب از هر
جنس ديگر نيست.
-
كمك
به ايجاد فضاي سالم و برابر
براي گفتگو و رعايت قواعد شركت در گفتگو بعنوان
محملي براي طرح نظرات و نه براي مغلوب كردن و
مچاله كردن يكديگر و نه با هدف حذف
رقيب.
-
بازسازي
روحيه ي كار جمعي جدا از هژموني طلبي و تكيه بر
عنصر خرد در عمل سياسي و اجتناب از ديدن افراد
بعنوان ابزار پيشبرد اين يا آن هدف.
-
تلاش
براي متوقف ساختن چرخه ي استبداد و فكر استبداد
گرا در كليه ي طيفهاي فكري
تقابل
ما با حكومت ضد تاريخ ديني ، تقابل با قرون وسطاي
ماست و براي پيروز شدن در اين نبرد، باور به
آزادي، دمكراسي و حقو ق بشر و تلاش براي جدايي
كامل نهاد دين از نهاد حكومت تنها به بهاي غلبه ي
ما از هر طيفي كه باشيم، بر سايه روشنهاي تناقضات
تاريخي در باور و عمل ، در فكر و زندگي و بر تفكر
تام گرا و استبدادزا ست كه شانس پيروزي خواهد
داشت. تولرانس بمعناي باز بودن براي پذيرش انواع
ديگر انديشيدن، بودن و زيستن ، پذيرفتن حضور ديگري
و ديگران و قبول يكديگر در تفاوتهايمان ، در عين
حال سر سختي در خواست برقراري عدالت تنها امكان
ماست براي گذار از حكومت اسلامي به
دمكراسي
و براي كشتن آن بخش از جمهوري اسلامي كه در
درونمان ريشه دوانده است.
آوريل 2007 |