|
بخشی از قصیده
آبی، خاکستری، سیاه
....
حمید مُصدق
با من
اکنون چه نشستنها، خاموشیها
با تو
اکنون چه فراموشیهاست.
چه کسی
می خواهد
من و
تو ما نشویم
خانه
اش ویران باد!
من اگر ما نشوم
، تنهایم
تو اگر ما
نشوی،
ـ خویشتنی
از کجا
که من و
تو
شور
یکپارچگی را در شرق
باز بر
پا نکنیم
از کجا که من و
تو
مشتِ
رسوایمان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی
خیزند
من اگربنشینم
تو اگر بشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن
بستیزد
؟
چه کسی
پنجه
در پنجه هر دشمن دون
ـ آویزد
دشتها نام تو
را
می گویند .
کوهها شعر مرا
می خوانند
.
کوه باید شد و
ماند،
رود باید
شد و
رفت،
دشت باید شد و
خواند.
در من
این جلوه اندوه زچیست ؟
در تو
این قصه
پرهیز ـ که چه؟
در من این شعله
عصیان نیاز،
در تو دمسردی
پاییز ـ که چه
؟
حرف را باید زد
!
درد را باید
گفت !
سخن از مهر من
و جور تو نیست
.
سخن از
متلاشی
شدن دوستی است،
و عبث بودن
پندار سرورآور مهر
....
سینه
ام آینه ای ست،
با غباری از غم
.
تو به لبخندی
از این آینه
بزدای
غبار.
....
من چه
می گویم ، آه
...
با تو اکنون چه
فراموشیها؛
بامن
اکنون
چه نشستنها، خاموشیهاست.
تو
مپندار که خاموشی من،
هست
بُرهان فراموشی من
.
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
آذر، دی 1343
|