شريعتی: زنان گونی پوش
و علم بورژوايی، تبارشناسی انقلاب ۱۳۵۷(۲)
اکبر گنجی
شریعتی فردی دردمند و خیرخواه بود.
وجودش را درد و رنج عمیقی فرا گرفته بود به رهایی آدمیان می اندیشید.
آرمانش برابری و عدالت بود. با استعمار و استحمار و استثمار می ستیزید.
راه نجاتی در آن زمانه یوتوپیایی می جست. با کلام سحر گونه اش آتش در
جان ها می افکند و جوان ها را به سوی انقلاب می راند. اما هیچیک از این
ها برای کارا بودن درمانگری اندیشه ها یش کفایت نمی کنند. برای حل مشکل
باید متن (مجموعه آثار) را از مولف (شریعتی
بدون نقد گذشته نمی توان راه آينده
را هموار کرد. نفی و ناديده گرفتن سنت ناممکن و نامطلوب است. سنت حاصل
تجربه بلند تاريخی است. ولی فقط سنت نقد و بازخوانی و بازسازی شده به
کار امروزيان می آيد. والا سنت نقد ناشده به معنای تکرار اشتباهات
پيشينيان است. دموکراسی محصول پيش شرط های معرفتی و اجتماعی ، و
آدميانی است که شجاعانه برای آن مبارزه می کنند. شجاعت و ايثار وشهادت
، اگر همراه با بصيرت نظری نباشد ، راه به جايی نخواهدبرد
وديکتاتورهايی از دل آن سر بر خواهند کشيد ، که نه تنها جانفشانی ها را
بر باد خواهند داد،بلکه مبارزه برای آزادی و دموکراسی و حقوق بشر
بيهوده تلقی خواهد شد و انفعال و سرخوردگی فراگير خواهد شد. فرهنگ
دموکراتيک و انديشه دموکراتيک از پيش شرط های معرفتی دموکراسی است.
جنگيدن با يک نظام استبدادی ، با انديشه های غير دموکراتيک وبه قصد
برپايی ديکتاتوری پرولتاريا يا ولايت فقيه يا هر نوع نظام دينی ، راه
گشای دموکراسی و زندگی صلح آميز نخواهد بود.روشنفکران و گروه های مخالف
در دهه ی چهل و پنجاه در مسيری گام نهادند که به هيچ وجه به يک نظام
دموکراتيک منتهی نمی شد. حاصل آن همه جانفشانی و آرمان خواهی عدالت
طلبانه، ولی غير دموکراتيک، نظام سلطانی ولايت مطلقه فقيه است . نظام
سلطانی ولايت فقيه به يک بديل دموکراتيک نياز دارد ، اما متأسفانه برخی
به دنبال تکرار گذشته شکست خورده و فاجعه بارند. در چپ مارکسيستی ،
برخی دوباره بيرق لنينيسم را برافراشته اند،و در چپ مذهبی، برخی دوباره
حول انديشه های شريعتی گرد آمده ، از او اسطوره و برای خود هويت می
آفرينند.
طرح مسأ له شريعتی و لنينيسم، از زاويه ی توجه دوباره به انديشه های
غير دموکراتيک، بسيار مهم و ضروری تلقی می شود.نمی توان به بهانه سرکوب
گسترده رژيم ،گفت و گو درباره ی انديشه های اقتدارگرايانه ای که موجب
پديد آمدن شرائط فعلی شده اند را کنار نهاد يا آن را نابهنگام تلقی کرد.
رژيم ۲۸سال در حال سرکوب است و تا زمانی که بر سر کار باشد،به سرکوب
ادامه خواهد داد. اين رژيم از بحران و شرايط جنگی تغذيه می کند. از سوی
ديگر ، اگر در باره مسأله ای ،در شرايط سرکوب سازمانيافته ، نبايد سخن
ناقدانه بيان کرد، درباره همان مسأله سخنان شاعرانه و مبالغه آميزهم
نبايد ابراز کرد. چگونه است که اسطوره سازی گسترده از انديشه های غير
دموکراتيک مجاز وبه موقع است،اما نقد انديشه های اقتدارگرايانه بی موقع[۱]؟
نبايد جوانهای ايران زمين را مانند نسل دهه چهل و پنجاه، مفتون انديشه
های يوتوپيايی لنينيستی کرد. نظام های ايدئولوژيک مقبول گروه های سياسی
آن دوران،فرصت آن را يافتند تا مدينه ی فاضله های خود را محقق کنند:
شوروی لنينيستی- استالينينستی حزب توده و چريکهای فدايی خلق، چين
مائوئيستی حزب رنجبران، آلبانی انورخوجه سازمان انقلابی و توفان،
پايگاه اشرف سازمان مجاهدين خلق و رژيم سلطانی ولايت مطلقه فقيه مذهبی
ها . به جای خاموش کردن ناقدان،بايد شيفتگان را دعوت به رواداری و
پذيرش " ديگری" کرد. اين کار به مصلحت همگان است.ناقدان ،وحتی
دشمنان،در انديشه های يک متفکر اشکالاتی را تشخيص می دهند که به هيچ
وجه به چشم شيفتگان و عاشقان نمی آيد. شريعتی و سروش وبازرگان و
طالقانی ومطهری وخمينی و ... به مخالفانشان بسپاريد تا امکانات و ظرفيت
های نظام فکری آنها را به ما نشان دهند. کمترين فايده اين کار آنست که
آنها پيامد های نظری و عملی انديشه های آنان را بر شيفتگان روشن می
کنند.
آيا نقد گفتمان دهه چهل و پنجاه مهم است ؟ پاسخ اين پرسش تا حدود زيادی
به نسبت "معرفت" و "معيشت" باز می گردد.مارکس می گفت :" زندگی ، آگاهی
را می سازد، نه آگاهی زندگی را"[۲]. در ايدئولوژی آلمانی می نويسد:" در
تعارض مستقيم با فلسفه آلمان که از آسمان به زمين نزول می کند ما از
زمين به آسمان می رويم. يعنی ما از گفته ها – تصورات و مفهومهای بشر و
يا از آنچه در باره بشر گفته شده ، تصور شده، تخيل و تفکر شده آغاز نمی
کنيم تا به بشر خاکی برسيم. ما از بشر واقعی و فعال شروع می کنيم و از
روی جريان زندگی واقعی آنها، رشد و ظهور بازتاب ايدئولوژيک و طنينهای
زندگی آنان را نشان می دهيم. اشباح مغزی بشر،صورت تصعيد يافته ی ضروری
زندگی مادی اوست[...] اخلاق، مذهب، متافيزيک و ساير ايدئولوژيها و
انواع متناسب با آنها، از اين پس ديگر وجود مستقل خود را از دست خواهند
داد. نه تاريخچه دارند و نه رشد و تحول.اين انسانها هستند که با رشد
توليد مادی و روابط مادی ضمن تغيير هستی واقعی خود، تفکر خودشان و
محصولات تفکر و خودشان را هم عوض می کنند. زندگی را آگاهی تعيين نمی
کند بلکه زندگی است که آگاهی را شکل می بخشد"[۳]. ولی مارکس با فلسفه
خود جهان را تغيير داد. شريعتی هم با انديشه های خود ايران را تغيير
داد. اگر با انديشه می توان در جهان واقع تغيير ايجاد کرد و اگر يک
نظام فکری را می توان محقق کرد، در آن صورت بايد جايگاه واقعيت نامطلوب
را در ايدئولوژی پشتوانه ی انقلاب نشان داد. بسياری از متفکران مغرب
زمين ،مجمع الجزاير گولاگ را پيامد منطقی انديشه های خود مارکس تلقی می
کنند. به عنوان نمونه ميشل فوکو می گويد:" مطمئناً استالينيسم حقيقت "
بسيار" عريان گفتمان سياسی تمام عياری است که از آن مارکس و ديگر
متفکران پيش از اوست. با گولاگ آدمی نه فقط شاهد پيامدهای اشتباهای
ناگوار بلکه ناظر پيامد"حقيقی" ترين نظريه ها در نظم سياست نيز هست.
کسانی که می کوشند با قرار دادن ريش واقعی مارکس در برابر سبيل دروغين
استالين خود را نجات دهند بيهوده وقت خود را تلف می کنند"[۴] مارکس
متفکر بزرگ و عميقی بود. مارکسيسم را نمی توان و نبايد به لنينيسم
واستالينيسم فروکاست. اما به ظرفيت ها و امکانات بالقوه يک مکتب هم
بايد توجه داشت.مفهوم "ديکتاتوری پرولتاريا " امکانی است که از دل آن
استالينيسم بيرون می آيد. مارکس ديکتاتوری پرولتاريا را "کامل ترين شکل
دموکراسی" می دانست. يعنی ، اکثريت، برای اولين بار در تاريخ، طبقه ی
حاکم می شود. ديکتاتوری پرولتاريا به معنای دوره ای از حکومت متمرکز و
سرکوب گر است که طبقات قديمی ( بورژوا ها) را نابود می کند.اما مارکس
به اين نکته توجه نداشت که بدين ترتيب ، زور و اجبار نهادينه می شود.
آموزه ها بسيار مهم و سرنوشت ساز اند. هيچ کس در اين ترديد ندارد که
آموزه های شريعتی نقشی تعيين کننده در انقلاب ايران داشتند. انقلاب فقط
لحظه تاريخی سرنگونی رژيم پيشين نيست ، انقلاب بدنبال تغيير تمام
ساختارها و روابط است. "فروپاشی نظم پيشين" و "جايگزينی نظم جديد" است
که انقلاب را می سازد.فهم نظمی(نظامی) که پس از سرنگونی رژيم شاه
استقرار يافت، بدون بازگشت به گفتمان مسلط دهه چهل و پنجاه بسيار دشوار
است. تمام گروه ها ، خصوصاً گروه های چپ، بايد نقش ايدئولوژی خود را در
انقلابی که پديد آمد و نظامی که مستقر کرد نشان دهند و بگويند انتظار
داشتند که از لنينيسم و استالينيسم چه برون آيد؟ مذهبی ها هم بايد به
روايت ها و قرائت های دينی پيش از انقلاب باز گردند و به اين پرسش پاسخ
گويند که آيا از دل آن خوانش ها، نظامی غير از نظام فعلی بيرون می آمد
يا نه؟ بدينترتيب، بررسی و تحليل آرای شريعتی بسيار ضروری است. تنها
مسأله قابل مناقشه،روايتی است که از متون او ارائه می گردد، نه بی موقع
و غير ضروری خواندن بازخوانی آثارشريعتی.
هرنوع قرائتی از انديشه های يک متفکر، بايد از نظر هرمينوتيکی، روايتی
معتبر باشد. اگر متفکری درباره موضوعی سخنان پارادوکسيکالی بيان کرده
باشد، بايد کوشش نمود تا به روش های تفسيری نظر او را دريافت. به عنوان
مثال،در آثار عبدالکريم سروش، هم خدای متشخص انسانوار وجود دارد و هم
خدای غير متشخص. اگر خدا موجودی غير متشخص باشد، وحی، به معنای آنکه
متون مقدس دينی کلام خدا باشند، منتفی می شود و متن مقدس، کلام نبی (
صورت بخشی به تجربه بی صورت خود) خواهدشد. يک راه آنست که از طريق سير
تحول تاريخی آرای سروش را مورد رسيدگی قرار دهيم.شايد سروش متقد م
معتقد به خدای متشخص انسانوار بوده و سروش متأخر ، به خدای غير متشخص
معتقد شده باشد. در آثار آقای خمينی هم همين مسأله وجود دارد.آقای
خمينی درپاريس آزادی و دموکراسی وحقوق بشر را وعده می داد، اما همو در
تهران، همه آن وعده ها را ناديده گرفت و نظامی غير دموکراتيک مستقر کرد.
کدام خمينی ، خمينی حقيقی است: خمينی بی قدرت يا خمينی در قدرت؟ فقط
قدرتمندان با چنين معضلی روبرو نيستند، تحول انديشه ، امری انسانی
است.از اين منظر،حيات فکری بسياری از متفکران به دو دوره تقسيم می شود:
مارکس جوان و مارکس پير، ويتگنشتاين متقدم و متأخر،هايدگر هستی و زمان
و هايدگر مابعد آن،فوکوی ساختارگراو فوکوی پسا ساختار گرا.
اما مسأله ی شريعتی از اين طريق حل نمی شود، برای آنکه او آخر عمر
دموکراسی را نفی و روايتی مارکسيستی از اسلام عرضه می کرد[۵]. اين مدعا
متکی بر اصلی تفسيری است که مطابق آن، مومنان متون مقدس دينی را بر
اساس پيشفرض های بشری تفسير می نمايند. آنکه مارکسيسم را ايدئولوژی
برتر می يابد، تفسيری مارکسيستی از اسلام ارائه می کند. آنان که
دموکراسی را بهترين نظام سياسی تلقی می نمايند، تفسيری دموکراتيک از
اسلام عرضه می دارند. آنها که ليبراليسم را بهترين دستاورد انديشگی بشر
تلقی می کنند ، تفسيری ليبراليستی از اسلام ارائه می کنند. مسلمانهای
فمينيست، روايتی فمينيستی از اسلام عرضه می دارند. اگر روشنفکران
مسلمان آرای چارلز تيلور،السدر مک اينتاير،مايکل سندل و... را بپذيرند،
تفاسير باهمادگرايانه(communitarianism) از اسلام هم عرضه خواهد شد[۶].
شريعتی مارکسيسم – لنينيسم را مترقی ترين ايدئولوژی زمانه تلقی می کرد،
لذا تفسيری لنينيستی از اسلام عرضه کرد. در آن تفسير ،دموکراسی و حقوق
بشر و آزادی جايی ندارند. شريعتی در نوشته های پس از زندان نيز همچنان
می گفت:" سوسياليسم را بزرگترين کشف انسان جديد می شمارم"[۷]. می گفت
انسان سوسياليست ارزش ها، رنگ ها و زيبائی ها را به گونه ی خاصی می
بيند. عقل و عشقش هم سوسياليست است. عشق ورزی او با عشق ورزی بورژوا
متفاوت است:" يک سوسياليست مادی اخلاقاً يک مذهبی حقيقی است، اقتصاد را
اصل می داند، زندگی مادی و عينی اين دنيائی را ، تنها واقعيت موجود و
قابل اعتقاد و اتکاء می شمارد، اما تنها در فکر، و برای جامعه.در عمل و
در اخلاق درست در صف مقابل قرار دارد، به اقتصاد خود و زندگی مادی خود
همان نگاه را دارد که يک پارسای خداپرست"[۸].اما مطهری دشمن مارکسيسم و
سوسياليسم بود.از سال ۱۳۳۲در شرحی که براصول فلسفه و روش رئاليسم علامه
طباطبائی نوشت،به طور جدی با مارکسيسم در گير شد و تا لحظه ترور ، خطر
اصلی را از سوی مارکسيسم و انديشه های اسلامی آلوده به مارکسيسم احساس
می کرد. انديشه مطهری ليبرال نيست، اما او مکاتب رقيب مارکسيسم را می
خواند و از آنها برای نفی مارکسيسم استفاده می کرد. وقتی گمان کرد
ليبراليسم برترين برساخته بشری است، بدون کمترين ترديد اعلام کرد:"
تعليمات ليبراليستی در متن تعاليم اسلامی وجود دارد"[۹] . داستان
رويارويی مومنان با کتاب مقدس شان سرشار از اين گونه تفاسير است.
مومنان، در ابتداء با هر پديده جديدی مخالفت می ورزند. اگر آن پديده
رفته رفته جا بيفتد، دين شان را با آن سازگار می کنند. اما اگر به يک
پديده مقبول جهانی تبديل شود ، مدعی خواهند شد که آن پديده در دين آنها
از ابتدا وجود داشته است. قصه رويارويی روشنفکران مسلمان با حقوق بشر
هم يک نمونه ديگر از اين حکم کلی است[۱۰].
يک راه ديگر برای حل سخنان متناقض يک متفکر آن است که گفتمان غالب او
را دريابيم و سخنان ديگر او را فرعی و عرضی محسوب کنيم. مشکل شريعتی
آنست که گفتمان او گفتمان غير دموکراتيک است. از اينرو،بازسازی آرای وی
به شکلی دموکراتيک و معتبر، بسيار دشوار است. برخی از مدافعان شريعتی
با استناد به مقاله شريعتی زير عنوان" عرفان، برابری،آزادی"، او را
مدافع دموکراسی معرفی کرده اند. در مقاله "يوتوپيای لنينيستی شريعتی"
به آرای شريعتی در باره آزادی اشاره ای نکردم. اينک ضمن بررسی ديدگاه
های شريعتی درخصوص آزادی،زنان، نحوه ی مواجهه ی با ديگری ،دانشگاه و
علم، عيار آن مدعا را می کاويم[۱۱].
۱- شريعتی و آزادی: سه مفهوم دموکراسی ، حقوق بشر و آزادی ( آزادی از مداخله ی
ديگران، انتخاب ميان شقوق مختلف، عدم دخالت ديگران در فعاليت های انتخابی بالفعل و
بالقوه فرد) را بايد از يکديگرتفکيک کرد. هرچند که امروزه ، دموکراسی و آزادی هم از
ارکان حقوق بشرند. در مقاله " يوتوپيای لنينيستی شريعتی" ، مخالفت او را با
دموکراسی و حقوق بشر نشان دادم. برخی از ناقدان ، برای رد آن مدعا، بر اين نکته
انگشت نهاده اند که شريعتی به دنبال " عرفان، برابری،آزادی" بود. اما اين نکته به
هيچ وجه نافی آن مدعا نيست. برای اينکه می توان از موضع آزاديخواهی به مخالفت با
دموکراسی( اگر به ديکتاتوری اکثريت تقليل يابد) پرداخت[۱۲]. پس اگر شريعتی
آزاديخواه هم باشد،از آزاديخواهی او ، لزوماً نمی توان تأييد دموکراسی را استنتاج
کرد. بگذريم از آنکه اساساً شريعتی ،آزادی و حقوق بشر را، "شوخی های بزرگ " می
ناميد[۱۳]. ۱-۱-آزاديخواهی شريعتی چه معنا و مضمونی داشت. پيش از آنکه به ديدگاه
شريعتی در باره آزادی بپردازييم ، بايد نگاهی به زمينه ی تاريخیcontext))بيندازييم
که او در آن از آزادی ، مطابق تلقی خود،دفاع کرد. دو حادثه مهم قابل ذکر
است: الف- دراوائل دهه ۵۰ رهبری سازمان مجاهدين خلق به دست بهرام
آرام(۵۵-۱۳۲۳)،محمد تقی شهرام(۵۹-۱۳۲۷)و مجيد شريف واقفی(۵۴-۱۳۲۸) افتاد.شاخه زير
نظر شهرام پس از باز انديشی در باره اسلام به مارکسيسم-لنينيسم پيوست[۱۴]. پس از آن
بهرام آرام و شاخه زير نظرش هم با تغيير ايدئولوژِی به گروه شهرام پيوستند. اما
مجيد شريف واقفی و معاونش مرتضی صمديه لباف در مقابل آنها ايستادند. شريف واقفی قصد
داشت وفاداران به اسلام را سازماندهی نمايد، اما همسرش(ليلا زمردی) که مارکسيست شده
بود راز او را با شهرام درميان گذارد و آنها در ارديبهشت ۱۳۵۴شريف واقفی را به قتل
رساندند و جسدش را سوزانند و سپس آن را در بيرون شهر تهران رها کردند. لباف هم در
درگيری با آنها زخمی و سپس توسط ساواک دستگير و اعدام شد. مجاهدين مارکسيست در
شهريور ۱۳۵۴ گرويدن خود به مارکسيسم را رسماً اعلام کردند. آنها در اطلاعيه در باره
تغيير ايدئولوژی اعلام کردند:" در آغاز گمان می کرديم می توانيم مارکسيسم و اسلام
را ترکيب دهيم و فلسفه جبر تاريخ را بدون ماترياليسم و ديالکتيک بپذيريم. اينک
دريافتيم که چنين پنداری ناممکن است... ما مارکسيسم را انتخاب کرديم زيرا راه درست
و واقعی برای رها ساختن طبقه کارگر زير سلطه است"[۱۵].در همين بيانيه توضيح دادند
که تغيير مواضع از بالا به پايين بوده و افرادی که حاضر به " اصلاح" خود نشدند-
حدود ۵۰ درصد- تصفيه شدند[۱۶]. اين حادثه تلخ و باور نکردنی ،تأثير بسياری بر
گروه های مسلمان مبارز و روابط بعدی آنها با مارکسيست ها نهاد. هاشمی رفسنجانی که
تا آن زمان کمک های مالی بسياری به سازمان مجاهدين می کرد، مارکسيست شدن سازمان را
" يک خود کشی سياسی" اعلام می نمايد.رفته رفته ، نگرانی از گروه های مارکسيستی و
اسلام آلوده به مارکسيسم بالا می گيرد. هاشمی رفسنجانی ،کتاب فلسفه تاريخ حبيب الله
پيمان را نقد می کند. مطهری که بيش از همه از مارکسيسم وماترياليسم فلسفی احساس خطر
می کرد ، نقد خود را به گروه های مسلمان التقاطی گسترش داد و ماترياليسم در ايران و
تفسير ماترياليستی قرآن و ديوان حافظ را نقد و رد کرد. در اسفند ماه۱۳۵۴در زندان
اقايان منتظری، طالقانی،ربانی شيرازی، مهدوی کنی، انواری، لاهوتی و هاشمی رفسنجانی
با صدور يک بيانيه ، فرايند جداسازی را آغاز می نمايند: " باسمه تعالی، با توجه
به زيانهای ناشی از زندگی جمعی مسلمانها با مارکسيست ها و اعتبار اجتماعی که بدين
وسيله آنها بدست می آورند و با در نظر گرفتن همه جهات شرعی و سياسی با توجه به حکم
قطعی نجاست کفار، از جمله مارکسيست ها، جدايی مسلمان ها از مارکسيست ها در زندان
لازم و هر گونه مسامحه در اين امر موجب زيان های جبران ناپذيری خواهد شد".
ساواک در سال ۱۳۵۲حسينيه ارشاد را تعطيل ودر تاريخ۳/۷/۱۳۵۲شريعتی را بازداشت
کرد. او پس از ۱۸ ماه حبس، در تاريخ ۲۹/۱۲/۱۳۵۳ از زندان آزاد شد. اين زمان مصاد ف
است با تغيير ايدئولوژی سازمان وبه قتل رساندن شريف واقفی . شريعتی در اين باره می
گويد:" می دانيم که سال های ۵۴-۵۳سال های خيلی خاصی است: سال ضربه خوردن، سال خيانت
ديدن، سال بدترين جراحت ها را تحمل کردن و سال خيلی سال ها و حرف هاست"[۱۷].درجای
ديگری با تلخی تمام می نويسد:" از زمان لنين تا مائو، در اين شصت سال که از عمر اين
نهضت آزاديبخش عدالتخواهی علمی و انقلابی و غيره! می گذرد، ما شصت سال خيانت،
نامردمی و سازشکاری را تجربه کرده ايم و پاسخ هر لبخند حسن نيتی را ، تفی بر رو،
ضربه ای بر سر يا خنجری از پشت دريافت کرده ايم. ميرزاکوچک خان،دکتر مصدق، و اينک
مجاهدان! و انتقام کشی های کثيف، سبعانه، زرنگی های طرارانه و رذيلانه ترين فرصت
طلبی ها و غنيمت شماری ها در دشنام و اتهام و حمله و حتی هتک و قتل عليه اسلام ، آن
هم نه اسلام ارتجاعی، سنتی و يا بی طرف، اسلامی که به ميدان آمده سلاح برداشته و
هولناکترين لحظات تاريخی اش را در پيکار با امپرياليسم و سرمايه داری جهانی می
گذراندو جز رهايی از استعمار و جز شوراندن توده های محروم بر طبقه ی انگل استثمارگر
شعاری ندارد، آنها نه تنها از اسارت و جراحت ما سوء استفاده می کنند،بلکه، به نام
وارث مهاجران و مجاهدان نخستين اسلام معاصر، از غيبت عزيزترين شهيدان ، برای پر
کردن رندانه و غاصبانه ی خلاء وجود و حضور آنان بهره می جويند و به جای تجليل از
اسلام و از ميراث شهدای اسلام ، به تحريف و توهين و تحقير آنان و راه آنان همت می
گمارند و تمامی اتهامات دشمن را عليه آنان تثبيت می کنند"[۱۸]. ب- شريعتی پس از
آزادی از زندان به اين نتيجه رسيد که بذر پاشی اش دارد به بار می نشيند. پيروزی
نزديک است. تنها مسأله باقيمانده، تعيين مرز با " دشمن" و " رقيب" است. دشمن اصلی
امپرياليسم آمريکا، و تنها رقيب هم گروه های مارکسيست بودند.می گويد:" اسلام ، يک
هوو پيدا می کند و يک دشمن. يک رقيب پيدا می کند و يک خصم. مبارزه ی خصم با يک
حقيقت و يک قدرت ، مبارزه ی اصولی است، يعنی اختلاف و تضاد در هدفها ست، در مبانی
است، در مقاصد است. اسلام در برابر استعمار ، در برابر امپرياليسم جهانی، يک چنين
رابطه ای دارد. يعنی رويارويی دارد. اين می خواهد که آن نباشد و آن می خواهد که اين
نباشد و ريشه کن شود، زيرا که در اصول، در آرمانها و در هدفها با هم تضاد
دارند"[۱۹]. اما رقيب دارای اهداف و آرمانهای مشترک است. تفاوت فقط به "شکل دعوت" و
شيوه "طرح مسائل" باز می گردد. زمان نشان خواهد داد که کدام طرف "صداقت و لياقت"
برای رسيدن به هدف را داراست." بنابر اين اسلام ، الآن ، در دو جبهه در معرض خطر
قرار گرفته است"[۲۰]. اول: امپرياليسم آمريکا و رژيم دست نشانده شاه .دوم :
مارکسيست ها که از طريق خيانت به مسلمانها ضربه وارد آوردند[۲۱]. شريعتی در جلسه
ای در شب يازدهم محرم۱۳۹۷(۱۳۵۵) با حضور آقايان خامنه ای، مطهری ، فخرالدين حجازی و
چند تن از دانشجويان مسلمان ايرانی مقيم خارج به طرح مسأله می پردازد و از آنها "
برنامه ی عملی" درخواست می نمايد:" البته هيچوقت تقاضای خيلی ناشيانه نداريم که
مثلاً يک مرتبه جناب آقای خامنه ای ، جناب آقای مطهری يا آقای حجازی يا از رفقا
کسی، يک نسخه ای از جيبش در بياورد و بگويد بله، اين شربت را بخور بعد اين آمپول را
بزن و بعد اين قرص ها را بگير"[۲۲]پس آقايان راه حل های مورد نظرشان را مطرح می
کنند.[۲۳] آنگاه شريعتی رشته کلام را به دست می گيرد و به تفصيل در باره راه حل خود
توضيح می دهد. می گويد راه حلش را با رهبر فعلی جمهوری اسلامی مطرح کرده و او هم آن
را پسنديده است:" در خدمت آقای خامنه ای عرض می کردم و ايشان هم
پسنديدند"[۲۴]. ۲-۱- راه حل عملی شريعتی چيست؟ عرفان،برابری و آزادی. مسأله ی
شريعتی آن بود که نه تنها از رقيب عقب نيفتد، بلکه چيزی کامل تر از او بسازد تا
رقيب را جا بگذارد. از اينرو او نمی توانست از سوسياليسم مارکس بگذرد. آن را نزد
خود نگاه داشت و دو چيز ديگر بر آن افزود. پذيرش سرمايه داری را به منزله" پفيوز
پوچ پوک مبتذل کثيف " شدن تلقی می کرد. می گفت بورژوازی ارزشهای معنوی ، تعلقات
وجودی و حقيقت پرستی را نابود کرده است. مفهوم پيشرفت هم بزرگترين فريبی است که
سرمايه داری ساخته است.آزادی جوامع غربی سرمايه داری موجب نفرت عموم روشنفکران جهان
است.[۲۵] آزادی راستين فقط پس از زوال سرمايه داری و نظام طبقاتی به دست می
آيد.[۲۶] در کمونيسم هم، به شرحی که پس از اين خواهد آمد، از مارکس پيشی می
گيرد. عرفان و برابری تا حدودی روشن است . تمام مسأله بر سر آزادی است که شريعتی
از آن چه مراد می کرد؟ شريعتی برای روشن شدن منظور خود ، برای هريک از آن مفاهيم
،شخصی را در شرق و غرب معرفی می نمايد. در شرق، حلاج ومولوی نماد عرفانند، مزدک
نماد برابری است و بودا نماد آزادی است. در غرب، پاسکال نماد عرفان است، مارکس نماد
برابری است و سارتر نماد آزادی است[۲۷].پس مسأله اين است که :" چگونه می توان مارکس
را و حلاج را و سارتر را در خويش با هم آشتی داد"[۲۸]. بدينترتيب روشن می شود که
منظور شريعتی از آزادی " آزادی منفی"(انتخاب ميان شقوق مختلف يا امکانهای متفاوت ،
بدون مزاحمت ديگران) نيست، منظور او فقط اگزيستانسياليسم است. او به تفصيل در باره
اگزيستانسياليسم سارتری ، به عنوان بعد آزاديخواهانه انسان سخن می گويد و سپس آن را
اسلاميزه می کند تا نشان دهد به دنبال آزدی منفی و مثبت ، به تعبير آيزايا برلين ،
نمی باشد:" در اسلام آرمان، فلاح است. البته با همان اندازه اختلاف معنايی که بين
ليبرته و فلاح وجود دارد. ليبرته آزاد شدن از يک بند است، فقط، اما فلاح دربردارنده
ی يک آزادی تکاملی وجودی است، نه آزادشدن يک فرد از توی يک زندان. يک برداشتن مانع
نيست، بلکه يک نوع رشد است، يک شکوفائی است"[۲۹]. به نظر آيزايا برلين، بنيادی ترين
عدم آزادی را عمدتاً بايد در محدود کردن انتخاب ميان شقوق مختلف توسط ديگر عاملهای
انسانی جست. اما شريعتی، نه تنها آزادی منفی را نفی می کند ، بلکه اگزيستانسياليسم
سارتر را هم به دليل بی خدايی مورد نقد قرار می دهد . اگر خدايی نباشد که دست ما را
بگيرد، کارمان به آوارگی و پوچی و حشيش می کشد:" آزاد کردن من خدمتی به من نخواهد
بود. وقتی که در بيرون کاری برای من نيست، شايد آزادی ، تبديل به آوارگی شود، و در
آنجا ديگر معلوم نيست که آزادی خدمت به من باشد. اگر آزادی به صورتی در بيايد، که
ملاک و جهت نداشته باشد، آوارگی است، و بعد تبديل به پوچی می شود و بعد به صورت
اگزيستانسياليسم غربی در می آيد که ايده آلش در نپال و در تنگه خيبر به دنبال حشيش
گشتن است"[۳۰]. از نظر آيزيابرلين ،آزادی منفی به اين دليل اهميت دارد که شرط
خودآفرينی از طريق دست زدن به انتخاب است. در اين چاچوب بر تنوع فروناکاستنی خيرهای
نامتوافق تاکيد می شود. پلوراليسم ارزشی متکای آزادی منفی، فقط خيرها و خوبيها را
در بر نمی گيرد، بلکه بدها و بی ارزشها را هم در بر می گيرد ، برای اينکه " انتخاب"
و " خودآفرينی" مهم است. پس يک جامعه آزاد جامعه ای است که امکان هر چه بيشتری برای
تنوع صورتهای خود آفرينی از طريق دست زدن به انتخاب فراهم می آورد. قيد وبندهای
محدود کننده انتخاب ميان شرهای نامتوافق و خيرهای نامتوافق بايد از ميان برداشته
شوند ، تا آزادی منفی امکان پذير شود.آزادی از قيد و بندهای بيرونی برای شريعتی هيچ
ارزشی نداشت.او به فضيلت و آزادی وجودی می انديشيد :" هر کس که از يک "قيد" – هرچند
قيد غير انسانی و منحط- رها می گردد ، نبايد سخاوتمندانه و سهل انگارانه ، لقب بزرگ
و خدايی "آزاد" را برايش حرام کرد و با ستايش او به نام آزادی ، هم او را فريفت و
هم به آزادی خيانت کرد... آزادی يک مسأله وجودی است"[۳۱]. او آزادی منفی را به
صراحت تمام نفی می کرد، چون نه تنها امکان سوء استفاده از آزادی منفی وجود دارد ،
بلکه آزادی منفی پيامدهای نامطلوب به دنبال می آورد. می گويد:" ممکن است بپرسيد نفس
گسستن بندی که بر دست ها بسته است مگر نه خود يک فضيلت است؟ بی ترديد می گويم :
هرگز! بايد اول پرسيد : چه کسی اين بند را از دست تو باز کرد؟ و چرا؟ اگر دست های
تو را گشودند تا در توطئه ای ، به خون انسان بی گناهی فروبرند، تو ستايشگر رهائی
های خويش خواهی بود؟... [ چنانکه] زن متجدد در رهائی از اين قيدها [ی سنتی]، از
انحطاط به فساد و انحراف افتاده است و اين يک سقوط بيشتر است"[۳۲]. شايد گمان
رود که شريعتی به دنبال آزادی مثبت( خود مختاری عقلانی) است . آزادی مثبت آزادی
سروری بر خويشتن و آزادی کنترل عقلانی زندگی خويش است. خودمختاری autonomi))
،خودسروری، خودآئينی وخود فرمانروايی بسيارمهم است،اگر که ديگری نخواهد به جای من و
برای من تصميم بگيرد و مرا مطابق يک مدل عقلانی يا غير زمينی از خير ، بر خلاف
ميلم، به سويی براند. اما سخن شريعتی درباره ی "فلاح" است، نه خودمختاری و خود
آئينی. به صراحت تأکيد می کرد، فلاح يعنی:" رستگاری وجودی انسان"[۳۳]. شريعتی
مدعی می شود که اسلام هر سه بعد را در خود جمع دارد:" از يک طرف سارتر مرا به آزادی
وجودی خود می خواند ، و از طرفی ديگر، سوسياليسم مرا به مسئوليت اجتماعی ديگران می
خواند، و از طرفی عرفان وعشق، رابطه ی مرا با عالم وجود، زندگی، سرنوشت نهايی وجودی
و نوعی می خواند ... اکنون اگر من که در قرن بيستم زندگی می کنم، در اين زندگی
امروز در مکتبی هر سه را در برداشته باشم، اين مکتب رشد هماهنگ و متعادل و چند بعدی
مرا تضمين خواهد کرد... به نظر من اسلام ارزشش در اين است که روی هر سه بعد هماهنگ
با هم تکيه می کند"[۳۴]. شريعتی به آقايان خامنه ای و مطهری و حجازی می گويد ، تمام
اينها در امام علی موجود است.[۳۵] در تابستان ۱۳۵۵ برای تعدادی از مجاهدين متنی تحت
عنوان "خودسازی انقلابی" می نويسد و به آنها هم می گويد علی نماد اين ابعاد سه گانه
است:" او که حساس تر از مزدک و انقلابی تر از مارکس زندگی کرد". اما بايد نشان داد
که حضرت علی در کمونيسم از مارکس پيشی می گيرد تا رقيب حرفی برای گفتن نداشته باشد.
می گويد حضرت علی علاوه بر برابری هايی که مارکس مطرح کرد، عاليترين نوع نظام
اشتراکی (تساوی در مصرف)را مطرح نمود. اين مدعايی نيست که شريعتی آن را طی يک
سخنرانی مطرح کرده باشد،او در آن زمان حق سخنرانی نداشت. اين مدعای نامعقول را
شريعتی پس از تأمل فراوان نوشته است:" نه تنها به هر کس مطابق کارش، نه تنها تساوی
در مالکيت بر ابزار توليد، بلکه عالی ترين تصوری که از يک نظام اشتراکی داريم يعنی
تساوی در مصرف"[۳۶] . وقتی تمام مسائل به جنگ با دشمن و پيروزی بر رقيب مترقی
فروکاسته می شود، اين سخنان طرح می شود. رقيب مدعی دفاع از کارگران و ديکتاتوری
پرولتاريا است، ما برای جلو زدن از او می گوئيم ، شما خود يک عده بورژوا بيش
نيستيد، اما :" بزرگترين رهبران فکری و پيشوايان انقلابی اسلام براستی کارگر بوده
اند"[۳۷]. برای تساوی در مصرف به چگونه دولتی نياز است؟ آيا جز يک دولت
توتاليترکه آزادی شهروندان را ناديده بگيرد، امکان ديگری برای برابرکردن مصرف مردم
وجود دارد؟ شريعتی چندان عنايتی به آزادی سياسی-اجتماعی نداشت.برای پيروزی بر رقيب
مارکسيست خود، فقط به عرفان حلاج واگزيستانسياليسم سارتر نياز داشت. آزادی وجودی
سارتر را هم در نهايت به مفهوم قرآنی "فلاح" فرو می کاست. پس اينک معنای شعار
عرفان، برابری و آزادی شريعتی روشن می شود: حلاج، مارکس وسارتر، يا دقيق تر از آن:
عرفان ، تساوی در مصرف و فلاح. همه اينها را در امام علی يک جا جمع می ديد. حضرت
علی را از بستر تاريخی اش بيرون می آورد و او را به پاسکا ل و مارکس و سارتر تبديل
می کرد[۳۸]. نه تنها سوسياليسم مارکس ، که تئوری امپرياليسم لنين را هم همچنان در
ايدئولوژی خود نگاه می داشت. ۳-۱- مارکس معتقد بود که فقط در يک جامعه کمونيستی،
که طبقات و دولت ونهادهای واسط محو می شوند، آزادی وجود خواهد داشت. شريعتی در سال
۱۳۵۵همچنان اين ايده های مارکسی را پی می گيرد. می گويد دموکراسی و سرمايه داری غير
قابل جمع اند. می گفت دموکراسی ، "پوششی دروغين" برای مخفی کردن بهره کشی انسان از
انسان است و آن را " کثيف ترين فريب" تلقی می کرد.مهم نيست که آدميان در جوامع
سرمايه داری مغرب زمين احساس آزادی می کنند،آنها نمی فهمند ، اين احساس کاذب است:"
ممکن است در چنين نظامی انسانها احساس آزادی کنند اما اين يک احساس کاذب است، ممکن
است در چنين جامعه هائی همه ی افراد آزادانه رأی بدهند. اما پيش از آن سرمايه داری
است که رأی ها را در صندوق رأی های شان فرو ريخته است، زيرا پول خودآگاه و
ناخودآگاه رأی می سازد"[۳۹]. می گويد اعتقاد به وجود آزادی و دموکراسی در جوامع
سرمايه داری غربی، چيزی جز " يک ساده لوحی"نيست[۴۰] ، " آزادی راستين" تنها پس از
رهايی" از نظام سرمايه داری " و " نظام طبقاتی" به دست آمدنی است[۴۱]. می گفت
دموکراسی و ليبراليسم با سرمايه داری " نا سازگاری فطری" دارند[۴۲]. اما به اين
نکته ساده توجه نداشت که دموکراسی و ليبراليسم و سرمايه داری ، فطرت(ماهيت؟)
ندارند. جامعه شناسان و اقتصاد دانان بسياری روابط دموکراسی با سرمايه داری( يک
نظام سازماندهی اقتصادی، مبتنی بر رقابت بازار، که در آن ابزار توليد، توزيع و
مبادله تحت مالکيت خصوصی است و افراد يا شرکتها آن را مديريت می کنند) را بررسی
کرده اند. نتيجه پژوهش های جامعه شناختی نشان می دهد که تمام جوامع دموکراتيک ،
اقتصادشان اقتصاد بازار است. اقتصاد دانانی چون آمارتياسن نشان داده اند که اقتصاد
بازار شرط کافی دموکراسی نمی باشد، اما اقتصاد بازار شرط لازم دموکراسی است.
برينگتون مور در تحقيق کلاسيک اش درباره ی راههای منتی به ديکتاتوری و دموکراسی ،
به اين نتيجه ی مهم دست می يابد که :" بورژوازی نباشد، دموکراسی نيست"[۴۳]. به گفته
ی چارلز ليند بلوم :" نه تنها جامعه های دموکراتيک کثرت گرا بدون استثنأ دارای
سيستم بازار هستند بلکه به طور خاص سيستم اقتصادی خصوصی دارند"[۴۴]. به نوشته ی
رابرت دال :" دموکراسی همواره در گذشته و حال با مالکيت خصوصی ابزار توليد همبسته
بوده است ... حتی امروز تمام کشور هايی که سيستم دموکراسی کثرت گرا دارند ابزار
توليد به طور عمده در مالکيت خصوصی است.بر عکس هيچ کشوری که در آن ابزار توليد در
دست دولت يا باصطلاح در دست "اجتماع" است سيستم دموکراتيک کثرت گرا ندارد"[۴۵].
اقتصاد تمام کشورهای سوسيال دموکراسی اسکانديناوی ، اقتصاد بازار است. ۲- شريعتی
و زنان: آرمان های آزادی و برابری ، در مقام عمل ،بدون آزادی زنان و برابری حقوقی
زنان و مردان ناتمام است. فرايند آزادی خواهی و دموکراسی خواهی نمی تواند و نبايد
محدود و معطوف به مردان باشد. هر آزاديخواهی با مسأله زنان روياروی خواهد شد و در
آنجاست که عمق آزاديخواهی خود را بر ملا خواهد کرد. شريعتی در دهه پنجاه به طور جدی
با مسأله زنان مواجه شد. او سه گونه زن را از يکديگر تفکيک می کرد.الف – زن سنتی
مقدس مآب. ب – زن مدرن اروپايی مآب . ج – زن فاطمه وار. به نظر شريعتی، زن سنتی
نه امکان بقا دارد و نه بقايش فايده ای دارد. زن متجد د محصول دوران مدرن و تهاجم
غرب به جهان سوم است.او دوران مدرن را دوران عقلانيت، فرديت، من گرايی ، اصالت
رفاه، اصالت واقعيت،فايده گرايی و... می ناميد. در اين دوران روابط عاقلانه ی منطقی
و انسان خود آئين انتخاب گر ، جانشين " پيوند های مقدس روحی و ادبی و فطری و ...
مايه های مرموز الهامی و حقيقت آميز ارزشمند فوق اراده ی توصيف ناپذير ماورأ عقلی و
بيرون از تسلسل عليت منطقی علمی" شد[۴۶] علم و عقلانيت مدرن،منجر به فرسايش هاله
تقدس شد:" علم و بينش منطقی دکارتی، همه چيز و حتی مقدسات و اصول اخلاقی را که
هميشه انسان به چشم ارزشهای ماوراء عقلی و فضائل خدايی می نگريست، همچون اشياء مادی
تحليل کرد و از آن جمله، زن و عشق را که همواره در هاله ای از قداست و خيال و روح و
الهام و شعر و اسرار دست نايافتنی پنهان بود، بر روی تخته ی تشريح گذاشتند و تجزيه
و تحليلش کردند"[۴۷] .زن در دوران مدرن از طريق استقلال اقتصادی ، استقلال فردی،
استقلال اجتماعی مستقل شد، اما احساس های عميق انسانی و عواطفش را از دست داد.
سرمايه داری زن را به موجودی تک ساحتی فروکاست. زن چيزی نيست جز سکس .بورژوازی
آينده او را پوچ و بی هدف کرده است :" زن، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها
موجودی که جنسيت و سکسواليته دارد، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و
روشنفکر ، در لحظات فراغت، به انديشه های ضد طبقاتی و سرمايه داری بپردازد
...سرمايه داری ... زن را به عنوان موجودی که سکسواليته دارد- و جز اين هيچ، يعنی
موجودی يک بعدی – به کار گرفت"[۴۸]. شريعتی می گويد جامعه سنتی گذشته ، جامعه ای
معنوی – اخلاقی- مذهبی بود . زن در آن جوامع ، اسير محبوب و از نظر الهام و احساس و
خصوصيات روحی ، دارای مقامی بسيار بزرگ و متعالی بود، اما در دوران مدرن، زن به "
اسير آزاد" تبديل شد که برای " نابود کردن ارزشهای متعالی و اخلاقی" و پوچ و مصرفی
کردن جوامع از آن استفاده می شود[۴۹]. همه ی زنان قابل خريدن هستند، فقط قيمت آنها
متفاوت است:" بانوی اول آمريکا را هم می توان با مبلغی خريد، فرقش با آنها که سر
چهار راه می ايستند در نرخ او است"[۵۰]. مارکس در مانيفست کمونيست يکی از شاخص
های دوران ماقبل مدرن را هاله تقدس می دانست که بورژوازی آن را در دوران جديد نابود
ساخت. شريعتی همچنان گرفتار هاله تقدس،پيوندهای مقدس روحی ومايه های مرموز الهامی
دوران پيشامدرن است. عبور از آن جهان به جهان عقلانی- منطقی محاسبه پذير برای او
دشوار است. اين امر وقتی به صورت غير قابل قبول در می آيد که غربيان بخواهند به روش
های استعماری ، جهان اسطوره ای ما رابه جهان اسطوره زدايی و افسون زدايی شده ی
غربی،با تمام پيامدهای نامطلوبش،تبديل کنند. به گفته ی شريعتی غرب به ما حمله
کرد وهمه چيزمان را نابود ساخت. " آلودگی در مغز استخوان مردم خانه" کرده است.
غربيان:" مرزها را شکستند و برج و باروها را فرو ريختند و سنگر ها را بر روی
سنگرداران بی دفاع ... خراب کردند، و همه چيز را در هم کوفتند و همچون دسته دسته
روباه های مکار و گرگ های خونخوار و کفتار های مرده خوار و نبش قبر کن و سگ های هار
زنجير گسسته ای که از قفس گريخته باشد ... بر شهر ها و آباديها و بازارها و مسجدها
و خرمن ها و حتی خانه های ما ريختند و غارت کردند و آمدند و کشتند و سوختند و
بردند... و نرفتند"[۵۱]. غربيان زنان ما را آزاد کردند، آزاد از چادر[۵۲]. "
آزاديهای ساخت سرمايه داری غرب" فقط آزادی های جنسی است . " نظام پليد سرمايه داری
غرب" به زنان شرقی آزادی جنسی داده تا ملت های آنها را استعمار کند. زن متجدد پوچ
شرقی را مدرنيسم از حمام های زنانه در آورد و وارد نهادهای مدنی بی خاصيت کرد:"
انجمن های زنان در نام های مختلف باز شده و خانم های پوچ محترمه را از درون خانه ها
به اين حمام های سرد بی آب و بی بخار زنانه می خواند"[۵۳]. شريعتی تا آخر عمر
نگران زنان و نقش آنان بود. به گمان او ، غرب تمام استراتژی توطئه گرانه ی خود را
معطوف به زنها کرده تا اصالت و استقلال و ارزش های ما را نابود نمايد. سه ماه پيش
از مرگ ، خطاب به زنان می گفت:" دخترها، خواهرها، اينها همه توطئه ی دشمنه، اينها
همش نقشه است. می خواهند همه چيز را از شما بگيرند. می خواهند به اسم آزاد شدن شما
را لاابالی بار بياورند، به اسم امروزی شدن، شما را روسپی بار بيارن. می خواهند از
شما يک کنيزهای تازه بزک کرده بسازند، برای اينکه، جوونها را به گند بزنيد، برای
اينکه ،جنس های آنها را به فروش برسانيد، برای اينکه مردم را عوض کنيد، برای اينکه،
زندگيها را آلوده کنيد، برای اينکه خودتان را به کثافت بکشانيد، برای اينکه همه ی
ارزشها را پامال بکنيد، برای اينکه، اصالتتون، عفت تون، ايمانتون، استقلال تون،
شخصيت انسانی تون، سرمايه تون، روح تون، عشق تون، تقوا تون، نجات تون، فلاح تون،
همه دفن بشه، برای اينکه از شما ها عروس های کاغذی بسازند.شما ها می تونيد انسان
باشيد، آزاد باشيد، چقدر؟ می تونيد هم از زندان سياه رمال و دعا نويسه بياييد
بيرون، هم می تونيد زن بدکاره ی دم گاراژها نباشيد.شما، يک گوهر خدايی زن بودن
داريد، که ازش عشق، دوست داشتن، لطافت زندگی و معنی رابطه ی انسانی سرچشمه می گيره.
شما فقط اين جوريد.همه را توی اين بازار گند پليد کثيف، نريزيد!
نفروشيد"[۵۴]. به اعتقاد شريعتی جنگ تمام عياری آغاز شده بود:" اسلام با غرب و
استعمار غرب درگير است"[۵۵]. کمتر جامعه ای توانسته است در مقابل دعوت های منحرفانه
غرب به نام مدرنيسم خوب بايستد. تمام مسأله اين است : " مقابله و مقاومت در برابر
مدرنيسم خاصی که به نام آزادی زن مطرح شده " است. " در برابر هجوم مدرن مآبانه ی
آزادی زن" چگونه می توان ايستاد ؟ " بزرگترين سلاح برای مبارزه با تحميل ارزشهای
غربی ، و در برابر دعوت غرب ، داشتن چهره های بسيار ممتاز و شخصيتهای نمونه ی
متعالی زنده در تاريخ ودر مذهب اسلام است"[۵۶]. در مسأله مورد نزاع ، فقط با فاطمه
می توان در مقابل يورش فرهنگی غرب و متجددين داخلی ايستاد :" وی در همه ابعاد
گوناگون زن بودن نمونه شده است. مظهر يک دختر در برابر پدرش. مظهر يک همسر در
برابرشويش. مظهر يک مادر در برابر فرزندانش. مظهر يک زن مبارز و مسئول در برابر
زمانش و سرنوشت جامعه اش"[۵۷]. شريعتی حضرت فاطمه را به عنوان الگو در برابر زن
مدرن معرفی می کند. اما او به اين نکته بسيار مهم هيچ اشاره ای نمی کند که حضرت
فاطمه متعلق به جامعه پدر سالار و مرد سالار است. ايده ی برابری حقوقی زنان و مردان
،ايده ای متعلق به مدرنيته و حاصل مبارزات جنبش های فمينيستی است. در سخنان حضرت
فاطمه نشانی از ايده برابری حقوقی زنان و مردان وجود ندارد و نمی توانست وجود داشته
باشد، چون قرآن متنی است متعلق به جامعه پدر سالار و مردسالار. مطابق نظريه شيعی
امامت، ولايت از آن ائمه اطهار است. حضرت فاطمه برای فدک و زعامت غصب شده ی همسرش
مبارزه می کرد. زن مدرن با نظام سلطه ی مردانه که از طريق نهادهای سياسی ، اقتصادی،
فرهنگی و اجتماعی زنان را سرکوب می نمايد ، مخالف است. مردان بيش از زنان به منابع
و امتيازات ساختارهای سلطه در داخل و خارج خانه دسترسی دارند. مسأله ی زنان
مردسالاری patriarchy)) و فرودستی زنان است، نه پذيرفتن مردسالاری به اضافه ی اهدای
يک نقش انقلابی به زنان برای دفاع از نظام انقلابی برحق. به گمان فمينيست ها پيچ
تنظيم قدرت در جامعه در دست مردان است و قدرت زنان فقط در چارچوب اقتدار مردانه
وجود داشته است. لذا اين اقتدار مردسالارانه است که بايد پايان يابد.
به گمان شريعتی تنها راه مقابله با تهاجم فرهنگی غرب ، پياده کردن حقوق اسلامی
است.[۵۸] به گفته شريعتی ، حقوق اسلامی و احکام فقهی ، "قوانين منبعث از فطرت است".
اين قوانين را خالق طبيعت وضع کرده است ، لذا " کهنه شد نی نيست " . بدينترتيب
احکام فقهی ، احکام ابدی است[۵۹]. اين رأی شريعتی را با آرای روشنفکران دينی پس از
وی مقايسه کنيد که تمام احکام فقهی غير عبادی را تاريخی (نه فطری و طبيعی و آسمانی
)- موقتی(نه هميشگی و کهنه ناشدنی) می دانند. سروش و مجتهد شبستری ،شارع را پيامبر
اسلام ( نه خدا) می دانند. به نظر اينان ، تمام قرآن کلام پيامبر است ، نه
خدا[۶۰].رويکرد فقه شناسانه شريعتی با رويکرد فقه شناسانه فقهای بنيادگرا تفاوتی
ندارد. هر دو فقه را نازل شده ی از سوی "خدای متشخص انسانوار" و کهنه ناشدنی می
دانند. اما مصطفی ملکيان به طور مستدل نشان داد که خدای متشخص انسانوار غير قابل
دفاع است ، واگرخدايی وجود داشته باشد ،می توان برهان اقامه کرد که "وجود غير
متشخص"(خدای عرفا و وحدت وجوديان) است. سروش هم از خدای فراشخصی دفاع می نمايد. اگر
اين مدعا صادق باشد، نه تنها نگاه ما به فقه ، بلکه به کل دين و تجربه نبوی ،دگرگون
خواهد شد. شريعتی به بسياری از احکام فقهی مربوط به زنان اشاره و از آنها دفاع
می نمايد. حجاب شرعی را به چادر فرو نمی کاهد ، اما معتقد است هر انسان آگاه و
روشنی ، حجاب شرعی را منطقی و قابل پذيرش می داند. پس آگاهی و روشنی مساوی با پذيرش
منطقی حجاب شرعی است و عدم پذيرش حجاب، به معنای عدم آگاهی و ناروشنی است:" اتفاقاً
يکی از چيز هايی که آقای مطهری مطرح کرده اند _ و چه خوب – مسئله ی چادر به عنوان
يک شکل و مسئله حجاب به عنوان يک اصل اسلامی است... اما اصل حجاب اسلامی به عنوان
يک قانون فقهی اصلی است که هر انسان آگاه و روشنی برايش منطقی و قابل پذيرش
است"[۶۱]. حجاب برای شريعتی نوعی سلاح برای مقابله و مبارزه ی با غرب است . در
زمستان سال ۱۳۵۵، يعنی چند ماه پيش از وفاتش، می گويد " دختر چينی بت زيبای
رنگينی[است] که تمام زنان عالم در برابرش تسليم بودند، برای اينکه در... نقاشی و
درست کردن خود مهارت داشت ... زيبائی های زن چينی و آرايش چينی در تمام دنيا خودش
را تحميل کرده" است. دختر زيبای چينی می داند چگونه " ناز و عشوه و قر غمزه بکند".
اما زنان چينی در دوران مائو " لباس گونی" به تن کردند و بدين ترتيب " دختر اروپائی
را تحقير " کردند. اين پوشش ايدئولوژِيک بهتر از لباس های بورژوازی غرب است. با
لباس گونی می توان در برابر غرب ايستاد،اما پوشيدن لباس های غربی به منزله ی پذيرش
فرهنگ منحط غرب است. دختر چينی با لباس گونی " خود را يک انقلابی ايدئولوژيک می
داند" و دختران غربی را " عروسک کوکی " دست ساز بورژوازی. حجاب زنان مسلمان هم سلاح
پيکار است:" يک حجاب مال نسل آگاهی است که به پوشش اسلامی بر می گردد. اين نسلی است
که با اين پوشش اسلامی می خواهد به استعمار غربی و به فرهنگ اروپائی بگويد ۵۰ سال
کلک زدی ، کار کردی، نقشه کشيدی که مرا فرنگی مآب کنی، من با اين لباسم به تو می
گويم "نه" و به تمام ۵۰ سال کارت فاتحه می خوانم. مرا نمی توانی عوض کنی... اين کسی
که آگاهانه پوشش را انتخاب می کند مظهر چيست؟ مظهر يک فرهنگ خاص، يک مکتب خاص، يک
حزب فکری خاص، يک جناح خاص و يک جبهه ی خاص است"[۶۲]. درست مثل جبهه ی جنگ که در دو
سوی آن دو ارتش با دو فورم لباس متفاوت در برابر يکديگر ايستاده اند. زنان با حجاب
اسلامی جبهه ی خاص ضد غرب را می سازند و فاتحه ی فرهنگ مدرنيته را می خوانند. به
فرض آنکه رويکرد شريعتی درست باشد، در آن صورت جای اين پرسش باقی است که چرا مردان
برای مقابله ی با فرهنگ منحط غرب ، لباس های غربی را نبايد کنار بگذارند و به لباس
های رايج در شبهه جزيره ی عربستان زمان ظهور اسلام باز گردنند؟ مگر غرب فقط از طريق
پوشش و آرايش زنانه فرهنگ اسلامی را نابود می کند؟ اگر همه ی مردان ايرانی کت و
شلوار و کراوات را کنار بگذارند و بجای آن لباس روحانيت بر تن کنند ، اين شايد
بزرگترين "نه" به غرب و مدرنيته باشد. شريعتی تعدد زوجات يا چند همسری را "
ضرورت اجتماعی" می شمارد و می گويد قرآن به دليل " سرنوشت يتيم ها مسأله تعدد زوجات
را مطرح " کرده است. دليل ديگر اين ضرورت اجتماعی، جنگ های بی شمار ، کشته شدن
مردها و افزايش تعداد زنان نسبت به مردان است[۶۳]. استدلال شريعتی با استدلال مطهری
، طباطبايی و آقای خمينی تفاوتی ندارد. وقتی اوريانا فالاچی از آقای خمينی پرسيد
چرا قوانين شما به مرد ها اجازه می دهد چهار همسر اختيار کنند؟ وی پاسخ داد:" قانون
اينکه يک مرد بتواند با چهار زن ازدواج کند قانونی است بسيار مترقی و برای خوبی
زنها نوشته شده است . به خاطر اينکه تعداد زنها از مردان خيلی بيشتر است . مونث
بيشتر از مذکر متولد می شود. در جنگ ها ، مردان بيشتر از زنان کشته می دهند. يک زن
احتياج به يک مرد دارد. پس بايد چکار کرد؟ آيا شما ترجيح می دهيد که زنان اضافی
بروند و فاحشه بشوند؟ و يا اينکه با يک مرد که چند زن دارد ازدواج کنند؟ به نظر من
صحيح نيست که زن ها ی تنها فاحشه شوند به خاطر اينکه مرد کم است ". شريعتی
ازدواج موقت يا صيغه رابزرگترين و تنها راه حل مسائل جنسی جهان معاصر می داند. می
گويد از نظر جامعه شناسی و بخصوص روانشناسی:" نه تنها بزرگترين، بلکه تنها وتنها
راه حل مسأله ی بحران جنسی نسل جوان در جهان امروز است ، و مترقی ترين سنتی است که
وضع شده"است[۶۴]. دفاع از صيغه در چارچوب يک جامعه اسلامی شيعی برای گشودن روابط
دختران و پسران يک بحث قابل مناقشه است،اما شريعتی آن را بزرگترين و بلکه تنها راه
حل بحران جنسی جهان مدرن تلقی می کند. بدينترتيب ايده ی صيغه را می توان به عنوان
بزرگترين دستاورد به جهان غرب صادر کرد. آقای خمينی تا آنجا پيش می رود که صيغه
کردن فاحشه را هم مجاز می شمارد:" يجوز التمتع بالزانيه علی کراهيه خصوصاً لو کانت
من العواهر و المشهورات بالزنا، و ان فعل فليمنعها من الفجور: متعه نمودن با زن
زانيه ، خصوصاً اگر از زنهايی باشد که در زنا شهرت دارد ، با کراهت جايز است ، و
اگر متعه نمود او را از فجور باز دارد"[۶۵]. شريعتی حقوق اسلامی را حلال مشکلات
زنان می دانست. اين حقوق ، آن چنانکه فقها بازگو کرده اند، پيامدهای باورنکردنی و
ناپذيرفتنی بسيار دارد.به عنوان مثال ، آقای خمينی ، استفاده شهوانی از شيرخوارگان
را هم مجاز می داند:" همبستری با زن قبل از اينکه ۹ سالش تمام شود چه ازدواج دائم
باشد و چه متعه جايز نيست. و اما ساير کامجويی ها ، مانند لمس شهوت آميز او و در
آغوش فشردنش و ران به ران او ماليدن ، اشکالی ندارد. و اين قبيل کارها با دختر شير
خواره هم می توان کرد . اگر مردی قبل از اينکه همسرش ۹ ساله شود با او همبستر شود
به طوری که منجر به افضاء او نشود بنابر قول اقوی ،غير از گناه چيزی بر اين کار
مترتب نمی شود، اما اگر او را افضاء کرد ، يعنی مجرای بول و خون حيض يا مجرای خون
حيض و مدفوع او را يکی کرد همبستری با همسرش برای هميشه حرام می شود ، اما بنابر
قول احتياط آميزتر حرمت دائم همبستری اختصاص به مورد دوم ، يعنی وقتی که مجرای خون
حيض و مدفوع يکی شود دارد ، و به هر حال بنابر قول اقوی زن از همسری شوهر خارج نمی
شود و احکام همسری بر آن زن جاری است ، يعنی از هم ارث می برند و ازدواج با زن پنجم
برای شوهرش جرام است و ازدواج با خواهر آن زن نيز بر بر مرد حرام است و همچنين است
ساير احکام"[۶۶] . در غربی که از نظر فقهای ما و شريعتی مرکز فساد و فحشا است ،
مطلقا چنين احکامی وجود ندارد و سوء استفاده جنسی از کودکان مجازات های سنگين
دارد[۶۷]. نگرش شريعتی به زنان به آزادی و برابری زنان راه نمی گشايد. در برخی
مواضع شريعتی سخنانی بيان کرده که مطلقا مطلوب فمينيست های امروزين نيست . در
دعاهايش از خدا درخواست می کند به زنان ما شعور عطا کن.در وصيت نامه اش خطاب به
جوانها می نويسد:" شرافت مرد همچون بکارت يک زن است. اگر يک بار لکه دار شد ديگر
هيچ چيز جبرانش را نمی تواند"[۶۸]. اين گونه سخنان نشان می دهد که شريعتی همچنان در
چارچوب نظام مردسالارانه سخن می گويد. برابری حقوقی زنان و مردان مسأله ی او نيست،
مسأله ی او، ايستادن در برابرغرب و "نه" گفتن به اوست. اگر با پوشاندن گونی بر تن
زنان می توان به غرب "نه" گفت،پس بايد بر تن تمام زنان گونی کرد. ادعای من اين نيست
که شريعتی می خواست تمام زنان را گونی پوش کند، ادعای من آنست که اگر مدعيات شريعتی
را تا نهايت منطقی اش دنبال کنيم،به همين جا می رسيم. قصد و نيت مولف مهم نيست،
مقتضيات درون متنی مهم است[۶۹].
۳- شريعتی و ديگری: دموکراسی مستلزم تحمل وجود "ديگری" ، رعايت حقوق او و احترام
نهادن به انتخاب ها و "سبک زندگی " اوست. به رسميت شناختن "تفاوت" زيربنای زندگی
مسالمت آميز است. شريعتی در مواجهه با " ديگری"از زبانی استفاده می کرد که اخلاقاً
غير قابل دفاع است. او ديگری را تحقير و او را خوار و بی مقدار می شمرد. به ديگری
اهانت می کرد و به او اتهام وارد می آورد. در سال ۱۳۵۵ درباره آمريکا می نويسد:"
آمريکا !آمريکا! اين بلاهت عظيم و توحش متمدن و بدويت مدرن و خشونت با اتيکت و غارت
قانونمند و خوشبختی زشت و آزادی لش و دموکراسی احمق و انديويدواليسم قالب ريزی شده
و استاندارديزه و بالاخره همان جاهليت عرب"[۷۰]. می گويد هرگاه کسی را می بيند که
از آمريکا آمده و شيفته آزادی فردی و ليبراليسم و حقوق بشر است، از خود می پرسد چرا
از "نفرت نسبت به سرمايه داری وآن همه تبعيض و فريب و ددمنشی و پستی " که در آمريکا
نهفته است خالی است[۷۱]. می گويد:" جای تأمل بسيار است که در پيشرفته ترين جامعه
تاريخ بشری – آمريکا – برجسته ترين شخصيت هايی که با قضاوت آزاد ميليونها انسان
متمدن انتخاب شده اند فورد است و جيمی کارتر"[۷۲]. درسال ۱۳۵۵ در باره ورودش به
اروپا می گويد:" اما عظمت اين هيولای پولاد، که بر روی طلا و سکس خوابيده است و
نامش تمدن جهانگير مغرب است و دارد نقش تمدن منحصر به فرد بشريت را بازی می کند،
مرا برخود لرزاند. با اين دستمايه از فرهنگ و ايمان ، تنها، می توانم با اين ديو
سياه برآيم که با يک خيز مرا نبلعد و در معده اش که سنگ آهن و صخره خارا را هضم می
کند ، جذب و هضم نشوم ، آن چنانکه خودپرستی و جنسيت و کار اقتصادی و شغل فنی ، و
تمايل به رفاه و لذت و مصرف و پيشرفت را که با مزاجش سازگار است، در خونش بريزد و
نگه دارد و تمام احساس های معنوی ، ارزش های اخلاقی ، ايده آلهای خدايی و همه ی
انگيزه ها و آموزش ها و اندوخته هائی را که از مذهبم و تاريخم به ارث گرفته ام، از
ما تحت خود دفع کند"[۷۳]. می نويسد چرا بايد ايتاليا يی و يونانی و ايرانی و چينی
عقب مانده باشند، و" آمريکايی خوک و سوئيسی خر آقاهای جهان باشند"[۷۴]. " آمريکا ،
با صدها کيسه ی زر می آيد و از دم در دانشگاه های اروپا و آسيا ، نبوغ می خرد و
هيتلر بی مخ برای چرخاندن ماشين هولناک آدم کشی اش و اثبات علمی جاهليت وحشی اش
"[۷۵]. آمريکا همچون هر نقطه ديگر اين کره خاکی جامعه ای با دستاورد های بی شمار
انسانی قابل مدح و ذ م است. اگر تمامی دستاوردهای علمی و تکنولوژيک و اجتماعی
آمريکائيان را ناديده بگيريم و فقط به دنبال امور اجتماعی ناپسند آنها باشيم، باز
هم راه های بسياری برای نقد غير فقهی اين جامعه وجود دارد. به عنوان مثال، اينک در
آمريکا حدود ۸/۴۴ ميليون نفر(۱۵درصد) فاقد بيمه های اجتماعی هستند. در بزرگترين و
پيشرفته ترين اقتصاد جهان ، که در عين حال مرفه ترين جامعه بشری است، ۵/۳ميليون بی
خان و مان homeless)) وجود دارد. ۳۷ميليون نفر(۶/۱۲درصد) زير خط فقر قرار دارند. به
گفته ی اداره ی آمار های کار وزارت کار آمريکا، در ماه جولای ۲۰۰۷، چهار و شش درصد
نيروی کارآمريکا بيکاراست(آلمان ۱۱درصد، فرانسه ۹/۹ درصد، انگليس ۶/۴درصد، سوئد ۵/۵
در صد). تبعيض نسبت به سياهان همچنان روداشته می شود. خشونت مردان عليه زنان، در
شکل تجاوز به عنف، ضرب و جرح ، و ضرب و شتم رو به افزايش بوده است. نرخ تجاوز به
عنف تقريباً چهار برابر سريعتر از نرخ جنايت و جرم به طور کلی رشد کرده است. زنان
ده برابر بيشتر از آنکه در معرض مرگ بر اثر تصادف در اتومبيل باشند در معرض تجاوز
به عنف هستند[۷۶]. بنابر تحقيق راسل جاکوبی ، در ايالات متحده از جنگ جهانی دوم به
اين سو " روشنفکران عمومی ، نويسندگان و متفکرانی که مخاطبی عام و فرهيخته را خطاب
قرار می دهند" ، رو به زوال نهاده اند[۷۷] . به گفته جاکوبی برخی از فرايندها ،
محلات قديمی که اينگونه روشنفکران از دل آن بر می خواستند را از بين برده و دانشگاه
را به يگانه پناهگاه آنان بدل کرده است. دانشگاه روشنفکران را به متخصصان با زبان
فنی تبديل کرده که فقط برای يکديگر می نويسند . جوامع بشری را نمی توان به بهشت
تبديل کرد. بهشت وعده داده شده توسط اديان ابراهيمی ، برای سرای آخرت است. هرگونه
سياستی بايد معطوف به کاهش درد و رنج های آدميان باشد. تمام جوامع را از اين زاويه
می توان و بايد نقد کرد. ولی بنياد گرايان فقط به سکس و فحشا کار دارند و عجيب آن
است که گويی غير از اين مکان ها جای ديگری( مثلاً دانشگاه ها و مراکز تکنولوژی
پيشرفته ) را نمی شناسند. شريعتی از همين منظر به آمريکا می نگريست. می گفت:" زن و
عشق؟ اين که حل شده است ، موسسه ی معتبر و مشهور و رسمی " باغ های رنگين کمان" در
شمال محله ی "مانهاتان" در آمريکا نمونه ی رايجش. برای مردم محروم و به عنوان حل
مشکل.طبقات زحمتکشی که بضاعت خريدن آپارتمان خصوصی، اجاره ی اطاق های مخصوص هتل ،
ورود به پارتی های مجلل خانواده های محترم، کلبه های کليد پارتی – که زنان يکديگر
را با قرعه کشی کليد اطاق هاشان برد و باخت می کنند و با هم عوض می نمايند- و يا
امکان استفاده از جزاير تفريحی لختی ها و شرکت در شب نشينی های هزار و يک شبی جديد
را ندارند، می توانند به اينجا مراجعه کنند و با پرداخت مبلغ يک دلار ، در يک تالار
بزرگ از ميان صدها دختر رنگارنگ زيبايی که آماده و منتظر ايستاده اند يکی را انتخاب
کنند و دختر زيبا و آراسته ، بليت مشتری را می گيرد و در ازای آن، با وی ، همراه
موزيک بسيار مدرنی که فضا را می کوبد، می رقصد و در همين حال ، او را در رسيدن به
حالت انزال ، کمک می کند. در زبان زن آزاد در اين تمدن Shall I help you? يعنی اين
... اين دختران زيبايی که شش قران می گيرند و يک دوره رقص همراه با کمک به مرد برای
استمناء انجام می دهند ، معلم رقص اند و کار آموزشی و هنری و تربيتی می
کنند"[۷۸]. عجيب است که هر گاه ما از احساس های معنوی و ارزش های اخلاقی و دين
حرف می زنيم ، تمدن و فرهنگی که نماد عد م پايبندی به اخلاق می دانيم را با بدترين
اهانت ها توصيف می کنيم.منصفانه از خود بپرسيم: چرا بيان سخنان اهانت آميز ازسوی
بنيادگرايان نسبت به غرب و دموکراسی و آزادی و حقوق بشرغير قابل قبول است ، اما
بيان همان سخنان از سوی شريعتی ناديده گرفته می شود؟ شريعتی می گويد در جنگ جهانی
دوم " بول و غايط به جان هم افتاده بودند"[۷۹]. گرايش زنان به آرايش و مد و مصرف را
" موج متعفن " می خواند[۸۰]. می گويد زنان و جامعه معترفند که " بکارت بالا ترين
نرخ را دارد"[۸۱] . زن مدرن :" حجاب و حرم را، با رنجهای بسيار، دور افکند تا شخصيت
و اصالت آزاد و انسانی خويش را باز يابد،بازيچه ی پليد بازار بی حرمت جنسيت و
جاهليت شد و ابزار فريبای لذت پرستی و فلج سازی و فريب و انحصار تمامی ارزشهايش در
اسافل اعضايش"[۸۲] .روشنفکرانی که با انديشه های رايج در ۱۹۶۷ آشنا می شدند را"
مموش های زلفی، و قرتی های مزلف که جهان بينی شان را چند تا صفحه جاز و بيتل و ديد
زدن دم مدرسه دخترانه تشکيل می دهد" می نامد[۸۳]. می گويد برخی از بريده های از غرب
گمان می کنند با ديدن فيلم آدم و حوا " که تم اصلی اش چشم چرانی عزب اوغلی های هنر
شناس است با اسافل اعضای مادر خود" می توانند فرهنگ مذهبی ابران را بشناسند[۸۴]. "
تحصيل کرده ها... لش جامعه اند"[۸۵] .جوان به زور مذهبی شده " مثل سگ ارمنی سر پا
می شاشد"[۸۶].می گويد " بچه های ما دو جورند ، يکی روح لش دارد، پفيوز است و سطحی
است"[۸۷].مردم ايران قبل از اسلام را " ملت يائسه و عقيم " می نامد[۸۸]. بورژوازی
را " کثيف و پليد" می خواند[۸۹]. درباره داريوش آشوری می گويد:" آقای آشوری از آن
افيون که اسرائيل در می اش انداخته چنان گيج شده است که مقاله اش به هزيان بيشتر
شباهت دارد"[۹۰]. " هر بچه ی مزلف بدبخت و نکبت و پيزوری که اساسی ترين کار حياتش
استمنأ است به خودش اجازه می دهد که به رويت پنگال کشد و تمام عقده های رانده شده
به قسمت بی شعوری اش را بر سرت به راحتی خالی کند، و هم اسواران رعيت نواز قدرشناس
سفله پرور، دستی به سر و گوشش کشند و آخورش را آباد کنند.پاردمش دراز باد آن حيوان
خوش علف"[۹۱] . می گويد رابرت کندی:"با جهود های خرپول نيويورک که سرنوشت سياسی ملت
آمريکا را به کمک کانگسترهای مافيا می سازند لاس [می] زند و برای آرائی که با پول و
جنسيت و هفت تير تهيه می شود، شرف خويش را گرو[می]گذارد"[۹۲]. می گفت آمريکا می
خواهد از طريق ژندارمش(شاه) :" جوونهای ده [ ايران] را، همه جاکش بار بياره ، زن
های ده را و دخترهای ده را، همه روسپی و بد کاره"[۹۳]. شريعتی می گفت غرب را
بايد بشناسيم تا بتوانيم در مقابل آن بايستيم . می گفت که غرب را به خوبی می
شناسد:" شما می دانيد و می شناسيدم که در همين غرب و قلب تمدن و فرهنگ و تجدد غرب
زندگی کرده ام و تحصيل و گذشته از آن ، رشته تحصيلی ام نيز جامعه شناسی غربی و
شناخت علمی تاريخ و تمدن و انديشه و فرهنگ و جامعه و مذهب و ايدئولوژی ها و نهضت ها
و فلسفه های غربی، از يونان قديم تا اروپای جديد، بوده است و شايد با مکتب ها و
نهضتها و شخصيتها و جامعه های غربی بيشتر از شرق آشنا باشم و براستی هم بيکن و
دکارت و کانت و هگل و نيچه و اشپنگلر و هايدگر و برگسون و سارتر و لوتر و کالون و
مارکسيسم و اگزيستانسياليسم و انقلاب کبير فرانسه و انقلاب صنعتی انگليس و فاشيسم
آلمان و انقلاب اکتبر روسيه و حتی جامعه و طبقات و احزاب و گرايشهای سياسی و وضع
اقتصادی و آمار دقيق و نمودار های علمی جمعيت و خانواده و رفتار و مصرف و توليد و
صنعت کشور های غربی را بيشتر از بودا و نانک و کنفسيوس و لائوتزه و لويی و زرتشت و
مانی و مزدک و فارابی و ابن رشد و شيخ طوسی و ابن تيميه و ابن العربی و عبده و
کواکبی و تاگور و ملاصدرا .... تائوتيسم و شنيتوئيسم و اخوان الصفا و زيديه و
معتزله و اشاعره و اسماعيليه و نضت های آزاديبخش هند و رويدادها و جريانهای فکری
اندونزی و مصر و ترکيه و جامعه شناسی ملت های شرقی و حتی مسلمان می شناسم و اين
البته جای تأسف است"[۹۴] . در مقاله حاضر و مقاله يوتوپيای لنينيستی شريعتی تا
حدودی با غرب شناسی وی روياروی شديم.شريعتی پس از چنان شناخت عميقی از غرب، داوری
نهايی اش را درباره آينده غرب عرضه می دارد:" آری ، ديدم که: کنگره ی ايوان مدائن
اروپا فرو می ريزد و آتش دروغين آتشکده ی غرب به خاموشی می گرايد"[۹۵] ." پيداست که
اسفنديار روئين تن انديشه ی غرب ، با تير قهرمان ما که از سيمرغ مد د می جويد کور
می شود و به خاک می افتد"[۹۶]. زبان غير علمی ، فحاشی را جايگزين نقد می کند. به
پيرو آموزش می دهد ضرورتی ندارد درس بخوانی و آثارديگران را مطالعه کنی و رفرنس
بدهی و سپس آن را نقد کنی . رفرنس دادن کار آدم های بی کار و بچه قرتی هاست. به
"متن" کار نداشته باش ، يقه ی "مولف" را بچسب و انگيزه های ناصواب او را افشا کن .
به کسی که افکارش را نمی پسندی فحش بده. او را متهم به وابستگی به آمريکا و اسرائيل
و انگليس کن، کارش ساخته است. او را متهم به روابط نامشروع کن. نسلی که با اين زبان
و با اين رويکرد به دموکراسی، حقوق بشر، آزادی ، زنان،غرب،دانشگاه و علم پرورش يافت
،برمبنای اين گفتمان ، انقلابی آفريد که از دل آن فقط "نفی ديگری " برون می
ريخت."اصول راهنمای عمل"،آن نسل را به سمت و سوی ديگری سوق نمی داد.با پيروزی
انقلاب ، جبهه بندی ها به طور سازمانيافته شکل گرفت و سمت و سوی حوادث را تعيين
داد. پس از پيروزی انقلاب ، طرفداران شريعتی ، به گروه های مختلف تقسيم شدند.
تعيين اينکه کدام گروه ً پيرو واقعی انديشه های شريعتی است ،کاری بس دشوار است.
سازمان مجاهدين خلق، گروه فرقان، ملی- مذهبی ها، جنبش مسلمانان مبارز، دانشجويان
پيرو خط امام، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی ، کيهانی ها و غيره. از ميان تمام
اينها، تنها سازمان مجاهدين خلق( بخش مسلمان) تائيد شريعتی را داراست. شريعتی در
تأئيد سازمان مجاهدين خلق تا آنجا پيش می رود که دو تن از شهدای سازمان را به عنوان
حجت تمام مدعياتش عرضه می دارد. او:" برای اثبات حقانيتش، دليل نداشت، حجت نداشت.يک
شاهدی که نشون بده حرف اين راسته، نداشت. هيچکس حاضر نشد حقانيتش را گواهی بده".
اما يکدفعه معجزه ای صورت گرفت و با شهادت حسن آلادپوش و همسرش محبوبه متحدين ،
تمام مدعيات شريعتی اثبات شد. آنها " دو شهيد همه ی ادعاهايش" بودند[۹۷]. در عين
حال ، ديگران هم خود را پيرو شريعتی می دانند.گروه فرقان در دفاع از شريعتی به راهی
عجيب رفت. پس از مرگ زود هنگام شريعتی، در ۲۳ آذر ۱۳۵۷، مهندس بازرگان و مرتضی
مطهری طی يک بيانيه مشترک ، ضمن رد سنی گری و وهابی گری شريعتی اعلام کردند: چون
مرحوم شريعتی تحصيلات عاليه اش غربی بود و هنوز مجال کافی برای تتبع در همه مسائل
اسلامی را نيافته بود، لذا وی در برخی مسائل احياناً دچار اشتباهاتی شده است که در
نشريات مبسوط به آنها خواهيم پرداخت". گروه فرقان در ساعت ۳۰/۲۲يازدهم ارديبهشت
۱۳۵۸ مرتضی مطهری را ترور کرد.گروه فرقان به شدت مخالف بازرگان بود.در نشريه ۲۳
بهمن ۱۳۵۷ مهندس بازرگان و مرتضی مطهری را متهم کرد که عليه نوشته ها و افکار دکتر
شريعتی موضع گيری خصمانه و توهين آميز کرده اند. فرقان دولت بازرگان را ارتجاعی
وابسته به آمريکا و فرمانبردارروحانيت حاکم می دانست. آنها که سفارت آمريکا را
اشغال کردند و آنها که طی انقلاب فرهنگی با گروه های چپ درگير و دانشگاه ها را به
تعطيلی کشاندند، هم خود را پيرو شريعتی می دانستند. داستان پيروان آقای خمينی هم
داستان مشابهی است. اصلاح طلبان و اقتدار گرايان ، هر دو خود را پيروان راستين
خمينی می خوانند. براستی، سيد محمد خاتمی ادامه دهنده راه خمينی است يا محمد تقی
مصباح يزدی؟ سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی و جبهه مشارکت پيروان راستين خمينی اند
يا جمعيت موتلفه و انصار حزب الله و روحانيت مبارز تهران؟ برخی متن ها به گونه ای
است که به سياست های متعارض راه می دهد. مجموعه ی آثار او يک سنت را درميان ما
تثبيت وپايدار کرد.زبان ما همچنان زبان فحاشی و اتهام زنی است. مفهوم "اسلام
آمريکايی" را نخست شريعتی در آثار خود به کار برد[۹۸]. پس ازآن آقای خمينی به وفور
از آن مفهوم استفاده کرد. بعد از او، زمامداران بنياد گرای جمهوری اسلامی از اين
مفهوم استفاده کردند. هر کدام، مسلمانان مخالف خود را ، اسلام آمريکايی می
خواند.مفهوم " تهاجم فرهنگی" از ديگر برساخته های شريعتی است که بسيار به کار رهبر
فعلی جمهوری اسلامی آمد. ۴- شريعتی ، دانشگاه و انقلاب فرهنگی: اگر به سران و
اعضای انجمن های اسلامی دانشگاه ها در دوره پيش از تعطيلی دانشگاه ها نگريسته شود،
خواهيم ديد که آنها در مکتب شريعتی درس خوانده و مجذوب شخصيت و افکار اوبودند.
شريعتی مخالف علم برای علم بود. می گفت:" در يک جمله می گويم ، هنر برای هنر،علم
برای علم و شعر برای شعر، فريبی برای پوشاندن نعش بودن هنرمند يا دانشمند و-
آبرومندانه- جلوه دادن گريزش از تعهد مسئوليت اجتماعی" است[۹۹]. دانشگاه پاسدار
حقيقت نزد او ارج و قربی نداشت . دانشگاه را برای چيز ديگری می خواست:" تحقيقات
دانشگاهی علمأ با مردم و سرنوشت مردم تماسی ندارد، و بخاطر حقيقت علم! بزرگترين
ابزارها را به دست دشمنان انسان می دهند. اين است که از اين همه پيشرفت هنر و نقاشی
و موسيقی و علم و شعر و ادب و تکنيک و فيزيک ، هيچکس از توده را بهره ای نيست"[۱۰۰]
. دانشگاه هم محصول غربيان است. ولی غرب " غارتگر و فرهنگ کش" است[۱۰۱] .می گفت:"
غرب ، علم را عامل کافی برای نجات بشری و تکامل و رفع رنجهای او " می داند[۱۰۲].به
شدت نگران تهاجم فرهنگی غرب از طريق دانشگاه بود. می گفت:" خطرناکترين چهره غرب
يعنی امپرياليسم فکری غرب ... است. آری! خطرناک ترين و در ضمن ناشناخته ترين و
پنهانی ترين قيافه ی استعمار غربی! امپرياليسم فرهنگی و فکری اوست... اولين بار
روشنفکران مسلمان بودند که نقاب فرهنگ و روشنفکران و تمدن را از قيافه کريه
امپرياليسم فرهنگی استعمار که کارش فرهنگ زدايی و نفی مذهب و محو معنويت روح و
اصالت و غارت فضائل اخلاقی و مدنی در جامعه ها بود ، کنار زدند... و در برابر هجوم
فرهنگی استعمار غربی ايستادند"[۱۰۳] . نگران " امپرياليسم صنعتی غرب" هم
بود[۱۰۴].معتقد بود که غرب امروز بيش از گذشته خشن و بهره کش و وحشی است ، اما "
نقاب ليبراليسم و دموکراسی" را ساخته تا خود را در آن مخفی نمايد. غربيان آزاد هم
نيستند، چون " خناس جن و انس، پيش از آن، رأی خود را در سينه او ريخته اند"[۱۰۵].و
بدينترتيب ، ژنرال دوگل " به گنج قارون و جادوی بلعم از صندوق دموکراسی سر در می
آورد"[۱۰۶] از " وجدان پليد غرب" سخن می گفت[۱۰۷].سرمايه داری را وقيح می يافت و
تأکيد می کرد که عموم روشنفکران از آزادی جوامع غربی نفرت دارند:" وقاحت سرمايه
داری به قدری اوج گرفت که آزاديش ديگر هيچ شورانگيزی ای ندارد و حتی روشنفکران از
آزادی ای که الان در غرب وجود دارد نفرت دارند.يک نفرت عمومی. زيرا جايی که پول
هست، هم دين دروغ است و هم آزادی. برای اينکه اصلاً انسان دروغ است"[۱۰۸] . غربی
اين چنين، از طريق دانشگاه و علم ما را به بردگی می کشاند. شريعتی دانشگاه های
ايران را متناسب با يک جامعه ی اسلامی نمی دانست و می گفت آنها بويی از اسلام و
اخلاق و معنا نبرده اند[۱۰۹]. نه تنها به علم بی طرف و فارغ از ارزش باور نداشت،
بلکه مهمتر از آن ، علم را هم پديده ای طبقاتی می دانست و آن را به علم فئودالی و
علم بورژوايی تقسيم می کرد. می گفت در جهان گذشته علم در خدمت کليسا و فئودال ها
بود ، اما اينک در خدمت بورژوا ها قرار دارد. می گويد:" برخلاف ادعای امروز علم بعد
از قرون وسطی ، که در خدمت کليسا بود ، آزاد نشد، [بلکه] از قيد کليسا آزاد شد و به
قيد بورژوازی رشد يافته ی امروز در آمد.و اگر می بينيم به نام علم با مذهب و ارزش
های اخلاقی مخالفت می شود، اين علم نيست که مخالفت می کند، در اين بت علم و در اين
قيافه ی گوساله ی زرين سامری علم، بورژوازی زرساز زرگر است که بانگ بر می دارد،
چنانکه در قرون وسطی هم اين فئوداليته بوده که از اين سنتهای اجتماعی- اخلاقی
اشرافيت فئوداليته ی شواليه بازی حمايت می کرد و آنها را توجيه و پی گيری می کرد و
نامش را دين و مذهب و مسيحيت گذاشته بود. نه آنجا مسيحيت بود که از فئوداليته دفاع
می کرد و نه اينجا علم است که از مذهب انتقاد می کند . آنجا نظام فئوداليته است و
اينجا نظام بورژوازی است. روشنفکرانی که مبنای تحولات اجتماعی را در اقتصاد و در
زير بنای مادی اجتماعی می دانند ، بهتر می توانند منطق مرا بپذيرند"[۱۱۰]. مارکس
که تمام اشکال حقوقی، سياسی، مذهبی وفلسفی را اموری روبنايی تلقی می کرد و می گفت
با تغيير بنيادهای اقتصادی، همه ی روبنای عظيم آن نيز دير يا زود عوض خواهدشد، علم
را ايدئولوژی و امری روبنايی تلقی نمی کرد. مطابق آن ديدگاه انديشه ها از خود
استقلالی ندارند ، مارکس" اشباح مغزی بشر" را " صورت تصعيد يافته ی زندگی او" تلقی
می کرد. مارکس در هيجدهم برومر بناپارت می گويد " جامعه بورژوايی مفسران و سخنگويان
خود را توليد کرد"، اما مارکس از "علم فئودالی " و " علم بورژوايی" سخن نمی گفت.در
نگاه مارکس ايدئولوژی ها، ترجمه ی واقعيت اند به زبانی ديگر. برای فهم ايدئولوژيها،
بايد به زبان اصلی( طبقه و مراحل تاريخی) مراجعه کرد. اين کاری است که شريعتی با
علم می کند.اگر بورژوازی و سرمايه داری را بفهميد، علم را فهميده ايد.اين مدعا چنان
شگرف می نمايد که مارکسيستی در اعتراض به شريعتی می گويد:" علم بورژوا و غير بورژوا
ندارد"[۱۱۱]. شريعتی مجبور به تعديل مدعای خود می شود. می نويسد ، دو نوع علم وجود
دارد: علم طبيعی( رياضيات، فيزيک، شيمی، نجوم، فيزيولوژی، گياه شناسی، جانور شناسی،
زيست شناسی) و علم انسانی ( جامعه شناسی، روان شناسی، زبان شناسی، اقتصاد، مردم
شناسی، تاريخ ، انسان شناسی). علم طبيعی تجربی " دارای قوانين قطعی و ثابت و جامع
است... قوانين اش مسلم تر است" و دانشی " يقينی"نصيب ما می کند[۱۱۲]. بنابر اين علم
تجربی طبيعی ، "بورژوا و غير بورژوا ندارد".اما علم انسانی ،دو خصوصيت مهم دارد.
يکی آن که تمام پديد آورندگان آن غربی اند، و ديگری آن که همگی زاده ی " روح و
فرهنگ بورژوايی" هستند.[۱۱۳] همه در خدمت بورژوازی هستند. شريعتی در اينجا هم
دوباره به زيربنای اقتصاد و روبنای انديشه پناه می جويد[۱۱۴]. اما در مقاله ی ديگری
در سال ۱۳۵۵ دوباره احکام کلی در باره ی علم به معنای اعم صادر می کند:" علم از
هنگامی که بورژوازی گشت ، عفت و قداست و حرمت ديرينش را از دست داد و روسپی وقيح و
لاابالی و بی رحم و بی ايمان شد ، نه ديگر مريم که از روح القدوس آبستن می شد و
مسيح می زائيد، که تائيس اسکندر شد که تنها قدرت را می ستايد"[۱۱۵]. برای اين علم
تفاوتی ندارد که" محل مأموريتش کاخ سفيد باشد يا سرخ يا سياه"[۱۱۶]. شريعتی تمامی
رذائل را بر می شمارد: دزدی ، قتل ، جنگ، چپاول، غارت ، ربا خواری ، فريب مردم ،
انحطاط، اعتياد، تبهکاری، ساحری، فال گيری، حقه بازی، می خواری، دلال محبت، روسپی
گری ، قمار بازی ، شکنجه و غيره ، آنگاه می نويسد:" همه را ، همه ی اين کارها را
علم به تنهايی برعهده گرفته است ، علمی که هر گونه تعهدی را مغاير شأن و مخل شرف
خويش می شمارد تا به آزادی و بی طرفی خويش ... خدشه ای وارد نشود"[۱۱۷]. به گمان
شريعتی علم در دوران مدرن از سيطره ی دين رها شد، اما تحت سلطه ی سرمايه قرار گرفت
و سرمايه داری آن را نابود کرد:" علم او [ انسان] را به پوچی و شک و سياه انديشی
کشاند و تمامی اميد ها و ارزش ها و ايمان هايش را از او به گرفت و در نيمه راه ،
گمراه و بی پناه، رهاکرد و خود به خدمت قدرت و پول درآمد و بی طرف شد و بی جهت و
نسبت به سرنوشت انسان و بيچارگی و گمراهی و رنج خلايق ، بی مسئوليت ... بهشت موعود
بورژوازی- که بی حضور خدا و بی نياز به دين، با عقل مادی و به رهبری علم و ياری
تکنيک ، برپا شده بود- جهنم شد"[۱۱۸]. پس آنچه در دانشگاهای غير اسلامی درس
داده می شد "علم بورژوايی" خادم سرمايه داری بود که آدميان را به شک و پوچی و
گمراهی می کشاند و جهنم برای بشر آفريده بود. با اين علم و با اين دانشگاه چه بايد
کرد؟ روشن است که انقلاب فرهنگی را نمی توان به افکار شريعتی فروکاست ، برای اينکه
پديده های اجتماعی معلول علل بی شمار و بسيار پيچيده اند. در مقاله ی ديگری که پس
از اين ، درباره دانشگاه ،منتشر خواهم کرد، به برخی از علل وقوع انقلاب فرهنگی و
تعطيلی دانشگاه ها اشاره خواهم کرد. اما تأثير انديشه های شريعتی در وقايع پس از
پيروزی انقلاب انکار ناکردنی است. او فقط به انقلاب و انقلابيون می انديشيد.
دانشگاه و علم و عالم غير انقلابی چه ارزشی داشت؟ روشنفکر ناقد قدرت است. برای
نقد قدرت، بايد ازقدرت های سياسی-اقتصادی –دينی مسقل باشد. اما اگر فلسفه و علم
ودين و تمام دستگاه های فکری را به نظام معيشتی تقليل دهد و اولی را "بازتاب" دومی
بداند، چه جايی برای نقد باقی خواهد ماند. روشنفکر کسی است که با قدرت سياسی درگير
می شود،ولی پيکار سياسی بايد مبنای نظری منسجم و قابل دفاعی داشته باشد. کوشش
شريعتی برای سياسی کردن روشنفکران قابل ستايش است ،اما اين امر نيازمند استدلال است
، نه آنکه شاعر غير سياسی را فاحشه بخواند. پير بورديوهم از ضرورت پيکار سياسی سخن
می گويد. او هم به دنبال آنست که روشنفکران را با قدرت سياسی روياروی کند، اما زبان
و لحن اش ، زبان و لحن شريعتی نيست:" روشنفکران چهره هايی دوبعدی اند که نمی توانند
به خودی خود هستی داشته باشند. و دوام ابياورند مگر آن که ( و فقط مگر آنکه) به
اقتدار خاصی آراسته شوند که جهان فکری مستقل( به معنای مستقل از قدرت دينی، سياسی
يا اقتصادی) به آن ها اعطا می کند و آن ها قوانين خاص اين اقتدار را پاس می دارند،
و باز، مگر آن که ( و فقط مگر آن که ) آن ها اين اقتدار خاص را در پيکار های سياسی
درگير سازند. برخلاف آن چه معمولاً گمان می رود بی آن که خلاف آمدی ميان جست و جوی
استقلال ( استقلالی که وجه مميز هنر، علم يا ادبياتی است که ما آن را "ناب" می
خوانيم) و جست و جوی کارآيی سياسی وجود داشته باشد، روشنفکران با افزايش استقلال
شان ( و لذا از امور ديگر گذشته ، به دليل آزادی شان در انتقاد از قدرت های حاکم)
می توانند تأثيرگذاری کنش سياسی ای را فزونی بخشند که هدف ها و وسيله هايش دارای
منطق خاص حيطه های توليد فرهنگی است"[۱۱۹]. شريعتی فردی دردمند و خيرخواه بود.
وجودش را درد و رنج عميقی فرا گرفته بود. به رهايی آدميان می انديشيد. آرمانش
برابری و عدالت بود. با استعمار و استحمار و استثمار می ستيزيد. راه نجاتی در آن
زمانه يوتوپيايی می جست. با کلام سحر گونه اش آتش در جانها می افکند و جوانها را به
سوی انقلاب می راند. اما هيچيک از اين ها برای کارا بودن درمانگری انديشه ها يش
کفايت نمی کنند. برای حل مشکل بايد متن( مجموعه آثار) را از مولف( شريعتی) جدا کرد.
آنگاه بايد بدنبال روايتی معتبر ازمتن رفت . شايد روايت من از متون شريعتی ، تماماً
نادرست باشد. در آن صورت بايد روايت های ديگری از آن متون ارائه کرد که مستندات اين
دو مقاله را هم در خود بگنجاند و آنها را به گونه ای خرد پسند تفسير نمايد.من به
نسلی تعلق دارم که شريعتی بت شان بود. با او زندگی می کرديم. دل کندن از او بسيار
دشوار است. اما دل کندن از يوتوپيای شريعتی و وداع با راه حل هايش به منزله دل کندن
از شريعتی نيست. با او زندگی می کرديم.با او اشگ بر چشمانمان جاری می گشت.او عشق
دوران جوانی ما بود. ما که در کوران مبارزه نمی توانستيم عشق را تجربه نمائيم.
آری، اين چنين بود برادر.
اکبر گنجی، کاليفرنيا، ۱۴ مرداد ۱۳۸۶
پانوشت ها:
۱ - دوست عزيز آقای احمد زيدآبادی که نقد مرا بی موقع قلمداد می نمايد، در همان
زمان در مراسم گراميداشت شريعتی سخنرانی می کند .پس روشن است که حرف زدن درباره
شريعتی به موقع است ، ولی نقد شريعتی بی موقع است. ۲ - کارل مارکس، مبانی نقد
اقتصاد سياسی، ج۱، ترجمه باقر پرهام و احمد تدين، آگاه، ص ۳ - ايدئولوژی آلمانی،
چاب مسکو، ۱۹۷۶،ص۴۲. ۴ - M. Foucault, La Grande Colere des faits , Le Nouvel
Observateur , ۹ May ۱۹۷۷ , P . ۸۴. به نقل از :الکس کالينيکوس، در آمدی تاريخی
بر نظريه اجتماعی، ترجمه اکبر معصوم بيگی، آگاه، ص۴۸۸. ۵ - امت و امامت را
نخستين بار شريعتی در چهار شب متوالی ،به تاريخ ۱۱و۱۲و۱۳و۱۴فروردين ماه ۱۳۴۸ در
حسينيه ارشاد ايراد کرد و سپس متن مکتوب آن را نگاشت. برخی بر اين باورند که بايد
به آرای بعدی او ، در دو سال پايانی زندگی اش (۵۵-۵۴) نگريست.در متن حاضر آرای
شريعتی را فصل پايانی زندگی اش را بررسی خواهيم کرد. اما خود شريعتی ، در اين زمان
هم همچنان از نظراتش درباره دموکراسی در امت و امامت دفاع می کرد. شريعتی ضمن اشاره
به سخنرانی های امت و امامت، می گويد همچنان معتقد است که در جوامع انقلابی:" شعار
دموکراسی يا حکومت آراء همه ی مردم، فريبی بوده است تا دشمنان مردم در پناه آن
بتوانند مسير نهضت مردم را منحرف سازند و تمام ثمرات انقلابی را که در مجاهدات ملت
، عليه استعمار و استبداد به دست آورده بودند، بر باد دهند. فريب کلمات را نبايد
خورد. آزادی، مردم، حکومت توده، آراء همه ی افراد ملت، انتخاب دموکراتيک و کلماتی
از اين قبيل را" ( مجموعه آثار، ج ۴، صص ۲۹۰- ۲۸۹). شريعتی در ادامه همين مطلب می
گويد، دموکراسی و روشنفکری و تمدن، " شعارهای روشنفکر خر کن ... و اوراد ساحرانه ی
ويژه ی استحمار غربی " هستند( پيشين، ص ۲۹۱). ۶ - باهماد گرايان از جمله جدی
ترين ناقدان ليبراليسم اند. با سه تن از چهره های شاخص آنها( چارلز تيلور، مک
اينتاير و مايکل سندل ) گفت و گو کرده ام که بزودی منتشر خواهد شد. ۷ - مجموعه
آثار، ج ۴ ، ص ۱۶۱ ۸- پيشين، صص ۲۴۸-۲۴۷ ۹ - در يوتوپيای لنينيستی شريعتی بر
همين نکته انگشت نهادم ، اما دوست عزيز آقای احمد زيد آبادی فرموده اند گنجی" در
مطلب اخيرش ... مرحوم مطهری ...را به ليبراليسم متهم کرده است" و بعد در اعتراض
فرموده اند:" کسی که مجموعه کتاب های جهان بينی مرحوم مطهری را بخواند متوجه خواهد
شد که نسبت دادن ليبراليسم به مرحوم مطهری اتهامی هم عليه مطهری و هم عليه
ليبراليسم است". بهتر بود دوست گرامی جمله ای که دال بر تأئيد اين مدعا باشد را
عيناً نقل می کرد تا خواننده خود قضاوت نمايد. اين نکته درباره مدعای دموکراتيک
خواندن" انديشه مرحوم خمينی" هم صادق است. ۱۰- دوست عزيزآقای احمد زيد آبادی
فرموده اند:" چند سال پيش گنجی با نوشتن مانيفست در زندان،واکنش های زيادی له و
عليه خود برانگيخت.او در مانيفست نيز با رديف کردن برخی احکام فقهی مدعی شده بود که
اسلام اصولاً با دموکراسی ناسازگار است. چندی پيش البته مطلبی ديدم که با رديف کردن
برخی ديگر از موضوعات دينی،از سازگاری اسلام با دموکراسی سخن گفته بود".اگر چه اين
مدعا درست نقل نشده، با اين همه اين دوست عزيز و بسياری ديگر به يک تفکيک مهم توجه
نکرده و بدينترتيب مدعی تغيير مواضع شده اند. مانيفست جمهوری خواهی به دنبال پاسخ
اين پرسش بود: آيا قرائت های دموکراتيک و حقوق بشری از اسلام ، به لحاظ هرمنينوتيکی
قرائت هايی معتبرند؟ اما سخنرانی دين و حقوق بشر ( دانشگاه جرج تاون)رويکردی
پراگماتيستی را دنبال می کرد. در آن سخنرانی به صراحت تأکيد کردم که به ده پرسش مهم
نظری در زمينه حقوق بشر کاری ندارم .مسأله اين است که از نظر عملی چه چيزی به نفع
ماست. در سخنرانی اسلام ، دموکراسی و سکولاريزاسيون توضيحات کافی در باره را تمايز
ها داده ام که به زودی منتشر خواهد شد. ۱۱ - اين نوشتار عمدتاً متکی بر نوشته
های يک سال پايانی زندگی دکتر شريعتی است. ۱۲- فريد ذکريا در کتاب آينده ی آزادی
چنان رويکردی را دنبال می کند. می گويد " اين آزادی بود که منجر به دموکراسی شد و
نه بالعکس" (فريد ذکريا، آينده ی آزادی، ترجمه امير حسين نوروزی، طرح نو، ص ۲۹). به
گمان وی اگر ساختار ليبرالی شکل نگرفته باشد ، انتخابات فقط به پوششی برای
اقتدارگرايی و مشروعيت بخشی به قدرت ربوده شده تبديل خواهد شد( پيشين، ص ۱۱۵-۱۱۴)."
کانون کشمکش ميان ليبراليسم قانون سالار و دموکراسی ، اقتدار دولت است. موضوع
ليبراليسم قانون سالار محدودکردن قدرت است، وبالعکس، موضوع دموکراسی انباشتگی قدرت
و استفاده از آن" ( پيشين، ص ۱۱۷). وی صلح را هم محصول دموکراسی نمی داند. او به
شدت دموکرسی آمريکا را از موضع آزادی نقد می نمايد. نظامی که روز به روز به سمت "
دموکراسی بيشتر و آزادی کمتر" پيش می رود( پيشين،ص ۱۹۰). به گفته وی " کاليفرنيا
کامل ترين نمود دموکراسی مستقيم در دنيای امروز است " ، ولی او دموکراسی
کاليفرنيايی را به شدت نقد می نمايد. ۱۳ - مجموعه آثار، ج ۲۱، ص ۸۰. برخی از
انديشمندان از موضع دفاع از آزدای با دموکراسی مخلفت می کنند، اما شريعتی از موضع
مخالفت با آزادی دموکراسی را رد می کند و برای اين کار به هر چيزی متوسل می شود.
نمونه زير قابل توجه است:" در فرانسه ی امروز حتی وقتی که ژنرال دوگل آمد و گفت در
اين کاباره هائی که بسيار زشت و بسيار وقيح می رقصند- در اينجا- يک پوشش مختصری
داشته باشند و دستور داد يک Cache- Sex يعنی يک عورت پوش(پارچه کوچکی به اندازه ی
يک کف دست، يک برگ) به آنجاشان بگذارند، فرياد آزاديخواهان بلند شد که او به چه حق
می خواهد آزادی اين افراد را سلب کند؟ مگر نه هر انسانی می تواند هر جور که خواست
در حکومت ليبراليسم و نظام دموکراسی و آزادی فردی برقصد؟ انحطاطی که در کشورهای
ليبراليسم و دموکراسی غربی پيش می آيد نشانه ی ضعف اين نظام در هدايت جامعه است" (
ج ۲۶، ص ۶۰۷). استدلال شريعتی را به نحو زير می توان بازسازی کرد:الف- نظام
ليبرال دموکراسی آزادی فردی را به رسميت می شناسد. ب- آزادی سياسی به آزادی فساد و
فحشاء منتهی می شود.ج- فساد و فحشاء بد است. د- پس ليبرال دموکراسی و آزادی بد
است. عين همين استدلال درباره نظام های سوسيال دموکراسی صادق است. به هر حال ،
آمريکا ديندار ترين جامعه مغرب زمين است. کشورهای سوسيال دموکراسی ، بی دين ترين
جوامع غربی اند.بسياری از آزادی های جنسی ، در جامعه ی آمريکا ممنوع و جرم تلقی می
شود. شريعتی هم فرانسه را مثال می زند که انقلابی ضد کليسايی را پشت سر دارد. در
عين حال ، ليبرال دموکراسی و سوسيال دموکراسی مدعی هدايت اخلاقی جامعه نيستند و
روابط مختارانه ی جنسی را از حوزه ی سياست خارج و جزء حوزه ی خصوصی محسوب می دارند.
۱۴ -در سال ۱۳۵۱حسين احمدی روحانی و تراب حق شناس از سوی سازمان مجاهدين خلق
ماموريت می يابند تا با آقای خمينی در عراق ديدار و از وی تائيد سازمان را دريافت
نمايند. آندو طی ۷جلسه در طول يکماه مواضع سازمان را با وی در ميان می نهند، اما
آقای خمينی از تأييد سازمان خودداری می کند. ايندو از فعالترين مارکسيست – لنينيست
های بعدی سازمان بودند. نکته ی مهم آنست که تراب حق شناس می گويد اساساً از ابتدأ
اسلام برای آنها اهميت چندانی نداشته است:" مجاهدين سالهای ۴۰ و ۵۰ ، اول مبارز
بودند و سپس مسلمان... ما تکه بريده هايی از مارکسيسم و تکه بريده هايی از اسلام را
کنار هم می گذاشتيم ... اگر جلسه مهمی داشتيم ممکن بود نماز ما قضا شود و اين برای
ما اهميت نداشت ... يعنی ابتداء مبارزه است که اهميت دارد. ما از قرآن می خواستيم
چيزهايی را در بياوريم که مبارزه اجتماعی ما را تأئيد کند . تجربه به ما آموخت و هر
کدام از مجاهدين که کلاه خود را قاضی می کردند، اين را می توانستند بفهمند که ما
چندين سال بالای اعلاميه ها آيه قرآن می نوشتيم و معتقد بوديم که از قرآن الهام می
گيريم ، ولی آن جا که يک سال می گذرد و تو برای هيچ يک از کارهايی که به مبارزه
روزمره ات مربوط می شود ، لازم نمی بينی که لای قرآن را باز کنی ، يعنی در واقع غير
قابل استفاده است ... چرا به خودمان دروغ بگوئيم ... اصل کار در تغيير ايدئولوژی
اين بود که نبايد به مردم دروغ گفت" ( آرش ، شماره ۷۹ ، آبان ۱۳۸۰، ص ۲۴). اگر به
اسلام اعتقاد وجود نداشت ، تائيد گرفتن از آقای خمينی چه معنايی داشت؟ در واقع شک و
ترديد آقای خمينی درست بود که در مواضع سازمان ، آنچه را خود اسلام تلقی می کرد نمی
يافت . ۱۵ - بيانيه اعلام مواضع ايدئولوزيک سازمان مجاهدين خلق ايران ۱۶- تقی
شهرام با طاهره ميرزاجعفرعلاف ـ همسر سابق يکی از اعضای سازمان به نام محسن فاضل ـ
ازدواج کرد. برای توجيه اين ازدواج به «وجود صلاحيت های بالاتر از عضو» در طاهره و
«آزاد شدن انرژی» فاضل استناد گرديد. ادعا شد که فاضل در زندگی مشترکش با طاهره
همواره با ناکامی های مختلف خصوصی و سياسی روبرو بوده است. تقی شهرام مدعی شد که
محسن فاضل با تقديم همسرش به وی، از يک بحران خود کم بينی نجات يافته که پيش از آن
همه استعدادها و توان هايش را محبوس کرده بود. شهرام ،محسن فاضل را به خارج فرستاد
تا هم جريان تغيير مواضع در خارج از کشور را سريع تر پيش برد و هم موانع تشکيلاتی
اين روند را حذف کند. محسن فاضل در سال ۱۳۵۳ مرتضی هودشتيان را ـ که شريف واقفی او
را به خارج فرستاده بود ـ به قرارگاه سازمان در عراق می برد. فاضل به هودشتيان به
عنوان مامور نفوذی ساواک مشکوک می شود. با توافق حسين روحانی مسئول خارج کشور
سازمان، فاضل به همراه محمد يقينی ، آن فرد را شکنجه و به قتل می رسانند. نکته ی
مهم ديگری در اين قتل وجود دارد. تراب حق شناس مأمور می شود درباره ی هويت حقيقی
نامبرده از داخل سوال نمايد. در طی کمتر از ۲۴ساعت اطلاع می دهند که نامبرده مطمئن
است. در آن زمان کسی در زير شکنجه های ساواک هم در کمتر از ۲۴ ساعت به قتل نمی
رسيد. محمد يقينی که در شکنجه وقتل نامبرده با محسن فاضل همکاری داشت، بعدها توسط
يکی ديگر از رفقای سازمان ترور می شود. طاهره آنچنان در ولايت شهرام ذوب شده بودکه
حاضر شد دو تن از برادران خودش را فدا و شخصاً رأی به ترور آنها دهد.از آن دو
برادر، يکی توسط سازمان ترور شد و ديگری از دست سازمان گريخت و از ترس آنها خود را
به ساواک معرفی کرد. ۱۷-مجموعه آثار ، ج ۲ ، ص ۵۰ ۱۸- مجموعه آثار، ج ۱ ، صص
۲۱۲-۲۱۱ گذشته از ناراحتی شديد از عمل تروريستی ، شريعتی نه تنها از رهبران
سازمان مجاهدين خلق حمايت و تجليل به عمل می آورد، بلکه عمليات چريکی و مسلحانه
عليه امپرياليسم و سرمايه داری را تأييد می نمايد. ۱۹ - ج۲، ص ۱۸ ۲۰- پيشين،
ص ۱۹ ۲۱ - در اين دوران لحن شريعتی نسبت به مارکسيت ها رفته رفته گزنده تر می
شود.می نويسد:" مگر اسرائيل فرزند نامشروع سرمايه داری و کمونيسم در جنگ دوم نيست؟
... کمونيسم و کاپيتاليسم هر دو پوزه در توبره ی بورژوازی دارند، توبره و آخوری که
از ويرانی شرق و غارت آسيا و آفريقا پر و آباد شده است"( مجموعه آثار ،ج ۴، صص
۱۶۳-۱۶۲).می گويد مارکس نفهميد که سرمايه داری معلول سود اضافی نيست، بلکه معلول
استعمار و غارت جهان غير غربی است: " آنچه سوسياليسم و مارکسيسم هم در غرب
نفهميدند، اين بود که ، استعمار آسيا و افريقا سرمايه داری عظيم اروپا را به وجود
آورد ، نه استثمار پرولتاريای اروپائی"( پيشين، ص ۱۶۶). " اين استعمار است که
بورژوازی غربی را کاپيتاليست کرد و پرولترش را بورژوا. ما را لخت کرده اند تا
پرولتر را نو نوار ساخته اند" ( پيشين، ص ۱۷۰). می نويسد پيش بينی مارکس در خصوص
وقوع فوری انقلاب در جوامع غربی سرمايه داری ، " يک نگرش دقيق ، قابل تحليل درست و
علمی و عينی است" که " قطعاً آن پيش بينی هم درست از آب در می آيد" ، اگر که
استعمار اقتصادی-فرهنگی شرق نبود( پيشين، ص ۱۶۸). شريعتی تا آنجا پيش می رود که به
طور کلی منکر مبارزات مارکسيست ها می شود:" در هيچيک از کشور های استعمار زده ی
جهان سوم ( اسی، افريقاو آمريکای لاتين) مارکسيستها نتوانسته اند کاری از پيش
ببرند. نه در جنگ ضد استعماری خارجی که جبهه ی مقدم مبارزه در اين کشورها است و نه
در جنگ طبقاتی که در محدوده ی داخلی جامعه درگير بوده است"( پيشين، ص ۱۷۴).شريعتی
همچنان از نهضت های آزاديبخش و ضد امپرياليستی ملت های استعمار زده دفاع ، اما گروه
ها و احزاب کمونيستی را نفی می کند. ۲۲- ج۲ ، ص ۲۵ ۲۳- متأسفانه کسانی که
نوار جلسه را پياده کرده اند به هيچ وجه ضروری نديده اند پاسخ های آن سه تن را هم
در کتاب بياورند. لذا از نظرات انها اطلاعی در دست نيست. ۲۴ - پيشين ، ص
۵۰ در تير ماه ۱۳۵۱ در حسينيه ارشاد، شريعتی به حضار می گويد:"امشب قرار بود که
متن سخن را جناب آقای خامنه ای به عهده داشته باشند که در اين رشته [ مسائل زنان]
کار کرده اند و مرد آگاهی است" ( ج۲۱، ص ۲۰۹). ۲۵ -ج۲ ص ۴۸ ۲۶- پيشين، ص
۱۴۸ ۲۷ - پيشين، ص ۵۱ ۲۸ -پيشين، ص ۱۴۹ ۲۹-پيشين، ص ۴۴ ۳۰- پيشين، ص
۸۶ ۳۱ - ج ۵ ، ص ۶۷ ۳۲- ج ۵ ، صص ۶۸-۶۷انتقادهای شريعتی از آزادی منفی را با
انتقادهای آقای خمينی و ديگر زمامداران جمهوری اسلامی از آزادی منفی مقايسه نمائيد.
آقای خمينی هم می گفت ما با آزادی موافقيم ، اما باتوطئه مخالفيم. با آزادی
موافقيم، اما با فساد و انحراف و سقوط اخلاقی مخالفيم. انصاف بايد داد که شريعتی در
رد آزادی منفی از اين زاويه ، بر تمام زمامداران بنيادگرای جمهوری اسلامی حق تقدم
دارد. ۳۳- ج ۲۴ ، ص ۲۵ ۳۴- ج۲، ص ۸۷ ۳۵-پيشين، ص ۵۱ ۳۶-پيشين، ص
۱۴۴ ۳۷ - پيشين، ص ۱۷۱ شريعتی در سال پايانی زندگی خود، همچنان قرائتی
مارکسيستی از قرآن عرضه می کرد. می نوشت:" در جامعه شناسی قرآن ،که يک جامعه شناسی
صريح طبقاتی است: جامعه طبقه ی دائمی است ، سه طبقه که "طبقه ی مرکب حاکمه" را می
سازند، در سه سمبل نشان داده شده اند"فرعون" : قدرت حاکمه سياسی ، " قارون" : قدرت
حاکمه ی اقتصادی، "بلعم باعور": قدرت حاکمه ی مذهبی و فکری( روحانيون رسمی،
ايدئولوگ های رسمی و علمأ و نويسندگان و انتلکتوئل سوء) و طبقه ی محکوم : "ناس" =
توده = عيال الله. پيغمبران وابسته به اين طبقه اند، در برابر آن سه طايفه" ( ج ۴،ص
۲۳۵). ۳۸ -شريعتی در همين جلسه به آقای خامنه ای و مطهری و حجازی می گويد اقبال
لاهوری کسی است که در تاريخ فلسفه مغرب زمين نام او را در کنار نام فيلسوفان غربی
می آورند. او " با هگل، با نيچه، با گوته، با دکارت، با کانت" کشتی گرفته است. اما
پس از اين سفر دراز ، اقبال می گويد:" افسوس از اين عمری که در اروپا به هدر
دادم".(ج۲ ص ۵۴-۵۳). نمی دانيم آقايان پس از شنيدن اين سخنان چه عکس العملی نشان
داده اند؟از کشتی فکری اقبال با هگل و نيچه وگوته و دکارت و کانت هم اطلاعی در دست
نيست. اما هدر دادن عمر در اروپا، داستانی است که به کار زمامداران بعدی جمهوری
اسلامی می خورد.
در اين دوره شريعتی برای مبارزه با دشمن و رقيب ، جبهه خوديها را تقويت می کرد.
در اين راه کار را از مبالغه می گذراند.سيد محمد حسين طباطبايی را باسقراط برابرمی
نشاند که" بر کوهی از فرهنگ بشری تکيه زده است" و هانری کربن " از اين اقيانوس عظيم
افکار و عواطف عميق و گونه گونه ای که فرهنگ اسلامی و سيعی را ساخته است جرعه هائی
بنوشد" ( ج۴ ، ص ۱۰۴). می گويد ابوذر غفاری پرودن و داستايوسکی است ، او " روشنفکر
انقلابی جامعه شناس و اقتصاد دان و مردم شناسی است که انقلاب کبير فرانسه را پشت سر
گذاشته و مسئله استثمار و بورژوازی و غارت سود اضافی و تبعيض طبقاتی و آمبورژوازمان
روشنفکران و رهبران انقلابی جامعه را همه می داند و از يک فرهنگ غنی سوسياليستی
آگاه است" ( پيشين، ص ۱۴۲). در باره فرويد می گويد:" فرويد يکی از همين گوساله
های بورژوازی طلب است. در درون اين گوساله علم، باز بينش و روحيه آزادی طلب است که
بانگ بر می دارد... اين پيغمبر بورژوازی اسمش فرويد بود، و مذهبش جنسيت، و معبدش
فرويديسم و نخستين قربانی اش که در کنار اين معبد ذبح شد، ارزشهای انسانی زن بود" (
ج۲۱، ص۲۱۷). از سوی ديگر ، شريعتی به زبان متافيزيکی ادعاهايی بيان می دارد که
معنای محصلی ندارد. به عنوان مثال:" علم من به مردم ، علم حصولی نيست، علم حضوری
است ، علم من است به خود من" ( ج۴، ص ۲۳۲) يا" اسلام ... برخلاف رآليسم- که آنها را
نمی پذيرد، آنها را تغيير می دهد، ماهيتشان را ، به شيوه ی انقلابی، دگرگون می کند"
( ج۲۱، ص ۶۱). از نظر قدما ، انقلاب ماهيت محال است. پديده های اجتماعی هم فاقد
ماهيت اند. ۳۹ - ج۲ ، ص ۱۴۷ ۴۰-پيشين، ص ۱۴۹ ۴۱ - پيشين، ص ۱۴۸ ۴۲ -
مجموعه آثار ، ج ۴ ، ص ۶۱ - ۴۳Barrington Moore. Social Origins of
Dictatorship and Democracy: Lord and Peasant in the Making of the Modern
World. With a new foreword by Edward Friedman and James C. Scott. Boston:
Beacon Press, ۱۹۹۳. p. ۴۱۸ ۴۴ - Charles E. Lindblom, Politics and
Markets: The World’s Political-Economic Systems, Basic Books, New York, ۱۹۷۷, p.
۱۶۲. ۴۵- Robert A. Dahl, Dilemmas of Pluralist Democracy: Autonomy vs.
Control, Yale University Press, New Haven, ۱۹۸۲, p. ۱۰۸. ۴۶- مجموعه آثار، ج
۲۱، ص ۸۲ ۴۷ -پيشين، ص ۸۲ ۴۸- پيشين، صص ۹۱-۹۰ ۴۹- پيشين ۵۰- پيشين، ص
۸۷ حتی زمامداران بنيادگرای حاکم بر ايران هم به همسر جرج بوش کاری ندارند. اما
شريعتی به پيروانش آموخت که در جنگ با امپرياليسم می توان تا آنجا پيش رفت که همسر
رئيس جمهور آمريکا را فاحشه خواند. ۵۱ - پيشين، ص ۶۵ ۵۲ - پيشين، ص ۱۰۵
۵۳- پيشين ، ص ۱۰۲ ۵۴ - ج ۱ ،ص ۲۲۲ ۵۵- ج ۲۱ ، ص ۶۷ ۵۶- پيشين ، ص
۲۱۲ ۵۷ - پيشين، صص ۲۰۳- ۲۰۲ ۵۸- پيشين ، ص ۲۲۱ ۵۹ - پيشين ، ص ۲۲۲ ۶۰-
آرش نراقی طی دو مقاله زير آرای سروش و مجتهد شبستری را نقد و رد کرده است . به نظر
نراقی ، سروش و مجتهد شبستری هيچ دليلی برای مدعای خود اقامه نکرده هند. -آرش
نراقی ، باز خوانی نظريه ی سروش درباره ی تجربه ی نبوی و بسط آن، سايت نراقی -
آرش نراقی، محمد مجتهد شبستری و مسأله ماهيت کلام وحيانی ، سايت نراقی ۶۱- ج۲۱ ،
ص ۲۳۶ اتفاقاً آقای خمينی هم در همان زمان ، پس از انتشار کتاب مطهری در باره
حقوق زنان در اسلام ، از نجف ، نظرات عرضه شده توسط مطهری را تأئيد کرد. ۶۲-
پيشين ، ص ۲۷۴ شريعتی مائو را به دلايل بسيار تحسين می کرد. می گفت:" چين به
لائوتزو محتاج نيست، او يک مائو يافته است و می بينيم که به چه قدرتی و عظمتی رسيده
است" ( ج ۳۳، بخش اول ، ص ۳۸۷). ۶۳- ج ۲۱ ، صص ۱۵۴-۲۵۳ ۶۴ - پيشين ، ص
۲۵۵ ۶۵- روح الله خمينی ، تحرير الوسيله، ج ۳، صص ۵۲۱-۵۲۰ ۶۶ - پيشين ، ص ۴۳۰
مسأله ۱۲ ۶۷ - به عنوان مثال ، در ايالت نيويورک ،هر گونه رابطه جنسی بزرگسالان
با افراد زير ۱۱ساله ، ۵تا۲۵سال مجازات زندان خواهد داشت. در ايالت آلاباما، ارتباط
جنسی با افراد زير ۱۲ سال ، حبس ابد ، يا از ۵ تا ۹۹ سال زندان دارد. در واشنگتن ،
۵ سال تا حبس ابد. در ضمن ، در آمريکا ، مشخصات کامل اين نوع افراد و نشانی آنها را
بر روی سايت ها قرار می دهند ، تا خانواده ها کودکان خود را از چنين افرادی در امان
بدارند. ۶۸ - ج ۱ ، ص ۲۵۴ ۶۹ - زنان فاقد حجاب شرعی در حسينيه ارشاد در پای
سخنرانی های شريعتی حاضر می شدند.پوشش همسرگرامی و فرزندان محترم مرحوم دکترشريعتی
هم با پوشش مرسوم فقهی سازگاری نداشت. همه ی اينها مربوط به مولف است، اما سخن من
ناظر به متن و لوازم منطقی مدعيات درون متنی است. در آن متون ، زن نمونه فاطمه و
زينب است. چهره ی انقلابی زينب مهم بود که در محبوبه متحدين تجديد می شد. زنان
انقلابی گونی پوش چين مهم بودند که با لباس خود به غرب نه می گفتند.همه چيز بايد در
خدمت انقلاب باشد. ۷۰- ج ۱ ، ص ۷۳ ۷۱- پيشين ، ص ۷۷ آمريکا ستيزی مانع
سفر به آمريکا نمی شود. شريعتی ، يکماه قبل از وفات، طی نامه ای از بلژيک به فرزندش
که در آمريکا اقامت داشت ، می نويسد:" نتوانستم برای آمريکا ويزا بگيرم. تو فکر کن
و با منصور و ابراهيم آقا مشورت کن، ببين چه راهی هست که من بتوانم از اينجا ويزای
آمريکا بگيرم. آيا ديدار فرزند و مثلاً سرپرستی! به درد نمی خورد" ( ج ۱ ، ص ۲۶۳).
شريعتی می گفت اگر کسی ميان روسيه و چين و آلبانی از يک سو ، و آمريکا و آلمان و
انگليس ازسوی ديگر ، دومی را برای زندگی و کار، به دليل وجود دموکراسی و آزادی و
امنيت و حقوق فردی ، انتخاب نمايد، از منطق بردگان پيروی کرده است. چون بردگان به
دنبال اربابانی می گردند که کمتر بد باشند ( ج ۵ ، ص ۲۶۵). شريعتی می گويد امريکا
:" الويس پريسلی ها را بت نسل جوان آلمان می کند" تا " روح حماسی" آلمانی را " لش و
فلج " کند( ج ۷ ، ص ۲۲۱). می گويد دليل اصلی جنايات وحشتناکی که در آمريکا اتفاق می
افتد و در جامعه های عقب مانده شبيه اش پيدانمی شود ، بچه های " جفت های طبيعی اما
نامشروع" است که "بيماران عقده دار و روح های ضد اجتماعی اند"( ج۲۱ ، صص
۵۵-۵۴). ۷۲ - ج ۲۴ ، ص ۱۹۱ شريعتی آنقدر زنده نماند تا شاهد رياست جمهوری جرج
بوش باشد ، اگر او به جای جيمی کارتر ، جورج بوش را ديده بود چه می گفت؟ نظام
دموکراتيک ، همچون افلاطون و فقيهان ، وعده نمی دهد که عادل ترين و فضيلت مند ترين
افراد را بر صدر نشاند. وقتی از دل نظام های دموکراتيک افرادی چون جورج بوش بيرون
آمده و مديريت سياسی جامعه را در دست می گيرند، چه بايد کرد؟ بنيادگرايان و لنينيست
ها بر اين مبنا نظام دموکراتيک را نفی می کنند تا به وسيله بهترين افراد ، جامعه را
هدايت کنند. اما راه درست ، نقد دموکراتيک " دموکراسی های واقعاً موجود" است.
دموکراسی و حقوق بشر و آزادی را بايد بسط داد. ساختار سياسی را بايد به گونه ای
محدود که که کسی نتواند از قدرت سياسی سو استفاده نمايد. درعين حال می دانيم که بر
روی زمين نمی توان بهشت آفريد. هدف اصلی کاهش درد و رنج آدميان است. نابرابری ها را
نمی توان نابود کرد، اما بايد آنها را به حد اقل ممکن رساند. دين و سياست بايد در
خدمت صلح باشند، نه جنگ. جنگ مقدس ، يعنی مقدس کردن جنايت جمعی. ۷۳- ج ۱ ، ص
۱۰۰ ۷۴ - پيشين ، ص ۱۶۱ ۷۵- ج ۲۴ ، ص ۲۵ ۷۶ -Linda Schmittroth ,Comp.,
Statistical Record of Women Worldwide (Detroit:Gale
Research,۱۹۹۱),pp.۷۵,۷۶-۸۷. برای اطلاع از پژوهشی در زمينه ی خشونت در داخل
خانه، رجوع کنيد به: Murray A.Straus, Richard J. Gelles, and Suzanne
K.Steinmetz,Behind Closed Doors :Violence in the American Family(New York:Anchor
Books, ۱۹۸۰). نويسندگان کتاب فوق الذکر تخمينشان اين است که در زمان پژوهش آنان
تقريباً در يک ازدواج از سه ازدواج در ايالات متحده خشونت رخ می دهد.آمارهای ذکر
شده در اين دو منبع نسبتاً قديمی است. از سوی ديگر روشن نيست که رشد تجاوز به عنف و
خشونت خانگی ناشی از رشد گزارش کردن صدمه ديدگان است ،يا ناشی از رشد واقعی پديده؟
در کشورهايی چون آمريکا زنان و کودکان مرتب آموزش می بينند و تشويق می شوند که اين
نوع پديدها را گزارش نمايند. اما در جوامع شرقی ، خصوصاً جوامع اسلامی، سنت و فرهنگ
مانع آنست که زنی اعلام نمايد به او تجاوز شده است. عدم گزارش و عدم وجود آمار، به
معنای آن نيست که آن پديده وجود ندارد يا ميزانش پائين است. ۷۷ - R. Jacoby ,
The Last Intellectuals ( New York, ۱۹۸۷), p.۵ ۷۸ - ج ۵ ، ص ۲۵۷-۲۵۸ ۷۹- ج ۴
ف ص ۳۹ ۸۰ - پيشين ، ص ۹۷ ۸۱ - پيشين ، ص ۲۹۷ ۸۲ - ج ۵، ص ۱۳۱ ۸۳ - ج۴
، ص ۲۴۱ ۸۴- پيشين ، ص ۲۴۴ ۸۵ -پيشيين، ص ۱۴۵ ۸۶- پيشين ، ص ۲۹۴ ۸۷- ج
۲ ، ص ۲۹ ۸۸- ج ۴ ، ص ۱۸۹ ۸۹- پيشين ، ص ۱۲۹ ۹۰ - ج ۳۵ ، صص
۶۴۰-۶۰۸ ۹۱ - ج ۴ ، ص ۲۳۱ ۹۲ -ج۲۶، ص ۶۱۲ ۹۳- ج ۱ ، ص ۲۲۰ ۹۴- ج ۱ ، ص
۱۶۰ ۹۵- ج ۴ ، ص ۳۵۰ ۹۶- پيشين ، ص ۱۶۷ ۹۷ - ج ۱ ، ص ۲۳۸-۲۱۹ قضاوت
درباره ی اينکه حسن آلادپوش و محبوبه متحدين در زمان شهادت به کدام بخش سازمان تعلق
داشتند، دشوار است.سرهنگ غلامرضا نجاتی آندو را جزو مجاهدينی که به مارکسيستها
پيوستند ، می داند(غلامرضا نجاتی ، تاريخ سياسی بيست و پنج ساله ی ايران، موسسه
خدمات فرهنگی رسا، ص۴۲۱). پوران بازرگان ( همسر محمد حنيف نژاد) که پس از تغيير
ايدئولوژی به بخش مارکسيست-لنينيست سازمان و بعد ها پيکار پيوست و با تراب حق شناس
ازدواج کرد ( پوران بازرگان در ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ درگذشت)، در مصاحبه ای در سال ۱۳۷۱
درباره مشارکت زنان در جنبش مسلحانه، در باره ی آندو می گويد:" محبوبه متحدين در
دانشکده ی هنرهای زيبا دانشجو بود، در دبيرستان ما نقاشی تدريس می کرد. ابتدا
فعاليت اجتماعی و مذهبی چشمگيری همراه با دوستان دکتر علی شريعتی داشت. با همدرس و
همفکر خود، حسن آلادپوش ازدواج کرد. بعدها هردو تفکر مذهبی را رها کرده و به
مارکسيسم روی آوردند و به سازمان مجاهدين م.ل. (بخش منشعب ) پيوستند. حسن در سال ۵۴
در درگيری با ماموران ساواک به شهادت رسيد و پس از چندی محبوبه نيز در يک درگيری
مسلحانه با آدمکشان ساواک و بعد از آنکه توانست زير پوشش تيراندازی خود رفيقی را که
با او همراه بود نجات دهد ، در چهار راهی نزديک پل چوبی، خود مورد اصابت گلوله قرار
گرفت و شهيد شد" ( آرش ، شماره ۹۹-۹۸، فروردين ۱۳۸۶، ص ۱۴۲). در هر صورت ، شريعتی ،
آندو را به عنوان حجت تمام ادعاهايش معرفی می کند. سازمان مجاهدين خلق، ازابتدا،
جز ماترياليسم ، مارکسيسم را به عنوان علم مبارزه قبول داشت. در چرخش ايدئولوژيک ،
فقط می بايست ماترياليسم فلسفی پذيرفته می شد.در اول انقلاب هم آنان نوشتند:" ما به
فلسفه مارکسيسم ، بخصوص در مورد الحاد، می گوئيم نه ولی به انديشه اجتماعی ، بويژه
تحليلهای آن درباره فئوداليسم ، کاپيتاليسم و امپرياليسم می گوئيم آری" ( سازمان
مجاهدين، تاريخچه جريان کودتا و خط کنونی سازمان مجاهدين خلق ايران ، ۱۳۵۷، صص
۱۲-۱۰). مجتبی طالقانی ، فرزند آيت الله طالقانی ، پس از چرخش ،در نامه ای به پدرش
می نويسد:" اکنون دو سال است که خانه را ترک کرده ، مخفی زندگی می کنم و ارتباطی با
شما ندارم. به خاطر احترام عميقی که برايتان قائلم و سالهای زيادی که با هم در جنگ
با امپرياليستها و ارتجاع بوده ايم ضروری دانستم برای شما توضيح دهم که چرا من و هم
کيشانم تصميم گرفتيم تغييرات عمده ای در سازمان خود ايجاد کنيم ... من از نخستين
روزهای زندگی در کنار شما ياد گرفتم که چگونه از اين حکومت استبدادی خون آشام متنفر
و بيزار باشم. من همواره احساس بيزاری خود را از طريق مذهب _آموزشها و درسهای آتشين
حضرت محمد(ص) ، امام علی(ع) و امام حسين(ع)- بيان می کردم. من هميشه برای اسلام به
عنوان زبان گويای توده های زحمتکش در حال مبارزه با ظلم احترام قائل بودم ... اما
طی دو سال گذشته مطالعه مارکسيسم را آغاز کرده ام. من قبلاً فکر می کردم که
روشنفکران مبارز می توانند اين رژيم را از ميان بردارند ولی اکنون باور کردم که
بايد به طبقه کارگر روی آوريم. اما برای سازماندهی طبقه کارگر بايد اسلام را کنار
بگذاريم چون مذهب ، پويايی اصلی تاريخ- مبارزه طبقاتی- را قبول ندارد.البته اسلام
می تواند يک نقش مترقی به ويژه در بسيج طبقه روشنفکر عليه امپرياليسم ايفا کند. اما
اين تنها مارکسيسم است که تحليل هايی علمی از جامعه به دست می دهد و متوجه طبقات
استثمار شده و رهايی آنهاست. من پيش از اين فکر می کردم آنهايی که اعتقاد به
ماترياليسم تاريخی دارند ، به دليل اينکه به معاد و زندگی پس از مرگ ايمان ندارند
نمی توانند فداکاريهای بزرگی نمايند. ولی اکنون می دانم بزرگترين و متعالی ترين
فداکاريی که شخص می تواند انجام دهد، مرگ در راه آزادی طبقه کارگر است"( م. طالقانی
، نامه ای به پدر، مجاهد، شماره ۶ ، تير ۱۳۵۵، صص ۱۴۴-۱۳۱). ۹۸ -ج۴ ، ص ۱۱۲- و
ج۲۱ ، ص ۳۳ ۹۹ - ج ۷ ، ص ۲۳۱ ۱۰۰ - پيشين ، ص ۲۴۰ ۱۰۱- ج ۵ ، ص ۶ ۱۰۲-
ج ۵ ، ص ۳۴ ۱۰۳-ج۵ ، ص ۸۰ ۱۰۴ - ج۵ ، ص ۱۱۰ ۱۰۵ - ج ۶ ، ص ۲۲۳ شريعتی
ويتنام را در مقابل خود داشت ، ما هم عراق را در مقابل خود داريم. روشن است که
سياست های نظامی گرانه و امپرياليستی راه گشای دموکراسی نمی باشد. انسانها را به
نام آرمانهای جهانشمول نابود می کنند.اين سياست ها را بايد به صراحت تمام محکوم
کرد. اما از دموکراسی و آزادی و حقوق بشر بايد دفاع کرد و نبايد به نام مبارزه ی با
غرب، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی را نفی کرد. ۱۰۶ - ج ۶ ، ۲۱۳ ۱۰۷ - ج ۷ ،
ص ۲۰۲ ۱۰۸ - ج ۲ ، ص ۴۸ ۱۰۹ - ج ۲۱ ، ص ۶۶ ۱۱۰ - ج ۲۱ ، صص ۲۱۶-
۲۱۵ ۱۱۱ - ج ۲۴ ، ص ۱۸۶ ۱۱۲- ج ۲۴ ، ص ۱۹۴ ۱۱۳ - ج ۲۴ ، ص ۲۰۱ ۱۱۴- ج
۲۴ ، ص ۲۰۳ ۱۱۵- ج ۲۴ ، ص ۲۴ ۱۱۶ - ج ۲۴ ، ص ۲۵ ۱۱۷ - ج ۲۴ ، ص ۲۶ ۱۱۸
- ج ۵ ، صص ۱۳۲ - ۱۳۱ ۱۱۹- Bourdieu , The Rules of Art( CambridgeT1996), p.
340
|