بازگشت به صفحه اول

از ادوار نيوز

 
 

زمانی برای مستی اسبها

سامان صفرزايي

جامعه ی ایران در آستانه ی نهمین انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۴ بیش از هر زمانی خسته از سیاست های ضد و نقیض حاضران در قدرت و حاکمیت بود. خستگی به اندازه ای بود که جامعه ی چند شقه شده ی آن زمان بیش از هر زمانی طالب فرو رفتن به خوابی عمیق برای فرار از وضعیت فعلی گشته بود. عده ای با هوس خوابی رویا گونه،به لالایی پوپولیسم که بسیار دل انگیز و فرح بخش بود گوش فرا دادند و با خيالي خوش آراي خود را به سود آنكه سخن از سفره هاي هفت رنگ براي ايراني جماعت مي گفت به صندوق ها ريختند و خود به خواب فرو رفتند تا مگر هنگامي كه از خواب بر می خیزند، روياهايشان تعبير شده باشد. عده اي ديگر اما آنچنان خسته و نوميد بودند كه حتي مجالي براي اين نيافتند كه براي انتخاب رئيس جمهور و ثمبل ديپلماتيك خود تصميمي بگيرند. اين چنين شد كه آنها تحريميان لقب گرفتند و به قدري از افت و خيزهاي جماعت رفرميست دلگير و ملول بودند كه آن ها را نيز ديگر برنتابيدند و آمدن مردي اصولگرا را به تماشا نشستند.

  

ليك جوامع انساني مدت زيادي را قادر نيستند در كابوس و يا رويا سپري نمايند. قريب شش ماه پس از روي كار آمدن دولت نهم و با بروز سياست هايي غريب در مسائل داخلي و خارجي ايران تلنگري محكم بر پيكره ي جامعه ي ايران فرود آمد و آنان دريافتند كه شرايط به هيچ روي آنگونه كه آنان پيش بيني و تصور مي نمودند رقم نخورده است. ليك مشكل آنجا بود كه اگرچه جامعه تا اندازه اي هوشياري خود را به دست اورده بود اما واقعيت اين بود كه بسياري از اعضا و جوارح آن پيكره ي انساني به علت سكون بيش از حد كرخت و بي حس شده بودند و چندان توانايي تكان خوردن و حركت موضعي را در خود نمي ديدند.

 

جنبش دانشجويي ايران يكي از مهمترين بخش هاي جامعه ي ايران بود كه پس از تراژدي- و يا شكوه - سوم تير به علت سستي بيش از حد گرفتار نوعي حالت مسخ گونه  گرديد. آنها كه ده سال اخير تاريخ معاصر ايران را به نظاره نشسته بودند به هيچ روي نمي توانستند باور كنند جنبشي كه در بازه ي ۸۰-۱۳۷۶ به شكلي باورنكردني جامعه را براي حركت در مسير دموكراسي ياري مي ساخت، اينچنين تاثير خود بر جامعه و حتي جنبش دانشجويي را از دست بدهد و در مسير انفعال گام بردارد. انفعالي كه بيش از هرچيز متاثر از فضاي سرد درون دانشگاهي بود. آنجا كه دانشجويان ديگر رغبت نداشتند تا به سخنان هم كلاسي ها معترض خود گوش فرا دهند و دست ياري به سويشان دراز كند. دو سال تحصيلي اخير شايد دردناك ترين سالهايي بود كه جامعه ي دانشجويي ايران به چشم مي ديد. دانشجويان تصميم گرفته بودند تا دانشگاه و مدرسه را مثل و مانند هم بدانند. همچنان كه اصولگرايان از آنان انتظار داشتند. دانشجوياني كه تنها بايد دانش هاي تجربي بياموزند و كاري با آنچه - به زعم آنان-  به كارشان نمي آيد نداشته باشند. مهندسي بخوانند و سرشان به محاسبات گرم باشد. پزشكي بخوانند و در آناتومي انسان غوطه ور شوند. حقوق بخوانند و به قوانين معترض نباشند. حسابداري بخوانند و كاري با حساب و كتاب اين مرز و بوم نداشت باشند. علوم سياسي و روابط بين الملل بخوانند اما نه با سياست هاي بنيادگرايانه خصمي داشته باشند و نه روابط ايران با ملل برايشان دغدغه باشد.

 

همه چيز دست به دست هم داده بود تا اصول گرايان شادمان از موضع گيري اكثريت قريب به اتفاق دانشجويان به برانداختن خانمان آن اقليت معترض بپردازند. انجمن هاي اسلامي يكي پس از ديگري يا منحل مي شدند و يا تخريب، هفته اي چند دانشجو به ديدار اعضاي كميته هاي انضباطي مي رفتند تا پيرامون رفتار خود توضيح دهند، معترضين يا براي چند ترم از تحصيل محروم مي شدند و يا اگر حسابشان سنگين شده بود ستاره اي مي گرفتند و از تحصيل در كارشناسي ارشد باز مي ماندند. در اين مهلكه گويي اكثريت دانشجويان را اما گويي كاري نبود با اقليت. آنها اعتنايي به هم شاگردي هاي خود نداشتند و سرود يار دبستاني هيچ كس را به هيجان وا نمي داشت. اگرچه عملكرد نهادهاي دانشجويي و مباحثات آنان و نحوه ي يارگيري و جذب دانشجويان در اين دو سال داراي مشكلاتي بود و به خودي خود در عدم همراهي دانشجويان بسيار موثر بود كه محتاج آسيب شناسي دقيق است و خارج از بحث اين يادداشت. به هر روي هرچه بود جدايي دانشجو از دانشجو بود. جدايي كه تلخ بود اما محافظه كاران را بس دلگرم مي ساخت و اميدوار به در مشت گرفتن بيش از پيش حركت هاي دانشجويان پارسي.

 

باري آمدن ماه مهر گويي مهر پاياني بود بر تمام آن رخوت و تنهايي. آنچه در يك ماه گذشته در دانشگاه هاي ايران رخ داده است گويي تولدي ديگر را براي جنبش دانشجويي رقم زده است و خبر از اين مي دهد كه دانشگاه ها آبستن حوادثي نو  و بكر مي باشند. هم به صورت غريزي و هم با اتكا به شواهد مي توان حس كرد كه دانشجويان خستگي خود را در كرده اند و اماده اند تا دفتر جنبش دانشجويي را ورق بزنند و صفحات جديد آن را با خطي خوش بنويسند.

 

از شواهد عيني سخن گفتم و اصلي ترين آن دست هايي بود كه دوشنبه و سه شنبه ي هفته اي كه گذشت در دانشگاه صنعتي شاهرود گرفتيم و ما كه بخشي از اكثريت دانشگاه بوديم دستان ان اقليت كه چوب اعتراض هاي چند سال گذشته ي خود را مي خوردند را گرفتيم و به حمايت از آنان برخواستيم. آنجا كه قلب هايمان تند ميزد و اين بارهنگامي كه سرود يار دبستاني را شنيديم، به مزاجمان سازگار آمد و چندين و چند بار آن را سروديم. گويي ديگر برايمان تحملش دشوار شده بود كه هم كلاسي هايمان از تحصيل محروم شوند و ما با خيالي آسوده و خاطري آرام به تحصيل بنشينيم. شايد خيلي از ما نمي دانستيم آن دو تني كه از تحصيل محروم شده اند چه فعاليت هايي كرده اند و چه سخن هايي گفته اند . برايمان مهم نبود. مهم اين بود كه ديگر طاقت نداشتيم كه نا جوانمردانه ترين نوع مجازات - محروميت از تحصيل- را در حق هم سن و سال هايمان روا دانيم. اينكه در و تخته ي  تمام روزنامه ها و گاه نامه هاي سياسي و اجتماعي بسته شود به مذاقمان بيش از اين خوش نيامد. آخر ما هم دوست داشتيم دانشگاهمان نشريه داشته باشد. حرف دلمان را بزنيم. نقد كنيم. مقاله بنويسيم و خواسته هاي صنفي مان را روي كاغذ مطرح سازيم.

 

اجازه دهيد صادقانه سخن بگويم. يك شنبه شب كه فراخواني اعتراض به حكم تعليق يكي از دانشحويان مكانيك را ديدم اندكي در دلم به خوش خيالي فراخوانان خنديدم. تصور من بر اين بود كه جماعتي ده بيست نفري - همان اقليت معترض- گرد هم آِيند و آرام پلاكاردي در دست گيرند و دلسرد به نگاه دانشجويان رهگذر خيره شوند و پس از ساعتي در اوج ياس و استيصال، نوميد از تغيير احكامشان به گرد هم آيي خويش پايان دهند و به سرنوشت محتوم و غمبار تحصيلي خود بينديشند. بگذاريد باز هم صادقانه بگويم هنوز باورم نيست آنچه در هفته ي گذشته به چشم ديدم. باورم نيست كه در باران پاييزي آن همه هم كلاسي دست هاي يكديگر را گرفتند تا نشان دهند كه موعد با هم بودن فرا رسيده است. موعدي كه مرا بيش از هر چيزي به ياد  عنوان آن شاهكار بهمن قبادي مي اندازد: " زماني براي مستي اسب ها"

 

بدين سان احوالات من دگرگون شد. حتي تحليل هايم دگرگون شد. احساس مي كنم برخي معادلات اجتماعي در اين مرز و بوم در حال تغيير است كه بي شك اثر خود را بر روي تحولات سياسي ايران زمين خواهد گذاشت. نمونه ي مبرهنش را روزي مي دانم كه دانشجويان دانشگاه صنعتي شاهرود همصدا شده بودند و سرود هاي مقدسي مي خواندند. باورم نمي شود كه اين ما بوديم. دانشگاهي كه هرگز به آن صورت صدايي نداشت و همواره در حاشيه بود. قبول بفرماييد كه سخت است باور كنم كه ما نيز به متن امده ايم. اينكه ما قرار است يك موج نو باشيم . كار ما سياست ورزي و تندروي نبود و نخواهد بود. ما آمده بوديم تا از حق سخن بگوييم. نيامده بوديم انگشت در چشم مسئولان دانشگاه فرو كنيم چرا كه تعامل با آنان بي شك از الويت هاي تمام حاضران در آن جمع بود. ما تنها گرد آمديم تا خاطرنشان سازيم كه "ما مي مانيم". آمده بوديم تا در ظهري پاييزي بر روي آسفالت بنشينيم و مقوايي سفيد رنگ را با تمام زورمان بالا نگاه داريم كه بر روي آن نوشته شده بود :

 

 "دانشگاه زنده است"

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه