|
تاريخنگري
روشنفكران بريده از چپ (2)
مجيد زربخش
يكي از ابزارهاي تحريف
تاريخ گذشته و اشاعه و تبليغ انديشههاي التقاطي و تسليمطلبانه، ساختن و پرداختن
نظرات و احكام سستپايه و بياساسي است كه بهنام «نوتاريخيگري» انجام ميگيرد و
آقاي عباس ميلاني از جمله مدعيان آن است. در پوشش اين "بازخواني" دگرگونة گذشته،
بسياري از ارزشها زير سئوال قرار ميگيرند، نفي ميشوند و جاي خود را
بهضدارزشهاي مندرآوردي ميدهند.
"بازخواني" سنت
روشنفكري ايران و مفهوم روشنفكر، يكي از عرصههائي است كه آقاي ميلاني از مدتها
پيش در پي آن است. اين "نظريهپردازي" و "بازخواني"، گر چه پس از انتشار مصاحبه
روزنامه «همميهن» با آقاي ميلاني، حساسيت بيشتري برانگيخت و با نقد و واكنش بيشتري
روبرو گرديد، اما طرح آنها تازگي ندارد. وي اين نظرات را از سالها پيش، و تا كنون
در فرصتهائي گوناگون، مطرح كرده است؛ از آنجمله در اسفند 1380 در گفتگو با آقاي
حسين مهري در "راديو صداي ايران" (كه در روزنامة "كيهان لندن" نيز بهچاپ رسيد) و
همچنين در ماه مه 2002 در مقدمة كتاب «تسخير تمدن فرنگي» تاليف فخرالدين شادمان.
دليل حساسيت و
واكنشها پس از مصاحبه اخير شايد اين باشد كه بهنظر ميرسد اين نقطهنظرها در ميان
كساني از نوع مصاحبهكنندة روزنامة «همميهن» زمينهاي براي تبليغ يافته است و
آدمهائي چون مصاحبهكنندة نامبرده، كه بهرغم فضلنمائيها، خود از سنت روشنفكري
ايران بيبهرهاند و از عمق رويدادهاي گذشته و تأثير تاريخي حوادث سرنوشتسازي چون
كودتاي 28 مرداد 32 و دلائل اهميت آن براي نسل پيشين و امروز آگاهي درستي ندارند،
بهابزار تبليغ و اشاعة اين نظرات و چتر دفاعي روشنفكران اخته تبديل شدهاند، آن هم
به شيوهاي كه تأثير هر چه بيشتري بر خواننده بگذارد. اين كانالهاي تبليغاتي و
ستايشگران آقاي ميلاني كار را بهگونهاي انجام ميدهند كه بتواند بر مخاطبان
كماطلاع و «روشنفكران» بيدغدغه حداكثر تأثير را داشته باشد.
اينان ابتدأ با
گزافهگوئي پيرامون ترجمهها و تأليفهاي آقاي ميلاني و اشاره بهموفقيت شغلي او
بهعنوان «رئيس گروه مطالعات ايرانشناسي در دانشگاه استنفورد»، وي را بهمثابه
«تئوريسين شناخته شده»اي معرفي ميكنند كه «با ذهن آكادميك، نظاممند و دقيق»
به«بازخواني نو و دگرگونه تاريخ» پرداخته است و فضاهاي تازهتر و كاربرديتري را
بهجامعه روشنفكري ايران پيشنهاد ميدهد». مصاحبهگر روزنامه «همميهن» بهدنبال
اينگونه مدح و ستايشها و بر پاية اينگونه زمينهسازي ميكوشد بهخوانندگان القاء
كند كه «تئوريها» و احكام اين «انديشمند توانا در ارائه مولفههاي تاريخ و
اشارههاي پر شمار بهمصاديق بحران روشنفكري در ايران»، گويا تئوريها و «احكام
راهگشائي است كه بهبحثها و پنداشتهها و انگارههاي تا كنوني درباره روشنفكر و
جامعة روشنفكري ايران پايان ميدهد، مفهومي نو و قابل قبول را جايگزين آن ميسازد و
فضاهاي كاربرديتري را بهروي روشنفكران ايران باز ميكند».
با اينگونه تبليغات و
شيوههاي پيشبرد آن و با اين ستايش و رواج نقطهنظرهاي تسليمطلبانه درباره
روشنفكران، واكنش امري طبيعي بود. از سوي ديگر، اين «نظريهپردازي»هاي مبتني بر
تخطئه سنت روشنفكري ايران و بيمقدار كردن روشنفكران منتقد و روشنفكران چپ از جانب
كسي انجام ميگيرد كه داراي پيشينه چپ است، اما امروز بهگفتة خود او، در كنگرة
آمريكا و كميته سياست خارجي آن طرف گفتگو قرار ميگيرد، بهنشستها و كنفرانسهاي
نئوكانها دعوت ميشود و بخشي از فعاليتهاي فكري و عملياش در اين راستا است.
چرخشي قابل تأمل كه نميتوان بهآن و ارتباط آن با مواضع كنوني و تأثير متفاوت آن
بر خوانندگان بيتوجه بود.
روشنفكر بهمثابه منتقد و متعهد- مفهوم "روسي" و "اروپائي"!
آقاي عباس ميلاني در
گفتگو با روزنامه «همميهن» در زمينههاي مختلفي، از جمله درباره روشنفكر، مفهوم
روشنفكري، رابطه روشنفكر با قدرت، روشنفكران چپ و جامعة روشنفكري ايران، همچنين
دربارة نگاه نو بهتاريخ گذشته و معناي «نوتاريخيگري»، درباره كودتاي 28 مرداد و
«نگاه درست» بهآن، درباره فردگرائي و فرديت روشنفكر، درباره هنر، ادبيات ... سخن
گفته است. در اين نوشته بهطور عمده بهزمينة اول بحث، يعني گفتارهاي مربوط
بهروشنفكران ميپردازيم.
آقاي عباس ميلاني پس
از واكنش شديد عدهاي بهاظهارات او، در پاسخي بهمنتقدين مينويسد: «هر آنچه كه
ميگويم و مينويسم، صرفأ بهعنوان "گمان" خود بيان ميكنم... در نفس كاربرد "گمان"
اين اصل شناختشناسي مستتر است كه چه بسا آنچه ميگويم، نادرست است».
اما، ما فقط در دفاع
از خود آقاي ميلاني در برابر انتقادات، با چنين عبارتي روبرو ميشويم. در نوشتهها
و گفتههاي او مطالب با چنان قاطعيتي بيان شدهاند كه جز يقين كامل، ردپائي از
ترديد در آنها نميتوان يافت. بهويژه در مصاحبه مورد بحث كه وي بهعنوان «تئوريسين
شناخته شدهاي» معرفي ميشود كه «فضاهاي تازه و كاربرديتري را بهجامعه روشنفكري
ايران پيشنهاد ميدهد». و او نيز ميكوشد خود را نظريهپرداز و صاحب نظر در
عرصههاي گوناگون بنماياند.
آقاي عباس ميلاني شش
سال پيش نيز در گفتگو با «راديو صداي ايران» با همين قاطعيت و يقين سخن گفته است.
وي در آن گفتگو كه با تيتر بزرگ «مفهوم روشنفكر را كج فهميديم» كه در «كيهان لندن»
بهچاپ رسيد، عينأ همان مطالبي را مطرح ميسازد كه شش سال پس از آن در گفتگو با
روزنامه «همميهن». در آنجا ميگويد: «بهنظر من
جامعه ايراني يك گرفتاري
داشته و آن اين است كه مفهوم روشنفكر را در اساس كج فهميدهايم، يعني به
ما كج فهماندند. بهاين لحاظ كه تفكري كه در ايران حاكم شد ... از طريق روسيه
بهايران آمد، در نتيجة اين تفكر "ما" مفهوم روسي از روشنفكر، يعني مفهوم
(Intelligentzia)
از روشنفكر را بهجاي مفهوم ديگري كه مثلأ در اروپا رايج است يا آنرا ايزايا برلين
در نوشتة معروف خودش "متفكران روس" بهعنوان "مفهوم اروپائي روشنفكر" ياد ميكند،
پذيرفتيم. ما مفهوم اروپائي را هرگز نپذيرفتيم و مفهوممان از روشنفكر كسي بود كه
همواره با دولت در ستيز است... امروز جامعه دارد اين مفهوم را طرد ميكند» (1). پس
از گذشت شش سال، در مصاحبه با روزنامة «همميهن» همين نظرات، بدون هيچ ترديد و
خدشهاي تكرار ميشوند: «مفهوم روشنفكري كه در ايران جا افتاده، مفهوم ديگري از
روشنفكر است. بهاين معنا كه بهلحاظ نفوذ روسيه، يعني روسية قرن نوزدهم در ايران
بسياري از مفاهيم تجدد بهايران وارد شد... يكي از عوارض اين پديده مفهومي است كه
از روشنفكر در ايران جا افتاد، يعني روشنفكر كسي است كه سلوك خاصي دارد، با قدرت
همواره در تعارض است ...، در حالي كه ما مفهوم ديگري از روشنفكر داريم، مفهوم
انگليسي يا فرانسه هم از روشنفكر بود كه اين نوع تعارض با قدرت و اين نوع شيفتگي را
نداشت». آقاي عباس ميلاني در سال 2002 در مقدمهاي كه بر كتاب «تسخير تمدن فرنگي»
تأليف فخرالدين شادمان نوشته است، باز همين نقطهنظرها را مطرح ميسازد و بهتلاش
عبث براي جا انداختن مفهوم ديگري از روشنفكر، مفهومي كه «تعارض با قدرت» در آن
نباشد، ادامه ميدهد. در آنجا نيز مينويسد: «در آن سالها جامعه گرفتار مفهومي
غريب از روشنفكر بود.
بهتأسي
و تأثر از تفكر منجيپرست و قهرمانپرست روسي، سلك روشنفكري در انحصار كساني بود كه
دست كم بهظاهر از معاندان قدرت حاكم بودند» (2). آقاي ميلاني در اين جا نيز براي
تأئيد گفتههاي خود، خواننده را بهكتاب «متفكران روس» رجوع ميدهد. همچنين در اين
مقدمه هم آرزوي خود را تكرار ميكند كه در جامعه امروز ايران :مفهوم نوئي از
روشنفكر در حال نضج است. ارزشهاي گذشته ... مورد بازانديشياند. فضل و خرد و
خلاقيت جاي از كف رفتة خود را بازمييابند و ديگر گروگان "موضع سياسي" و "معاندت با
قدرت" نيستند».
آقاي عباس ميلاني در
نوشتهها و اظهارات خود، ابتدأ با استناد بهكتاب «متفكران روس» اثر ايزايا برلين
را مفهوم روسی روشنفکر و ابداع روشنفکران روسیه قرن نوزدهم ، از دو مفهوم روشنفكر،
"مفهوم روسي" و "مفهوم اروپائي" سخن ميگويد و با اشاره بهكتاب نامبرده، مسئله
تعهد اجتماعي و ستيز با قدرت مينامد كه در نتيجهي نفوذ فرهنگ روسية قرن نوزدهم،
در ايران غالب شد. آقاي ميلاني پس از اين تقسيمبندي مفهوم روشنفكر، جنبش روشنفكري
و سنت روشنفكري ايران را بهدنبالهروي از ابداع "روسي"، "كجفهمي" "مقولة" روشنفكر
و بياعتنائي به "مفهوم اروپائي" روشنفكر متهم ميسازد. بنابراين براي پرداختن
بهنظرات وي، ضروري است ابتدأ به مأخذ مورد استناد، بهكتاب «متفكران روس» مراجعه
كنيم.
ايزايا برلين در اين كتاب در هيچ جا از تقسيمبندي مفهوم روشنفكر به "روسي" و
"اروپائي" بهگونهاي كه آقاي ميلاني ادعا ميكند و از مقولهاي تحت عنوان "مفهوم
اروپائي" روشنفكر نام نبرده است.
ايزايا
برلين در اين كتاب نخست در اشارههاي متعدد نشان ميدهد كه روشنفكران قرن نوزدهم
روسيه، خود زير نفوذ فكري متفكران و آزاديخواهان اروپا قرار داشتند و از آنان
تأثير پذيرفتهاند و اين تأثير از قرن هجدهم وجود داشته است. ايزايا برلين در
مقايسة ميان تحولات روسيه و اروپاي غربي در قرن هجدهم مينويسد: «مبارزة ليبرالها
و راديكالهاي روس، كه پس از سركوبيهاي شديد ناشي از قيام دسامبريستها در اواسط
دهة سي و اوائل دهة چهل رفته رفته دليرتر و زيانآورتر شدند، بيشتر شبيه نبردي بود
كه نويسندگان دائرهالمعارف در فرانسه يا جنبش "روشنانديشي" در آلمان عليه كليسا و
سلطنت مطلقه انجام ميدادند (3).
در قرن نوزدهم، هم در
دهههاي اول قرن و هم پس از شكست انقلاب در اروپا، روشنفكران روس با اين كه از راه
حلهاي وارد شده از اروپا درگذشتند و در پي ساختن نظرات و يافتن شيوههاي عمل منطبق
با شرائط روسيه بودند، معهذا همچنان تحت تأثير انديشمندان و آزاديخواهان اروپا،
بهدنبال آموزش از آنها و بهقول ايزايا برلين «شاگردان بسيار جدي و ساعي
پيشرفتهترين متفكران اروپاي غربي بودند» (4) و چشمهاي آنها بهآلمان و فرانسه
دوخته بود و «قبله آمال آنها» پاريس بود، «زيرا پاريس موطن همه آزاديخواهان و
آزادگان جهان بهشمار ميرفت» (5).
روشنفكران روس در قرن
نوزدهم، تنها در زمينة آزاديخواهي و تعهد اجتماعي نبود كه تحت تأثير اروپاي غربي
قرار داشتند، بلكه بنا بر قول ايزايا برلين «در قرن نوزدهم يك انديشه سياسي و
اجتماعي در روسيه نبود كه در همان خاك بهبار آمده باشد» (6). در اين دورة تاريخي،
هر آنچه در روسيه است، «ريشه نهائياش را در غرب ميتوان يافت، حتي پياش را
ميتوان در نظريهاي پيدا كرد كه هشت يا ده سال پيش از روسيه در غرب رواج داشته»
است. در آن روزگار دانشآموختگان و روشنفكران روسيه شديدأ تحت تأثير اروپاي غربي
بودند و راهنماي فكري آنها جهت شركت در فعاليتهاي اجتماعي و تغيير شرائط موجود،
انديشههائي بود كه در اروپا وجود داشت. «با رسيدن يك پيام تازه از جانب يكي از
شاگردان سنسيمون يا فوريه، با وارد شدن يك كتاب از آثار پرودن يا... كه تازهترين
پيامبران اجتماعي فرانسه بودند، يا با منتشر شدن انديشهاي منسوب به داويد اشتراوس
يا لودويگ فويرباخ يا لامونه ... هيجان واقعي پديد ميآمد» (7). او باز در همين
رابطه مينويسد: «روسها، دستكم تا آنجا كه بهروشنفكران زباندارشان مربوط
ميشود، همان غربيان قرن نوزدهم بودند كه كارهاشان قدري گزافهآميز شده باشد، و نه
تنها غيرعقلاني و در خود فرورفته و بيمارگونه نبودند، بلكه آنچه در حد اعلا و بلكه
در حد افراط داشتند، قدرت بسيار بسيار پيشرفته در استدلال بود و منطقي در نهايت
روشني» (8).
ايزايا برلين درباره
روشنفكران روسيه و نخستين اعضاي جامعهي روشنفكري روس
(Intelligentzia)،
در دورهاي كه آقاي ميلاني به استناد كتاب وي!! آنها را در برابر روشنفكران اروپا
قرار ميدهد، چنين مينويسد: «آنها آورندگان شرمندة پيام مغربزمين بودند كه خود
بهيمن انفاس خوش فلان فيلسوف رومانتيك آلماني يا بهمان نويسندة سوسياليست فرانسوي
از بند ناداني و پيشداوري و كودني و بزدلي رسته بودند و ديدشان دگرگون شده بود»
(9).
"رهانندگان" و
الهامبخشان و سازندگان اصلي انديشههاي روشنفكران روس در قرن نوزدهم، اومانيستهاي
رنسانس در اروپا، آزاديخواهان، روشنفكران و فيلسوفهاي قرن هجدهم اروپا بودند.
ايزايا برلين در جاي ديگري از كتاب درباره روشنفكران روس مينويسد: «آنها بدست
فلاسفة بزرگ آلمان رها شدند- هم از احكام جزمي كليساي ارتدوكس، و هم از فرمولهاي
خشك نويسندگان عقلاني قرن هجدهم، كه شكست انقلاب اگر نظريات آنها را رد نكرده بود،
باري بياعتبار ساخته بود» (10).
در اين باره كه نظريه
تعهد اجتماعي و مفهوم روشنفكر متعهد و نقش وي در بيداري مردم و دفاع از انديشههاي
آزاديخواهي در اساس نه ساخته روشنفكران روس، بلكه از اروپا است و روشنفكران روسيه
خود متأثر از اروپا بودند، باز هم ميتوان شواهد فراوان، از جمله از كتابي آورد كه
عباس ميلاني براي توجيه نظرات خود بهگونهاي مغلطهآميز بهآن استناد كرده است.
آشنائي ساده با تاريخ اروپاي پس از رنسانس، با جنبش روشنگري و تلاش روشنگران و
روشنفكران اروپا و پيشگامان و نظريهپردازان انقلاب فرانسه نشان ميدهد كه پايبندي
بهوظيفه اجتماعي و تعهد اجتماعي روشنفكران و نويسندگان يكي از عوامل مهم گسترش و
پيروزي مبارزه عليه سلطه كليسا، عليه خودكامگي حكام و سلطنت مطلقه پادشاهان و عليه
عقبماندگي و براي تغيير شرائط در قاره اروپا بوده است.
پيش از قرن نوزدهم در
ميان بخشي از نويسندگان و هنرمندان فرانسه؛ در عين حال برداشتي از هنر و ادبيات
موجود بود كه به «هنر براي هنر» باور داشت و بر آن بود كه وظيفه هنرمند اين است كه
«بهترين كار ممكن را فراهم كند». اين برداشت از هنر و ادبيات را كه تعهد اجتماعي
روشنفكر را ناديده ميگرفت، بيش از همه روشنفكران روسيه مردود ميشمارند. ايزايا
برلين دربارة اين برداشت و تفاوت آن با ديدگاه روشنفكران روسيه مينويسد: «ميتوان
گفت كه دو برداشت از ادبيات و هنر بطور كلي وجود دارد و شايد مقايسة آنها خالي از
لطف نباشد. براي اختصار من يكي را فرانسوي و ديگري را روسي خواهم ناميد. اما
اينها فقط برچسبهائي است كه براي كوتاهي و آساني بهكار ميروند ... اين تمايز را
در هر صورتي بهمعني حقيقي كلمه بگيريم، بسيار گمراهكننده خواهد بود» (11).
اينها ظاهرأهمان
جملاتي است كه آقاي عباس ميلاني از آن "مفهوم روسي" و "مفهوم اروپائي" روشنفكر را
اختراع كرده است. ايزايا برلين سپس در ارتباط با برداشتي كه آنرا برداشت فرانسوي
خوانده است، برخورد روشنفكران روس با آن چنين مينويسد: «اين طرز برداشت را (كه من
عمدأ آنرا گزافهآميز ساختم) همة نويسندگان بزرگ روسيه در قرن نوزدهم بهشدت مردود
شناختند» و سپس ميافزايد كه برداشت آنان «برداشت "روسي" (دست كم در قرن گذشته) اين
است كه انسان يكي است، وجودش را نميتوان تقسيم كرد» (12).
با وجود گرايش بخشي از
نويسندگان و هنرمندان فرانسه بهنظريه «هنر براي هنر»، در قرن نوزدهم برداشت غالب
نه تنها در روسيه، بلكه همچنين در اروپا اين بود كه انسان وظيفه دارد وجود خود را
براي هدفي وقف كند و چنين وظيفهاي براي شاعر و هنرمند بيشتر است، زيرا «شكل ايثار
هنرمند اين است كه خود را تمام و كمال فداي آرمايش كند» (13).
روشنفكران قرن نوزدهم
روسيه بهحكم شرائط سياسي- اجتماعي آن روزگار، بهدليل حاكميت دولتي خودكامه و ضد
آزادي و انديشه و اعمال ستم بر مردم طبعأ «بيش از روشنفكران كشورهاي اروپا بر تعهد
اجتماعي روشنفكران پافشاري داشتند. اينان كه بهگفته ايزايا برلين «فرق ميان داد و
ستم و تمدن و توحش را خوب ميفهميدند»، بر اين تعهد و وظيفه تأكيد بيشتري داشتند و
بر آن بودند كه «وقتي انسان در برابر جامعه سخن بگويد، خواه شاعر باشد و خواه
داستان نويس يا تاريخنويس يا صاحب هر فن اجتماعي ديگر، مسئوليت كامل راهنمائي و
راهبري مردم را پذيرفته است» (14).
نويسندگان روسيه از
داستايووسكي تا تولستوي و از هرتسن تا تورگنيف در اين نظر مشترك بودند كه «مسائل
اجتماعي موضوعهاي اصلي زندگي و هنر هستند و فقط در صورتي قابل دركاند كه در متن
تاريخي و عقيدتي خاص خود قرار گيرند» (15). تأكيد و توجه خاص روشنفكران روسيه بر
اين عقيده، اما بهمعناي آن نيست كه فقط آنها، بدان پايبند بودند و روشنفكران
اروپا بهدنبال مفهوم ديگري از روشنفكر بودند و بهچنين ديدگاهي باور نداشتند.
همانگونه كه در بالا
اشاره شد، برداشت روشنفكران روسيه قرن نوزدهم از وظيفه روشنفكر، متأثر از اروپا
بود. آنها اما، در عين حال بهپديدة روشنفكر مفهومي غنيتر دادند و بهنوبه خود بر
اروپائيان تأثير و نفوذي بزرگ گذاردند. برداشت نويسندگان روسيه از روشنفكر، برخلاف
اظهارات بيپايه آقاي عباس ميلاني نه تنها «مفهومي غريب» نبود، بلكه ديدگاهي است كه
بنا بهگفته ايزايا برلين و بهتصريح مأخذي كه آقاي ميلاني بدان استناد ميكند، «در
تصور غربيان از هنر و زندگي تأثير فراوان كرد و خود يكي از سهمهاي روسيه در سرمايه
انديشه است. خوب يا بد، اين عقيده وجدان اروپائي را سخت تكان داده است» (16).
بهطوري كه ميبينيم
نه روشنفكران روسيه، با سهم خود در سرمايه انديشه و تكان دادن وجدان اروپائي، و نه
روشنفكران ايران با پايبندي بهتعهد اجتماعي و اخلاقي و انساني، هيچ كدام مفهومي
كج از روشنفكر را رواج ندادهاند. اين آقاي عباس ميلاني است كه به عبث تلاش دارد با
انكار وظيفه و مسئوليت تاريخي روشنفكر، "مفهوم كج" روشنفكر، مفهومي توجيهگر از
"روشنفكر" فرصتطلب و بيدغدغه را رواج دهد.
آقاي ميلاني ميگويد:
«جامعه ايراني ... مفهوم روسي از روشنفكر، يعني مفهوم
(Intelligentzia)
از روشنفكر را بجاي مفهوم ديگري از روشنفكر كه مثلأ در اروپا رايج است يا آنرا
ايزايا برلين در نوشته معروف خود ياد ميكند»، پذيرفته است و مفهوم اروپائي
روشنفكر، مفهوم غيرروسي
(Intellectual)
را هرگز نپذيرفته است.
دربارة تقسيمبندي
بيپاية مفهوم روشنفكر آقاي ميلاني قبلأ اشاره كرديم. در مورد
(Intelligentzia) نيز اين
توضيح ضرورت دارد كه واژه نامبرده گرچه با واژهي انگليسي و فرانسوي
(Intellectual)
تفاوت دارد، اما برخلاف اظهارات آقاي ميلاني، مفهومي در برابر آن نيست.
(Intelligentzia) يك كلمه روسي
است بهمعناي جامعه روشنفكران كه در قرن نوزدهم ساخته شد و كلمه(Intellectual)
يعني فرد روشنفكر. گر چه در روسيه آن زمان، اعضاي جامعه روشنفكران خود را وابسته
بهيكديگر ميدانستند و در نتيجه، اين كلمه مفهومي خاص مييافت، اما در مقابل كلمه
(Intellectual)
قرار نداشت. بهر حال اين دو كلمه با مفهومهاي مندرآوردي آقاي ميلاني، «مفهوم روسي
روشنفكر» و «مفهوم اروپائي روشنفكر» ربطي ندارند و بيانهائي براي مفاهيم موهوم فوق
نيستند.
بطور خلاصه، نظريهاي
كه پديدة روشنفكران را بر اساس وظيفه و تعهد اجتماعي تعريف ميكند و روشنفكران قرن
نوزدهم روسيه در ساختن آن سهيم بودهاند، نه يك «عارضه نفوذ فرهنگ روسيه در ايران»،
نه يك «گرفتاري جامعه ايران» و نه «مفهومي كج» و «غريب» از روشنفكر، بلكه انديشهاي
است كه گسترة آن بهمراتب از محدودة مكاني روسيه و ايران و محدودة زماني قرن نوزدهم
فراتر ميرود. اين انديشه پيش از نفوذ در ايران، اروپا را تحت تأثير قرار داده بود
و پس از قرن نوزدهم، در قرن گذشته و تا بهامروز، بهويژه در جوامعي كه نظامهاي
استبدادي حاكماند، راهنماي سمتگيري روشنفكران متعهد و انديشه و رزان آزاديخواه
است.
ايزايا برلين كه آقاي
ميلاني- با فرض ناداني خواننده- نظرات خود را با استناد به وي توجيه كرده است،
دربارة اين پديده ای كه آقاي ميلاني آنرا «مفهومي غريب» و «عارضه نفود روسيه»
ميخواند، چنين مينويسد: «پديدة روشنفكران، با عواقب تاريخي و ادبي و انقلابياش،
بهگمان من بزرگترين سهمي است كه سرزمين روسيه در تحولات اجتماعي جهان
داشته است» (17).
بطوري كه ملاحظه
ميشود، مطالب بالا بيپايه بودن ادعاها،احكام و مستندات آقاي ميلاني را بهروشني
نشان ميدهد. اما مسئله و پرسش مهمتر اين است كه حتي با فرض وجود يك «مفهوم
اروپائي» از روشنفكر، مفهومي كه تعهد اجتماعي، موضع نقد و متعارض با قدرت را
غيرضروري ميداند، چرا آقاي ميلاني در جامعهاي كه نظامي استبدادي، با ارزشهائي
عقبمانده بر آن حاكم است و روشنفكر نه فقط بهاقتضاي وظيفه در برابر جامعه و بنا
بر مسئوليت تاريخي خود، بلكه بهدليل نياز به آزادي براي آفرينش انديشه و هنر نيز
با اين نظام در تعارض قرار ميگيرد، وظيفه تبليغ و ترويج «مفهوم اروپائي» از
روشنفكر را بهعهده گرفته است؟ آيا وظيفه و رسالتي از اين بهتر و سودمندتر سراغ
ندارد كه بهجاي تبليغ گمراهي و تبليغ بهسود ادامه شرائط موجود، بهآن بپردازد؟ چه
انگيزهها و منافع و هدفهائي او را بر آن داشته است كه اين وظيفه ناميمون و
بيافتخار را برگزيند؟ چرا با توسل به تحريف و سفسطه و ادعاهاي نادرست، اين همه رنج
و زحمت بهخود روا ميدارد تا عدم ضرورت تعارض روشنفكران با قدرت را و بهعبارت
ديگر عدم ضرورت مقابله با استبداد را در جامعة استبداد زدة ما ثابت كند؟ آيا اين
تقلاها براي دفاع از كساني است كه صاحب فضلاند، ولي در برابر جهل، در برابر قدرت
ضد آزادي و ضد انديشه خاموشاند و نسبت بهحاكمان ستمگر و مردم تحت ستم
بيتفاوتاند؟ آيا اين همه تلاش براي دفاع از چرخش 180 درجهاي خود، براي دفاع از
مواضع كنوني و حفظ موقعيت امروز و براي اين است كه مردم و صاحبان انديشه در ايران
اين چرخش و مواضع امروز را ناديده بگيرند و او را در شمار روشنفكران بدانند؟ آيا
اين تقلاها بهخاطر آن است كه در برخي رسانهها و كانالهاي تبليغاتي بهمثابه
«تنوريسين» و «نظريهپرداز» مطرح شود و مورد ستايش قرار گيرد؟ آيا بخاطر انتقام
گرفتن از گذشتة خويش و افكاري است كه زماني بدان دلبستگي داشته است؟
بيترديد اين
انگيزهها و دلائل ديگر، تمامأ يا بخشأ در رفتن بهاين كورهراه تأثير داشتهاند.
آنچه مسلم است، مواضع گذشته و فعاليت دوران جواني عاملي مهم در رفتار كنوني است.
آقاي عباس ميلاني همانند ساير جداشدگان از چپ و كساني كه از فعاليتها و مواضع
پيشين خود نادماند، براي ابراز پشيماني از گذشته، براي نشان دادن درجة مخالفت
امروز خود، تا حد كينه نسبت بهاين پيشينه و انتقامجوئي از آن پيش ميرود. اينان
كه در دوران جواني با دانشي سطحي و بهاقتضاي شور و احساسات جواني بهدفاع از
تئوريها و استنتاجات چپ تعريف شده توسط سازمانهاشان پرداخته بودند، امروز
بهعنوان «صاحب دانش و خرد»، از آن گذشته شرمسارند و اين در حالي است كه امروز نيز،
ظاهرأ از موضع خردگرايانه، همان «مطلق گرائي» آن دوران، همان ايقان و يكسونگري را
تكرار ميكنند و رفتار آنها، آن روي سكة ديروز است. با اين تفاوت كه در گذشته
بهرغم مواضع و نقطهنظرهاي آميخته با اشتباه و دفاع از تئوريهاي التقاطي و بهرغم
«ابله» بودن- كه آقاي ميلاني بدان اشاره ميكند- فعاليت آنها براي خدمت بهمردم
تحت ستم و مبتني بر شور و احساسات عدالتجويانه و آرمانخواهانه، براي آزادي و
استقلال كشور و حتي در همبستگي با همه مردم جهان بود. آنها در آن دوران نه فقط
براي دفاع از حقوق مردم ايران، بلكه حتي در دفاع از مردم ويتنام و فلسطين هم بهپا
ميخاستند، مبارزه ميكردند و تجاوزگران و اشغالگران را محكوم ميساختند. آيا اين
«بلاهت» ديروز، از «خرد گرائي» امروز ايشان بهتر و مفيدتر نبوده است؟
تعهد اجتماعي، ويژگي روشنفكر
تعهد اجتماعي، تعهد در
برابر جامعه، نقد وضع موجود و تلاش براي تغيير آن و در نتيجه تعارض اجتنابناپذير
با قدرت، بهويژه قدرت استبدادي، ويژگيهائي است كه روشنفكر را از ساير دانش
آموختگان و دانشمندان و پژوهشگران متمايز ميسازد. روشنفكران بقول ادوارد سعید"
موکلان توده مردماند،" لذا هر انديشمندي را نميتوان روشنفكر ناميد. امروز در
جهان، ما با شمار بزرگي از پژوهشگران، جامعهشناسان و كارشناسان عرصههاي گوناگون
روبرو هستيم كه در خدمت مؤسسات و نهادهاي مختلف پژوهشي، نظامي و سرمايه مالي قرار
دارند و كار بسياري از آنها و مؤسسههاي مربوطه، عملأ يافتن راههاي بهرهجوئي
بيشتر صاحبان ثروت و قدرت و ستم بيشتر بر مردم جهان است. هم اكنون كم نيستند
پژوهشگراني كه از طريق مؤسسات و نهادهاي گوناگون در خدمت كاخ سفيد، سيا
CIA و پنتاگون هستند و مستقيم
و غيرمستقيم در ساختن و پرداختن نظريهها، برنامهها و سياستهاي جنگ و تجاوز و
غارتگري آمريكا شركت دارند، ولي كسي آنها را روشنفكر نمينامد. حتي به هر آفرينندة
اثر هنري و ادبي نيز نميتوان روشنفكر گفت. روشنفكر بهآن بخش از انديشهورزان و
نويسندگان و هنرمندان اطلاق ميشود كه
شرائط و ارزشهاي موجود را با نگاه نقد مورد پرسش قرار ميدهند و
كار آنها رشد و گسترش انديشه، انديشه اجتماعي و آزاديخواهانه، انتقاد بيوقفه و
تلاش براي تغيير در راستاي منافع جامعه و مردم و براي آيندة بهتر است.
روشنفكر و آفرينندة
آثار ادبي و فرهنگي، بهويژه در جوامعي كه ستم و استبداد حاكم است و مردم در اسارت
واپسگرائي و فقرند، در جوامعي كه نظام حاكم، انديشه تغيير و انديشة آزاديخواهي را
برنميتابد، نميتواند در تعارض با قدرت قرار نگيرد. در چنين جوامعي، كساني كه كار
آنها توليد انديشه و آفرينش فرهنگي و ادبي و هنري است و براي اين توليد بهآزادي
نياز دارند (افزون بر تعهد در قبال مردم)، نميتوانند با قدرت ضد آزادي در ستيز
قرار نگيرند. مردم نيز اين را تشخيص و در داوري خود نشان
ميدهند. آقاي ميلاني در مقدمة كتاب «تسخير تمدن فرنگي» مينويسد« «دكتر سيد
فخرالدين شادمان از نوادر روزگار بود. سالها تاوان مشاغل سياسياش را ميداد و
بهگناه همين مشاغل، كه وزارت كابينة زاهدي را شامل ميشد، آثار ذهن نقاد و قلم
خلاقش بهطاق نسيان سپرده شد».
آقاي ميلاني صرفنظر
از گزافهگوئي و اغراق دربارة شادمان و او را از «نوادر روزگار» خواندن، معترض است
كه چرا آثار ذهن نقاد فخرالدين شادمان، به گناه مشاغل سياسي، بهفراموشي سپرده شد.
اما اين چه ذهن نقادي است كه در حكومتي ضد هر گونه نقد، مقام وزارت
را ميپذيرد؟ ذهن نقاد در كابينة زاهدي چه كار دارد؟ آيا ذهن نقاد ميتواند وزير و
خدمتگزار دولتي باشد كه با كودتاي انگليس و آمريكا، بهفرمان محمدرضا شاه تشكيل
گرديد و يكي از وظائف اصلي آن، ايجاد اختناق، سركوب آزادي و سركوب انديشه و نقد
بود؟
آقاي ميلاني بهعبث
ميكوشد در برابر سنت روشنفكري ايران و جهان و در برابر مفهوم روشنفكر كه ويژگي آن
نقد و تعهد اجتماعي و تعارض با قدرت ضد آزادي است، مفهومي را تبليغ و توجيه كند كه
در آن روشنفكر بتواند بهسازش و تمكين و خدمت بهقدرت خودكامه تن دهد. اما اين آب
در هاون كوبيدن است. اين امر كه روشنفكر در ويژگي تعارض با قدرتهاي استبدادي و
متجاوز بهحقوق مردم و ملتها تعريف ميشود، نه فقط براي مردم، بلكه براي
استبداديان و تجاوزگران نيز روشن است. معروف است كه نازيها وقتي كشوري را اشغال
ميكردند، ابتدأ روشنفكران نامدار را تحت عنوان خطرناكترين موانع دستگير ميكردند
و از ميان ميبردند.
آقاي ميلاني در آرزوي
اين توهم است كه مردم هر كس را، بياعتناء بهمناسبات او با قدرت، بهصرف
«انديشمند» بودن، پاس دارند و ارج نهند. او در مقدمة كتاب «تسخير تمدن فرنگي»
مينويسد« «در جامعة پر تحرك امروز ايران، بهگمان من مفهوم نوئي از روشنفكري در
حال نضج است. ارزشهاي گذشته ... مورد بازانديشياند. فضل و خرد و خلاقيتهاي از كف
رفتة خود را بازمييابند و ديگر گروگان "موضع سياسي" و "معاندت با قدرت" نيستند».
آقاي ميلاني ميتواند
با اين خوابهاي شيرين (كه در مصاحبه با "همميهن" نيز بازگو شدهاند) خود را ارضاء
و دل خوش كند، ولي نميتواند فراموش كند كه
هر ارزشي را
بهسادگي نميشود از بين برد. بهيقين ارزشهاي كهنه و پوسيده و ارتجاعي قابل دوام
نيستند و دير يا زود جاي خود را بهارزشهاي نو خواهند سپرد. اما آنچه حقانيت
تاريخي دارد، آنچه درست است و در راستاي سير تحول تاريخي و اجتماعي است، پايدارتر
از آن است كه بتوان با چنين بادهائي آنرا از پا درآورد و با چنين يورشهائي تغيير
داد و از ميان برداشت. «فضل و خرد و خلاقيت» با قدرت خودكامه و انديشة ضد آزادي وجه
مشتركي ندارد و جايگاه آن نه خدمتگزاري بهقدرت ضد خرد و خلاقيت، بلكه «معاندت» با
آن است. منزلت روشنفكر در جامعه و در تاريخ- بهدليل همين «معاندت»
و عدم
تمكين است. بنابراين تصور باطلي است. اگر انتظار داشته باشيم، مردم و تاريخ براي
فخرالدين شادمان و نظاير او، بهاعتبار فضل و خرد آنها، همان ارجي را قائل شوند كه
براي روشنفكر متعهدي كه در برابر استبداد و ستم خاموش نميماند و همه چيز خود را
بهخاطر آزادي، عدالت، بهروزي مردم و آينده و جهاني بهتر از دست ميدهد.
سنت
روشنفكري ايران و روشنفكران چپ
آقاي ميلاني براي طرح نظرات خود، ناگزير بايد سنت روشنفكري ايران را كه مقاومت و
ايستادگي در برابر زور و استبداد است، آماج حمله قرار دهد. تا اينجاي مطلب كم و
بيش قابل فهم است، زيرا توجيه نقطهنظرهاي تسليمطلبانه و بياهميت و غيرضروري
دانستن وجه تعهد در روشنفكران، بدون نفي سنت روشنفكري ايران و تاريخ تا بهامروز آن
ممكن نيست. اما اين حمله، در آنجا كه به روشنفكران چپ ميرسد، از آن حالت عادي و
بهظاهر «منطقي» و «انديشمندانه» خارج ميشود و نهتنها با تناقضگوئي و قلب و
تحريف حقايق همراه می شود، بلكه زباني كينهتوزانه و انتقامجويانه ميگيرد.
در
اين گفتگو آقاي عباس ميلاني تقريبأ تمامي روشنفكران چپ را بيمايه ميخواند و در
تخطئه آنها از جمله چنين ميگويد: «هدايت اگر هدايت نبود، نصف داستانهاي كوتاهش را
هيچ روزنامهاي چاپ نميكرد، « این قدر كه زبانش سست است. اين قدر كه بافتش ضعيف
است»، «ايراد بهآل احمد، بهخاطر كمفضلياش است، بهخاطر پرمدعائياش است،
بهخاطر اين كه يك سنت كمخوان و پر گوي را رواج داد»، «اشكال بزرگ علوي اين بود كه
داستانهايش بد و كج و بيمايه هستند»،" كارهاي ادبي" و «كارهاي فكري» صمد بهرنگي
«بضاعت اندك» داشت. «شاملو را چپ بزرگ كرده است»، در تاريخ روشنفكري ايران «آقاي
آريانپور، يكي از زيرنويسهاي اين تاريخ شناخته خواهد شد» ...
اين پرگوئيهاي «بيمايه» نشان ميدهد كه ما نه با يك داوري درباره روشنفكران و
آثار فكري آنها، بلكه با برخوردي مغرضانه و كينهتوزانه نسبت به مقاوم و ضد قدرت
بودن و چپ بودن اين روشنفكران روبرو هستيم. آنچه آماج حمله است، متعهد و چپ بودن
اين روشنفكران است. آقاي ميلاني كه درباره روشنفكران نامبرده، از هدايت تا
آريانپور اينگونه سخن ميگويد، دائي خود آقاي فخرالدين شادمان را «از نوادر
روزگار» ميخواند. جزوه «تسخير تمدن فرنگي» كه آقاي ميلاني تجديد چاپ كرده است،
بهنوشته وي و بهنقل از مؤلف «مهمترين اثر زندگي شادمان است». آنگاه كسي كه
مهمترين اثر زندگي او همين جزوه است، چون چپ نبود، با قدرت در ستيز نبود و حتي
وزير كابينه كودتا، وزير سپهبد زاهدي شد، در زمرة «نوادر روزگار» قرار ميگيرد و
نويسندگاني چون هدايت، علوي، بهرنگي و ... بهاتهام «سست بودن زبان»، «بافت ضعيف»،
«بد و كج و بيمايه بودن داستانها» و «بضاعت اندك فكري و ادبي» بهتازيانه گرفته
ميشوند.
آقاي عباس ميلاني دربارة ذبيحالله منصوري ميگويد: بهدليل «تيراژ 11 هزارتائي»
كتابهايش، بايد بيتوجه به «ارزش ادبي» آنها! «در بررسي فرهنگ ايران مورد توجه
قرار گيرد». اينگونه ملاكها و معيارهاي آقاي ميلاني، هنگامي كه به ذبيحالله
منصوري ميرسد، كاملأ تغيير ميكند. در اينجا «ارزش ادبي» جائي ندارد و «تيراژ»
تعيينكننده ميشود. بگذريم از اين كه كتابهاني كه آقاي ميلاني تحت عنوان «زبان
سست» و «بافت ضعيف» و »كج و بيمايه و كم بضاعت» از تاريخ ادبي و روشنفكري ايران
خارج ميسازد، در شمار كتابهاي پر فروش بودهاند. بيترديد يكي از دلائل پرفروش
بودن اين است كه روشنفكري چون صمد بهرنگي، در تاريكيهاي آن روزگار، براي ترغيب
جوانان جهت رهائي از تاريكي، آنها را به ايجاد روشنائي فراميخواند و مينوشت: «هر
نوري، هر قدر كوچك، باز روشنائي است».
آقاي ميلاني در ادامة سخنپراكني عليه روشنفكران چپ و «معارض با قدرت» و بيمقدار
ساختن كار آنها ميگويد: «يكي از پيامدهاي نتيجة تحولات انقلابي ايران، اين بود كه
پيوند تنگاتنگي كه تا آن زمان وجود داشت، يعني روشنفكري انگار همزاد چپ بودن بود
را از بين برد. شما الان از هر ايراني بپرسيد كه 10 آدم جدي كه در زمينة ايران كار
ميكنند، چه كساني هستند، فكر نميكنم حتي يك نفر هم چپي در ميان آنها وجود داشته
باشد. الان آدمهائي كه فعال هستند در داخل كشور، مثل گنجي، باقي و قوچاني، اينها
كساني هستند كه مطرحاند. الان مدتها است كه چپ سنتي ايران حرفي براي گفتن ندارد و
دوران قدرتشان افول كرده است» (18).
نخست اينكه حضور محدود چپ و ساير روشنفكران سكولار و متعهد در صحنه روشنفكري
ايران نه نتيجه تحولات انقلابي ايران، بلكه نتيجة سياست سركوب حاكميت و فضاي خفقاني
است كه بهويژه از يكسال پس از انقلاب در ايران حاكم شد، فضائي كه در آن جاي
«غيرخوديها» در زندانهاو شكنجهگاهها بود. آيا در شرائطي كه نظام حاكم در فاصله
يك ماه 5 هزار زنداني سياسي را كشتار ميكند، جائي براي تنفس روشنفكر مخالف و متعهد
و چپ وجود دارد؟ با انقلاب پيوند روشنفكري با چپ، برخلاف ادعاي آقاي ميلاني از
بين نرفت. يك سال اول انقلاب را بهياد آوريد. در آن دوران اين پيوند هر روز بيشتر
بازتاب مييافت و انتقاد روشنفكران از حاكميت و سياستهاي آن فزوني ميگرفت. اين
دوران يكساله يادآور توجه گستردة دانشجويان و دانشآموختگان بهچپ و تولد نسل
منتقد جديدي است كه ميتوانست عرصة فعاليت فرهنگي و اجتماعي و صحنه روشنفكري آينده
را اشغال كند. اين نسل جديد اما همراه با فعالان پيشين، در نتيجه استقرار سياست
استبداد فراگير و سياست سركوب بيامان و تلاشي تمام سازمانهاي مخالف و منتقد، از
پاي درآمد. بخش بزرگي از فعالان آن بهزندانبانان، شكنجهگران و جوخههاي اعدام
سپرده شدند و بخشي ديگر در شرائطي دشوار و پر مخاطره و با زخمهاي فراوان موفق
بهخروج از كشور شد. صحنه فقط براي «خوديها» بازماند و اين «خوديها» از جمله
منتقدين امروز، در آن روزگار در بهترين حالت نظارهگر بيتفاوت اين جنايتها بودند.
براي «خوديها» و وابستگان بهنظام، نه تنها ميدان فعاليت باز بود، بلكه هر گونه
امكاني نيز فراهم بود، در حالي كه براي روشنفكران سكولار چپ و مخالف و حتي منتقد
جدي، حتي حضور فيزيكي در آن فضا دشوار بود، چه رسد بهفعاليت، حضور فكري و
توليد انديشه. شماري از «خوديهاي» وابسته به نظام در برخي از زمينههاي كار فكري،
از جمله در عرصة فرهنگي و مطبوعاتي بهفعاليت پرداختند. با گذشت زمان، عدهاي از
آنها، با مشاهدة پيامدهاي ويرانگر حاكميت جمهوري اسلامي، بتدريج بهنقد سياستهاي
حاكميت و طرفداري از اصلاحات برخاستند كه گنجي، باقي و قوچاني ... از آن جملهاند.
حضور اينان و چشمگير نبودن حضور روشنفكران مخالف نظام، سكولار و چپ محصول اين شرائط
و اين روند است، نه نشان «افول چپ» كه آقاي ميلاني با شادماني آنرا اعلام كرده
است.
عباس ميلاني كه آنهمه سختگيرانه بهروشنفكران چپ برخورد ميكند و براي كوچك كردن
آنها، آثار فكري و ادبي آنان را، از صادق هدايت و بزرگ علوي گرفته تا آل احمد و صمد
بهرنگي و آريانپور، ناچيز ميشمارد و براي بياهميت نشان دادن موضع انتقادي
روشنفكر، ملاك را فقط «فضل و خرد و خلاقيت» قرار ميدهد، ناگهان از گنجي، باقي و
قوچاني بهعنوان «آدمهائي كه امروز مطرح هستند» نام ميبرد. اما اگر قرار بر اين
معيار باشد، بايد پرسيد بهاعتبار كدام اثر فكري «فاضلانه»، كدام «خلاقيت» و كدام
كار ماندگار اينان، از آنها نام برده ميشود؟ اگر گنجي، باقي و قوچاني مقبوليتي
يافتند، بهخاطر موضع انتقادي در برابر حاكميت (هر چند در چارچوب نظام ديني حاكم)
بوده است و نه آثار فكري «بديع» و فضل و خرد و خلاقيت. آنها درست بههمان دليلي نام
يافتند كه آقاي ميلاني آنرا براي روشنفكر الزامي نميداند، يعني بهدليل موضع نقد.
تا پيش از اين موضع انتقادي، آنها وجود داشتند و برخي از آنها مينوشتند، اما اين
نوشتهها بهدليل دفاع از حاكميت و يا عدم انتقاد بهآن، مقبوليتي ايجاد نميكرد.
آنها از زماني مطرح شدند كه انتقاد كردند و هر چه موضع انتقادي آنها بيشتر و جديتر
شد، بيشتر آوازه يافتند.
در
مورد دلائل حضور محدود چپ و روشنفكران چپ، افزون بر حاكميت استبداد و سركوب مستمر،
كه بدان در بالا اشاره شد، يادآوري اين نكته نيز ضروري است كه چپ و سازمانهاي آن،
پس از يورش گستردة حاكميت و پيگردهاي بيوقفه متلاشي شد، بهگونهاي كه احياء
فعاليتها و برپائي دوباره آن تا مدتها غيرممكن گرديد. علاوه بر اين، پيامدهاي
حاكميت جمهوري اسلامي و ايجاد روندي كاملأ مغاير با بسياري از تصورات و پندارهاي
قبل از انقلاب، عناصر و نيروهاي بازماندة چپ متلاشي شده را تا مدتها بهخود مشغول
داشت. اين نيروها هنوز گامهاي لازم را جهت شناخت عميق رويدادهاي ايران و ريشههاي
آن برنداشته بودند كه با فروپاشي «سوسياليسم واقعأ موجود» روبرو شدند. بنابراين
بازبيني گذشته، نقد چپ سنتي و احكام و استنتاجات آن، بهمثابه شرط ضروري فعاليت
مؤثر آینده، بهطور اجتنابناپذير نوعي خودگرائي را بهچپ تحميل نمود و بازنگری
گذشته را برای مدتی طولانی به مشغله فكري نيروها و روشنفکران چپ تبديل ساخت.
با
توجه به همه اين مسائل، حضور كمتر چشمگير روشنفكران چپ در ايران بههيچروي امري
غيرعادي نيست. گر چه در همين شرائط نامساعد، بسياري از باورمندان به چپ (چپ
ماركسيستي و غيرماركسيستي) در عرصههاي گوناگون فرهنگ، ادبيات، فلسفه، اقتصاد، هنر
و مطبوعات- بهگونهاي كه بتوانند بهحيات خود ادامه دهند- فعال بودهاند.
آقاي عباس ميلاني! خوشنودي شما و امثال شما، از «افول چپ» و «روزگار سپري شدة
روشنفكران چپ» گذرا است. شما كه از تاريخ، از 50 سال گذشته و 50 سال آينده سخن
ميگوئيد، اگر نخواهيد خود را فريب دهيد، قاعدتأ بايد بدانيد كه اين وضع ماندگار
نخواهد بود. روشنفكران ايراني مخالف با مناسبات ضدتاريخي و واپسگرايانه موجود،
روشنفكران متعهد و پايبند بهآزادي و استقلال ايران و معتقد بهدنيائي بهتر، دير
يا زود جايگاه حقيقي خود را در صحنه ايران باز خواهند يافت.
پانويسها:
-
كيهان لندن، اسفند 1380
-
فخرالدين شادمان، «تسخير تمدن فرنگي»، صفحه 5
-
ايزايا
برلين، «متفكران روس»، ترجمه نجف دريابندي، صفحه 19.
-
4همانجا،
صفحه 23
-
همانجا، صفحه 27
-
همانجا، صفحه 193
-
همانجا، همان صفحه
-
همانجا، صفحه 194
-
همانجا، صفحه 196
-
همانجا، صفحه 197
-
همانجا، صفحه 198
-
همانجا، صفحه 199
-
همانجا، صفحه 200
-
همانجا، همان صفحه
-
همانجا، صفحه 201
-
همانجا، صفحه 203
-
همانجا، صفحه 182
-
گفتگوي ميلاني با روزنامه «همميهن»
|