|
اخلاق سياسي
عباس عبدي
مسائل و مشكلات مردم شناخته شده است، و حتي نيازي به تحقيق چنداني هم ندارد، همه مراكز دولتي و نيمه دولتي و غيردولتي هم بر مصاديق و حتي اولويتهاي آن تا حدي اتفاقنظر دارند، تورم، بيكاري، اعتياد، مسكن، مشكلات جوانان، جرم و جنايت و... به ترتيب اهم اين مشكلات است. اما چه كساني بايد اين مشكلات را حل كنند؟ از اينجا وارد سياست ميشويم. اگر اين مشكلات حل شدني نيست، پس يك بار براي هميشه بايد اعلام شود تا ديگر درباره مشكل غيرقابل حل بحث يا گفتوگويي نشود و كسي هم درباره آن قول و تعهدي ندهد. اما اگر حل شدني يا حداقل تخفيفيافتني است يا در كمترين سطح از انتظار ميتوان جلوي رشد آنها را گرفت، در اين صورت بايد از خلال امر سياست وارد شد و اگر چنين اتفاقي رخ نميدهد و عرصه سياسي در حل مسايل جامعه يا جلوگيري از تشديد بحران ناتوان است، در اين صورت بايد مشكل اصلي جامعه را در وضعيت سياست
جستوجو كرد و حل آن را نيز در دستوركار قرار داد.
براي تحليل وضع سياسي ميتوان به موضوعات مختلف از جمله ساخت سياسي، نهادهاي سياسي حكومت و مردم، فرهنگ سياسي و... پرداخت كه هر كدام به نوبه خود واجد اهميت است، اما در اينجا فقط به ذكر برخي از نكات مربوط به اخلاق سياسي (و نه همه موارد آن) اشاره ميشود، تا معلوم شود رعايت اخلاق سياسي چگونه به بهبود شرايط و كاستن از درد و رنج مردم كمك ميكند و عدم رعايت اين اخلاق چگونه موجب افزايش مرارتهاي مادي يا معنوي و جسمي يا روحي مردم ميشود.
اولين نكته بديهي در زندگي و سياست توجه به اين قاعده مشهور است كه <كسي كه غنيمت ميبرد، غرامت هم بر عهده اوست> اگر تيمي در مسابقه فوتبال وارد و بازنده شود، طبعاً مسووليت شكست بايد بر عهده كساني باشد كه در صورت پيروزي تيم، بهره موفقيت هم نصيب آنان ميشد.
چنين نيست كه فردي براي رسيدن به مسووليتي انواع قول و قرارها را (به درست يا غلط، صادقانه يا متقلبانه) بدهد، سپس هر موفقيت ولو كوچكي را به حساب خود و هر شكست ولو بزرگي را به حساب ديگران بگذارد. همه غنيمتها را به حساب خويش واريز نمودن و تمام غرامتها را از جيب ديگران پرداختن نهتنها ممكن نيست، بلكه نشان از بياخلاقي سياسي دارد. درست است كه ميگويند، پيروزي، هزار پدر و مادر دارد، و شكست يك دايه هم ندارد، اما اين كار جز اينكه موجب تداوم شكست ميشود نتيجه ديگري ندارد. زيرا چنين اخلاقي به دور از آزادگي و حريت است. اينكه هر كار يا دستاوردي را كه ريشه در گذشته دارد، با قطع ريشه آن به يكباره به حساب خود گذاشته و هر مشكلي كه به دليل سياستهاي جاري رخ داده، به يكباره علت بروز آن به گذشته حواله داده شود مصداق بارز عدم رعايت اين ويژگي اخلاقي سياست است. يكي ديگر از مهمترين ويژگيهاي اخلاق سياسي، دفاع از زيردست است. صاحبان منصب نبايد اشكالات را بر عهده زيردستان بگذارند و شانه خود را از زير بار مسووليت خالي كنند. البته اين مساله تناقضي با برخورد با زيردستي كه خلاف انجام داده ندارد. ضعيفكشي نهتنها عملي غيراخلاقي است، بلكه از جانب مردم هم پذيرفته نخواهد شد. نميتوان شانههاي ديگران را نردبان ترقي خود نمود. همه را فداي خويش خواستن، نهايت ناجوانمردي است. مسووليت مشترك در امر سياست، جزء لاينفك اخلاق سياسي است. ناجوانمردي ممكن است در كوتاهمدت پاسخ دهد، (فقط ممكن است و قطعي هم نيست) اما در بلندمدت عوارض سوء آن گريبان فرد را خواهد گرفت. روزي خواهد رسيد كه مردم نيز واكنشي مشابه نشان ميدهند و تمامي تقصيرات را حواله كس يا كساني ميكنند كه خودشان در مصدر قدرت قرار گرفتن آنها، مسووليت داشتهاند.
پذيرش مسووليت كاستيها و مشكلات و نيز شكست از جانب سياستمدار، شرط لازم براي
برونرفت از وضعيتي است كه منجر به بروز يا تشديد مشكلات ميشود. اگر هر انتقادي
به آقاي هوگو چاوز وارد باشد، اين نكته مهم را در رفتار او نبايد ناديده گرفت كه
مسووليت شكست يك درصدي را با فاصله اندك و به سرعت به عهده گرفت و مثل عجوزهها نيز
به توجيهگري و زمين و زمان را به هم بافتن نيفتاد و دست بر كلاه جادوي توجيه نبرد
تا مشتي دلايل بيسر و ته را در توجيه وضعيت خود به مردم ارائه كند. توجيهگري
چيزي نيست جز فقدان اعتماد بهنفس. اگر با فريادهاي بلند و چهرههاي برافروخته،
اعتماد بهنفس را به رخ ديگران بكشيم ولي هنگام پذيرش مسووليت شكست با رمل و اسطرلاب
و ذره بين دنبال مقصر بگرديم، چيزي جز فقدان اعتماد بهنفس خود را برملا نكردهايم.
حتماً شنيدهايد افرادي كه از تاريكي ميترسند، براي پوشاندن ترس خود با صداي بلند
آواز خوانده يا سخن ميگويند، تا شجاعت نداشته خود را بيان كنند، سياستمدار فاقد
اعتماد بهنفس نيز براي پوشاندن اين ضعف، ميكوشد كه فرار به جلو نموده و خود را
بااعتمادترين معرفي كند. وقتي در عرصه عيني از مديريت منزل و اداره خويش عاجز باشيم
و حقيرانه، مشكلات را به عهده زيردستان بيندازيم، چارهاي نيست جز اينكه در عرصه
ذهني، پرچمدار و مدعي اصلاح جهان شويم و بدين صورت ناتواني مفرط خويش را در امور و
مسووليتهاي محوله با ادعاهاي بيپايه و اساس در امور غير مربوط بپوشانيم. پذيرش
خطا و سپس مسووليت بروز خطا قدم اول و شرط لازم (و نه كافي) اصلاح امور است. اگر
وجود خطا را نپذيريم و مسووليت آن را عهدهدار نشويم، چگونه ميتوان مشكلات را
برطرف كرد؟ اهميت آرامشي كه از پذيرش خطا و مسووليت ناشي از آن به جامعه و مردم دست
ميدهد، كمتر از نتايج ديگر اين واقعه نيست. زيرا چنين پذيرشي از يك سو اميد همه را
به اصلاح امور زنده ميكند و از سوي ديگر اعتماد به گذشته را نيز زايل نميكند،
زيرا در چنين صورتي مردم خواهند گفت كه هيچ قصد و غرض معيني در بروز اين خطاها
نبوده و لذا ميتوان به پذيرنده خطا مجدداً اعتماد كرد و حتي به او فرصت ديگري براي
اصلاح خطاها داد. اما نپذيرفتن خطا و بدتر از آن شانه از زير بار مسووليت آن خطا
خالي كردن، جز عصبانيت جامعه، نتيجه ديگري ندارد.متاسفانه عدم رعايت بديهيات اخلاق
سياسي كمابيش عارضه بسياري از افراد و گروهها چه در پوزيسيون و چه در اپوزيسيون
است و ريشه فرهنگي و اجتماعي هم دارد اما برخي مواقع تشديد اين وضع نگرانكننده ميشود |