بازگشت به صفحه اول

 

 
 

مرگ انسانیت

محمدرضا کثرانی

اشک از چشمانم جاریست

زندگی تجربه تلخ

دلازاریست

راه انسانیت بسته

جاده اش تا به

ابد مسدود

زشت رویی کار

هر روز است

خورشید مرگی است

بینهایت

در دیار ما دیگر

کوچیده آزادگی

فکر انسانها و انسان بودن !

راستی چندتا نانمیشود ؟

زنکی گوشه خیابان با تنش

کاسب بود

مردکی چند متر آنورتر

از سر استیصال اندکی

دزدی میکرد

پسری در سرمای خیابان

با دستمالی در دست

شیشه ماشین را میسایید

دختری با نگاهی دردناک

رو به من کرد و گفت

ساعتی یا روزی بامن باش

در عوض تکه نانی

بده من ببرم از برای

پدرم !

در میان برفها سر خود خم کردم

راه میبردم پیش تا نبینم چیزی

راه بس دراز بود و من خسته دلی

تنها

اشک از چشمانم جاری بود

سایه ها از کنارم میگذشتند سر

در لاک خود

بی غم و درد بی تفاوت

یک صدای نرمی از پشت صدایم

کرد

من به او گفتم کیستی ؟

گفت وجدانم

وجدان مردمی خنثی مردمی خاموش

بغل بگشودو  من را بوسه ای داد

از قصه پردردش گفت که

چگونه سالهای مدیداست که در گور خفته

و هیچکس در پی نبش قبرش نیست

من و او با هم هق هق میکردیم

او به من گفت در همسایگی اش انسایت هم در گور است

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه