بازگشت به صفحه اول

از اصغرآقا 

 
 

یادنامه عزیزالله اثنی عشری

عزیز با جهت!‏

هادی خرسندی

‏«شتر، خوابیده اش هم از خر گُنده تره!»‏
این حرف را از عزیز یاد گرفتم. سر بحث سیاسی که میشد، حرف از گنده گوئی ها که پیش میآمد، تحقیرهای ‏‏ناروا، تفسیرهای ناسزا را که می شنید و میخواند، حرص که میخورد، خون که تا گوش هایش میدوید، با این حرف ‏‏خودش را آرام میکرد.‏
پنجاه شصت سال پیش، آخر شب ها که مادرش میرفت این شاگرد قهوه چی را از سر کارش در فلان محله ی ‏‏اصفهان به خانه بیاورد، کم کم می شنید که «حج خانوم، پِسِرتون امروز نطق هم کرده س!».‏

چهارپایه میگذاشتند و عزیز فسقلی میرفت بالا و شعارهای ملی میداد. با کدام سواد؟ با کدام سابقه؟ با کدام تعلیم و ‏‏تربیت؟ هیچ! ملی بودن و مردمی بودن، سوادش، در خودش است، سابقه اش شش هفت هزار سال تاریخ مدوٍن‏‏است و تعلیم و تربیتش در جامعه است.‏
نهضت ملی کلاس ندارد، کتاب کاپیتال ندارد، توضیح المسائل ندارد. ملی بودن، احساس خودت بودن است و روی ‏‏خاک خودت ایستادن و زبان مردم را فهمیدن.‏

رژیم آخوندها از وحشت بروز یک نهضت ملی واقعی، خودش یک نهضت ملی مصنوعی درست کرد: دوم ‏‏خرداد!. هیچکس دوستان نزدیک مرا مجبور نکرده بود که با من نامهربانی کنند و از مخالفت با دوم خرداد بازم ‏‏دارند. آن رفیق نازنین من از جائی پول نگرفته بود که تلفن کند و با من خشونت بورزد. دوست سرهنگ سلطنت ‏‏طلب من، با من سر سنگین شده بود که: تو با خاتمی هم (هم!) مخالفی! ..... اینها همه خودجوش بود. زیبا بود. دل ‏‏انگیز بود.‏
هشت سال طول کشید تا طاووس علیین شده، پای زشتش شد هویدا! کم کمک بیشترینه فهمیدند که رودست خورده ‏‏بودند. اپوزیسیونی که وا داده بود خودش را جمع و جور کرد. سرمقاله نویس ها، جوهر قلم را پررنگتر کردند.‏

عزیز در این مدت از مایه میخورد. وارد این معامله ها نشد. نه روزنامه و رادیو تلویزیون داشت، نه حزب و دسته ‏‏و سازمانی. تنها عضو «نهضت مقاومت ملی» بود با شعار «ایران هرگز نمیمیرد»، که شاپور بختیار تأسیس ‏‏کرده بود، در راستای اندیشه های دکتر مصدق. اما لابد با عبرت از گذشته و هشیاری در تکرار نشدن اشتباهات و ‏‏لابد با جهان بینی وسیعتر و تهور بیشتر. کما اینکه بختیار روزی که لازم دید، آبروی سیاسی و وجاهت ملی را که ‏‏مصدق خیلی پایبندش بود، خرج کرد. خرج ملت کرد. جاه طلبی هم داشت؟ مگر قرار بود نداشته باشد؟ کدام ‏‏سیاستمداری ندارد؟‏
‏«مرد از دل درد به خود می پیچید، نبات میخواست. زن گفت قدری نبات دارم، گذاشته ام برای روز مبادا. مرد ‏‏فریاد زد که : زن! اینک روز مباداست»‏
‏(این از اولین حکایاتی است که از مادرم شنیدم. یادم نمیآید گفته بوده باشد که زن، خودش یا شوهرش از گنده های ‏‏جبهه ی ملی بوده اند!)‏
عزیز اثنی عشری یک بختیار امّی بود. امّی اما نه عامی. با هوشیاری و مردمشناسی و صراحت لهجه ای که ‏‏داشت، جزو خواص بود بخصوص که لائیسیته ی بختیاری را با اندک سوءتفاهمی، به لفظ متداول درآورده بود و ‏‏کسی جرأت نداشت پیش او حرف از آداب عبادت و عبودیت بزند و با اینکه خودش «اثنی عشری» بود، دو تا هم ‏‏میگذاشت روی آن دوازده تا و همه را به ناسزا می بست. گمان میکنم بدش نمیآمد که بگوید اصلاً این نام خانوادگی ‏‏را از ناحیه ی روده و لوزه المعده و امعاء و احشاء برایش انتخاب کرده اند!‏

مرگش را پیش بینی کرده بود! چند ماه پیش به من گفت که تا عید زنده نخواهد بود. هر سال همین را میگفت! در ‏‏طول سال هم چندبار تاریخ فوت برای خودش تعیین میکرد. من همیشه میگفتم شرط هزار پوند می بندم که زنده ‏‏باشی. اما عزیز از وحشت اینکه زنده بماند و مجبور باشد هزار پوند مرا بدهد، هیچوقت شرط نمی بست. چقدر ‏‏خوشحالم که این آخری را هم شرط نبست وگرنه من همیشه خیال میکردم عزیز به خاطر اینکه پول را ندهد، ‏‏خودش را مُردانده!‏

گاهی سر به سرش میگذاشتم، جیغ و داد میکرد و دیگران آرامش میکردند. بعد که آرام میشد، متوجه میشد که ‏‏جدی نبوده ، یک چای داغ و دم کشیده مهمانم میکرد. وضع مالیش مناسب حالش بود اما افتخارش این بود که در ‏‏اوج سازندگی ها و مقاطعه کاری ها پول کشور را خارج نکرده. 29 سال پیش که آمده بود خودش را مثل یکی از ‏‏برادران برومند و سازندگان شاهین شهر میدانست اما به تدریج دریافت که اگر بگوید هنوز یک «شاگرد قهوه ‏‏چی» هستم، پزش بیشتر خریدار دارد.‏
به دکتر عبدالرحمن برومند ارادت خاص میورزید و حضور او را در کنار بختیار و معاونت نهضت، پاس ‏‏میداشت. بعد از ترور دکتر برومند و به فاصله ی کمی هم ترور بختیار در پاریس، عزیز یتیم شد. از شور و نوا ‏‏افتاد. کم حوصله شد و در خود فرو رفت. تنها وقتی از نوه هایش در اینجا و آمریکا حرف میزد، برق گذشته ها به ‏‏چشمانش باز میگشت. در عین حال هرگز خوی مهمان دوستی و غریب نوازیش فروکش نکرد. خانه اش ‏‏مهمانخانه بود و رستوران و مسافرخانه. ‏
عزیز مرد، اما نهضت ملی نمی میرد. چنانکه هیچ ملتی نمیمیرد. چنانکه فرهنگ هیچ ملتی نمیمیرد. عکس هفت ‏‏سین امسال کاخ سفید دیده اید؟ ‏
در این سی ساله، بختیار و برومند و اثنی عشری و هزاران مرد و زن فعال ملی و مردمی، از چپ و راست در ‏‏خاک وطن و خاک غربت خفتند، اما ایران هرگز نمی میرد. جباران و سرداران و عمامه داران حاکم، شتابشان در ‏‏دزدی و خروج ارز و خرید ویلا در خارج، به خاطر وحشت از بروز ناگهانی یک نهضت ملی واقعی است!، ‏‏اگرچه موقتاً توانسته باشند عده ای را با گزافه و خرافه فریب دهند.‏
یک حرف دیگر که از عزیز یاد گرفتم این بود که گاهی در پایان بحثی میگفت «بوگو خر بشم. میگم باشه. بوگو ‏‏خری، میگم نیستم!».‏
من از یک سال و نیم قبل از انقلاب مقیم لندن شدم. از این سی و دو سه سال، بیست و شش سالش را با عزیز «بچه ‏محل» و معاشر ‏بودم. آنچه بیش از حسن خلق و مردمداریش مرا به او نزدیک میکرد، ارادتش به بختیار و ‏همراهیش با او بود. ‏اگر بختیار پیروز شده بود حداقلش اینکه امروز احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران نمیبود.‏
یادت به خیر عزیز. یادش به خیر.‏

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه