بازگشت به صفحه اول

از راديو زمانه 

 
 

خاطرات و خطرات - بخش ۳ 

فاشیسم ستیزی

حمید صدر

http://www.hamidsadr.com
احساس من آن موقع این بود که مسایل زیادی در اتریش وجود دارد که صحبت کردن در مورد آن همچنان تابو است؛ از آن جمله مسایلی که به گذشته ناسیونال ـ سوسیالیستی این کشور مربوط می‌شود.

و عجبا، جامعه‌ای که در آن شصت در صد مردم هنوز موافق مجازات اعدام بودند، در تضاد روشنی با «جامعه بدون زندانی» قرار می‌گرفت که از طرف وزیر دادگستری وقت به‌عنوان هدف غائی اعلام می‌شد.

در دفتر یادداشت‌های آن موقع تکه روزنامه‌ای را که از مجله‌ای به نام «Rote Revue» (دفترهای سرخ، سال سوم، شماره 11، 1972) بریده‌ام، مرور کنیم:

«اندکی پیش از شروع جشن کریسمس، دانشجویان چپ در چارچوب یک آکسیون ضد فاشیستی، می‌خواستند تلاش مجدد RFS (دانشجویان حزب دست راستی) را که با کمک چماقداران NDP (حزب غیر قانونی نازی) در دانشگاه برای مراسم سخنرانی گذاشته بودند، مانع شوند.»

قضیه از این قرار بود که ما (گروهی از فعالان انجمن دانشجویان ایرانی) در کافه‌ی «ووتیف»، در نزدیکی آن محل، بی‌خبر از اینکه در چند قدمی ما (در ساختمان جدید انستیتوهای دانشگاه) چه اتفاقی دارد رخ می‌دهد، جلسه‌ای داشتیم.

ناگهان «هرمان دِورژاک» یکی از اعضا GRM (تروتسکیست) رنگ پریده و پریشان حال وارد کافه شد و هیجان زده داد زد: «در حالی که ما اینجا نشسته‌ایم، دارند رفقای ما را که با RFS و NDP درگیر شده‌اند، کتک می‌زنند. پلیس هم به این بهانه که رییس دانشگاه به او اجازه‌ی ورود به ساختمان را نمی‌دهد، فقط نگاه می‌کند و دخالتی نمی‌کند. تمنا دارم به داد ما برسید.»

من به عنوان عضو هیأت دبیران انجمن در آن موقع نظر جمع را در مورد مداخله‌ی در این قضیه پرسیدم. جمع نظر داد که به کمک چپی‌ها برویم. از هرمان پرسیدیم، وقتی تمام درهای ساختمان بسته است، چگونه می‌توانیم وارد ساختمان شویم؟ او به جای جواب هیجان‌زده علت درگیری را ا تشریح می‌کرد.

می‌گفت: خبر شدیم که یک نازی معروف به نام «اتو اسکرینتسی» نماینده پارلمان اتریش از حزب دست راستی FPÖ به دعوت شاخه‌ی جوانان این حزب امروز (14 دسامبر 1972) در سالن شماره‌ی یک راجع به مناقشه‌ای که در «کرتنر» (استانی در اتریش) در مخالفت با اقلیت اسلوون‌ها بر سر تابلوهای دو زبانه در جریان است، صحبت می‌کند.

قصد ما این بود که نگذاریم سخنرانی کند که کار به اینجا کشیده شد. او ما را (حدود 15ـ 16ایرانی) از در پشتی ساختمان که هنوز باز بود به داخل ساختمان هدایت کرد .

وقتی به جلوی سالن سخنرانی رسیدیم، باور کردنی نبود. چهره‌های آشنا و معروف چپ وین، بیرون سالن در راهرو به گوشه‌ای رانده شده بودند. نازی‌ها هم گاهی یکی از آنها را بیرون می‌کشیدند به زمین می‌انداختند و در مقابل چشم بقیه با زنجیر و پنجه بکس به جان او می‌افتادند. چپ‌ها هم فقط فریاد می‌کشیدند: «نازی گم شو.»

به این ترتیب بود که ما - البته گفتن آن با صدای بلند معنی ندارد - زد و خورد با نازی‌ها را تحریک و آن‌ را همگانی کردیم، آن هم به این صورت که دسته‌جمعی به آنها هجوم بردیم.

گرچه بعدا بازتاب قضییه در رسانه‌ها در اعلام تعداد مجروحین و حجم بالای خسارات بسیار اغراق‌آمیز بود، ولی در اصل مسئله تغییری نمی‌داد. نازی‌ها بعد از یک ساعت زد و خورد شرشان کنده شد و آن هم به این صورت که رییس دانشگاه با رنگی پریده به ما نزدیک شد و اعلام کرد که خواهان مذاکره است.

وقتی اوضاع اندکی آرام‌تر شد، از ما پرسید: چه باید بکند؟ ما، یعنی سخنگویان سازمان دانشجویان حزب سوسیاللیست VSSTÖ سازمان جوانان آزادیخواه اتریش FÖJ، گروه مارکسیت‌های انقلابی GRM (تروتسکیست) و سازمان دانشجویان مارکسیست لنینیست (مائوئیست)، سازمان دانشجویان اسلوون و ایرانی‌ها، اعلام کردیم که نازی‌های عضو NDP و RFS باید در اسرع وقت ساختمان دانشگاه را ترک کنند. او هم وقتی دید، چاره‌ای نیست، قبول کرد.

چپ‌ها هم با خواندن سرود انترناسیونال نازی‌های کتک خورده را به بیرون راندند و ماجرا برای ما بدون عواقب وخیم (محاکمه، لغو اجازه‌ی اقامت در اتریش و گرفتاری‌های دیگر) خاتمه یافت.

نه فقط در مبارزه برای جلوگیری ازرشد و گسترش نازی‌ها، بلکه هر جا که علیه خارجی‌ها بدرفتاری می‌شد، برای مقابله با آن بین ما خارجی‌ها و چپ‌های اتریشی یک اتحاد و همبستگی وجود داشت. یکی از نمونه‌های آن، اعتصاب دانشجویان خارجی در Vorstudienlehrgang (دوره قبل از دانشگاه) بود.

این نهاد در واقع برای این به وجود آمده بود که از ادغام دانشجویان خارجی در جامعه‌ی اتریش ممانعت به عمل آورد. انحلال این کالج در هینتربرول و انتقال آن به وین در قالبی دیگر، دانشجویان خارجی را نسبت به این تبعیض قانع نمی‌کرد. مدرسه با اینکه به وین آمده بود، صرف موجودیت و ماهیت خود تداوم تبعیض و تحقیر دانشجویان خارجی بود.

این موضوع که چرا نمی‌خواستند کلاس‌های زبان آلمانی در خود دانشگاه و در دوره‌های درس آن ادغام شود و با لجاجت و سرسختی روی وجود این دوره تاکید می‌کردند، هنوز هم برای ما یک معماست.

من فکر می‌کنم، سفارت‌های ایران، یونان، عربستان سعودی و ترکیه در آن زمان فکر می‌کردند از این طریق بر روی دانشجویان کشورشان اشراف و کنترل کافی داشته باشند.

شرح اعتصاب دانشجویان خارجی این دوره را که از روزنامه تروتسکیست‌ها بریده شده، در اینجا منعکس می‌کنم تا نشان داده شود، خواست ادغام در دانشجویان خارجی و مخالفت با آن از طرف اتریشی‌ها درآن زمان چگونه بود.

شرح حال یک اعتصاب
چهارده مارس 1973: شروع اعتصاب در کلاس‌های درس

همه 270 دانشجوی VSL (مدرسه مقدماتی) در اعتصاب شرکت می‌کنند. دانشجویان، کمیته‌ی اعتصاب را جهت هدایت و رهبری آن و انجام مذاکرات انتخاب می‌کنند. بلافاصله ساختمان مدرسه در اوتو کرینگ توسط ماموران امنیتی و پلیس جنایی محاصره می‌شود.

خانم فیرن برگ، وزیر وقت علوم پشت سر آنها وارد قضییه می‌شود. وی در طی بحث‌هایی تلاش می‌کند اعتصاب را بی‌اهمیت جلوه دهد و شکافی بین دانشجویان اتریشی و خارجی ایجاد نماید. او از «المر»، رییس نژادپرست دوره‌ی مقدماتی پشتیبانی می‌کند و بر این نظر پای می‌فشرد که این سیستم، بهترین راه ممکن برای انتگراسیون (ادغام) دانشجویان خارجی در جامعه اتریش است.

کمیته‌ی اعتصاب تمامی ادعاهای فریبکارانه‌ی فیرن برگ را رد می‌کند. همبستگی بین دانشجویان اتریشی و خارجی متحدانه به نمایش گذاشته می‌شود.

پانزده مارس 73

به دنبال تجمع در مقابل در ورودی دانشگاه وین، نزدیک به 300 نفر از دانشجویان مترقی در خیابان‌های شهر به راهپیمایی می‌پردازند و همبستگی خود را با دانشجویان خارجی اعلام می‌کنند.

نوزده مارس 74: تجمع در حیاط دانشگاه

بسیاری از دانشجویان اتریشی کلاس‌های درس را ترک کرده و به معترضین می‌پیوندند. آنها به‌طور نمادین دفاتر ÖAD (دفتر خدمات خارجی و مسئول دوره‌ی مقدماتی) را که در خود داشگاه قرار دارد و مرکز جاسوسی در دانشگاه نامیده می‌شود، اشغال می‌کنند و در جریان این کار احتمالا برخی از پرونده‌های جاسوسی را مصادره می‌کنند، که بسیاری از آنها برای سازمان GRM فرستاده می‌شود.

به موازات، در وزارت علوم مذاکراتی بین «فیرن برگ» و «کورنینگر» به عنوان رییس دانشگاه و کمیته‌ی اعتصاب کنندگان در جریان است. بعد از اعلام اشغال مرکز ÖAD خانم فیرن برگ به خاطر ترس از افشاگری‌های احتمالی، شتابان از ÖAD فاصله می‌گیرد و «کورنینگر» به فکر می‌افتد، کوتاه بیاید.

بیست مارس 74

بیش از 600 نفر تظاهرکننده از جلوی دانشگاه به طرف وزارت علوم می‌روند و فیرن برگ چاره‌ای نمی‌بیند، جز اینکه همه مسئولیت را در مورد ÖAD به جانب مجمع کنفرانس روسای دانشکده‌ها سوق دهد.

بیست و سوم مارس

کنفرانس روسای دانشکده‌ها در پشت درهای بسته‌ی دانشکده‌ی فنی برگزار می‌شود و قطعنامه‌ای را صادر می‌کند، که بر پایه‌ی آن تمام دسیسه‌های ارتجاعی این موسسه به‌عنوان ارائه‌ی خدمات به دانشجویان خارجی عنوان می‌شود.

بیست و شش مارس 74

کمیته‌ی اعتصاب برای دانشجویان اعتصابی، دوره‌های فراگیری زبان آلمانی را در داخل دانشگاه سازمان می‌دهد که از طرف دانشجویان خارجی مورد استقبال قرار می‌گیرد.

بیست و هشت مارس 74

در یک نشست عمومی (تیچ - این) در دانشگاه بیش از 800 تن از دانشجویان اتریشی اتحاد و همبستگی خودشان را با دانشجویان خارجی اعلام می‌کنند. کمیته‌ی اعتصاب یک اخذ رای برگزار می‌کند که طی آن 99 درصد از دانشجویان خارجی به تداوم اعتصاب رای می‌دهند و اعتماد خود را به کمیته‌ی اعتصاب ابراز می‌نمایند.

بیست و نه مارس 74

مجددا تجمعی در حیاط طاقی‌ها در دانشگاه برگزار می‌شود. کمیته‌ی اعتصاب به دنبال رییس دانشگاه است تا او را به مذاکره وادار کند. کورنینگر ابتدا در درون دفتر خود سنگر می‌گیرد و از پذیرفتن نمایندگان کمیته‌ی اعتصاب سر باز می‌زند.

اجتماع‌کنندگان در حیاط دانشگاه با بلندگو از او می‌خواهند نمایندگان را بپذیرد و بر مطالبات اعتصاب‌کنندگان تاکید دارند. معترضین با حرکت به سوی دفتر رییس دانشگاه، قصد دارند وی رابه تسلیم ترغیب کنند. بیست دقیقه‌ای طول می‌کشد تا سرانجام، کورنینگر مطالبات دانشجویان را که حدود سه هفته از قبول آن سر باز زده بود، با بیان این جمله که «این سریع‌ترین تصمیم در زندگی من بود»، می‌پذیرد.

اول اوت 1974: پایان اعتصاب

در اینجا دو نکته را باید به گزارش ارگان «گروه مارکسیست‌های انقلابی، GRM» اضافه کنم: موقع مطالعه این گزارش دائما به فکر دوست یونانی، دیموس تسانتی لس بودم که با نهایت هوش و درایت این اعتصاب را دوش به دوش من تا پایان موفقیت‌آمیز آن رهبری کرد، یادش بخیر.

از خانم هرتا فیرن برگ، وزیر فرهنگ نیز که سال‌هاست فوت کرده باید با ادای احترام یاد کنم، چون بدون تدابیر هوشمندانه‌ی او امکان نداشت ما در مذاکره‌ی مشترکی که با رییس دانشگاه داشتیم، او را از موضع لجوجانه‌اش پایین بیاوریم و بدون درایت خانم وزیر تحقق مطالبات ما ممکن نمی‌شد.

در مجموع این اعتصاب تجربه و درسی بود گرانبها از نحوه تحول دموکراتیک در یک جامعه. اما ببینیم دوستان ما در فراکسیون جبهه‌ی ملی که روز به روز آتش رادیکالیسم‌شان تندتر می‌شد، از این تجربه چه آموختند؟

در جشنی که به مناسبت پیروزی اعتصاب برگزار شده بود و در آن دانشجویان ایرانی شرکت‌کننده در اعتصاب، دعوت شده بودند، یکی از سخنگویان طرفداری از جنگ مسلحانه سخنرانی ایراد کرد و منجمله گفت: «...صرف تحصیل یک کنش ارتجاعی است. امری که در مقایسه با وظایف پیش روی‌مان ناچیز و حقارت بار است. وظیفه ما همانا حمایت از جنگ مسلحانه علیه رژیم شاه و حکومت فاشیستی آن است.»

پس از شنیدن این مطلب حال من بد شد. دانشجویان ایرانی به اینجا آمده بودند تا تحصیل کنند، نه اینکه به حمایت از جنگ مسلحانه بپا خیزند!

خطابه‌های تند وتیز (رادیکالیسم در حرف!) کم‌کم کار را به جایی رساند که تب تند جنگ مسلحانه، به مرور ماهیت و خصلت دموکراتیک کنفدراسیون را نه فقط در وین، بلکه در همه جا به زیر علامت سوال برد.

مدتی پس از این ماجراها مجلس (فرمایشی) شورای ملی در ایران، عضویت در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی ـ اتحاد ملی را با تصویب قانونی جدید که به قانون خاک خورده و قدیمی سال 1310 استناد می‌کرد، غیر قانونی اعلام نمود.

بر پایه‌ی این قانون اعضای سازمان‌هایی که «مرام اشتراکی» داشتند، به سه تا ده سال زندان محکوم می‌شدند. به این ترتیب از این پس اگر اثبات می‌شد کسی عضو یک انجمن دانشجویی وابسته به کنفدراسیون است، در معرض این اتهام قرار می‌گرفت که معتقد به مرام اشتراکی است!

در مدت زمانی اندک شمار اعضای انجمن دانشجویان ایرانی در وین از صد نفر به سی نفر تقلیل یافت. هم‌زمان از طرف دولت وقت در ایران اعلام شد که دانشجویان خارج از کشور می‌توانند بدون دردسر و کاغذبازی از دولت کمک هزینه‌ی تحصیلی دریافت کنند.

همه آن کسانی که علی‌رغم این تهدید به صورت عضو در انجمن باقی ماندند، احساس می‌کردند قهرمان شده‌‌اند. یکی از سخنرانی‌های پرشور از طرف خود این حقیر (به‌عنوان عضو هیأت دبیران انجمن) ایراد شد. ولی پرشور بودن سخنرانی فقط به این دلیل نبود. قهرمان نمایی در آن موقع جذبه‌ای داشت.

به جای اینکه به ریزش اعضای انجمن بیندیشیم و چاره‌ای برای عواقب ناجور آن پیدا کنیم، آن نطق مسخره را ایراد کردم. بعد نیز برای نشان دادن اینکه بگوییم اراده‌ی سازمان‌های دانشجویی تزلزل ناپذیر است، موقتا دعواها و جدال‌های فراکسیونی را تعطیل کردیم و قرار شد که فراکسیون‌ها مشترکا با حمایت از کاندیداهای یکدیگر هیأتی چند نفره را به‌عنوان نماینده به کنگره‌ی سالانه‌ی کنفدراسیون که در شهر فرانکفورت برگزار می‌شد، اعزام دارند.

من و برادرم نیز در کنار سه ـ چهار نماینده‌ی فراکسیون‌های دیگر، از اعضای این هیأت بودیم.

هنوز نشست سالانه‌ی کنفدراسیون برگزار نشده بود که نام همه نمایندگان کنگره در روزنامه کیهان تهران انتشار یافت. مضافا بر اینکه روزنامه مزبور شمار بسیاری از این هیأت‌ها را از اعضای حزب توده قلمداد کرده بود. چیزی که واقعیت نداشت و دروغی محض بود.

نیت ساواک از طرح این اتهام نیز این بود که اکثریت نمایندگان را در زمره اعضای سازمان‌هایی قرار دهد که به مرام اشتراکی متعقدند. با این اتهام، ما باید به عنوان نماینده‌ی کنگره در انتظار محکومیت به سه تا ده سال زندان باشیم.

به آنها خندیدیم. ولی زمانی که نامه‌ای در چندین صفحه بزرگ (کاغذهای ده شاهی!) از پدر دریافت شد، خنده بر لبان‌مان خشکید. وحشت از سطر سطر نامه او می‌بارید. ولی تنها ترس نبود. سبب دیگری نیز برای تقریر چنین نامه‌ای باید وجود می‌داشت.

مادر سا‌ل‌ها بعد برای‌مان تعریف کرد که به خاطر مطلب روزنامه‌ی کیهان، آنها از جانب نزدیک‌ترین افراد فامیل مورد تحقیر و ناسزا قرار گرفته بودند. تنها راه برای رفع و رجوع این مساله از نظر پدرمان این بود که ما هر چه زودتر طی نامه‌ای گزارش کیهان را تکذیب کنیم و به اطلاع عموم برسانیم، که مطالب مندرجه در این روزنامه در مورد ما دو نفر واقعیت ندارد. در غیر این صورت او ما را به طور رسمی و قانونی از حق ارث و میراث محروم، و به عبارتی دیگر عاق خواهد کرد. دیگر اینکه، اگر ما علی‌رغم تهدیدات پدر به خواست او عمل نکنیم، باید از کمک هزینه‌ی ماهانه نیز صرف‌نظر کنیم.

نخستین تهدید او مبنی بر عاق شدن صورت نپذیرفت، اما هزینه‌ی تحصیل‌مان از ایران قطع شد. از آن پس مجبور شدیم برای تامین مخارج زندگی و تحصیل کار کنیم.

تب تند رادیکالیسم

برادر ترک تحصیل کرد و به فرانکفورت رفت تا در مرکز کنفدراسیون به طور تمام وقت در اختیار جنبش باشد. من مدتی در وین ماندم. تغییرات در فراکسیون جبهه‌ی ملی به مرور زمان عیان‌تر می‌شد. مسئولان گروه به تدریج از افرادی مثل من فاصله می‌گرفتند و ما نمی‌دانستیم، چرا؟ به جای درک این گرایش سیاسی آنرا به ریش خود می‌گرفتیم.

آن زمان هنوز معلوم نشده بود که در حقیقت یک انشعاب سیاسی در فراکسیون ما رخ داده است. بخش بی‌اطلاع که من نیز جزوشان بودم کماکان به کار خود ادامه می‌داد، در حالی‌که بخش دیگر مخفیانه به کمونیسم گرویده بود! این گروه مدت‌ها بود که به سازمان مارکسیست ـ لنینیست «فداییان خلق» که جنگ مسلحانه را در تئوری و عمل به پیش می‌برد، نزدیک شده بود و از ما، از من و بقیه اعضای فراکسیون مصدقی‌ها، کم و بیش به‌عنوان «ابله سودآور» استفاده می‌کرد.

ما هم بی‌اطلاع از این اوضاع تحت رهبری این گروه مخفی همچنان به فعالیت‌ها ادامه می‌دادیم و ناگوارتر از همه همین بی‌اطلاعی‌مان بود.

مسئولان گروه، من و بقیه را به مرور زمان با شیوه‌های گوناگون به حاشیه راندند. تا اینکه بالاخره لنگ انداختم، بار و بندیل خود را بستم و به برلین کوچ کردم.

برلین 1974

گریز به برلین، گریز زیبایی بود. در این شهر ابتدا در یک کارخانه کاربراتورسازی، سر نوار متحرک کار می‌کردم و آخر هفته‌ها نیز وقتم به گشتن و قدم زدن در شهر می‌گذشت تا تاریخ را که از طریق کتاب برایم ناآشنا نبود، از نزدیک لمس کنم.

کانال «لاند ور»، محلی که روزگاری نعش روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت» را در آغوش کشیده بود، با آب گل آلودش اثر عجیبی روی آدم می‌گذاشت. پیاده‌روهای سنگفرش و پت و پهن شهر که از بمباران‌های گسترده جان به در برده بودند، همچنان خوف و وحشت از جنگ را مثل بخار پس از باران در تابستان متصاعد می‌کردند.

طرح‌های گئورگ گروش، نوشته‌‌های توخولسکی و بسیاری از آثار هنری دیگر مرا قدم به قدم در شهر همراهی می‌کرد. با وجود اینکه کله‌ام پر از تاریخ بود، همچنان در کناره چپ رودخانه این تاریخ شنا می‌کردم.

در اوایلی که به آنجا آمده بودم، شهر را علی‌رغم دیواری که دورش کشیده شده بود، خیلی باز و گسترده می‌دیدم. چند خبر خوب و خوشایندی که رسیده بود، این احساس را در من تقویت می‌کرد که فرار سراسیمه سربازان آمریکایی از هانوی، برگزاری انتخابات آزاد در یونان (نوامبر 1974)، که حکومت سرهنگان را به کناری جارو کرد، و تحولات اجتماعی - انقلابی در پرتقال سالازار آغاز دوره جدیدی است. این امر به تصورات خوش‌بینانه پر و بال می‌داد. حال و هوا همانطور که در عکسی از اتاقم که در آن باد، پرده‌ای سفید را از پنجره دو نبش اتاق به طرف میدان اشتوتگارت به اهتزاز در آورده است، دیده می‌شود، چندان بد نبود.

کمون آفتابی که در یک ساختمان قدیمی و بورژوا در جوار خیابانی پر درخت با پیاده روهای عریض سنگفرش شده قرار داشت، به علت اخبار امید بخش حس و حال خوبی داشت.

در آن روزها خیلی زیاد راجع به شکست انقلاب‌هایی که به اهدافشان خیانت شده بود، می‌خواندم. با این وجود نه عاقبت شوم لئون تروتسکی، نه شکست جنبش سندیکایی آنارشیستی در اسپانیا، و نه اعترافات نیکولای بوخارین در سومین محاکمات نمایشی مسکو، هیچ‌ یک هنوز کافی نبود تا به اساس مکتب مارکسیسم شک کنم.

خیلی سانتیمانتال پرسش‌های اساسی را از جمله نقش لنین و تروتسکی در سرکوب منشویک ها و سرکوب قیام ملوانان در کرون اشتات، خودکشی مایاکوفسکی و یاتحویل دادن سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها به نازی‌ها را در زمان استالین که پیش‌تر از آلمان نازی به شوروی پناه آورده بودند، نادیده می‌‌گرفتم تا خدای ناکرده کاخ رومانتیکی که در تصورات خود ساخته بودم، ویران نشود.

کتاب «انقلاب در هنر، هنر در انقلاب» به قلم سرگئی ترت یاکوف» را می‌خواندم، با اشتیاق فیلم‌‌های «سرگئی ایزنشتاین» را می‌دیدم و اشعار مایاکوفسکی را حفظ می‌کردم. تاریخی را رمانتیک می‌کردم که می‌شد در صورت انداختن نگاهی به دیوار برلین همه وجوه دست‌کاری شده آن را به وضوح دید. در شهری که دیواری عظیم آن را به دو پاره تقسیم کرده بود، قدم می‌زدم، ولی دیوار را نادیده می‌گرفتم. شعر برتولت برشت مدام نوک زبانم بود.

راه‌حل

بعد از قیام 17 ژوئن، دبیر کانون نویسندگان مقررکرد، اعلامیه‌ای در بلوار استالین پخش گردد بدین مضمون که ملت اعتماد حکومت را به خود از دست داده است. امری که جبران آن فقط با دو چندان کردن کار تامین خواهدشد. آیا ساده‌تر نخواهد بود که حکومت ملت را منحل کند و به جای آن ملت دیگری را انتخاب نماید؟

با وجود این نمی‌خواستم قبول کنم، که ایراد و اشکال در عینکی است که به چشم زده‌ام. می‌گفتم، بایستی یک راه حلی وجود داشته باشد!

«مبانی فکری دموکراسی شورایی» اثر «کارل کرش» (Karl Korsch) مرا مدتی شیفته‌ی «خودگردانی در تولید» ساخت، ولیکن حاضر نبودم تک پا یک سری به یوگسلاوی تیتو بزنم که در آنچا این «خود گردانی» «پیاده» شده بود. امتناع از قبول واقعیت همچنان ادامه داشت.

هر از گاهی آخر هفته‌ها با پول تعویض شده (ده مارک آلمان غربی در مقابل ده مارک آلمان شرقی) به برلین شرقی می‌رفتم تا دنبال سوسیالیسم تخیلی خود ساخته بگردم. آدم با ده مارک تعویض شده می‌توانست به تئاتر (برشت) و کنسرت و موزه برود، کتاب بخرد و سر آخر نیز در رستورانی یک «منو» سفارش بدهد. سیب زمینی یا برنج اضافه نیز مجانی بود. آخر کار باز هم مقداری از آن پول ته جیب می‌ماند.

با وجود همه این توجیهات، دیوار برلین بد طوری سوسیالیسم مورد تصور مرا زیر علامت سوال می‌برد. خودآگاهی کاذبی که کسب کرده بودم به مرور زمان ترک برداشت.

واقعیت نیز، در این مورد بیکار نماند. روزی که به گورستان برلین شرقی رفته بودم تا مزار برتولت برشت راببینم، ناظر گفت‌وگوی طولانی پیرمردی با زن مرحومش بودم. وی جلو گور همسرش در جوار مزار برشت زانو زده بود و از دست تاریخ ریاکاری که «DDR» را بر آن بنا نهاده بودند، شکوه می‌کرد.

در جواب این سوال که تکامل اقتصادی را در آلمان شرقی چگونه می‌بیند، لبخند زنان گفت: پنجاه درصد کار می‌کنند و پنجاه درصد دیگر مواظبند که آنها سر به‌راه کارشان را بکنند.

در یک گالری نقاشی مدرن در برلین شرقی، که در آن تابلوهایی از عمارات میدان سرخ مسکو به نمایش گذاشته بود، (زن نقاش تلاش می‌کرد پای بند به رئالیسم سوسیالیستی باشد)، بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. چون‌که تقریبا در همه تابلوها، پروانه‌ای به رنگ سرخ که بر زمینه‌ی یکنواخت و خاکستری عمارات نقاشی شده بود، گاهی به این سو و گاهی به آن سو پرواز می‌کرد.

این اشتیاق که به عنوان آدمی از یک جامعه‌ی عقب‌مانده بتوانم خود را تحت لوای انترناسیونالیسم به‌عنوان یک شهروند جهانی جا بزنم و از این نظر خود را هم‌دوش و هم‌طراز با اروپایی‌ها تصورکنم، می‌بایستی خیلی سریع مورد تجدید نظر قرار بگیرد.

در این تجدید نظر چند اسپانیایی مهاجر نقش موثری داشتند. در یک میهمانی خبردار شدم که چند کارگر مهاجر اسپانیایی که از ارودگاه نازی‌ها جان به در برده بودند، نیز حضور دارند.

داشتند با هم به اسپانیایی می‌گفتند و می‌خندیدند و وقتی سعی کردم به آنها نزدیک شوم، اول یک مقدار کم محلی کردند. ولی اینکه این چند پیرمرد جنگ‌های داخلی اسپانیا را تجربه کرده‌اند، برایم کافی بود که به آنها کنجکاو شوم. ترانه‌های مقاومت در آن دوره (مادرید! توشهر معرکه...) در گوشم طنین می‌انداخت.

گفتن اینکه ما ایرانی‌ها می‌خواهیم آن هم از خارج رژیم شاه را از خارج سرنگون کنیم، اسپانیایی‌ها را حسابی به خنده انداخت. پرسیدند، چگونه می‌خواهید شاه خودکامه را از تخت پایین بکشید؟

گفتم: «با قهر انقلابی» و سعی کردم زیر شلیک خنده‌ی آنها موضوع را آنطور که تصور می‌کردم، تشریح کنم.
و چه کسی بعد از او قرار است سر کار بیاید؟

گفتم، این دیگر از وظایف دولت موقت است که در مورد نحوه شکل گرفتن قانون اساسی وارد مذاکره شود.

و این دولت گذار چه خصلتی دارد؟

گفتم: انقلابی. مرددانه زیر قهقهه دائمی حاضرین اضافه کردم: «یک حکومت سوسیالیستی».

و این حکومت متکی به چه نیرویی خواهد بود؟

به جای پاسخ معقول شروع کردم به حرافی که باز خنده را از سر گرفتند. جواب به این سوال که ما اصولا در ایران آیا جنبش سندیکایی، جنبش سازمان‌یافته‌ای از کارگران صنعتی، داریم یا نه؟ البته منفی بود.

دلخور از خنده‌های مدام مهاجرین پیر، سعی کردم با شعارها و کلی‌بافی‌هایی که به گوش کارگران قدیمی ناآشنا نبود، خود را از مخمصه نجات دهم.

ولی مثل یک شاگرد مدرسه جلو آن کاناپه چرمی کهنه ایستاده بودم و ازخجالت و گیجی عرق از سر و رویم جاری بود. یکی از آنها سعی کرد به من حالی کند که چرا آنها به حرف‌های مفت من می‌خندند.

گفت: ببین، چهل سال است که در سرمای زمهریر آلمان روز شماری کرده‌ایم تا ناظر گم و گور شدن فرانکو باشیم و حالا همه امیدمان شده این که قاشق (منظورشان از قاشق خوان کارلوس بود) بیاید و ما را نجات بدهد. آن وقت یک کسی پیدا می‌شود، آن هم از کشوری که در آن از جنبش کارگری هیچ اثری نیست، و فکر می‌کند می‌توان باچند عمل تروریستی، آن هم توسط چند روشنفکر، از امروز به فردا نه فقط شاه را سرنگون کرد بلکه به جای آن یک حکومت سوسیالیستی نیز سر کار آورد.
یک کمی عجیب است. نه؟

مرهم غیر موثر «انترناسیونالیسم» در یک مورد دیگر نیز ناکار بودن خود را اثبات کرد. احساس مطبوع هم‌طراز بودن با اروپایی‌ها که تا آن زمان حد اقل در بین رفقای آلمانی اعتماد به نفس را زیاد می‌کرد، درست از جانبی مورد حمله قرار گرفت که تا آن موقع از دید من پنهان مانده بود.

شوک از طرف دختر دانشجویی وارد شد که با ما سه نفر در کمون هم‌خانه بود. از من پرسید، چرا نباید اجازه داشته باشم در این خانه برهنه قدم بزنم؟ این در جواب خواهشی بود که خیلی آرام از او کرده بودم، به این نحو که (بالا غیرتا) وقتی پانزده نفر ایرانی عضو حوزه من (حوزه جبهه‌ی ملی) برای برگزاری جلسه پیش من می‌آیند، لخت و پتی از وسط اتاق من عبور نکند.

گفت اگر اینجا (یعنی اروپا) به مزاق‌تان خوش نمی‌آید، برگردید ایران! کار بحث و دعوا به میز صبحانه‌ی روز یکشنبه کشید (در این روز ساکنین کمون می‌توانستند راجع به مسایل که در خانه وجود داشت با هم گفت‌وگو کنند). بحث در این مورد با شکست من خاتمه یافت.

تکرار «تظاهرات برابری حقوقی زنان اروپایی» در چهار دیواری خانه بالاخره کار را به جایی کشاند که یکی از مسن‌ترهای حوزه (بهلول، بقیه نیز اغلب بچه‌های نازی آباد و جوادیه بودند) مرا بعد از جلسه کناری کشید و با شرم حضور پرسید: آیا فکر نمی‌کنی که ادامه سکونت شما در این خانه برای حیثیت مصدقی‌ها خوبیت ندارد؟ و آیا بهتر نیست دوستان، منزلی در یک خانه آبرومندتر برای شما دست و پا کنند؟

----

خاطرات و خطرات - بخش ۴ 

«موقعیت را دریاب!»

حمید صدر

http://www.hamidsadr.com
بعد از اینکه دوستان همخانه‌ای تفاهمی نسبت به مشکل من نشان ندادند، تصمیم گرفتم از این پس از درد دل کردن با آنها بر سر میز صبحانه (در روزهای یکشنبه) پرهیز کنم. مصر که دیگرهیچ حرف جدی در باره مشکلاتم با آنها نزنم چند بار فقط طرح کردم که قناری من علاقه ای به خواندن ندارد. آن‌هم به دفعات تا این که آنها مصمم شدند مشکل قناری مرا از طریق رجوع به یک متخصص حل کنند!

البته راجع به موضوع عریانی آن دختر خانم و تظاهرات ایشان در جلسه حوزه جبهه ملی امروزه جور دیگری فکر می‌کنم. به نظرم می‌رسد که وی با «پرووکاتسیون» خود یک جورهائی حق داشت. با در نظر گرفتن اتفاقاتی که بعدا در ایران رخ داد، باید گفت که ما و حوزه سیاسی‌مان درآن زمان نه فقط «راه حل» نبودیم، بلکه حتی در بهترین حالت بخشی ازمسئله محسوب می‌شدیم. ما قصد داشتیم خود را رها کنیم، ولی نمی دانستیم از چه؟

یادداشت دیگری که بعد از این ماجرا در دفترمربوطه وارد کرده‌ام به موضوع «عجیب وغریبی» می‌پردازد که بعدها فهمیدم خیلی هم عجیب و غریب نبوده است.


عازم فرانکفورت بودیم تا به عنوان نماینده کنگره در نشست سالانه‌ی کنفدراسیون شرکت کنیم. محمد نیز(معروف به محمد مسلمان) که نماینده دانشجویان مسلمان برلین در این کنگره بود، همراه ما شد.

در بین راه ازاوسوال کردیم نظر سازمان‌های دانشجویی مسلمان در باره‌ی بحران فعلی کنفدراسیون چیست؟ محمد از صندلی عقب جواب داد که دانشجویان مسلمان در این‌باره نظر مشخصی ندارند.

ازاو پرسیدیم، اصولا چه آینده‌ای را برای آینده ایران پیش‌بینی می‌کند؟ محمد هم نه گذاشت و نه برداشت وبی آنکه لحظه‌ای درنگ کند، جواب داد: سازمان او معتقد است که باید یک حکومت اسلامی بر سرکار بیاید.

اردی (اردلان ارشاد، صاحب ماشین، وکسی که مثل من نماینده فراکسیون جبهه ملی دراین کنگره بود) مصربود بداند حکومت اسلامی مورد نظر محمد با بزهکارانی مثل ما چه رفتاری را در پیش خواهد گرفت. محمد هم جواب داد، حکومت اسلامی با شما بر اساس شریعت رفتار خواهد کرد.

اردی پرسید، مثلا برای ما آبجوخورها چه مجازاتی در نظر گرفته شده؟ محمد جواب داد: «چند ضربه شلاق».

ودر صورت تکرار؟ - «تعداد بیشتری ضربات شلاق».

و در صورت زنا؟ محد جواب داد:«سنگسار».

و برای همجنس بازی؟ - « اعدام».

و اگر آدمی دزدی کند، حکومت اسلامی با او چه می‌کند؟ محمد گفت: بستگی دارد به مقدار دزدی و تکرار آن. به تناسب، اعضای بدن دزد قطع می‌شود. این حکم می‌تواند حتی به قطع پای چپ و دست راست دزد هم منجر شود.


ما به همین ترتیب نظر اورا درباره‌ی اقتصاد اسلامی، حقوق زنان، بانکداری در اسلام، نظام سرمایه داری و سیاست خارجی و... پرسیدیم. محمد هم بدون اینکه ازخنده‌ها و کنایه‌های ما آرامش خود را از دست بدهد، به پرسش‌های ما پاسخ می‌داد. تمام طول راه سربه‌سر او می‌گذاشتیم و می‌خندیدیم، اما او، ابدا.

مایل نیستم واژه‌ای را که با آن عقاید محمد مسلمان را در دفتریادداشت خود تفسیر کرده‌ام، در اینجا تکرار کنم. چون فقط نشان می‌دهد که ما در آن زمان چقدر از مرحله پرت بوده‌ایم و پیش‌بینی محمد چقدر منطبق بر واقعیت بوده است. اما حکومت اسلامی او در آن موقع (پنج سال پیش از استقرار جمهوری اسلامی) چنان غیر واقعی به نظر می‌رسید که من بعد از شرح این گفتگو آن را با واژه آلمانی Hirngespinst (خام فکری محض؟) تفسیر کردم.

موقعیت رادریاب! (گوتفرید بن)

اینکه چرا ما ایرانی‌ها نتوانستیم مثل بقیه دانشجویان خارجی بعد از سرنگونی رژیم دیکتاتوری در زادگاه خود بمانیم و دوباره به زندگی در تبعید محکوم شدیم، به یک نوعی درلابلای سه حکایتی که در بالا ذکر آن رفت، قابل درک است. سوال این است که چرا ما از درک آن عاجز بودیم. آنچه که مارا این چنین نابینا می‌ساخت، چه بود؟

عینک ایدئولوژیک؟ کلیشه‌های ساده دوست و دشمن؟ برای مثال تساهل و مدارای بیش از حد ما درارتباط با گروه‌های اسلامی یکی از آن موارد بود. این هم دلایلی داشت: بخشی از این گروه سال‌های طولانی جبهه ملی را خانه خود فرض می‌کردند و از این جنبش به مثابه یک محیط مساعد برای رشد افکار خوداستفاده می‌کردند.

وقتیکه گروهکی بنام جبهه‌ی ملی سوم (به رهبری بنی‌ صدر و قطب زاده) از جبهه ملی در خارج انشعاب کرد، ما مسئله را دست کم گرفتیم. همانطور که وقتی نهضت آزادی (به رهبری مهدی بازرگان) سال‌ها قبل از این واقعه از جبهه‌ی ملی در داخل جدا شده بود، کسی زنگ خطر را نشنید. این دو حرکت به ‌ما نشان می‌داد که آب ما با آنها دیگر در یک جوی نمی‌رود. اما آنها را کماکان در چارچوب جنبش مصدق می‌دیدیم. اشتباهی که عواقب سهمناک آن بعدها معلوم شد، چرا که دقیقا همین دو گروه بودند که نیروهای سکولار جامعه و به‌ خصوص جبهه ملی را پس زدند و جاده صاف‌کن جمهوری اسلامی خمینی شدند. البته از این بابت چیزی هم نصیبشان نشد. بازرگان، نخستین رئیس دولت موقت انقلاب پس از بر باد دادن آبرو و حیثیت، بعد از شش ماه از قدرت کنار گذاشته شد، (و قبل از وفات از مردم طلب مغفرت کرد)؛ بنی صدر، اولین رئیس جمهور حکومت جمهوری اسلامی، مجبور شد در پوشش زنانه از کشور بگریزد وقطب زاده اعدام شد.

سوال اصلی اما این است که چه چیز آن موقع مرا از درک اهمیت این سه تجربه اخطار دهنده غافل می‌کرد؟

فکر می‌کنم اشکال کار در طرز فکرخود من بود.

اگرچه آن زمان از مدل‌های عامی و سطحی مارکسیستی در مورد تحول و تکامل تاریخ فاصله گرفته بودم (در آن موقع بیشتر با تزهای «ویتفوگل» در خصوص نقش آب در جوامع زیر سلطه استبداد شرقی ونظریه‌ی «شیوه‌ی تولید آسیایی» کارل مارکس مشغول بودم)، اما، همچنان حاضر نبودم بیرون از چارچوب «جهان بینی» مارکسیستی به مشکلات اساسی جامعه خود فکر کنم. این کورذهنی مانع از این شد که ما در آن زمان مشکلات تحول دموکراسی در ایران را ببینیم وبرای حل آن تدابیر مناسبی بیندیشیم.

انحراف از راه و برنامه‌ی مصدق، که به صراحت بر بی‌ چون و چرا بودن استقرار حکومت قانون و دموکراسی در ایران تاکید داشت، با مبارزه مسلحانه آغاز نشد، بلکه منشا آن در سال 1968 بود. از آن زمان بود که شروع کردیم در مورد امکان تحولات رادیکال در جوامع دنیای سوم خیال پردازی کنیم. و در آن میان آنچه به‌حساب نمی‌آمد تنگناها و چهارچوب‌های اضطراری این جوامع برای رشد و تحول بود. ما می‌خواستیم بدون مشارکت جامعه، همه چیز را از بنیان زیرورو کنیم: همه چیز همین الآن! و فکر می‌کردیم که ساختارهای کهنه جامعه با یک سوت ما به‌رقص در خواهند آمد.

گروه کمونیستی درون جبهه ملی که بدون اطلاع ما در نقش رهبری جبهه ملی خارج با فداییان خلق در ایران به یک Cordiale Entante رسیده بود، تصور می‌کرد، انقلاب می‌تواند با توسل به تروریسم و خشونت، سوسیالیسم را در ایران مستقر کند. این در حالی بود که فداییان خلق با الگوی لنینی و استالینی، ما، مصدق و جنبش جبهه ملی را، به عنوان دشمن طبقاتی ارزیابی می‌کردند و دموکراسی را اسب ترویای طبقه ی بورژوازی می‌دانستند.

زمانی‌که در بیستم دسامبر1973، یکی از کماندوهای «جبهه‌ی رهایی بخش باسک» اتومبیلِ «کاررو بلانکو»، نخست وزیراسپانیا را با انفجاریک بمب به هوا فرستاد، رفقای عزیز من، که هنوز به ظاهر پیرو راه مصدق بودند، آشکارا به جشن و پایکوبی پرداختند، چرا که این اقدام تروریستی می‌توانست «خطر» رفرم دموکراتیک را که از طرف جانشینان فرانکو دراسپانیا درپیش گرفته شده بود، متوقف سازد!

زمانی که در سال 1974، خوان کارلوس پادشاه اسپانیا متعاقب بیماری فرانکو، زمام دولت را در دست گرفت، دوستان ما اندوه وتاسف خود را پنهان نمی‌کردند، چون از دید آنها، گذار آرام به لبیرالیسم، که با مرگ فرانکو ( 20 نوامبر 1975) عملا صورت گرفت، می‌توانست از وقوع انقلاب ممانعت نماید ویا آنرا دچار وقفه سازد!

بعد ها بارها به پیرمردهای اسپانیایی فکر کردم که بیرحمانه به ریش من خندیده بودند و حق را به آنها می‌دادم.

از سال 1975 تا 1977 در ایران جنبش اعتراضی چشمگیری مشاهده نمی شد. رژیم شاه ، ایران را جزیره ی ثبات وآرامش می نامید و اتفاقا در این مورد چندان هم بی ربط و نادرست سخن نمی گفت. وی با مشت آهنین وبا اتکا به درآمد رو به افزایش نفت حکم می راند و نفس کش می طلبید. سرکوب خونینِ سازمان های مسلح را پشت سر گذاشته بود و دو سازمان پیرو مشی مسلحانه ، فداییان و مجاهدین خلق، به شدت ضربه خورده بودند. شرایط سخت پس از ضربات مهلک، سبب شده بود که کادرهای باقی مانده ی این دو سازمان بجای تجدید نظر به تصفیه در درون خود بپردازند. شایع بود که برخی از کادرها، نه از سوی رژیم، بلکه به دست همرزمان خود به قتل رسیده اند. مواجهه با چنین شرایطی در خارج از کشور انشعاب در کنفدراسیون را تشدید کرد. تلاش فراکسیون جبهه ملی که می خواست با دست زدن به آکسیون هایی چون اشغال سفارتخانه ها و یا تحصن در دفاتر رادیو و تلویزیون، جلو این روند را بگیرد، نقش و تاثیر بسیار اندکی داشت.

در آن زمان از آنجائی که امکان ادامه ی تحصیل در برلین برایم میسر نبود، به وین بازگشتم ودر جوار رشته ی شیمی، دررشته علوم سیاسی نیز ثبت نام کردم. با تحصیل این دو رشته امیدوار بودم که بتوانم درآینده با یکی از آنها تلاش معاش را در ایران با ادامه نوشتن ادغام کنم، اما آنچه مانع تحقق این خواست شد، در وهله ی اول شرایط به شدت بحرانی اپوزیسیون در خارج بود.

سکوت درایران وضع را تحمل ناپذیر می ساخت. به این جهت درآکسیونی در گیر شدم که بطور غیرمنظره گرد وغبار زیادی براه انداخت.

اشغال سرکنسولگری ایران در ژنو

اینکه آن محل یکی از مراکز مخفی ساواک در اروپا به شمار می آمد، موضوعی بود که خود مارا نیز ما شگفت زده کرد. بیش از سه هزارمدرک سازمان امنیت ایران که بر روی اکثر آنها مهر «خیلی محرمانه» خورده بود، به چنگ ما افتاد. کار من در این آکسیون (بالاخره فرصتی شد تا بتوانم دخالت خود را در یک اقدام «قهرمانانه» علنی کنم!) این بود که مدارک بدست آمده را به مکانی امن منتقل کنم.

دوستی که داخل یک کوچه در نزدیکی کنسولگری با اتومبیل منتظر بود، تصور نمی کرد که من بتوانم برای بار دوم با محموله ای دیگر به سراغش بروم و با همان اولین کیسه حاوی مدارک از محل دور شده بود. زمانی که موفق شدم دومین بخش اسناد را ازسد پلیس (که کنسولگری را محاصره کرده بود) رد کنم، اتومبیل دوست را در محلی که باید، ندیدم. بدبختانه جیبهای کت شیک دوستی که به من قرض داده بود، خالی بود. در حین پرسه زدن در اطراف دریاچه ژنو بارها با تنها سکه ای که در جیب کت پیدا کردم، شماره تلفنی را که در اختیارمان گذاشته بودند ، گرفتم ولی در آن سوی خط کسی گوشی را برنمی داشت. اهمیت مدارک تلنبار شده در کیسه ی پلاستیکی بخاطر مهر " خیلی محرمانه" در نظر من بیش از اهمیت واقعی آن جلوه می کرد.

بالاخره بعد از سه ساعت سرگردانی یک مجله به داد من رسید. رویت نشریه ی انترناسیونال چهارم (تروتسکیست ها) با عنوان "انتر کورپ" (internationale Korrespondenz) که به زبان های گوناگون منتشر می شد و بر روی میزی در تراس یک کافه و در مقابل یک مشتری قرار داشت، مرا نجات داد. جلو رفتم وپرسیدم که آیا می تواند آدرس محل تروتسکیست ها را به من بدهد. توضیح دادم که یکی از ایرانی هائی هستم که پس از آکسیون اشغال سر کنسولگری رسیده و حال به دنبال دوستان خود می گردد. او مرا به آن محل برد، وبعد از اینکه اسم ورسم خود را دادم مرا به خانه ای بردند که چند وکیل کنفدراسیون در آنجا برای آزادی سیزده تن از دستگیرشدگان آکسیون فعالیت می کردند. وقتی مدارک را مشاهده کردند، نفسی عمیق کشیدند. چون می توانستنداز طریق ارائه این مدارک به راحتی در دادگاه اثبات کنند که ساواک در سوئیس فعال مایشا بوده است.

چند سطری از مقاله مفصل مجله ی اشپیگل، شماره ی 37، سال سی ام، 6 سپتامبر 1976:

خبرچین های شاه: «لوبیا» و «تمیزان پنجه»*

جاسوسان شاه ازاستکهلم تا رم، فعالین سیاسی، دانشجویان و شهروندان عادی را؛ یعنی هر کسی را که جرات کند از رژیم پادشاهی ایران انتقاد کند، زیر نظر دارند. دانشجویان ایرانی یقین دارند بر اساس مدارکی که دسته بندی شده از سر کنسولگری کشورشان در ژنو بدست آورده اند این کنسولگری بطور پنهانی مرکز سازمان امنیت ایران (ساواک) بوده است. مدارک به روشنی خشونت و همچنین خوش خدمتی حمق آمیز نگارندگان این گزارش ها را برملا می کند.
دو سویسی از مقامات ایران تقاضامی کنند که عجالتا اعدامها در ایران به تعویق بیافتد. می نویسند: «خواهشمندیم، پیش از سفر اعلیحضرت به سویس، اعدامی در ایران صورت نگیرد، تا از این طریق مستمسکی به عناصر رادیکال مقیم سویس برای انجام آکسیون داده نشود و وظیفه ما را در ممنوع ساختن تظاهرات با مشکل مواجه نسازد.»

مطلب بالا بخشی از محتوای یکی از 2800 مدرکی است که در اول ژوئن امسال (1976) موقعی که 13 دانشجوی مخالف ایرانی سرکنسولگری کشورشان را در ژنواشغال می کنند، به چنگ آنها افتاده است...

*(معنی رمز: «ملاقاتها» و «رهبران عملیات»)

آکسیون مزبور از نقطه نظر تبلیغات سیاسی موفقیت آمیزبود. تمامی اقداماتی را که تاآن موقع به فعالیت ساواک در خارج نسبت می دادیم می شد اکنون با ارائه سند و مدرک ثابت کرد. از مدارک بدست آمده یک کتاب موضوعی فراهم آمد، که توسط انتشاراتی معتبر "روولت" چاپ ومنتشر شد.

در بعد سیاسی نیز این اقدام تغییراتی را بدنبال داشت که درهمه وجوه ازانتظارات ما فراتر می رفت. موتور و محرک این موج جدید خود رژیم شاه بود که اسیر توهمات تئوری توطئه، دولت آمریکا را پشت این ماجرا حدس می زد. از دیدگاه رژیم، این آمریکا و جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آن کشور بودند که بادر پیش گرفتن سیاست حقوق بشر می خواستند اپوزیسیون رژیم را در داخل و خارج از ایران مجددا زنده کنند. قطع روابط دیپلماتیک با سوئیس و تقاضای حکم اعدام و حبس ابد برای خرابکاران (یعنی ماها) حد عصبیت رژیم را نمایان می کرد. اما همه ی اینها هنوز به معنی وجود بحران در درون خود رژیم نبود. شاه میتوانست همچنان بر جزیره ی ثبات و آرامش بودن ایران در منطقه پافشاری کند. در مورد اینکه ایران قدرت برتر منطقه ی خاورمیانه است بویژه ازنقطه نظرنظامی کسی شک و تردیدی نداشت. کشور ایران در پی افزایش دلارهای نفتی گرفتارنوعی جنون توسعه اقتصادی شده بود. طبقه ی متوسط پولدار می شد و بر خلاف ادعاهای خنده آور ما که شمار بیکاران دائما در حال افزایش است، کشور با کمبود نیروی کار مواجه بود. بهمین ترتیب نیز اغراقی بود که در تعداد زندانیان سیاسی (ما آنرا صد هزار نفر تخمین می زدیم، درحالیکه بیش از 3450 نفر نبودند) می کردیم.

پس از آن که آخرین سلولهای مجاهدین و فداییان از سوی ساواک کشف و در هم کوبیده شد، دیگر تقریبا هیچ حرکت اعتراضی قابل اعتنایی در ایران بچشم نمی خورد. تنها جائی که ما در تشخیص خصلت رژیم حق داشتیم، پوشالی بودن این رژیم بود که در اثررواج کلبی مسلکی و بی اعتقادی در بین سران حکومت دائما گسترش میافت. تبلیغات حزب واحد رستاخیز (تنها حزبی که از سوی شاه بعنوان حزب قانونی در ایران شناخته می شد و اجازه فعالیت داشت) با شعارهای انقلابی که می داد (انقلاب سفید شاه و مردم) باعث تهوع و دل بهم زدگی می شد. واقعیت این بود که سیستم از درون فاسد و پوسیده شده بود و حتی مقامات ارشد دولتی و نظامی نیز دیگر به تداوم موجودیت آن به این شکل اعتقادی نداشتند.

هشدار

واقعیت های فوق را سه تن از رهبران جبهه ملی به موقع تشخیص دادند. سنجابی، بختیار و فروهر طی یک نامه ی سرگشاده، به شاه که از غرور قدرت مطلق سرمست شده بود، هشدار دادند و گفتند که استمرار چنین وضیعتی پایدار نخواهد بود. آنها خاطر نشان کردند که بازگشت به قانون اساسی، وبرگزاری انتخابات آزاد تنها راه نجات مملکت از بحران سیاسی رو به گسترش است. اما شاه در توهم و خیال "انقلاب سفید" اش چنان مطمئن بود که هشداردهندگان را حتی روانه ی زندان هم نکرد. همه ی اینها دو سال پیش از آن زمانی اتفاق افتاد که شاه مجبور شد بارش را ببندد و شتابان کشور را ترک کند.

آن روزها نه فقط شاه، بلکه اپوزیسیون چپ در خارج نیز این هشدار را جدی نگرفت. آنان به جای اینکه مضمون نامه و درایت آن را (یعنی پیش بینی فاجعه ی سیاسی قریب الوقوع آن را) مورد توجه قرار دهند، شکل و لحن خطاب در نامه را سرزنش کردند. می گفتند، نویسندگان نامه که با عنوان رسمی " اعلیحضرت همایونی" شاه را مخاطب قرار داده اند، به ملت ایران خیانت کرده اند!

با بهت و نگرانی به پاریس، بجائی که یک آیت الله پیر بنام خمینی که ازجانب شاه تبعید شده بود، چشم دوخته بودیم. خمینی از اکتبر 1978 در نوفل ـ لو ـ شاتو زیریک درخت سیب نشسته، مرکز تبلیغی براه انداخته بود تا از این طریق حکومت اسلامی خود را در ایران تاسیس نماید. آیا استقرار چنین حکومتی در ایران اصولا ممکن بود؟
هولناک ترین چیزی که می توانست در ایران اتفاق بیفتد، به وقوع پیوست. تسلیم نیروهای عرفی و سکولار جامعه در در برابر بنیانگذار حکومت اسلامی نمی توانست از این بهتر سازمان داده شود. دکتر سنجابی که در آن موقع در جایگاه رهبری جبهه ملی قرار گرفته بود واز طرف ملیون هانفر هوادار مصدق پشتیبانی می شد، به جای پرواز به کانادا وشرکت در اجلاس انترناسیونال سوسیالیستی (مجمع سالانه احزاب سوسیال دمکرات اروپائی) به پاریس شتافت تا در نوفل ـ لو ـ شاتو به رهبری آیت الله گردن بگذارد. روح الله خمینی ، ورقه ای را که سنجابی در آن وفاداری خود به آیت الله را در سه بند بیان کرده بود، از دست وی گرفت، تا کرد ودر جیب عبایش گذاشت. همین.

تکذیب و فاصله گرفتن از این خودرایی سیاسی در حیطه ی عمومی چندان آسان نبود. روزنامه ی "لوموند" پس از چند روز تاخیر در ستون نامه خوانندگان، در یادداشت کوتاهی با این مضمون که گروهی از پیروان جوان مصدق در اروپا با مواضع دکتر سنجابی ابراز مخالفت می کنند، به این موضوع اشاره کرد.

بیش از این نیز نمی شد از اعضای سازمانی که در حال فروپاشی بود، انتظار داشت.

بعد از کاپیتولاسیون پاریس، دیگر هیچ مانعی بر سر راه خمینی برای کسب قدرت انحصاری وجود نداشت. باوجود این من هنوز امیدوار بودم که از جانب دو نفر دیگر از رهبری سه گانه ی جبهه ملی در ایران، میثاق یک جانبه ی سنجابی با خمینی بطریقی تصحیح شود. مدت ها گذشت، وخبری نشد، تا اینکه بمب بعدی منفجر گردید. دکتر شاپور بختیار، نفر دوم جبهه ملی، اندکی پیش از خروج قطعی شاه از ایران، از طرف وی به عنوان نخست وزیر برگزیده شد.

از آنجا که ما از دعواها ی درونی جبهه ملی مطلع نبودیم، از این اقدام بی موقع و تکروانه ی بختیار به شدت عصبانی شدیم. چه سرنوشت غریبی! یکی دنباله رو خمینی می شود و آن دیگری پس از بیست و پنج سال تحمل تحقیر و تعقیب و زندان دست در دست شاه می گذارد.

دیگر هیچ مانعی برای جلوگیری از پیشروی آخوندها وجود نداشت. هواداران خمینی، سینمایی را در آبادان به آتش کشیدند. بیش از ششصد کودک، زن ومرد در شعله های آن سوختند. هرگونه تظاهرات غیر اسلامی در کشور با خوف و وحشت مواجه شد. کاباره ها، سینماها، بانک ها و رستوران ها مورد یورش قرار گرفته و در کام آتش شدند. محله ی روسپیان در جنوب تهران ویران شد. زنان تنها با چادر حق داشتند در تظاهرات شرکت کنند وفقط عکس ها و شعارهای خمینی می باید در تظاهرات حمل می شد. شعارهایی چون " استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" وسپس فریاد "الله اکبر ـ خمینی رهبر" همه جا طنین می انداخت.

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه