|
یک مشت زن،
22 خرداد و یک نظام غافل از زمان
-
شاید
اگر رهبران این نظام به
جای
بولتنهای سعید امامیها و شریعتمداریها، سری به تارنمای کانون زنان
می
زدند،
در می یافتند که "خورشیدشان کجاست".
-
دو سال پیش
زنان
فعال
بی کاربرد هیچ زوری، چادر ماموران زن را برگرفتند و امسال ماموران
انتظامی زن با گله از چند همسری، با کمپینیها همراه شدند.
-
زنان تغییر
را برای برابری در زندگی میخواهند و نه برای مساوات در ستیزه و جنگ و مرگ.
شهرگان - خسرو شمیرانی
shemiranie@yahoo.com
دو
سال قبل در آستانه
انتخاباتی که دولت مهرورز ؤا
به قدرت اجرائی رساند،
شهرهای بزرگ ایران، بهویژه
اما تهران، در جنب جوشی چشمگیر به سر می
بردند: دانشجویان، زنان،
کارگران، معلمان، جوانان، فعالان زندانی در اوین
و گوهردشت و خانوادههایشان
در بیرون. این جنب و جوش از آن روز هرگز
نخوابید. گرچه، احضار،
اخراج، دادگاه، زندان، ایجاد رعب و حتی اعدام در
وسعتی غیر قابل قیاس با سالهای گذشته ادامه یافتهاست.
حکایت زنان در
این میان حکایت ویژهای
ست. دختران جوان تحصیل کرده که تضاد شگفت انگیز
روح زمانۀ خود را با وضعیت
بیحقوقیشان میبینند و زنان شرکت کننده در
انقلاب 57 که سالهای ترس و
وحشت 60 را پشت سر گذاشتهاند و امروز
نمیتوانند آموزگاز دختران
خود نباشند و هر دو گروه آکنده از غریزۀ
زندگی که طبیعت در وجود زن
نهاده، به بنیادیترین شکلی با زنستیزی و
مرگپرستی، چهره در چهره
شدهاند.
روز
22 خرداد 1385 زنان "ضد شورش"
نیروی انتظامی باتومچرخان
و چادر برگرفته به صف چند ده زن حاضر در میدان
هفت تیر هجوم بردند. این
اولین بار بود که زنان نیروی انتظامی بی چادر در
ملاءعام حاضر میشدند.
تعدادی دست و پا شکسته شد و دهها زن دستگیر شدند.
ژیلا
بنی یعقوب در تصویری که در
تارنمای کانون زنان از آن روز ارائه می دهد، با
اشاره به بی چادر بودن زنان
انتظامی میگوید: "یادم آمد در چند سال گذشته
بارها مسوولان پلیس ایران
در پاسخ خبرنگاران که آیا زنان پلیس با لباس
فرمی که در آن پوشش چادر
اجباری است، می توانند وظایف شغلی خود را انجام
دهند، با اصرار میگفتند:
بله! آنها با همین پوشش تمام عملیاتها را
میتوانند انجام دهند."
به
این ترتیب اگر نیروی انتظامی به عنوان ابزار
زور یک نظام زورمدار،
نتوانست چادر را به زور بر سر زنان کند، زنان اما
بی هیچ قدرت زورمدارانهای
چادر از سر نیروی انتظامی برگرفتند.
بعد،
زنان کمپین یک میلیون امضاء
را شروع کردند. و با استفاده از قانونیترین
روشها به تغییر قوانین نظر
کردند. حرکتی که در عین حال به مرکز ثقل
فعالیت شبانه روزی زنان
تبدیل شدهاست. زنانی که تغییر را برای برابری در
زندگی میخواهند و نه برای
مساوات در ستیزه و جنگ و مرگ.
شاید اگر
رهبران این نظام بهجای
بولتنهای آماده شده توسط فرزندان و رفقای سعید
امامیها و شریعتمداریها،
در سازمانهای رنگ و وارنگ امنیتی، سری به
تارنمای کانون زنان می
زدند، سرانجام در می یافتند که "خورشیدشان کجاست".
آیدا سعادت در گزارشی که در
تارنمای کانون زنان از نشستی به مناسبت
سالروز 22 خرداد ارائه
میدهد، مینویسد: "برنامهی نشست همبستگی زنان در
سالروز 22 خرداد یک روز بعد
در گالری برگزار میشد و ما رفتیم و پشت درهای
بسته ماندیم! مدیر گالری
تهدید شدهبود که این برنامه غیر قانونی است و
من نمی دانم نشست به تجمع
چه ربطی دارد که تهدید شدهایم؟ میرویم و
تصمیم می گیریم تا بمانیم و
کسانی که از لغو برنامه خبر ندارند را مطلع
کنیم. [ ... ] فضای مقابل
گالری پر است از نیروهای امنیتی موبایل به دست
که گزارش میدهند به نظر
میرسد تک تک حرکات ما گزارش می شود"
آیدا
توضیح میدهد که چگونه اول
او و بعد ناهید میرحاج
دستگیر شده، به داخل
ماشین ون ِ نیروی انتظامی
برده میشوند. او ادامه میدهد: ” می مانیم و یک
ساعتی می گذرد که ژیلا و
خانم ستوده از راه می رسند به همراه نفیسه و
سارا. بعد نوبت به ژیلا می
رسد و بعد نفیسه و سارا را بازداشت می کنند.
ون آنقدر پر شده که خود
ماموران زن داخل آن هم اعتراض می کنند که خفه
شدیم!"
سرانجام آیدا سعادت، نسرین
ستوده، نفیسه آزاد، ناهید میرحاج،
جلوه جواهری، ژیلا بنی
یعقوب، فریده غائب، سارا لقمانی و عالیه مطلب زاده،
دستگیر شده در کنار هم قرار
میگیرند. هیچ کس نمیداند جرم آنها چیست.
البته اهمیتی هم ندارد. این
9 زن روزنامه نگار، وکیل، دانشجو و فعال کار
خود را می کنند. آنها در
زندان آهنین ون ِ نیروی انتظامی با ماموران زن
که از گرمای درون ِ ماشین
کلافه شدهاند در باره کمپین صحبت می کنند: "از
قانون تبعیض آمیز میگوییم
و از این که حرفمان چیست. دفترچه کمپین همراه
داریم می دهیم که بخوانند و
بدانند. همراه می شوند!! آنها هم با قانون
تعدد زوجات مشکل دارند! می
اندیشم کاش برگه امضا هم داشتیم."
زنان
زندانبان که دانشجویی از
دانشکده نیروی انتظامی در میان آنان است، "همراه
می شوند". با زندانیان خود
با زنان کمپین که حقوق برابر میخواهند همراه
میشوند.
نه فقط زنان نیروی انتظامی،
به قول آیدا، مردان سبز پوش هم
می خواهند بدانند ماجرا
چیست. گرچه گاه میخندند و تمسخر میکنند اما
"دفترچه را مردان سبزپوش
بیرون ون می گیرند دور هم جمع می شوند و یکی به
صدای بلند می خواند و بقیه
گوش می دهند و [...] یکی از دفترچههای ما گم
می شود!"
زندانبان هم می خواهد
بداند، چرا باید زنانی را که هیچ
قانونی را زیر پا
نگذاشتهاند بازداشت کند. لحظۀ بیداری؟ شاید نه، شاید
هم آری.
بالاخره ظرفیت
ماشین ارشاد تکمیل شدهاست
و راه میافتد. نزدیک هشت
شب است. برخی از صبح و دیگران از ظهر در گیر
بودهاند کسی وقت غذا خوردن
نداشتهاست همه گرسنه هستند، نسرین ستوده
نگران نوزاد شیرخوارش است
اما زندگی ادامه دارد. آیدا سعادت می گوید: "کم
کم سرود خواندن شروع می شود."
سرود ای زن وسرود یار
دبستانی. آیدا ادامه می دهد که یکی از ماموران از آنها میخواهد تا متن سرود را
برایش بنویسند.
ون
ِ حامل ِ زنان سرود خوان،
به بازداشتگاه وزرا که ظاهرا برای مهرورزی
بیشتر توسط دولت حاضر
مرکزیت یافته، وارد میشود و دستگیر شدگان به دو
سلول مجاور هم منتقل
میشوند، بیاتهام، بیقاضی، بیدلیل، همه، همه این
را میدانند و این اسباب
درماندگی زندانبان می شود. شاید زندانبانان آرزو
داشته باشند که این زنان
قانونی را زیر پا میگذاشتند، مقاومت میکردند.
فحش میدادند، مرگ و درود
می گفتند، شیشه می شکستند، سنگ می زدند، به آتش
می کشیدند. اما چنین
نیست. آنها یاد میگیرند و یاد میدهند. و کجای
دنیا میتوان یاد گیری و
آموزش را جرم شمرد؟
نیمه شب است. زندانبان
که نمی داند چرا باید چند
زن شرافتمند، انساندوست و قانونمند را در زندان
نگه دارد گیج است. شاید
بیشتر از زندانی. آیدا سعادت این صحنه را چنین
توضیح می دهد: "در حالی که
انگار عجلهای برای آزادی ما درکار است می
گویند تلفن بزنید و ضامن
بیاورید و ساعت از یک بامداد گذشته که آزادمان
میکنند."
ای کاش گزارش آیدا
سعادت، توسط مسئولان
خوانده می شد. نه برای
اینکه ببینند چه خبر است و دیگر به زنان ظلم
نکنند، حقوق آنان و دیگر
اقشار را رعایت کنند و کمی منصف تر باشند. نه!
قرار نیست این رهبران با
خواندن آن تارنما، سیاستهای خود را به نفع زنان
تغییر دهند و یا از کمترین
"حق"
خود بگذرند. اما اگر به جای بولتنهای ویژه
که به قول آقای حاج احمد
منتظری، شاید توسط جاسوسهای کشورهای بیگانه تهیه
میشود، با اخبار واقعی
تهیه شده توسط فرزندان دلسوز این آب و خاک، روبرو
شوند دریابند که چقدر از
زمان عقب ماندهاند. شاید خودشان
هم
بدانند
که هیچ کس
نمیتواند خارج از ابعاد
زمان خود، زندگی کند و در عین
حال خود را به نحو مطلوبی
اداره کند، چه رسد به امور
یک کشور را.
لینک این مطلب در
شهرگان:
http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=1601
|