بازگشت به صفحه اول

 

 
 

معماي دستاورد اصلاحات‏‎ ‎و يک خانه مطبوعات

حسن اسدي زيدآباديhasanasadizeidabadi.jpg
سه شنبه 7 آبان 1387

‏روز: گرچه در روزهايي که کرامات دولت فخيمه در امر تخريب، بلافاصله زمان و مکان و ماده و هر آنچه مي توان ‏در زمره منافع ملي دانست، زبان دولتمردان سابق را بر سر مردم دراز کرده است که "اصلا ما هرچه بوديم، از ‏اينها که بهتر بوديم" عده اي هم پيدا شده اند که با مطرح کردن نام عبدالله نوري عملا سودآوري تجديد دوره ‏اصلاحات به رياست محمد خاتمي را نه دستاوردي عمده که تکرار خاطراتي تلخ از عملکردها و فرصت سوزي ‏ها مي دانند. ‏

بر اين اساس مباحث پيشا انتخاباتي در ميان جماعت اصلاح طلب بيش از پيش به امر ميمون "نقد دوره ‏اصلاحات" و "بررسي عملکرد و دستاوردهاي دوره اصلاحات" معطوف شده است و از قضا اين بحث چنان داغ ‏شده است که کارگزاران دولتي اصلاحات اين روزها در هر گفتگو و ديدار و يادداشتي از جلسات متعدد و چندماه ‏اي براي نقد اصلاحات در "مدتي پيشتر" ياد مي کنند که به دليل فضاي نامطلوب رسانه اي انتشار آن را به صلاح ‏ندانسته اند. حال بگذريم از سر اين پرسش که نقش نقادان جدي اصلاحات مانند عباس عبدي در اين پروسه چه ‏بوده است و نتيجه بررسي عملکرد فردي از سوي خودش چه خواهد داد. نقدي که احتمالا چيزي شبيه تشکيل ‏‏"کميته هاي بي سرانجام مقصرياب" در پرونده هايي مانند سقوط هواپيما و شکست تيم ملي در راهيابي به المپيک ‏و جام جهاني است. [و جالب آنکه لااقل در چنين مواردي خلبان هواپيماي ساقط شده و يا سرمربي تيم ملي ناکام به ‏عنوان عامل فاجعه معرفي مي شوند ولي در کميته نقد اصلاحات دوستان، خلبان و مربي بر سر دست گرفته مي ‏شوند و ناجي ملت خطاب مي گردند]. ‏

با اين همه جستجوي مصاديقي براي دستاوردهاي دوره اصلاحات براي همگان به امري لازم بدل شده است. جز ‏معدودي از کارگزاران اصلاح که پي گيري امتداد خط امام و تاکيد بر فرمايشات ايشان را عمده ترين دستاورد ‏اصلاحات مي دانند، تعداد بيشتري از اصلاح طلبان ايجاد فضاي آزاد انديشه و نشر آن، آشنايي مردم با حقوق ‏انساني شان، تحمل مخالف و دگرانديش و رشد اقتصادي چند درصد بيشتر از وضع کنوني را يادگار دوره ‏اصلاحات مي دانند. ‏

من اما قصد ندارم به بحثي مفصل در اين باب بپردازم که آنچه تحت عنوان ايجاد فضاي باز فرهنگي و زمينه ‏سازي براي آشنايي مردم با حقوق شان در سالهاي 76-84 از آن ياد مي شود بيش از آنکه معلول دولت اصلاحات ‏باشد علت آن بوده است و يادآوري نمايم که کارگزاران و عاملان اصلي چنين گشايشي نويسندگان و روشنفکراني ‏بودند که وامانده از پس دو دهه سرکوب تمام عيار انديشه و انديشمند سر به سلامت به در برده و با ترجمه ها و ‏تاليفات خود "باز انديشي" و "حقوق انساني" را به نسل دانشگاهي و جوان آموختند و صدالبته که در ماه عسل ‏کارگزاران اصلاحات با قدرت، دشنه در سينه به سينه گورستان رفتند و يا مثلا بگويم اين همه دستاوردي که براي ‏اصلاحات مي گوييد بيش از آنکه نتايج آن حماسه عظيم باشد حاصل طبيعي گسترش اينترنت و ماهواره ها بوده ‏است. و يا نمک بر زخم روزنامه نگاران و دانشجويان بي دفاعي بپاشم که اگر نه بيشتر، لااقل به مانند امروز به ‏حبس درآمده و گاه به قتل رسيدند، چرا که اگر اراده اي براي پاسداري از قانون و يا حمايتي بود پيش از همه ‏ياراني چون نوري و کرباسچي را به کار مي آمد. ‏

و نمي خواهم بگويم که دستاورد اصلاحات آن بود که در سالهاي پاياني دولت اش، وزير علوم منصوب رييس ‏جمهوراش، بزرگترين تشکل دانشجويي حامي اصلاحات را از يک سالن پنجاه نفره در دورافتاده ترين نقطه کشور ‏بي نصيب مي گذاشت در حالي که نه مانعي همچون شوراي نگهبان مانع کار پيشبرد اصلاحات بود و نه قوه ‏قضاييه و نه هرجاي ديگر و يا از فلج کردن نهاد وکالت با تصويب ماده 187 برنامه افتخارآميز توسعه سوم ‏بگويم. و يا احيانا يادي از شکست پروژه انتخاب روساي دانشگاه و نامي از قدرت گرفتن نهادهاي نظامي در چنگ ‏اندازي بي سابقه به پروژه هاي عمراني - اقتصادي و قلع و قمع پيمانکاران مستقل و... به ميان آورم که اينها تنها ‏نمونه هايي دم دستي است. ‏

بلکه مي خواهم با ذکر خاطره اي شخصي از دوره اصلاحات تحليل کنم که آيا واقعا کارگزاران دولتي اصلاحات ‏بودند که موجبات گسترش فضاي فرهنگي نسبتا آزاد را فراهم آوردند يا اميدهاي تازه متولد شده نسل هاي پسا ‏سرکوب بود که از موقعيت به دست آمده به خوبي بهره جست و البته در جدال با حاکميت [و گاه با دولت و مجلس ‏اصلاح طلب] به موفقيت هايي مقطعي دست يافت، گرچه همين نسل نيز با شکست اصلاحات آنچنان دچار ‏سرخوردگي شدند که اميد به تحرک در ميان آنان به آرزويي دور و دراز بدل شده است. ‏

در شهر ما ـ سيرجان- دوستي بود که در نام و نشان تنها يک ميم بر سر نام اش از من بيشتر داشت و البته در ‏همت و دانش و اشتياق به دانستن يک دوره حروف الفبا. کارمند شهرداري بود و هست. در آن سالها يکي از ‏دغدغه هاي بزرگ اش سروسامان دادن به قبرستان قديمي در مرکز شهر بود که پس از تعويض کاربري، قرار ‏بود پارک شود. از آنجا که قبرستانها مستعد ترين زمين ها براي رشد و باروري درختان هستند هيچ باکي از اين ‏جهت نبود و تنها با قطع تعدادي درخت و پهن کردن مقاديري سيمان و کارگذاردن بلوک هاي سيماني محوطه ‏سازي پارک مهيا شد. با اين حال او در سر انديشه ديگري داشت. ‏

هر قبرستاني طبعا مکاني براي شست و شوي مردگان و اقامه نماز احتياج دارد و از قضا پارک مذکور نيز حالا ‏چنين مکاني را در خود داشت. طرح بازسازي اين بنا و ايجاد مرکزي فرهنگي در قلب قبرستان قديمي ايده اي بود ‏که در هر نهاد دولتي و غيردولتي از سوي اين کارمند دلسوز شهرداري پي گيري مي شد. به جز امام جمعه و ‏نماينده مجلس در دور پنجم که قاعدتا از مخالفان تبديل مرده شور خانه اي که حالا يک محراب هم در آن پيدا شده ‏بود به مرکز ارتباط دختران و پسران بودند. اراده ارشاد [به مثابه کارگزار فرهنگي دولت اصلاحات] و ‏فرمانداري [به مثابه کارگزار سياسي دولت اصلاحات] و ... نيز از جمله سنگ اندازان ديگر محسوب مي شدند. با ‏اين همه آنقدر رفت و آمد و توجيه عقلي و شرعي بافته شد که قرار شد با اختصاص بودجه اي چند ميليوني نام آن ‏مرکز را "خانه مطبوعات شهرداري" بگذارند و مکاني براي عرضه و مطالعه روزنامه هاي رسمي کشور ‏باشد؛گرچه براي چند سالي به پاتوق گروه هاي فرهنگي و هنري و... نيز تبديل شد. با اين حال اندک زماني پس از ‏تاسيس اين مرکز نماينده اصلاح طب مجلس ششم از شهر ما، در بازديد از اين مکان [که لابد حالا يادگار و ‏دستاورد دولت اصلاحات در شهر است] نگران آن بود که خداي ناکرده در اين مکان مقدس! اختلاطي ميان ‏دختران و پسراني که براي مطالعه مي آيند پيش آيد و توصيه اش نيز کشيدن پرده اي ميان دو جنس بود.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه