بازگشت به صفحه اول

 

 
 

عشق ایران کلید دشواری ست!

م. سحر

پاریس ، 19.2.2009

http://msahar.blogspot.com/

میهن آزردهء ستمکاری ست

ننگِ سی ساله همچنان جاری ست

قشر ِ روحانیت به نام خدا

سخت مشغول مردم آزاری ست

بر بساط ِ  قساوت و  تزویر

دین ِ حق عرصهء  تبهکاری ست

قاضی شرع ، میر ِ قصّابان

بُت ، امام  و شکنجه گر قاری ست

دزد با جامه پیامبران

در صف مؤمنان به طرّاری ست

تیغ ِ تقوا به دستِ  شبروِ ِ دون

راهزن ، رهنمای رهداری ست

غم  و حسرت  به جام ِ  اهل هنر

خـُرّم  آن کس که از هنر عاری ست

زن و فرزند ِ هیچ آزاده

نیست کاسوده از گرفتاری ست

شاخ و برگ درختِ خنده و شوق

هیزم مطبخ ِ عزا داری ست

قوتِ غم شد نشاط اهل زمان

وآنچه باقی ست ، گریه و زاری ست

جان نبرده ست هیچ رنگ الا

 رنگ ِ ظلمت که بر جهان ساری ست

همه در سایهء  سیهرویی

همه سرمایهء  سیهکاری ست

لَش و ناداشت  میر و فرماندار

پَست و نابَهره  شیخ ِ درباری ست

محتسب تخت بسته بر منبر

شرع ، فرمانده تبهکاری ست

تاج بنشسته است  بر دستار

شبِ تسبیح و روز ِدستاری ست

مشت ِریشی به چهره های عبوس

معنی زُهد وعین دینداری ست

شکم پیچ پیچ ِ آز و نیاز

هردم آمادهء فداکاری ست

معده انبار می کنند از دین

دین مراعات ِ معده انباری ست

کشوری را به کام مرگ برند

کارشان  ظلم  و ضربه شان کاری ست

دست ، گویند دست ِالله است

این که در آستین ِ جبّاری ست

تیغ ، گویند  تیغ اسلام است

آن که خون ِ جوان ازو جاری ست

صوت  ، گویند صوت قرآن است

آن که در بوغ ها به غدّاری ست

جمکران کرده اند و می گویند

 حجّت اینجا به ناپدیداری ست

قائم اینجا در آن غیاب ِ بزرگ

کار فرما به چاه ِ ناچاری ست

مکر ها می کنند و می گویند

ذاتِ حق اوستاد ِ مکّاری ست

راستی را چه روزگار بدی ست

که خدا نیز اسب ِ عصاری ست

روز و شب گاری فقیهان را

گـِرد ِ سنگاسیا به دوّرای ست

روغن خلق  ، قوت روحانی

رزق ِ امسال و ذوق ِ پیراری ست

رزق امسال و  خون ِ سی ساله

از لب و لوچهء« خدا» جاری ست

این خدا نیست این عدوی خداست

نام او  ننگ ِ حضرت ِ باری ست

این خدا نیست ، تیغهء تبر است

درکف  قهر و کین  به قهاری ست

باغ و بستان شکست و دار و درخت

شیخ ، هیزم فروش بازاری ست

 دوزخ افروز میهن  است و دلش

زآهن زهر خورد ِ زنگاری ست

لوحی از جنس ناب ِناجنسی

دلی  انبان ِ نا بهنجاری ست

رفت سی سال و دست کـِردارش

صعب ، در کار ِنا بکرداری ست

رفت سی سال و گرگ ِ عاطفه اش

همچنان پروراندهء هاری ست

رفت سی سال  و زیر ِ بیرق ِ دین

عشق ، جرم و هنر ، سبکساری ست

زن سیه پوش و مرد،  اندُه نوش

خون ِدلشان به خوان ِ افطاری ست

رفت سی سال و  مکر ِ ابلیسی

حُکمفرمای  فقه سالاری ست

رفت سی سال و رغم شوکت ِ عشق

همچو چوشب ، روز  عاشقان تاری ست

خنجری رخنه کرده در شادی

دشنه ای در نشسته در یاری ست

□

ما چه کردیم تا چنین بینیم ؟

این چه دادی ست ، وین چه داداری ست ؟

این چه عدلی ست ؟ این چه اسلامی ست ؟

این چه سّری ست ؟  این چه اسراری ست ؟

 ازچه  جاری به نام ِحُکم ِ خدا

حُکم ِدین بارهء  دو دیناری ست؟

ز چه رو می زنند و می بندند

خود مگر ایلغار تاتاری ست؟

ازچه رو می کـُشند و می سوزند

مگر  این جان متاع عطاری ست؟

مگر انسان تـَره ست و خواهد رُست

که چنین سهم ِ داس ِ دستاری ست

مگر این بار نیز قوم مغول

تاختن کرد وگرم ِ خونخواری ست؟

گر چنین خون خورد جناب ِ فقیه 

از تموچین چه جای بیزاری ست ؟

□

پایداری طلب که ایران را

پایداری امید ِبیداری ست !

مرگ ظلمت در اوج تاریکی ست

اوج فواره با نگونساری ست !

نسل ها  ره روند و ره کوبند

راه فردا به سوی همواری ست

جان ما رهرو رهایی باد

عشق ایران کلید دشواری ست !

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه