بازگشت به صفحه اول

 

 
 

نقادی برخی پیش فرض های سیاسی - فلسفی کنش سیاسی

ضیاء نبوی

چهارشنبه ۲۸م اسفند ۱۳۸۷

خبرنامه اميرکبير: آنچه در پی می آید، تلاش برای نقادی برخی پیش فرض های فلسفی – سیاسی است که به باور نگارنده عموم فعالین سیاسی، کنش های خویش را بر مبنای آن استوار نموده اند. پیش فرض هائی که به واسطه بداهت آن در وهله اول، کمتر مورد بازنگری قرار می گیرند و لذا معمولأ به گونه ای سیستماتیک، به شکست دخالت موثرمان در عرصه عمومی منجر می شود. این پیش فرض ها در ۹ بند تنظیم شده است که نگارنده دلایل رد هر پیش فرض را نیز در ادامه هر بند آورده است.

۱- این تصور که کنش سیاسی تلاش برای تغییر جهان است:

در صورتیکه مسئله اساسی تغییر خود است، اگر چه این تغییر به مدد مداخله در امر عمومی ایجاد می شود. کنشگر سیاسی، خویشتن نیز محصول وضعیت موجود می باشد ولذا نمی تواند در فاصله ای مطلق با وضعیت موجود قرار گیرد و داعیه تغییر بنیادین مناسبات را مطرح نموده و نمایندگی کند. در سیاست ورزی صادقانه همواره پس از طی دوره ای آرمانخواهی که در آن فرد معمولأ آلودگی و شر را به جهان بیرون نسبت می دهد و در پی دگرگونی بنیادین شرایط  است، زمانی فرا می رسد که هنگام نقد خویشتن و پذیرفتن نقش خویش در جهان  بیرون و صحه گذاشتن بر آلودگی خویشتن است. معمولأ پس از این دوره است که در می یابیم که گرچه تغییر زیادی در جهان ایجاد نکرده ایم ولیکن خودمان تغییراتی بنیادین نموده ایم. پر واضح است که آنچه گفته شد نه به معنای دعوت برای سازگاری با وضع موجود (که همان تثبیت خود است!)، بلکه دفاع از مداخله در امر عمومی و تغییر وضعیتی می باشد که خویشتن نیز جزوی از آن است.

۲- اینکه مشکل اساسی ذهنیت غلط افراد جامعه است و باید کار آگاهی بخش کرد:

در صورتیکه مسئله اساسی در رفتارها و موقعیت هاست. ادعای روشنفکران ما در عدم آگاهی جامعه و ضرورت آگاهی بخشی، تفاوت بنیادی با تلاش ایدئولوگ ها و مبلغین مذهبی برای نجات انسان ها ندارد! مسئله اساسی ذهنیت و آگاهی انسانها نیست، بلکه در موقعیتی است که این آگاهی تولید می شود. سوال اینجاست که آیا موقعیت برابری برای گفتن وجود دارد و یا نه ؟ آیا خطابه های روشنفکران در سخنرانی ها و کلاس های درس، تفاوتی جدی با سخن گفتن روحانیون در منبر ها دارد؟ در واقع اگر مخاطبین فعال نباشند و امکان به چالش کشیدن نظرات را نداشته باشند، فرقی نیست که از درس گفتارهای فلسفی هگل بگوئیم یا فواید چند همسری! ساختار تولید علم و معرفت در ایران همواره ساختاری عمودی و خیمه ای بوده است و این انگاره که کسانی هستند که به مخزن معرفت دسترسی دارند و می بایست دیگران را راهنمائی و تربیت نمایند، جزو بدیهیات ساختار دانش ما گردیده است. دقیقأ همین تلقی از معرفت است که به آنانکه خویشتن را داناتر می دانند، اجازه اعمال قدرت و یا توجیه استیلای خویشتن را می دهد و تاریخ گواهی می دهد که چه سخت است رهائی از چنگ سلسله مراتبی از قدرت، که خویشتن را سلسله مراتبی از معرفت می نماید !

۳- اینکه موقعیت ایده آلی ( حکومت، دولت یا فرد خوبی)  وجود دارد که باید به دنبال تحقق همیشگی آن باشیم:

در صورتیکه مسئله اینجاست که وضعیتی را ایجاد کنیم که اگر خواستیم و یا به این نتیجه رسیدیم که اشتباه کردیم بتوانیم تغییرش دهیم. بنیادی ترین و ثابت ترین اصل در هستی اجتماعی مسئله تغییر است و از این رو بزرگترین خطای ممکن، بستن راه تغییر و امکان دگرگونی در آینده  است. وضعیت خوبی وجود ندارد، بهترین وضعیت، آنی  است که همواره بتوانیم تغییرش دهیم . ترجیح دموکراسی به دیگر شیوه های حکومت نه فقط در کیفییتی از زندگی است که ایجاد می کند ( که این خود دستاویز بسیاری از مخالفین و اغلب دشمنان دموکراسی برای رد آن شده است، غافل از اینکه نکته در جای دیگری است)، بلکه در گشوده بودن آن بر تغییر و تحولاتی است که احتمالأ در نظرات، علائق و اساسأ ساختار وجودی بشر شکل می گیرد. گر چه معمولأ سنگ بنای دموکراسی  را تمکین به رأی اکثریت می دانند، لیکن به باور نگارنده شالوده دموکراسی را می بایست در ظرفیت آن برای تحقق زیستن  و بودن به شیوه ای دیگر جستجو کرد.

۴- اینکه عاملیت قدرت، فقط با دولت است:

در صورتیکه قدرت در تمامی عرصه های حیات اجتماعی، تولید و باز تولید می گردد. سابقه دیرپای  تضاد دولت-ملت و رژیم های خودکامه در تاریخ ایران سبب شده است که همواره ملت در خصومت و بی اعتمادی مطلق، نسبت به دولت باشند و آن را مقصر اصلی و اعمال کننده خشونت و قدرت بدانند. لیکن باید پذیرفت که، امروزه دیگر قدرت قابل تقلیل به دولت نمی باشد و در همه لایه های هستی اجتماعی نفوذ کرده است و تقریبأ همه نهادها ( خانواده، دانشگاه، علم…) عاملیت قدرت را بر عهده دارند. کافیست پژوهشی پیرامون چگونگی کنترل دانشجویان توسط خانواده ها و نقش این نهاد در تربیت سوژه های غیر سیاسی و محافظه کار صورت گیرد و یا چگونگی نظام آموزشی آمرانه در دانشگاه مورد کنکاش قرار گیرد تا نشان داده شود که چگونه بزرگمردان این حاکمیت اقتدار گرا و بوروکراسی عریض و طویلش، از دل همین جوانان ساده و متوسط دانشجو بیرون می آیند، دانشجویانی که هیچگاه جسارت پرسیدن، مخالفت کردن و نه گفتن را نیاموخته اند. این همه عدم شفافیت در تبیین ساختار قدرت در ایران و رواج تبیین های مبتنی بر تئوری توطئه، شاید ریشه در این نکته اخلاقی داشته باشد، که هیچکس از آشکار شدن حقیقت ولذا پذیرفتن نقش خویش در اعمال قدرت، خشنود نمی باشد. اینگونه است که همگان، حتی بعضأ مسئولین رده بالا در حاکمیت نیز، به هنگام گفتار در مقام اپوزسیون قرار می گیرند.

۵- اینکه جمع چیزی جز مجموعه ای از افراد نیست و کار گروهی هم برای جمع کردن کمی انرزی و توانائی افراد است:

در صورتیکه گروه همواره کیفیتی متفاوت در افراد عضو در آن ایجاد می کند. مراد از کار جمعی را ، افزون بر افزایش کمی انرژی حاصل از آن، باید در جای دیگری جستجو کرد و آن ایجاد انگیزه های متفاوت در افراد و پدیداری طرح ها و روش های نو و کارآمد در راستای رسیدن به اهداف است. سنت کار گروهی و حزبی در غرب و حتی نوشتن کتاب های مشترک و یا فیلمسازی مشترک، سنت بسیار در خور توجه ای است و معمولأ نیز شرکت کنندگان در این پروژه به این نکته اشاره دارند که نتیجه حاصل از این همکاری، نتیجه ای یکسر متفاوت و بسیار دلچسب تر تر آز آنی شده است که به صورت فردی در نظر داشتند. در صورتیکه عمومأ نخبگان ما در حصاری از تنهائی خود ساخته دست به خلق ادبی، فکری، سیاسی می زنند، و گاهأ دیگری را حتی در مقام منتقد نیز به رسمیت نمی شناسند. سیاسیون ما نیز معمولأ قبل از هر تلاشی برای ارتباط گرفتن و ایجاد تشکل و تقویت تفاهم در کار گروهی، به دنبال انشعاب زدن و قطعه قطعه کردن همین اندک تشکل ها و گروه های موجودند. مبارز سیاسی امروز هرگز تنها نیست، بلکه در مقام فردی است که در نقطه اتصال ارتباطات ایستاده است و نقش مفصل بند را برای گروه ها و افراد منتقد وضعیت موجود بازی می کند.

۶- اینکه آزادی یک وضعیت است و برای ایجاد آن مبارز سیاسی باید آزادی خود راقربانی کند:

در صورتیکه آزادی به تمامی درون کنش معطوف به آن وجود دارد و اساسأ  آزادی چیزی جز قدرت تغییر جهان نیست. مشکل آنجاست که کنش سیاسی معمولأ به عنوان کنشی سلبی که در پی نفی موقعیتی است، تعریف شده است، در صورتیکه می بایست از کنش سیاسی به مثابه گونه ی متفاوتی از ارتباط و زیستن آزادانه دفاع نمود، زیستی که این قدرت  است که در برابر تحقق آن ایستاده است. بدین مفهوم است که مبارزه، هم آزادی و هم تلاش برای آزادی را در بطن خویشتن دارد. فرض نمودن  مبارز سیاسی به مثابه ی انسان از خود گذشته و فداکاری که آزادی خویش را فدای آزادی ملتش می کند، جدای از آنکه تصور یکسر رمانتیک و بی پایه است، نتایج عینی نا مطلوبی نیز در بر دارد. مسئله اول توقع شکل گرفته ناشی از این تصور است که  تبدیل به سندی برای سهم خواهی در تحولات آینده می گردد. توقعی که در شکل خطرناکش به گونه قیم مآبانه و در حکومت های توتالیتر دیده می شود.از سوئی احساس ناکامی ناشی از این تصور بی پایه را نیز می توان به وضوح در سفارش های محافظه کارانه والدین با سوابق سیاسی به دانشجویان فعال نظاره کرد. زیست آزادانه برای آزادی، در شرایط ایده آل، هم هدف است، هم استراتژی و هم تاکتیک!

۷- اینکه انسان فی نفسه و به ذات موجود خوبی است و این جبر اجتماعی، سیاسی، تبعیض، استثمار…  است که ماهیت اصلی  و نیک اش را پوشانده است:

در صورتیکه بدون همه این عوامل محیطی اساسأ انسانی نیست که خوب باشد یا بد! این تصور آنارشیستی که قائل به ذات و سرشت نیکو برای بشر است، جدای از آنکه تصوری ابطال ناپذیر است (چرا که همواره جبر اجتماعی وجود دارد و مجالی برای پدیداری ذات نیکوی بشر وجود ندارد!) از نقصی اساسی رنج می برد و آن ناتوانی در مواجهه با این سوال است که دامنه این جبر ها کجاست؟ مسئله اینجاست که اگر بخواهیم تمامی این جبرهای بیرونی برداریم، بایستی به انسان غارنشین باز گردیم! نکته اینجاست که همه این عوامل به ظاهر جبری و بیرونی، امکان های بشرند و بواسطه آن است که  اساسأ انسان در هیأت امروزین پدید آمده است. مسئله اساسی چگونگی مواجهه با این پدیده هاست نه خود آنها. باید پذیرفت که ذات ثابت و همواره پایداری در انسان وجود ندارد و انسان وجودی است در موقعیت، زمان و مکان که در بستر قراردادهای اجتماعی ناشی از رخدادهای پیشین تاریخی و معمولأ به گونه ای  ناآگاهانه  کنش انجام می دهد. گر چه این باور( عدم وجود ذات برای انسان)  به ظاهر حاوی خطر گرایش به سوی نسبی اندیشی و خود تنها گروی است، لیکن به نظر نگارنده این خطر هرگز به پای خطر ناشی از تصور ذاتی ثابت برای انسان، که همواره دستاویز حکومت های بنیاد گرا و فاشیستی بوده است، نمی رسد.

۸- اینکه کنش سیاسی بایستی همواره کنشی جدی باشد :

در صورتی که همواره کنش های جدی، خویشتن متضمن اعمال میزانی از قدرت و خشونت است. خشونت سیاسی که نسل گذشته قربانی آن شده است شاید نتیجه همان بازی سیاسی جدی است که در دهه ۵۰ و ۶۰ اتفاق افتاد و بعید نیست که باز هم اتفاق بیافتد. جدال افرادی که خودشان، رفتارها و عقایدشان را جدی می پنداشتند، غافل آز آنکه زندگی اجتماعی قبل از هر چیز یک بازی  است (به این مفهوم که حاصل تاریخ اجتماعی بشر و توافقات اغلب نا آگاهانه ناشی از آن است و در نتیجه قابل تجدید نظر). نگرش تاریخی به موقعیتی که در آن واقع شده ایم ( پرتاب شده ایم)، همواره می تواند ما را ازلی و ابدی  پنداشتن شیوه های زیستن در حال و لذا مقهور شدن در برابر الگوهای کنش آن محافظت نماید. خوب است به یاد داشته باشیم که همانگونه که ما به  آسانی به انسان اولیه و اسارت آن در زمان و مکان خویش و جدی پنداشن و بی زمان انگاشتن رفتار هایش می خندیم، انسان های اعصار آینده نیز به ما خواهند خندید!

۹- اینکه برای امید داشتن می بایست به تحقق آینده ای مطلوب در آینده یقین داشت:

در صورتیکه شرط لازم امیدواری، باور داشتن به گشوده بودن و امکانی بودن آینده است. امید آنگاه بر می آید که انسان توانائی خویشتن در دگرگونی موقعیت ها و لاجرم تأثیر گذاشتن بر آینده را تصدیق نماید و این مشخصأ در تباین کامل با باور به آینده محتوم و مقدر ( اگر چه خوب!) قرار می گیرد. گرچه ایدئولوژی های سیاسی عمومأ می کوشند با ارائه تصویری اتوپیائی از آینده، امید به عبور از وضع موجود را در افراد جامعه ایجاد نمایند، لیکن این گونه از امید خود آسیب هائی به همراه دارد که شاید  از هزینه های تحمل وضع موجود نیز گاهأ بیشتر باشد (نمونه های انقلاب با امید واهی و نتایج وحشتناک در تاریخ کم نیست ).

امیدواری مثبت و موثر همواره درپیوندی ناگسستتنی با توان کنشگری انسان و تلاش او برای دگرگونی خویشتن و جهان قرار می گیرد. امیدی که چون آینده را مجهول و  سرشار از فرصت و یا مخاطره می بیند، پس برای تحقق میل خویش قدم به میدان می نهد. آینده سیاسی ایران نیز به همین قانون هر چیزی ممکن است باشد. نه یک دیکتاتوری خودکامه غیر ممکن است و نه یک دموکراسی تمام عیار دور از ذهن ! و به همین دلیل تلاش برای مشارکت در آفرینش آینده، هم مسئله ای سیاسی است، هم اخلاقی و هم هستی شناختی…

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه