|
گزارش یک قتل
تحلیلگران انقلاب سبز
۰۱ آذر ۱۳۸۸
شادروان رامین پور اندرزجانی، پزشکی که دوران سربازی خود را در نیروی انتظامی سپری می کرد، در استراحت گاه خود از دنیا رفت. مسئولان ذیربط اخبار متناقضی را در مورد نحوه مرگ یا خودکشی یا قتل وی بیان می کنند و در نهایت جسد وی به صورتی دردآور و بدون اجازه کالبد شکافی در سینه خاک پنهان می شود.
در این گزارش، مسائل مربوط به درگذشت شادروان پوراندرزجانی، با استفاده از شواهد و قرائن موجود (که در سایتها و رسانه ها در دسترس است) مورد بررسی قرار می گیرد. هدف اصلی این گزارش، حفظ و نجات بقیه شهود است.
* قاتل زنجیره ای
قاتلان زنجیره ای، به عنوان شخصیتهایی که همواره مورد کنجکاوی مردم بوده اند، جایی ثابت در فیلم های جنایی و پلیسی دارند. اما قاتل زنجیره ای چه ویژگی ها و صفات شخصیتی دارد؟ پروفایل شخصیتی و روانی یک قاتل زنجیره ای به چه شکل است؟
قاتل زنجیره ای، از نظر روانشناختی، دچار مجموعه ای از ناهنجاری های روانی و شخصیتی است. نارسیسم (جنون خودشیفتگی)، اختلال وسواسی ـ اجباری (OCD)، پارانوئید و سادومازوخیسم که خود را در نحوه قتل نشان می دهد و همیشگی نیست. قاتل زنجیره ای می تواند از نظر اجتماعی در هر جایگاهی باشد؛ یک کارمند عادی، یک مغازه دار، یک کارتن خواب یا دارای مشاغل دیگر، اما در جوامعی که دولت، همه عرصه های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را قبضه می کند، معمولا این شخصیت ها در درون دستگاه دولت، و در "محافل" امنیتی و نظامی به وفور یافت می شوند. باید به یک نکته اساسی در جوامع بسته و دیکتاتوری توجه کرد و آن فقدان گروه های مافیایی یا خلافکاران سازمان یافته (به سبک جوامع سرمایه داری) است. اما در عین حال میزان فساد اقتصادی و سیاسی در این جوامع به شدت بالاست که این نشان دهنده دولتی شدن فساد و تبهکاری است. اگر جامعه ای سیستم اقتصادی سرمایه داری داشته باشد، مطمئنا گروه های تبهکار، قاچاقچی (مواد مخدر و کالا)، تجارت انسان (به خصوص در زمینه قاچاق اعضای بدن و ترانزیت برده جنسی) و نظایر آن وجود دارد و اگر در مواردی این گروه ها و سازمانها، در عرصه عمومی جامعه دیده نشوند، بدان معناست که در درون سیستم حکومتی زندگی می کنند و اگر در کسی استعداد لازم را ببینند، وی را برای پیگیری اهداف خود "استخدام" می کنند.
* تبهکار و شاهد عینی
تاریخچه کوتاه اما فاجعه بار کهریزک را همه می دانند. همچنین بخش سیاسی قوه قضائیه هم برای افکار عمومی پدیده ناشناخته ای نیست. اما پس از تعطیلی کهریزک که فقط از روی اجبار و به مصلحت صورت گرفت، دو مسئله اساسی در میان آمد: سرنوشت تبهکاران و مسئله مدارک و شهود.
پس از صدور فرمان تعطیلی کهریزک، موسسان تبهکار آن که خود را در خطر دیدند، برای نجات خود، یکدیگر را متهم کردند. پیش از موعد قرائت گزارش هئیت حقیقت یاب مجلس، زاکانی (یکی از موسسان کهریزک که اکنون نماینده مجلس است) چنان بی محابا به مرتضوی حمله کرد، که اگر کسی وی را نمی شناخت، تصور می کرد زاکانی به تند ترین و رادیکال ترین جناح اصلاح طلب تعلق دارد. اما آن گزارش تا به امروز قرائت نشده است و به احتمال زیاد عدم قرائت آن به علت فرمان یا حکم همان فصل الخطابی است که فرمان تعطیلی کهریزک را صادر کرده بود. اکنون باید پرسید که چرا زاکانی پس از این که قرائت گزارش هیئت حقیقت یاب مجلس، لغو شد، چرا ساکت شده است و حتی یک کلمه حرف نمی زند؟
احتمالا پس از تعطیلی کهریزک به متهمان آن، توصیه شده که در این خصوص حرفی نزنند. اما پس از اتهام زنی ها و پاسخگویی های اولیه، به زاکانی و مرتضوی هشدار و دستور اکید داده شد که سکوت کنند و به هیچ مقاله، سخنرانی و اتهامی پاسخ ندهند. زاکانی پس از دریافت تضمین و اطمینان خاطر سکوت کرد، اما مرتضوی با تضمین های لفظی بالاترین مقامات هم آرام نمی شود. او از طرفی خود را در خطر می بیند و از طرف دیگر، مدتی است که در رسانه ها مطرح نشده و نامی از او برده نمی شود و این مسئله برای وی دردناک است. مرتضوی، وقتی محکوم نکند، حاشیه نسازد، جوابیه ننویسد و در رسانه ها مطرح نشود، برای کاهش اضطراب خود دست به طراحی یک قتل هیجان انگیز می زند.
این یک روند کلاسیک است که فقط به دو صورت می توان آن را متوقف کرد: مرتضوی یا باید بازداشت شود، یا این که باید مقامی غیرتشریفاتی و شغلی پر برخورد و حاشیه ساز داشته باشد و هر از گاه، در کانون خبرها و گزارشهای رسانه ها، جایی داشته باشد. در غیر این صورت باز هم دردسر و حاشیه ایجاد خواهد کرد. زیرا قاتل زنجیره ای، به علت ابتلا به خودشیفتگی (نارسیسم) تحت یک حالت اجبار درونی است که خود را همیشه توانمند و با لیاقت بیانگارد، به همین دلیل تجربه طراحی و اجرای یک قتل حساب شده را هر از چند گاهی تکرار می کند تا احساس توانمندی و لیاقت و رضایت درونی را از بیرون تامین کند و در برابر فشار وحشتناک وسواس، اضطراب و پارانوئید خود دوام بیاورد. در غیر این صورت دچار فروپاشی شخصیت (collapse) می شود و خودش را می بازد و ناگزیر به خاطره گویی (به شیوه خلخالی)، نامه نگاری و بحث و مشاجره می پردازد و ممکن است در حین این مباحثات، مسائل یا اطلاعاتی طبقه بندی شده را لو بدهد، یا تناقض گویی کند، و چنین اعمالی، از نظر فصل الخطاب برای آبروی نظام نامطلوب و خطرناک است.
قاتل زنجیره ای وقتی اولین قتل را مرتکب می شود تا مدتی با افکار وسواسی در خصوص آن و یادآوری صحنه های قتل و پنهان کردن شواهد و مرور مکرر محکم کاری های هنرمندانه خود، تسکین می یابد و با آن افکار به خواب می رود، اما پس از مدتی که کسی برای تعقیب و پیگیری جنایت به آنها مراجعه نکرد و موضوع از اخبار رسانه ها خارج شد، وضعیت مجددا غیر قابل تحمل می شود، چرا که قاتل دوباره نیازمند ماجرایی است تا برای افکار وسواسی خود، خوراک تهیه کند. افکار وسواسی مربوط به یک قتل را نمی توان برای مدت طولانی مرور کرد. (البته این امر بستگی به شدت اختلال وسواس قاتل دارد؛ بعضی از آنها چند ماه یکبار آدم می کشند، بعضی ها چند سال یکبار). به همین علت است که پس از مدتی، برنامه ریزی برای قتل بعدی و افکار وسواسی مربوط به زمینه چینی و اجرا و بازتاب رسانه ای آن آغاز می گردد و اولین و دم دست ترین قربانی، کسی است که احتمالا از جنایات قبلی بو برده و می تواند به عنوان شاهد در دادگاه حاضر شود. (قاتل زنجیره ای، معمولا بی دلیل دست به قتل نمی زند و قبل از هر قتل، خود را قانع می کند که چنین کاری لازم است). انتخاب شادروان پور اندرزجانی به عنوان قربانی، احتمالا در چنین فرایندی رخ داده است. البته این امر زمینه های دیگری هم دارد.
کنترل کامل شواهد و شناسایی شهود، بخشی مهم از اشتغال فکری و افکار وسواسی قاتلان زنجیره ای است. در شرایطی که قاتل زنجیره ای، خود، مقامی قضائی یا انتظامی است و اهرم های اطلاعاتی و انتظامی خاص خود را هم دارد، کنترل شواهد بسیار آسان می گردد. برای کنترل شواهد و شناسایی شهود احتمالی، بهترین کار دام گذاری و فریب است. چرا که شاهد می داند با تبهکارانی بی رحم و خونریز و دارای مصونیت حقوقی مواجه است و تا زمانی که تضمین های امنیتی لازم را دریافت نکرده، نباید سخنی به زبان بیاورد. بنا براین عده ای تحت عنوان حقیقت یاب، بازرس، ناظر یا نماینده فصل الخطاب، به شاهد نزدیک می شوند. گاه حتی در محل جرم فراخوان می دهند و از همه شهود دعوت می کنند که برای اجرای عدالت، وظیفه شهروندی خود را انجام دهند. وقتی شاهد با این وضعیت مواجه می شود، در تصمیم قبلی خود برای سکوت، دچار تردید می شود، چرا که تصور می کند که انگار این بار قرار است عدالت اجرا شود. بنا براین به گروه به اصطلاح حقیقت یاب (در واقع شاهد یاب) نزدیک می شود و سعی می کند آنها را آزمایش کند. گروه حقیقت یاب یا بازرس به محض این که احساس کردند شخص اطلاعاتی دارد، با القای احساس امنیت و حمایت بی قید و شرط، طرف را مطمئن می کنند که فقط دنبال حقیقت هستند و به خاطر این که شاهد قابل اطمینانی یافته اند، بسیار خوشحال هستند، چرا که فصل الخطاب شخصا دنبال این پرونده است و تاکید کرده است که این ماجرا باید تا آخرش دنبال شود و عدالت به هر قیمتی اجرا شود. به این جملات که از سایت موج سبز آزادی نقل می شود، دقت کنید:
"به گفته دوستان نزدیك مرحوم پوراندرجانی، پس از افشاگری پزشکوظیفه کهریزک در جلسه كمیته ویژه حقیقتیاب مجلس در خصوص جنایات کهریزک، وی به یکی از مراکز امنیتی متعلق به اطلاعات سپاه احضار و در آنجا به او گفته میشود که دو نفر از دفتر رهبری مایلند که با وی صحبت کنند. این دو نفر از دکتر پوراندرزجانی میخواهند که آنچه در جلسه خصوصی کمیته ویژه مجلس بیان کرده و هر اطلاعات دیگری در مورد کهریزک دارد را بی کم و کاست بیان کند تا عیناً به اطلاع رهبری برسد".
در این مرحله و پس از فریب دادن شاهد، تلاش برای تخلیه کامل وی آغاز می شود. گروه حقیقت یاب به دنبال آن است که کشف کند شواهد تا چه میزان لو رفته اند و چه کسانی از حقایق مطلع اند و آیا مدارک و مستندات محکمه پسند، در دست دارند یا نه؟ حقیقت از دو حال خارج نیست: یا قاتل زنجیره ای و شرکایش به طور کامل با گروه حقیقت یاب در ارتباط اند، یا این که در بین اعضای گروه، عواملی دارند که به صورت مرتب، روند کار و پیشرفت پرونده را به اطلاع آنها می رساند.
در این مورد سناریوی دیگری هم وجود دارد و آن این است که شاهد ابتدا تصمیم می گیرد تا زمان پایان خدمت سربازی خود، دردسر درست نکند و حقایق را در فرصتی مناسب و در شرایطی امن آشکار کند. متهمان که احتمال چنین تصمیمی را می دهند، به منظور دادن هشدار و تشکیل یک پرونده برای شاهد، وی را به عنوان متهم به دادگاه احضار می کنند. (این شیوه ای است که محافل امنیتی برای هر کاری، حتی کشف علت تورم اقتصادی هم از آن استفاده می کنند). در ابتدا هدف این است که به وسیله یک پرونده، شاهد تحت کنترل قرار گیرد و مرعوب شود و به طور غیر مستقیم به او القا شود که کاملا تحت نظر است و به نفع خودش است که سخنی بر زبان نیاورد. اما شاهد یا به دلیل تعهد اخلاقی یا از ترس این که ممکن است به عنوان متهم اصلی محکوم شود، سعی می کند از خود دفاع کند و تمام آن چه را که می داند با کمیته حقیقت یاب یا مراجع به اصطلاح بی طرف در میان بگذارد.
* پرده آخر
شاید ارائه مدرک قانع کننده و مستند برای اثبات ادعاهای فوق دشوار باشد، اما قرائنی در دست هست که نشان می دهد طرح حذف پوراندرزجانی از چنین الگویی پیروی کرده است. عدم قرائت گزارش هیئت حقیقت یاب مجلس در موعد مقرر، یکی از این قرائن است، که اثبات می کند هدف از تشکیل و فعالیت آن کمیته، نه یافتن حقیقت، بلکه برآورد حقایقی است که افشا شده است، تا برای جلوگیری از افشای حقایق نامطلوب اقدامات لازم صورت گیرد. این یعنی کمیته حقیقت یاب، پوششی برای فعالیت ضد جاسوسی کودتاچیان بوده که طی آن شاهدان و مطلعین شناسایی و ساکت یا حذف شوند.
اما مورد دیگر و شفاف تر، برخورد دکتر شهاب الدین صدر (از نمایندگان مجلس) با پور اندرزجانی است. وقتی شاهد به این نتیجه می رسد که فریب خورده و با شهادت دادن، عملا زندگی خودش را به خطر انداخته است، سعی می کند از دکتر صدر وقت بگیرد تا از طریق سازمان نظام پزشکی کشور (که صدر رئیس آن است)، خود را از خطر مرگ نجات دهد. اما دکتر صدر که از دیرباز در سطوح مختلف نظام، پست و مقام داشته، نیک می داند که تحت نظارت جاسوسان و سربازان گمنام فصل الخطاب قرار دارد و به محض این که ملاقاتش با اندرزجانی تمام شود، توسط مراجع و مقامات "بالا" احضار می شود و او نمی تواند سوالات آنها را بی پاسخ بگذارد. صدر، که نظام و محافل تو در تو و تاریک وابسته به فصل الخطاب را به خوبی می شناسد و طرز کار همکاران نظامی خود در مجلس را به خوبی می داند، مطمئن بود که اندرزجانی حذف خواهد شد و کاری هم از دست مجلس و نظام پزشکی ساخته نیست. به همین دلیل تقاضاهای مکرر اندرزجانی برای ملاقات را رد کرد، چون نمی خواست در جنایت نقشی داشته باشد و به همین دلیل حاضر نشد چیزی بشنود. صدر سعی کرد با نشنیدن و ندیدن، به تصور خود، دستش را آلوده نسازد.
و در پایان
ماجرای قتل شرم آور دکتر پوراندرزجانی، طبق چنین الگویی اتفاق افتاد. احتمالا پس از مدتی این جنایت هم بین جنایتهای دیگر کودتاچیان فراموش و از صفحه اول رسانه ها خارج می شود. اما پارانوئید و وسواس مرتضوی باز عود می کند و هوس ظاهر شدن در سایت ها و رسانه ها، مرتضوی را برای طراحی و اجرای یک قتل دیگر آماده می کند و باز شاهد خودکشی یکی دیگر از عاملان دست چندم یا شاهدان احتمالی جنایات کهریزک خواهیم بود. در این زمینه، سربازان وظیفه و کارکنان بهداری و بخش اداری قوه قضائیه با بیشترین خطر مواجه هستند. مقامات ارشد نظام یا باید کهریزک را تعطیل نمی کردند، یا این که پس از تعطیلی آن فکری برای بانیان اصلی آن می کردند. در غیر این صورت خودکشی های مشکوکی مثل قضیه مرحوم پور اندرزجانی، هر از گاه، تکرار خواهد شد و انسانهای بیگناه دیگری را قربانی "آبروی نظام"خواهد کرد.
نکته دردناک و عبرت آموز این است که گروه حاکم بر این تصور است که به خاطر موهوماتی مثل نظریه انتصاب الهی فصل الخطاب یا مانند آن، حکومت غیر پاسخگویی که به نام دین تشکیل شده است، با سایر نظام های دیکتاتوری و دولتهای غیر پاسخگو تفاوت دارد و دچار لغزشها و رسوایی های نظام های دیکتاتوری و بسته نمی شود و می تواند یک بازداشتگاه جهنمی را بدون هیچ حاشیه و عوارض جانبی (و احتمالا از طریق فرامین مولوی و ارشادی فصل الخطاب) احداث و تعطیل کند و تصور کند که خداوند موظف است که آبروی نظام و فصل الخطاب نازنین اش را حفظ کند.
با توجه به این پرونده و تجربه محکومیت یک سرباز وظیفه در وقایع کوی دانشگاه، می توان دریافت که چرا ایران تنها کشور در جهان است که در نیروی پلیس آن از پرسنل وظیفه استفاده می شود. این در حالی است که در اکثر کشورها، ارتش، حرفه ای شده است و تقریبا هیچ کشوری در دنیا وجود ندارد که در نیروی پلیس از پرسنل وظیفه استفاده کند. جالب این که اگر سربازی لغو و ارتش در ایران حرفه ای شود، به خاطر مشکلات اقتصادی و درصد بالای بیکاری، هیچ مشکلی برای جذب نیرو وجود نخواهد داشت. علاوه بر این لغو خدمت سربازی و حرفه ای کردن نیروهای مسلح، از نظر قانون اساسی هم هیچ منع حقوقی و شرعی ندارد، اما به نظر می رسد جان جوانان مومن و تحصیلکرده میهن، یکی از هزینه هایی است که این ملت باید بابت حفظ آبروی فصل الخطاب و حکومتش پرداخت کند.
|