|
بطلان عملی مرجعیت خامنهای در حکم حرمت چهارشنبه سوری
بلوا: حال «آقا» این روزها خیلی خراب است. به عنوان رهبر مذهبی و ولیفقیه مسلمین جهان خوابنما میشوند و فتوا صادر میفرمایند علیه چهارشنبه سوری و بعد مجبور میشوند برای عملی کردن فتوای خود با سرنیزه و باتوم و چماق و گلوله جلوی شادی مردم در چهارشنبهسوری را بگیرند. قرار بود رهبران مذهبی بر قلبها حکومت کنند و وقتی چیزی را حرام اعلام میکنند هواداران و مقلدینشان از روی باوری درونی از آن اجتناب کنند نه از ترس سرنیزه. طرفه آن که باید جریانی معکوسی را شاهد میبودیم. علما چیزی را حرام اعلام کنند و مردم از آن اجتناب کنند و قدرت حاکم به زور سرنیزه بخواهد حکم خود را براند اما عشق و باور دینی و مذهبی مردم جلوی آن سرنیزه بیستد و خواهان اجرای حکم شود. دوران طلایی مرجعیت که فتوای تحریم تنباکو میداند و شاه دیگر در خانهاش نمیتوانست قلیان چاق کند به سرآمده است. وقتی رهبران مذهبی آشکارا و مستقیم قدرت را در دست میگیرند و صاحبان «تزویر» مسلح به «زور» و «زر» میشوند دیگر تیغ «تزویرشان» برنده نیست. علمایی که با سیبزمینی سد جوع میکردند اکنون تبدیل به سرمایهدارهای جهانی شدهاند با میلیاردها دلار سرمایه، کسانی که قاعدتا باید مراقب مورچههای زیر پایشان باشند تا به ناحق جان جانداری را نگیرند و زور و بازویشان بیش از آن هم نباشد کمر به قتل مردم خود بستهاند با تفنگ و چماق و شکنجه و تجاوز و زندان! و شاید این بزرگترین خدمتی باشد که آیتالله خمینی و جانشین او علی خامنهای به مردم ایران کردند آنان روحانیت را به عنوان ابزاری که مغز را تعطیل میکند و مقلد میخواهد و «شیعه تنوری» که چشم به دهان «آقا» بسپارد تا فتوای شرعی دهد عملا نابود کردند. مراجع تقلید همیشه حواسشان جمع بود تا مانند، پادشاه شهریار کوچک اگزوپری به گونهیی فرمان دهند که فرمانشان متاع باشد همیشه با زیرکی نبض جریان دستشان بود و حرفی نمیزدند که عملی نباشد و اقتدار خود را از دست ندهند برای همین همیشه برگی به نام «جهاد» در آستین داشتند که رو نمیکردند یا حکم به حرمت اموری نمیدادند که طبع مردم با آن سازگار نباشد. خامنهای با نابخردی تمام وقتی حکم به حرمت چهارشنبه سوری میدهد و ایرانیان در ایران و سراسر جهان با شکوه تمام این جشن ملی را برگزار میکنند و او در حیطهی قدرت نظامی خود مجبور میشود با حکومت نظامی جلوی برگزاری مراسم را بگیرد یعنی آخرین میخ را به تابوت مرجعیت شیعه کوبانده است. از این نظر انصافا دستمریزاد دارد.
اما این تمام خدمت خامنهای به ایران نیست او خدمت بزرگ دیگری هم در پروندهی خود ثبت کرد او اقتدار سلطانی را نیز نابود کرد. او اکنون به عنوان سلطان و شاه ایران شخص اول مملکت است و طبق قانون اساسی قدرتی بیحدوحصر دارد اما تبدیل به چه شده است؟ موشی در پوست پلنگ! برای حرفش حتا کنیزمطبخیش هم تره خرد نمیکند. مترسکی شده است که گنجشکان و سرهها و بلبلان روی سرورویاش بزم گرفتهاند فضله نثارش میکنند و او اخم میکند و شیهه میکشد و موجبات تفریح پرندگان را فراهم میآورد.
نکتهی ارزندهی که خامنهای و «جمهوری اسلامی» به مردم ایران آموخت این بود وجود شخصی به عنوان مرکز ثقل سیستم حکومتی که حرف آخر را بزند و باورش بشود که اوست که باید حرف آخر را بزند همواره موجب نابودی کشور میشود. مهم نیست آن فرد خوب است یا بد مهم این است که اصولا وقتی یک نفر قرار باشد جای خرد جمعی را بگیرد، گیرم این خرد جمعی جمع خودمانیهای یک سیستم حکومتی باشد، کار به فاجعه ختم میشود.
خلاصه این که دو دستاورد مهم «جمهوری اسلامی» و ولایت فقیه علی خامنهای برای مردم ایران داشت:
۱- مردم ایران آموختند هیچچیز نمیتواند جای «خِرد» آنان را بگیرد، تقلید حتا اگر از آگاهترین و صالحترین ابنای بشر باشد کاری انسانی نیست. انسان تنها تفاوت اساسیاش یا سایر حیوانات در داشتن قوهی تفکر و توان تصمیمگیری فردی است و انسانی که به تقلید روی میآورد و «عقل» را تعطیل میکند در واقع انسانیت خود را تعطیل کرده است. به عبارت سادهتر مردم ایران عملا و در طی فرایندی دردناک آموختند که «دین» باید از حکومت جدا باشد! «دین» امری شخصی و فردی است و «حکومت» نهادی جمعی. نمیتوان احساسات و عواطف فردی که به کار سروسامان دادن روح و خلوت و تنهایی آدمها میخورد را مبنای حکومت قرار دارد. حکومت به تمامی باید از «دین» و «بیدینی» جدا باشد. به عبارت ساده و روشن مردم سیستم حکومتی میخواهند که «سکولار» باشد.
۲- چیزی که نظام گذشته را به سقوط کشاند و دارد «جمهوری اسلامی» را هم سرنگون میکند وجود نهاد و شخصی است که بالاتر و والاتر از قانون قلمداد میشود. حکومت شاه سقوط کرد چون دچار این نخوت شد که یک نفر به تنهایی میتواند جای احزاب و رسانهها و مجلس و تمام ارکانهای قدرت را بگیرد. همین نخوت و خودبزرگبینی سبب شد خود را در دروازههای طلایی تمدن ببیند و تصور کند کوروش و داریوش است و ابرقدرتی جهانی که دیدیم چون حبابی یک شبه ترکید. پس از انقلاب با جایگزین شدن «خمینی» و سپس «خامنهای» در نقش «شاه» و برای پر کردن چیزی که بسیاری از مردم فکر میکردند وجودش لازم است کار را به جایی کشاند که امروز دیگر مردم کاملا باور دارند دیکتاتوری حتا در بهترین شکلش راهحل مناسبی برای ادارهی زندگی جمعی نیست. وجود احزاب، رسانههای و پارلمان و مجلسی که نمایندگان مردم در آن حضور داشته باشند و رئیس دولتی که انتخابی باشد برای ادارهی کشور کفایت میکند و نیاز به مرجع و شخصی بالاتر نیست. به عبارت ساده و روشن مردم سیستم حکومتی میخواهند که دموکراتیک باشد.
بیشک سال آینده سالی است با افقی روشن برای دموکراسی و سکولاریسم در ایران. اوضاع سیاسی ایران روزهای پرالتهابی را پیش رو دارد و فراز و نشیبهای بسیار پیش خواهد آمد اما سرانجام مردم ایران با این رشد آگاهی که در فرایندی جانکاه با پوست و گوشت و استخوان خود به دست آوردهاند به چیزی کمتر از نظام سیاسی «سکولار» و «دموکراتیک» رضایت نخواهند داد. تمام کسانی که سودای دیگری در سر دارند و ابرقدرتهایی که نقشههای دیگری برای ایران کشیدهاند مطمئن باشند اگر به این حداقل رضایت ندهند مردم ایران به حداکثرهای جدیدی خواهند رسید.
|