| [بازگشت به صفحه اول] |
از ايران امروز
|
سقوط تاريخی گفتمان جامعه سياسی ايران و نقش دكتر شريعتی در آن محسن
حيدريان
دكتر ی_ علوی در جدل با نوشته من، يك سلسله مقالات طولانی با عنوان «توهم زدايی يا توهم زائی» نگاشته اند كه شامل مسائل و نكات گوناگون از درس روش شناسی در علوم اجتماعی تا شريعتی شناسی و نيز ديگر تاويلات ايشان است. تعلق خاطر عميقی كه نويسنده محترم به دكتر شريعتی نشان ميدهد، همچون باور فردی هر انسانی قابل احترام است. شيفتگی به آموزهها و شخصيت دكتر شريعتی يكی از ويژگيهای فكری نسل انقلابيون ايران بود. بسياری از جوانان نسل انقلاب از طريق آموزههای دكتر شريعتی بود كه گام به صحنه سياست و اجتماع نهادند و آن كردند كه كردند. من نيز يكی از همان شيفتگان بودم كه حدود ۳۰ سال پيش هنگام تحصيل در دبيرستان مروی تهران با آثار كتبی و شفاهی شريعتی چشم به آدم و عالم گشودم و برای چند سالی مراد و محبوب خود را در افكار وی میجستم. با اينكه در حوزه مقدس «ايمان» مناطق ممنوعهای وجود دارد كه عقل بشری را راهی بر آن نيست، اما رويكرد علوی زمينهای برای يك بحث زنده تر در باره پرسش مركزی ما يعنی ريشه يابی توهمات سياسی نخبگان انقلاب ساز ايران، فراهم می كند. ريزنگاری دكتر علوی و صرف وقت بسيار در شكافتن نوشته من و طلب توضيح، بنظرم روش خوب و قابل تحسينی است. اگر چنين رويكردی در فضای فكری ما نهادينه شود، نويسندگان ما را در برابر مسئوليت قرار ميدهد و فضای فكری ما را بارور می كند و شايد بتواند ما را از اين حالت «بازار مسگرها» در حيات فكری مان خارج كند. گرچه علوی در سلسله مقالات خود كمی آزرده خاطر بنظر ميرسد و گاهی بخاطر اصرار در رد مطلق تحليل من از جاده انصاف خارج شده است. اما آنچه كه در لابلای نوشته ايشان به بحث ما مربوط می شود، دو نكته مركزی را ميتوان بر كشيد: اولا اصرار علوی در اينكه نوشته من بدليل كمبود منابع و ماخذ و مدل نظری ناشناخته از نظر ايشان با استانداردهای علمی و آكادميك منبطق نيست و «بسيار عوامانه» است. ثانيا تاكيد اساسی بر اينكه «دكتر شريعتی متفكری نوگرا، نقاد سنت و انديشمندی همه جانبه و جامعه شناسی راديكال و يك اومانيست پيرو نحله انتقادی» بوده است. لذا به باور ايشان هر گونه نقد آموزه های وی از منظر طرفداری از رژيم پهلوی است يا بدان منجر ميشود و در بهترين حالت غرض ورزانه و غير علمی است. بايد اضافه كنم كه حق با علوی است كه برای نشان دادن شيوه تفكر و ذهنيت دكتر شريعتی به داده های بيشتری از سوی من نياز است كه در زير اجابت خواهم كرد. اما هدف اصلی من شريعتی شناسی نبوده است. همچنين حق با دكتر علوی است كه من تخصصی در حوزه شريعتی شناسی ندارم. اما دغدغه من افسون زدائی يعنی از پرده بيرون آوردن سيمای فرازمينی نظريه سازان انقلاب ايران و پرسش چگونگی فرادست شدن توهماتی است كه فضای فكری ايران قبل از انقلاب را ساخت. موضوعی كه از ديد من همچنان روز آمد است. زيرا گفتمان و مفاهيمی كه نخبگان ايران امروز می سازند، همان است كه دير يا زود در جامعه واقعی آينده كم و بيش فرادست خواهد شد. لذا وارد اين مناقشه «مچ گيرانه» نيز نميشوم كه علوی عليرغم ادعاهای بسيار در نوگرايی شريعتی، هيچ سند و مدرك معتبر و ربط داری، جز ۲ يا ۳ نقل قول از برخی نوشته های شريعتی و نيز چند نقل قول از دو نويسنده خارجی ارائه نكرده است. پرش از روی مدرنيته؟ اگر معيار سنجش انديشه های شريعتی را خارج از بطن دهه های ۴۰ و ۵۰ ايران و بر اساس نگرش چند نويسنده خارجی قرار دهيم، آنگاه ميتوان نوگرايی كسی مانند آيت الله خمينی را بنحو «مستحكم تر و مستدل تری» اثبات كرد. چنانكه ميدانيم نه فقط متفكر پر آوازه ای مانند فوكو بلكه تعدادی ديگری از پژوهشگران غربی متعلق به مكتب پست مدرنيسم رويكرد خاص خود را نسبت به آيت الله خمينی و ديگر انقلاب سازان ايران داشتند كه بيشتر ناشی از تفكر آنان در گسست از مدرنتيه و نقد دوران روشنگری و خردباوری و آزادی پس از سه قرن در بطنcontext تفكر دهه ۷۰ و ۸۰ قرن بيستم غرب بوده است. پست مدرنيستهای مدافع نسبيت فرهنگی از منظر دمكراسی نهادی شده و نيرومند جوامع خود از دهه ۶۰ قرن بيستم به اين سو رويكرد پسزنش Backlash به تجدد، به خردگرايی و به ارزشهای جهانشمول را برگزيدند كه استناد به آنها برای ارزيابی انديشه سياسی در ايران ميتواند بسيار گمراه كننده باشد. زيرا چنين دريافت ها و نقل قولهايی برای جامعه ای كه طی يك قرن گذشته جوانه های خردباوری و آزادی و تفكر مدرن همواره در شوره زار سنت و دين و اقتدارگرايی، خفه شده است، اگر ناشی از غرض سياسی نباشد، بكلی گزافه گويی است. به گمان من تا هنگامی كه ما به فضای فكری مدرنتيه يعنی خردگرايی ، عرفی گرايی و نهادی كردن آزادی و دموكراسی وارد نشده ايم، استناد به پاراديم های پست مدرنيستی، گرچه برای شناخت و تامل ميتواند مفيد باشد، اما بعنوان سرمشق فكری كمكی به حل مشكلات فكری ما نمی كند. مدل نظری خانم يا آقای علوی سخت اصرار می ورزد كه تحليل «اسطوره زدايی...» فاقد «مدل نظری» و ناشی از «بی ديسپلينی» است و لدا بی اعتبار است. با اينكه در چنين مقالات كوتاهی رسم بر توصيف مدل نظری و يا تعريف مفاهيم و غيره نيست و من نيز هيچ ادعايی در اين زمينه نكرده ام، اما برای آشنايی علوی نكاتی را ياد آور ميشوم. بويژه اينكه اين روشنگری پيوند نزديكی با نقش گفتمان در جنبش اجتماعی ايران دارد. مبنای نظری مطالعات سياسی و مفهومی نه تنها در مكاتب فكری گوناگون بلكه در علوم گوناگون نظير جامعه شناسی، سياسی و فلسفی و نيز در هر گرايش جداگانه درون هر يك از اين حوزه ها تمايز دارند. نقطه حركت من علم سياست شناسی با گرايش انديشه سياسی است. سه مدل نظری پايه ای اين گرايش پژوهشی عبارت از روش مطالعات ساختاری (نظير نهادها، قدرت سياسی و بخش های اجتماعی)، روش مطالعاتی بازيگران سياسی (نظير انتخاب كنندگان و منتخبين، احزاب و رهبران سياسی) و سوم مطالعات مفاهيم سياسی (نظير دمكراسی، عرفی گرايی و مكاتب سياسی) است. در موضوع مورد مناقشه نقطه حركت من مدل مطالعه مفاهيم سياسی يا مفهوم سازی سياسی و انطباق آن با شكل گيری جنبش های سياسی و اجتماعی دهه ۴۰ و ۵۰ ايران بوده است. چنين مدل نظری اگر چه در ادبيات سياسی ايران چندان شناخته شده نيست، ولی برخلاف ادعای علوی دارای سنت های بسيار عميق و جاافتاده در مطالعات سياسی دنيای مدرن است و بويژه در مقوله دمكراسی سازی و در حوزه انديشه سياسی، اساسا مدل مسلط بشمار ميرود. در اين مورد دهها كتاب و رساله را ميتوان نمونه آورد. بعنوان نمونه كتاب «انقلاب فرانسه» اثر توكويل را ميتوان نام برد كه يك اثر مرجع و كلاسيك سياسی و مورد اجماع صاحب نظران در حوزه انديشه سياسی است. در اين اثر توكويل برای مطالعه مفاهيم پشت انقلاب فرانسه به توصيف رودر رويی يك «جامعه خيالی» با يك «جامعه واقعی» می پردازد و نشان ميدهد كه چگونه جامعه خيالی روشنفكران فرانسه توانست بر جامعه واقعی غلبه كند. اين «جامعه خيالی» كه در ذهن و آرمان روشنفكران انقلابی فرانسه وجود داشت، بنا به تز اصلی توكويل اهميت تعيين كننده ای در انقلاب فرانسه داشت و در عمل توانست مناسبات اجتماعی فرانسه را دگرگون كند. اين كتاب توكويل اهميتی كم سابقه يافت و به يك مرجع پايه ای و كلاسيك ادبيات سياسی جهان تبديل شد. بسياری از صاحب نظران كتاب «انقلاب فرانسه» توكويل را انقلابی در تاريخ نويسی فرانسه ارزيابی می كنند كه توانست تفوق ديدگاههای سوسياليستی و نيز ديدگاههای جامعه شناسانه و ماركسيستی را زير سوال برد. توكويل در اين اثر به تحليل مشخص انديشه های راهنمای انقلاب می پردازد و نشان ميدهد كه اختلاف ارزشها و هدف ها چگونه در رفتار نهادهای سياسی بازنمايی می گردد. شيوه استدلال توكويل تحليلی و كاربرد مثالهای تاريخی است. اما در همه تحليل ها و نمونه آوريهای تاريخی او ميتوان متفكری را ملاحظه كرد كه از به خطر افتادن آزاديها و امكانات عمومی جامعه در هراس و نگرانی است. حلقه مركزی انديشه توكويل اين است كه هر چيز در جامعه مدرن كه به تازگی از سد اشرافيت گذشته، ميتواند موجب به خطر افتادن آزادی شود و چيزی شكننده تر از اين آزادی يافت نمی شود. پرسش مركزی مقاله «اسطوره سازيهای آل احمد، شريعتی و فدائيان خلق» نقد انديشه ها و توهمات سياسی است كه در پشت انقلاب اسلامی ايران نهفته بود. دغدغه من هرگز جدل سياسی آن هم با مردگان نبوده است. ولی «بهتر نگريستن با فاصله نگريستن» است. سخن بر سر فضای عاشورايی و الهام بخشان انديشه و روش انقلابی در ايران دهه ۴۰ و ۵۰ است. برخلاف ادعای نويسنده محترم، شريعتی و آل احمد «نماد» و «تجلييات» يك جنبش گسترده و جريان اجتماعی نبودند، بلكه درست برعكس از موسسان نوعی تفكر و نگرش فكری در جامعه سياسی ايران بودند كه برای جنبش اجتماعی ايران گفتمان ساختند. گفتمانی كه ضد دموكراتيك بود و در انقلاب ايران فرادست شد و به بار نشست و پيامدهای آن هنوز بر تفكر جامعه سياسی نسل پيش ايران سنگينی می كند. اينكه انقلاب ايران دارای محركهای ساختاری و اجتماعی جدی نيز بود، موضوعی روشن است كه برای تحليل آن بايد يك مدل نظری ديگر برگزيد. لذا ربطی به پرسش مقاله «اسطوره زدائی» ندارد. معيار علمی بودن يك بررسی، بستگی به پرسش مركزی پژوهشگر و به كار گيری روش كار ربط دار relevant با پرسش يابی دارد. كاری كه من در حد وسع و توان اندكم در راه آن كوشيده ام. اينك برای پاسخ به انتقادات علوی به سراغ پاسخ گسترده تر به اين پرسش از منظر سنجش ذهنيت شريعتی با داده های بيشتری ميرويم. دنيای ذهنی شريعتی در پرسش توهم زدائی سخن بر سر انبوه و كميت داده ها نيست بلكه بر سر كيفيت ذهنی و نحوه تحليل داده هاست. با اين وجود لازم است نگاه شريعتی را در باره مقولاتی چون فرديت، آزادی، دمكراسی عدالت، رهبری، دين، حكومت، انقلاب و رفرم باز يابيم. بازخوانی آثار شريعتی نشان ميدهد كه در برابر ايمان عميق، نگرش رمانتيك انقلابی و افسون آموزه های او هيچ جايگزينی برای عقل گرايی وجود نداشت. اگر آثار عرفانی و تاملات معنوی شريعتی را مانند هبوط و كوير بعنوان باورهای فردی و راز و نيازهای انسانی او با خدايش كنار بگذاريم، بقيه آثار او را ميتوان به دو گروه تقسيم كرد. گروه اول: آثار تحقيقی مانند اسلام شناسی، امت و امامت و تاريخ اديان. در اين آثار رگه سرخ افكار شريعتی ستيز با انديشه های دوران جديد است. تفسيری كه شريعتی از دوران جديد و انديشه های متفكران غرب در زمينه دمكراسی، پلوراليسم و مدرنيته ارائه می كند، كاملا نادرست است. زيرا شريعتی نه تنها حضوری در دنيای فكری جديد ندارد، بلكه فاقد شناخت از انديشه ها و حتی پرسش های اين دوران است. شريعتی در امت و امامت می نويسد: «امام، انسان مافوق و پيشوا است. ابرمردی است كه جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می كند. دوام و قوام جامعه به وجود امام بستگی دارد.» در همين كتاب می افزايد: «بنيانگذار مكتب حق ندارد، دچار وسوسه ليبراليسم غربی شود و انقلاب را به دموكراسی راس ها بسپارد.» او در اسلام شناسی جلد ۱ تاكيد می كند: «قبول و ارزش همه عقايد و اعمال دينی، منوط به اصل ولايت است.» شريعتی از غرب و مدرنيته هيولايی ساخت كه آمده است تا اصالت و معنويت و دين ما را از ميان ببرد و بی دينی و بی بند و باری را جايگزين كند. در اسلام شناسی صفحه ۸۵ می نويسد: «نهضت تشبه به غرب همچون طوفانی، برج و باروی تعصب را كه بزرگترين و قويترين حفاظ های وجود ملت ها و فرهنگ ها بود، فرو ريخت و راه برای نفوذ و ويرانی ارزشهای تاريخی و سننتی و اخلاقی ملت های شرق باز شد و مردم ما در برابر آن بی دفاع ماندند.» اين است درك و شناخت شريعتی از دوران جديد و رويكرد او در برابر آن كه از جمله زير بنای توهم «تهاجم فرهنگی» و «غرب ستيزی» جمهوری اسلامی را ساخت. گروه دوم آثار شريعتی آموزه های سياسی و ايدئولوژيك اوست مانند شهادت، حسين وارث آدم، شيعه يك حزب تمام، ياد و ياد آوران، مسئوليت شيعه بودن. خمير مايه اصلی اين آثار او نيز كوشش در راه توليد يك ذهنيت بسته مكتبی و ايدئولوژيك است كه پديدار شدن يك جامعه سياسی دو قطبی سياه و سفيد از جمله نتايج آن بود. در اين آثار دغدغه اصلی شريعتی بسيج سياسی و تربيت يك نسل انقلابی مبارزه جو و گريز از عقلانيت است. نگرش انتقادی اصولا محصول مدرنيته است. اما شريعتی از موضع بومی گرايی افراطی به دوران جديد می نگريست. در حسين وارث آدم صفحه ۹۹ می نويسد: «آزادی و دموكراسی و ليبراليسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است.» و اين تنها يك نقل قول ساده نيست، بلكه شالوده تفكر و بينش او را در سراسر كتاب تشكيل ميدهد. تصادفی نيست كه در نطام فكری او ساختن تشكيلات سياسی نيز شباهت عجيبی با آموزه های استالينی و لنينی دارد. در صفحه ۱۵ شيعه يك حزب تمام تاكيد می كند: «امامت، منصبی است الهی و نه شورايی و انتخابی.» شريعتی در كتاب مسئوليت شيعه بودن می نويسد: «رسالت سنگين رهبری در راندن جامعه و فرد از آنچه هست بسوی آنچه بايد باشد به هر قيمت ممكن، بر اساس ايدئولوژی ثابت.....يعنی تغيير انقلابی مردم....رهبری بايد بطور مستمر به شيوه انقلابی نه دموكراتيك ادامه يابد.» در نظام فكری شريعتی و پيروانش نه انسان بلكه خدا و تشيع علوی در كانون همه امور قرار دارند. در چنين ذهنيتی حقوق انسانی خواه ناخواه در سايه وظايف و تكاليف فرد قرار می گيرد. اين تناقص اصلی همه توهمات مكتبی و ايدئولوژيك است كه بقايای آن تا همين امروز نيز در روش و رفتار بسياری از اصلاح طبان اسلامی و چپ سنتی ايران باقی است. شريعتی گرچه گاهی تلاش كرده است تا برای خود استدلال عقلی دست و پا كند، اما ايمان او حوزه ای فردی نيست بلكه بر همه گفتمان او سايه می اندازد و از اينرو عقل گريز است. سقوط انديشه سياسی نطفه های فكری تجدد را نياكان مشروطه مانند ملكم خان، آخوندزاده، ميرزا آقاخان كرمانی در اوايل قرن بيستم در جامعه سياسی ايران شكل داده بودند و هدف و ايده آل شان نيز همسو كردن ايران با جهان نو بود. تجدد گرايی مشروطه خواهان ايرانی نخستين تجربه موفق رويكرد مدرنيته در تمام جهان سوم بود كه از جمله به تدوين قانون اساسی عرفی و تحميل آن بر پادشاهی مطلق منجر شد. چرا پس از يك صد سال هنوز در حسرت آن تجربه موفق، اين چنين عاجز ماندهايم؟ آيا گفتمان انقلابی و رفرم ستيزی كه شريعتیها و آل احمدها و جزنیها در جامعه سياسی ايران ساختند، از علل مهم اين عجز فكری و فرهنگی نيست؟ كشوری كه روشنفكران و فرهيختگان آن نخستين تجربه رفرميستی و مدرن موفق و سربلند تمام جهان خارج از تمدن غرب را در اوايل قرن بيستم پايه ريخته بودند، گفتمان سياسی آن در دهه ۴۰ و ۵۰ با آموزه های انقلابی، خشونت گرا، مسلحانه و غرب ستيزانه به نازلترين كشور جهان سومی سقوط كرد. توليدات ذهنی شريعتی، آل احمد و جزنی نتيجه ای جز گسست انديشه تجدد در ايران در بر نداشت. در چنين نزول اندوه باری نقش آموزه های شريعتی بسيار جدی بود. ايده آل شريعتی، تشيع علوی و بازگشت به سنت پيغمبر و فاطمه و حسين بود و آنرا جايگزين ايده آل دمكراسی و تجدد گرايی در ذهنيت جامعه سياسی ايران كرد. دكتر رضا آيرملو پژوهشگر دانشگاه گوتنبرگ سوئد كه تحقيقات گسترده ای در باره زن، اسلام و مدرنيسم در تهران و استانبول كرده در كتاب «زن و اسلام و شريعتی» (۱۹۹۶ صفحه ۱۳۹) در جمع بندی خود چنين می نويسد: « نگرانی عمدهی آقای شريعتی، پشت كردن زنان ايرانی به اسلام و روی آوردن آنان به فرهنگ اروپايی ماب و تقليد زندگی اروپايی است. .... (از ديد شريعتی) زنان گول خورده به عنضر مصرف كننده كالاهای اروپايی تبديل ميشوند و با تقليد «فردگرايی»، «آزادی»، «استقلال»، «برابری»، «منطق گرايی» و «عقلانيت» زن اروپايی ، تيشه به ريشهی همه ارزش های اسلامی می زنند و همه را _ هم خود، هم مردان و هم جامعه را_ به نابودی و اسارت و تباهی می كشانند.» در ادامه (صفحه ۱۴۲) می افزايد: «چنين است كه پيام آقای شريعتی، در بازگشتی تمام عيار، همان اصولی را كه ديگران در رساله ها و فتواها نوشته اند، لباس تقدس و «فاطمه واری» می پوشاند و زنان ايرانی را بدانجا فرا می خواند كه قبلا رهايی از آن را خواسته بودند.» آثار شريعتی، اگر از استثناهايی صرف نظر كنيم، به روشنی گواهی ميدهند كه ذهنيت اين «جامعه شناس رايكال و نقاد» همچون ديگر توهم سازان انقلاب اسلامی به عصر جديد گام نگذاشته بود. لذا تصادفی نيست كه توليدات فكری او از ارائه مفاهيم تازه كه _ در كانون قرار دادن فرد انسانی و حقوق طبيعی او مهمترين شاخص آن است_ عاجز و ناتوان بود. اين نه به معنای تقليل شخصيت شريعتی و نه در تناقض با صداقت انسانی او قرار دارد. درست برعكس يكی از شاخص ترين توهم سازيهای شريعتی ساختن اسلحه ای از ايدئولوژی تشيع علوی برای انقلاب در كمال صداقت، اما با چشمانی بسته بود. الگويی كه بی گمان در زندگی و سرنوشت هزاران جوان ايرانی صادق و جانباز در جريان انقلاب و حوادث پس از آن مصداق عينی يافت. نقد من ربطی به ايمان مذهبی شريعتی ندارد. ميدانيم كه ايمانوئل كانت و جان لاك دو تن از موسسان انديشه مدرن در دوران روشنگری و سپس يك قرن بعد سورن كيركهگارد نقش اساسی در توليد ذهنيت عصر تازه ايفا كردند. هر سه آنها افرادی مذهبی با ايمانی بودند، اما بيشترين نقش را در توهم زدائی، خردگرايی و نيز تفكيك حوزه ديانت از حوزه عمومی انديشه سياسی بازی كردند. نكته مركزی اما اين است كه شريعتی در دهه های ۴۰ و ۵۰ ايران يعنی درست در شرايطی كه مذهب در تكامل خود در بطن جامعه ايران و در رويارويی با دنيای تازه بايستی پذيرای افسون زدايی می شد، يعنی به ضرورتهای دنيايی تن ميداد و جوانان و دانشجويان كشور را به زمينی كردن زندگی و خردگرايی و رهايی از اسارت دگماتيسم فرا ميخواند، درست بر عكس با همه قوا به بازتوليد گسترده ايمان دينی و سنت های تشيع علوی همچون روش زندگی و شيوه تفكر عمومی روی كرد. در همين مسير بود كه امام حسين و خون و شهادت و ترور سياسی را سرمشق بخش بزرگی از نسل جوان ايران قرار داد. اين رويكرد شريعتی و ديگران به باور من بزرگترين آسيب را به خردگرايی در جامعه سياسی و روند انديشه سياسی ايران وارد كرد. شريعتی با آموزه های ايدئولوژيك خود گفتمان انقلابی گری و تشيع علوی را وارد فرهنگ سياسی ايران كرد. لذا دهه های چهل و پنجاه ايران دوران گسست از انديشه سياسی عصر تازه و وارونه كردن روند تجدد در حيات فكری و سياسی ايران بود. نقد اساسی من اين است كه اگر شريعتی، آل احمد و جزنی بجای انديشه انقلابی گری، انديشه رفرميستی را در دهه ۴۰ و ۵۰ ايران انتخاب می كردند و پيرامون آن گفتمان سازی خرد مدارانه می كردند، نه تنها سير انديشه سياسی بلكه سرنوشت تاريخی ملت ايران دگرگون می شد. برزخ ميان سنت و تجدد انقلاب سال ۵۷ و عواقب آن افسون گری همه نحله های فكری از چپ تا راست و مذهبی ايران را از پرده به در آورد و توهمات جامعه سياسی ايران را به روشنی پيش كشيد. پرسش كنونی ما يك قرن پس از مشروطه، هنوز همان پرسش مركزی نياكان تجدد خواه ما يعنی چگونه ساختن يك جامعه مدرن است. اين پرسش قبل از هرچيز به ذهنيت مدرن يعنی نقد سنت و گسستن از اقتدار اسطوره ها و افسون زدايی باز می گردد. افسون زدائی از آموزه های انقلابی و قرائتهای تازه از تجربه پيشينيان لازمه اين پيكار فكری است. اين بازخوانی ها شرط پيمودن راهها و جستجوی ذهنيت و گفتمان تازه است. از اينروست كه نقد دنيای ذهنی شريعتی و ديگران، نه به منظور خرده گيری سياسی بلكه جزء سرشت دگوگونی فكری و فرهنگی واقعی در ايران امروز است. گسست از سنت مداری و دين مداری با همه اهميتی كه دارد، هنوز به معنای توليد و پذيرش مفاهيم مدرن مانند آزادی، دموكراسی، جمهوری، عرفی گرايی (سكولاريسم)، جهان روائی، رقابت مسالمت آميز و بويژه اجماع ملی پيرامون آنها را نيست. همه اين مفاهيم و رويكردها به دوران جديد تعلق دارند و لذا بدون ذهنيت جديد تنها با نيت صادقانه و اراده گرايی پاسخ نمی يابند. از همين رو اصلاح طلبان اسلامی و نيز ملی _ مذهبی ها هنوز قادر به ارائه يك رويكرد ملی برای نوسازی ايران نشده اند. خروج از برزخ ميان سنت و مدرنيته پرسش مركزی حيات فكری و سياسی ايران ماست. به باور من افسون زدائی از آموزه های خرافی و كوشش در راه مفهوم سازیconcept formation تازه بر اساس خردباوری و در مركز قرار دادن فرد انسانی و حقوق او، دروازه ورود ايران به آينده و جهان مدرن است. تمايز اصلی مدرنيته يا تجدد گرايی از ديگر رويكرد ها ارائه يك تعريف تازه از انسان همچون مركزی ترين سوژه و قابل درك كردن اجتماع، انديشه، اقتصاد، جهان و تكنولوژی از طريق فهم سنجيده است. گذار از سنت به مدرنيته (تجدد) نه به معنای ويران سازی و حذف سنت است و نه تهديدی عليه معنويت، بلكه كاركرد سنتی و اسطوره مداری را از مذهب و ديگر رويكردهای غير عقلايی می گيرد و در جای واقعی شان قرار ميدهد. اين روندی است كه ابتدا بايد در ذهنيت جامعه سياسی فرادست گردد. |