از سايت امروز

 
 
ازمستندات دادگاه برای توقيف آفتاب فقاهت و سياست* به قلم محسن کديور  

بسم الله الرحمن الرحيم
مسئله «ولايت فقيه» به لحاظ نظری قدمتی دويست ساله و به لحاظ عملی پيشينه ای بيست و پنج ساله دارد. تجربه ولايت فقيه تحت نام «جمهوری اسلامي» در ‏ايران فرصت نيکويی است برای ارزيابی اين نظريه سياسي، نظريه ولايت فقيه اگر چه به لحاظ پيشينه نظری و تحقق عملی شيعی است، اما ديگر مذاهب ‏اسلامی نيز ظرفيت پذيرش آنرا دارند. چرا که شيوه ای از حکومت اسلامی است که به دنبال اجرای احکام شريعت است و زمام امور آن به دست فقيهان و ‏شريعتمداران است. حتی می توان آنرا نوعی از حکومت دينی دانست که با زمامداری روحانيون در ديگر اديان اعم از توحيدی و غير توحيدی تعريف می ‏شود. به هر حال در اين مقاله نظريه ولايت فقيه تنها در مولد خود يعنی حوزه شيعی مورد مطالعه قرار می گيرد. ‏
آيا ولايت فقيه شکل منحصر بفرد حکومت اسلامی است يا اينکه حکومت اسلامی به اشکال ديگر نيز قابل فرض و تحقق است؟ پاسخ به اين سؤال مهم به ‏تلقی ما از «حکومت اسلامي» بستگی دارد. اگر اسلامی بودن حکومت را به زمامداری فقيهان بدانيم بی شک حکومت اسلامی معادل ولايت فقيه خواهد ‏بود. قائلان به ولايت فقيه چنين عقيده ای دارند و ديگر اشکال حکومت اسلامی را به رسميت نمی شناسند. ‏
آنچنانکه در کتاب «نظريه های دولت در فقه شيعه» (تهران ، 1376) آورده ام، ولايت فقيه شکل منحصر به فرد حکومت اسلامی نيست و تحقق حکومت ‏اسلامی بدون زمامداری و سلطنت فقيه محتمل است و قائل دارد و ادعای انحصار حکومت اسلامی در ولايت فقيه خلاف تحقيق است. ولايت فقيه ضروری ‏دين يا مذهب نيست تا نقد يا انکار آن به خروج از اسلام يا تشيع يا نفی اسلام در حوزه عمومی بيانجامد. ‏
بلکه آنچنانکه در کتاب «حکومت ولايي» (تهران، 1377) و سلسله مقالات «حکومت انتصابي» (تهران، 1381) اثبات کرده ام ولايت فقيه فاقد مستند معتبر ‏نقلی و عقلی است، از اين رو اکثر فقهای اماميه ولايت سياسی فقيه را باور ندارند. در اين مجال در مقام تکرار نتايج تحقيقات پيشين نيستم، بلکه بر آنم که ‏نکاتی را درباره شرط فقاهت حاکم بيان کنم. ‏

فرضيه من در اين بحث مختصر به قرار زير است: اگر چه فقاهت يکی از تخصصهای لازم در اداره جامعه اسلامی است اما تصدی بالمباشره و مستقيم ‏سياست توسط فقيهان فاقد دليل شرعی است بلکه دليل به خلاف آن است. اين فريضه شامل دو گزاره است. ‏
گزاره اول يعنی نيازمندی جامعه اسلامی به فقاهت از واضحات است. مهم مشخص کردن جايگاه فقاهت در جامعه اسلامی است. نقش اصلی فقاهت در ‏قانونگذاری است. قوانين يک جامعه اسلامی علی القاعده نبايد معارض با احکام شريعت باشد. البته اين به آن معنی نيست که اعضای قوه مقننه و نمايندگان ‏پارلمان همگی لزوما بايد فقيه و مجتهد باشند، چرا که بسياری از قوانين علی الاغلب تصادمی با شريعت ندارند، به اين معنی که در حوزه الزاميات شرعی ‏‏(واجبات و محرمات) قرار نمی گيرند و مباح محسوب می شوند. اما از آن سو برخی از قوانين از جمله قوانين مدني، کيفری و تجاری با احکام شريعت ‏حوزه مشترک دارند بنابراين شرعا لازم است مورد ارزيابی فقهی قرار بگيرد. ‏
روشهای مختلفی برای ارزيابی عدم تعارض قوانين با احکام شريعت محتمل است، به عنوان مثال وجود برخی از مجتهدين در بين نمايندگان قوه مقننه (راه ‏حل پيشنهادی ميرزای نائينی در تنبيه الامه)، تأسيس اداره عدم تعارض قوانين با شرع در پارلمان، بدون اينکه لزومی به وجود مجتهد در ميان نمايندگان ‏مجلس باشد، به اين شکل که اين اداره قوانين مورد بحث مجلس را مورد کارشناسی قرار می دهد، واضح است که چنين اداره ای می بايد ازهمکاری ‏مجتهدان بر خوردار باشد. شيوه سوم هيئت نظارت فقيهان منتخب بر قوانين مصوب مجلس است. شيوه مورد تأييد آخوند خراسانی که به عنوان متمم قانون ‏اساسی مشروطيت ايران در آمدو شورای نگهبان در جمهوری اسلامی نيز اقتباس از آن است. با اين تفاوت که فقهای شورای نگهبان منصوب ولی فقيه ‏هستند و هيئت نظارت با معرفی حدود سه برابر از سوی مراجع تقليد توسط نمايندگان مجلس انتخاب يا با قيد قرعه تعيين می شوند. ‏
اگر چه ديدگاه مشهور قضاوت را شأن فقيهان می داند، اما به نظر می رسد آنچه مختص فقيهان باشد استنباط کلی از منابع تفصيلی (کتاب، سنت، عقل و ‏اجماع) باشد که از صنف تقنين است و الا تطبيق حکم بر موضوع و صدور حکم قضايی بيش از آنکه نيازمند فقاهت باشد، محتاج دانش حقوقی و ممارست ‏قضايی است و از کارشناسان حقوقی بر می آيد و نيازی به مجتهد و فقيه ندارد. ‏
اما گزاره دوم يعنی عدم اشتراط فقاهت در تصدی بالمباشره و مستقيم سياست نيازمند بحث و ايضاح است. در واقع ولايت، سلطنت و زمامداری فقيه نياز ‏دليل است و از آنجاکه اصل عدم ولايت است، نيافتن دليل معتبر مساوی با عدم دليل بر اشتراط فقاهت است. به عبارت ديگر مسئله اين است که زعامت و ‏رياست اجرايی جامعه اسلامی چرا بايد به دست فقيه باشد؟ پاسخ به اين سؤال کليدی به تلقی و انتظار ما از علم فقه باز می گردد. ‏
علم فقه از مهمترين، قديمی ترين و شريف ترين علوم اسلامی است. فقه علم شناخت احکام کلی بر اساس منابع اصلی شرعی است و در چهارچوب ‏خودکارآيی فراوان دارد، اما از آن انتظارات گزاف نمی توان داشت. نزديکترين علوم متعارف به علم فقه «علم حقوق» است، که همچون فقه به شعبی از ‏قبيل حقوق خصوصی و عمومي، مدني، کيفري، تجاري، بين الملل و غيره تقسيم می شود. البته علم فقه اضافاتی از قبيل عبادات و احکام اکل و شرب هم ‏دارد. علم حقوق در حل نزاعها و مرافعات کارآيی فراوان دارد و هيچ جامعه ای از اين علم بی نياز نيست. در جامعه اسلامی نيز حقوق اسلامی يعنی فقه از ‏لوازم لا ينفک اداره جامعه است. ‏
اما آيا با حقوق تجارت می توان از علم اقتصاد بی نياز شد؟ آيا ممکن است برنامه ريزی اقتصادی جامعه را بدست حقوقدانان تجارت سپرد؟ واضح است که ‏پاسخ منفی است. اگر چه در روايت داريم که «الفقه ثم المتجر» (اول فقه سپس تجارت) احدی از فقها فتوی نداده است که تنها فقها حق تجارت دارند، يا ‏تجارت تنها با نظارت فقها شرعا مجاز است و هر نوع عمل تجاری بدون اجازه آنها باطل و حرام است، بلکه معنای اين حديث شريف آن است که اگر تجار ‏از احکام شريعت در حوزه کارخود بی اطلاع باشند به ارتکاب حرام دچار می شوند. پس لازم است از احکام تجارت مطلع باشند. اين اطلاع می تواند ‏اطلاع تقليدی باشد و لزومی ندارد تاجر در فقه تجارت مجتهد و فقيه باشد. حتی می تواند مشاور فقهی و کارشناس امور شرعی داشته باشد. اما اينکه تاجر ‏شخصا فقيه باشد فاقد دليل شرعی است. ‏
بر همين منوال حقوق اساسی يا احکام سلطانيه نيز نمی تواند جای علم سياست را بگيرد. برنامه ريزی سياسی و خط مشی گزاری در حوزه عمومی يا تصميم ‏سازی ملی غير از احکام امارت يا حقوق اساسی است. فقه موارد حرام را می شناساند اما اينکه در ميان راههای مباح کداميک به صلاح جامعه است و بازده ‏بيشتر و خير فراوان تری دارد از حوزه تخصص فقيه بيرون است. سياستمدار، رئيس جمهور، زمامدار يا وزير می تواند ازمشاوره فقها و کارشناسان امور ‏شرعی بهره مند شود اما امور اجرايی و تدبير جامعه لزوما درگرو فقاهت سياستمدارنيست. برای سامان حوزه عمومی به تخصصهای متعدد نياز است. ‏کارشناسان و مشاوران مختلف می توانند اين نيازها را بر آورده کنند. بر فرض تسليم به لزوم اطلاع فقهي، اين اطلاع از طريق دانش تقليدی نيز قابل کسب ‏است و نيازی به دانش اجتهادی نيست. ‏
مهمترين شرايط زمامداری و رياست يک جامعه اسلامی عبارت است از کاردانی و امانتداري. کاردانی يعنی داشتن شم سياسی و قابليت اداره جامعه و تجربه ‏کافی در تدبير حوزه عمومي. امانتداری يا وثاقت يا اهليت دينی و اخلاقی اين وظيفه مهم که از آن به عدالت نيز می توان تعبير کرد. واضح است که رئيس ‏يک جامعه اسلامی بايست مسلمان باشد. ‏
اما اينکه دليل بر خلاف اشتراط فقاهت در زمامداری و رياست اجرايی جامعه است، در فقه قاعده ای است مورد تسالم و اتفاق فقها با اين مضمون که «تعيين ‏موضوع شأن فقيه نيست،» به اين معنی که کار فقيه حوزه احکام کلی است، اما شناخت موضوعات جزئی به عهده خود مکلفين است و اظهار نظر فقيه خارج ‏از حوزه احکام کلی شرعی تکليفی برای مقلدين ايجاد نمی کند و مکلفين در حوزه موضوعات می بايد به علم خود عمل کنند. به عنوان مثال اينکه طلای ‏سفيد حکم طلای زرد دارد کار فقيه است اما اينکه اين فلز طلای سفيد است يا نه ربطی به فقيه ندارد، غالب مباحث سياسی از قبيل مباحث موضوعی است. ‏يعنی تصميم گيری جزئی در اين زمان خاص در اين مکان خاص در اين شرايط خاص. فقيه از آن حيث که فقيه است در حوزه موضوعی و امور جزئی و ‏خارج از احکام کلی فاقد تخصص و اهليت است. ‏
تخصص در احکام کلی فقهی نيازمند صرف سالها وقت و ممارست دائمی با ادله تفصيلی است و عملا فقيه را از تجربه سياسی که لازمه تصدی امور ‏اجرائی است باز می دارند. البته فقاهت و سياست مانعه الجمع اما در شرائط عادی و در ميان انسانهای متعارف جمع هر دو دشوار است. ‏
اشتراط فقاهت متصدی بالمباشره حوزه عمومی هيچ مستند قرآنی ندارد. يعنی هيچ آيه قرآن کريم بر چنين شرطی دلالت ندارد. احاديث رسول اکرم (ص) ‏و ائمه هدی (ع) هيچيک با سند و دلالت معتبر اين شرط را اثبات نمی کنند. اين احاديث وظيفه خطير فقها را در ترويج دين و تبليغ احکام شريعت بيان می ‏دارند نه زمامداری و سلطنت آنان را. شأن اصلی عالمان دين از جمله فقها به تأسی از اوليای دين تلاوت آيات الهي، تعليم و تزکيه است، و الا اقامه قسط ‏وظيفه عمومی مردم است نه تکليف اختصاص فقها. علم بيشتر باعث شدت تکليف می شود اما به اختصاص تکليف به فقها و اسقاط تکليف از ديگر مردم ‏نمی انجامد. از ديگر ادله شرعی از قبيل اجماع و عقل هم مستندی برای اختصاص تکليف اداره بالمباشره حوزه عمومی به فقها به دست نميآيد. ‏
به نظر می رسد ولايت فقيه بيشتر از آنکه مستند شرعی داشته باشد اقتباسی است از نظريه حکيم حاکمی يا فيلسوف شاهی افلاطون حکيم بزرگ يوناني: «يا ‏شاهان بايد فلسفه بياموزند يا فلاسفه زمامدار شوند.» همه اشکالاتی که به فلسفه سياسی افلاطون وارد است به فلسفه سياسی مبتنی بر ولايت فقيه يا ‏آريستوکراسی روحانيون هم وارد است. آنچه با فلسفه سياسی کتاب و سنت تناسب بيشتری دارد شيوه سقراط استاد افلاطون است يعنی تحول انسانها از ‏درون. پيامبران آمده اند تا جان آدميان را ديگر کنند تا جهان ديگر شود، يعنی از تحول وجدان و باطن افراد به تحول جامعه رسيدن نه اينکه با بدست گرفتن ‏قدرت و سيطره بر جامعه افراد را عوض کردن. دين رحمت از طريق اول که بنيادی تر و پايدارتر است پيش می رود، حال آنکه طريق دوم ناپايدار تر و ‏سطحی است. اين هرگز به معنای فراموش کردن تکاليف اجتماعی اسلام نيست، تنها تأکيد بر اولويت تحولات باطنی و درونی بر امور بيرونی و اجتماعی ‏است. ‏

کلام آخر اينکه، آنچه از سؤال «چه کسی بايد زمامدار باشد؟» مهمتر است، اين سؤال است: «چگونه بايد زمامداری کرد؟» شيوه اداره جامعه از شرائط ‏زمامدار به مراتب مهمتر است، مهم اين است که جامعه به شيوه عادلانه، علمی و مردمسالارانه اداره شود. مراد از مردمسالاری رعايت رضايت عمومی در ‏حوزه مباحات شرعی است. اگر خدای نکرده در حوزه الزاميات شرعی زمانی اراده عمومی بر خلاف دين تعلق گرفت اين جامعه از چهارچوب دين خارج ‏شده است. ‏
عالمان دين در چنين شرائطی وظيفه سنگين آگاهی بخشی مردم نسبت به احکام دينی را بر عهده دارند تا با نهضتی فرهنگی مردم را به وظائف دينی خود ‏آشنا سازند. واضح است که در چنين شرائطی استفاده از عنصر زور و مردم را با اکراه و اجبار به عمل به احکام شرعی واداشتن مفيد فايده نخواهد بود. ‏دينداری همواره با اختيار و آزادی پيشرفت می کند. و الحمدالله

کيوتو، ژاپن – 28/12/82‏