[بازگشت به صفحه اول]
از ايران امروز




حجاريان، دموكرات يا مستبد؟

سيد حسين ميركريمی
Hossein_mir2@hotmail.com
شنبه ١ فروردين ۱۳۸٣

روز چهارشنبه، در صفحه سوم ويژه نامه نوروزی روزنامه شرق مقاله‌ای منتشر شد به قلم دكتر سعيد حجاريان، با عنوان «مصدق، مسلم يا سكولار؟». مقاله با سخنی از آيت الله خمينی در خرداد شصت _ روزهای ترور _ آغاز شده بود: «اين در زمان آن بود كه اينها فخر می‌كردند به وجود او. آن هم مسلم نبود.»(1) ظاهرا اين گفته ناظر به مرحوم دكتر مصدق است، چرا كه اين سخنان پس از راهپيمايی معروف جبهه ملی عليه لايحه قصاص مطرح شده بود.
جناب آقای حجاريان در اين مقاله با پيش كشيدن چند دليل می‌خواهد اثبات كند مصدق مسلم بوده، آن هم طوری كه نه سيخ بسوزد نه كباب. يعنی نه روح آيت‌الله مرحوم را بيازارد و نه هواداران دكتر مصدق را. من در اين گفتار، بر خلاف جناب حجاريان قصد ندارم به اثبات مسلم يا مرتد بودن دكتر مصدق بپردازم، بلكه هدفم نشان دادن چند باره دوآليته‌ای است كه اصلاح طلبان حكومتی بدان گرفتارند و اين بيماری را به همه ساختارهايی كه در آن حاضر شده اند انتقال داده‌اند.
آقای حجاريان می‌گويند: «من از سال‌های دور در پی حل اين مسئله و تبيين علت موضع گيری امام درباره مصدق بوديم.»(2) كه البته اين همه سال تلاش و مجاهدت ايشان نتايج درخشانی به بار نياورده است. جناب حجاريان ابتدا با بيان اينكه: «مبنای عمل فقيه نه تشخيص موضوع كه بيان حكم است.»(3) سعی دارد آقای خمينی را از مظان اتهام بيرون ببرد و ايشان را فارغ از مسئوليت سخنشان جلوه دهد كه خود بسی جای تعجب است. آقای حجاريان با مثال آوردن از فتوای «حرمت آلات قمار» و مسئله «تغيير عرف اجتماعی» و مرتبط كردن آن با موضوع دكتر مصدق دست به كار غريبی زده است. سپس ايشان سه احتمال را در مورد صدور حكم از سوی آيت الله خمينی در رابطه با ارتداد دكتر مصدق مطرح كرده است:
الف_ «امام در سخنرانی خود گفته‌اند: اينها (جبهه ملی) يك سگی را گذاشتند نزديك مجلس، عينك بهش زدند اسمش را آيت‌الله گذاشتند. اين در زمان آن بود كه اينها فخر می‌كنند به وجود او آن هم مسلم نبود. من آنروز را در منزل يكی از علمای تهران بودم كه اين خبر را شنيدم كه سگی را عينك زدند و به اسم آيت‌الله توی خيابان‌ها ميگردانند. من به آن آقا عرض كردم كه اين ديگر مخالفت با شخص نيست اين سيلی خواهد خورد و طولی نكشيد كه سيلی را خورد و اگر مانده بود و سيلی را بر اسلام می‌زد.»(4)
آقای حجاريان اين احتمال را مطرح می‌كند كه معلوم نيست اين واقعه كار مصدق و يا حتی جبهه ملی باشد و از آن نيز جلوتر رفته و با يك شم پليسی اعلام می‌دارد كه اين مسئله كار دربار يا شايد حزب توده بوده تا بين كاشانی و مصدق را اختلاف بياندازند.
ب_ «احتمال دوم اين كه امام به اين نكته توجه كردند كه دكتر محمد مصدق در پايان نامه دكترای خويش در بحث وصيت در اسلام سهم الارث زن و مرد را يكی دانسته است.»(5) اما ايشان با افتخار اعلام می‌نمايد كه پس از مدت‌ها غور و تفحص به اين نتيجه گرانپايه رسيده‌اند كه: «هيچ نشانی از اينكه مصدق سهم الارث را يكی گرفته وجود ندارد. بلكه مصدق رسما از فقه اسلامی و احكام آن دفاع كرده است.»(6)
پ_ و احتمال سوم كه از همه جالبتر است آن است كه: «بگوييم مصدق به فرائض دينی مقيد نبوده است.»(7) سپس باز هم آقای حجاريان دست به اجتهادی عظيم زده و می‌گويد: «مصدق می‌تواند مسلم باشد اما معصيت هم از او سرزند.»(8) و «معصيت البته امری ست كه با كيفر خداوند در جهان آخرت مواجه می‌شود اما مسلمانی را از كسی سلب نمی‌كند.»(9)
سپس در كمال ناباوری و حيرت خواننده انگشت بر دهان، آقای دكتر سعيد حجاريان _ استراتژيست محترم اصلاحات دوم خرداديان _ خبر از وجود «نشانه‌هايی كه معصيت او را پوشش خواهد داد» می‌دهد. او با اشاره به ماجرای ملاقات اعضای ستاد انقلاب _ يا بهتر كودتا _ فرهنگی با آقای خمينی، به سخنان دكتر شريعتمداری در آنجا اشاره می‌كند كه با برشمردن عواملی مثل «تاييد شدن مصدق توسط بزرگانی مثل آيت الله كاشانی و طالقانی»، «پرداخت خمس و زكات از سوی او و همسرش» و ... خواستار اعلام مومن بودن ايشان از سوی‌آيت الله خمينی می‌شود و ظاهرا جناب آيت‌الله نيز در سه بار متوالی با بيان جمله «انشاء‌الله مسلم بوده» آقايان را از سر خود باز كرده است.
نه، اصلا تعجب نكنيد. اين استدلال‌ها مربوط به فلان منبری و بهمان حجت‌الاسلام نيست، بلكه از آن شخص آقای دكتر سعيد حجاريان است. حجاريانی كه به مثابه بت اصلاح طلبان پرستش می‌شود. نكته‌ای كه همه اين احتمالات در آن مشتركند ساده انگاری ست كه در پس همه شان وجود دارد، به گونه‌ای كه نويسنده قصد داشته هر چه سريعتر اين ماجرا را ختم به خير كند. من از آقای حجاريان سوال می‌كنم يعنی شما واقعا دليل مخالفت طبقه روحانی _ از كاشانی تا خمينی _ با دكتر مصدق و امثال اورا نمی‌دانيد؟ يا می‌دانيد و بنا بر مصالحتان اين چنين زبان در كام گرفته‌ايد؟ آيا تقليل دادن دليل سخنان آقای خمينی به يك واقعه سراپا مبهم و نامشخص، آنهم در گذشته‌ای دور در درجه اول جفا به شخص آقای خمينی نيست؟ اينگونه مردم تصور نمی‌كنند ايشان چگونه امامی بوده است كه به خاطر يك اتفاق نامشخص يك نخست وزير محبوب را مرتد قلمداد كند؟
امروز كيست كه نداند ارزش‌های دكتر مصدق يك چيز بود و ارزش‌های تاريخی طبقه روحانی از جنسی ديگر. آقای دكتر حجاريان در همان زمانی كه با شور و حرارت به دفاع از دموكراسی، پلوراليسم و ساير دستاوردهای مدرنيته مشغولند به جمع آوری ادله برای اثبات مسلم بودن دكتر مصدق نيز می‌پردازند. يعنی از نظر ايشان امكان ندارد شخصی بدون اينكه تقوايش را به خلايق ثابت كند به عنوان سياستمداری خوشنام وارد عرصه گردد؟ و اين دقيقا مشكل همه اصلاح طلبان مذهبی ست. آنان همچنان به نوعی از اختلاط سياست _ وحتی حكومت _ و دين علاقمند و معتقدند. آقايان همچنان مشغول به تلاش و كوشش برای حفر چاه دموكراسی و حقوق بشر در دل صحرای خشك مذهب و ايدئولوژی هستند. واقعا جای تعجب و تاسف است كه كسانی می‌خواهند پرچم دموكراسی خواهی را در اين ديار برافرازند كه همچنان در گردشی خانه به خانه مشغول جدا كردن مسلمين از كفار و زنادقه هستند.
نكته ديگری كه با خواندن مقاله ايشان به ذهن خواننده خطور می‌كند مسئله ارتداد است. به نظر می‌رسد ايشان با پذيرش دربست مفهوم ارتداد سعی دارند دكتر مصدق را از گردابی كه در آن افتاده _ آن هم با فتوای آيت الله محبوب آقای حجاريان _ نجات دهند. اقدام ايشان خود نشان دهنده تناقض بزرگ ديگری ست. يعنی اصلاح طلبان در حالی سنگ حقوق بشر را به سينه می‌زنند كه در برابر مقوله‌ای چون ارتداد دست و پا بسته به چشم می‌آيند.
دفاع جناب حجاريان از دكتر مصدق بدترين دفاع ممكنه است و نتيجه‌ای جز لرزاندن تن آن مرحوم در گور ندارد. آقای حجاريان به جای بيان اصل مطلب، با صغری كبری چيدن مشغول توجيه سخنان آيت الله خمينی است. آخر تا كی می‌خواهيد از جمع انديشه‌های آقای خمينی و حكومت دموكراتيك دفاع كنيد؟ چگونه می‌توان شاكله انديشه ايشان، يعنی ولايت فقها را با آزادی و حقوق بشر پيوند داد؟ اصلاح طلبان در تب جمع دين _ و بالطبع آن فقه به مثابه نظام حقوقی دين _ و دموكراسی گرفتار شده‌اند و در اين راه به هذيان گويی‌هايی چون مردم سالاری دينی و روشنفكری دينی افتاده‌اند. با وضعيت فعلی تمامی طرح‌های دوستان اصلاح طلب با شكست مواجه شده و اردوگاه آنها در بحرانی عجيب دست و پا می‌زند. بحرانی آنچنان حاد كه هر لحظه آنها را به مرگ قطعی نزديكتر می‌كند. آقايان با بيش از دو دهه تجربه همچنان بر طبل پيشين می‌كوبند و می‌خواهند ادعای دموكراسی خواهی شان را در چارچوب‌های نظام ولايی به اثبات برسانند. مدعای كه لااقل با همين انتخابات _ افتضاحات_ اخير باطل شده به نظر می‌رسد.
اما نگاهی بيندازيم به نيمه دوم مقاله آقای حجاريان. ايشان پس از اين كه با موفقيت اسلام آوردن دكتر مصدق را به اثبات می‌رسانند، پا را يك قدم فراتر گذارده به تبيين نوع مسلمانی ايشان مشغول می‌شوند. (ياللعجب! تفتيش عقايد از اين واضح‌تر)
آقای دكتر در اينجا دست به كار بديعی می‌زند و دكتر مصدق را «مسلم سكولار» می‌خواند. متاسفانه يكی از عوارضی كه جناب آقای حجاريان پس از ترور با آن مواجه شده‌اند، معضل خلق واژه‌ها و شعارهای نو _ آنهم بدون هيچ توضيحی _ است. ايشان چندی پيش نيز در نشستی با جوانان جبهه مشاركت شعار «اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات!» را مطرح كردند و بر طبق روال پيشين عده‌ای از مريدان ايشان با بوق و كرنا به پخش آن و بالا بردن اهميتش مشغول شدند، بدون آنكه اصلا توضيح روشنی داده شود. هم اكنون نيز جناب دكتر پس از طرح مفهوم ناشناخته «مسلم سكولار» می‌گويند: «مسلم سكولار كسی ست كه عرصه سياست را از سپهر دين جدا می‌كند. دين را متعلق به حوزه خصوصی و سياست را از آن سپهر عمومی می‌داند.»(10)
آقای دكتر بنده از شما می‌پرسم اگر اين تعريف، از آن مفهوم «مسلم سكولار» است، پس تعريف فرد «سكولار» چيست؟ مگر نه اينكه سكولاريسم را جدايی نهادهای دين بنياد از نهادهای عقل بنياد تعريف كرده‌اند؟
آقای حجاريان می‌گويند: «دين از نگاه يك مسلم سكولار متعلق به حوزه خصوصی ست. مانند غذا، مانند ذائقه.»(11) عجب، مگر سكولارها حرف ديگری دارند؟ اصولا سكولاريسم برای حوزه خصوصی داعيه‌ای نداشته كه بخواهيد در آنجا فرد را مسلم معرفی كنيد يا كافر. هدف از در پيش گرفتن انديشه سكولاريسم تنها و تنها حفظ حريم خصوصی افراد و ساختن حوزه عمومی مقتدر است، كه آقای حجاريان با اين تعريفشان دست در حوزه خصوصی افراد برده‌اند. ترس از به كار بردن يك واژه اين اجازه را به ما نمی‌دهد به جعل واژه بپردازيم.
سپس آقای حجاريان باز هم شگفتی آفرينی می‌كند و می‌نويسد: «مسلم سكولار در واقع تلاش می‌كند برای اينكه سكولار نشويم، سكولار شود. سكولاريسم در معنا و واژه اول خود همان گيتيانه شدن است، اما سكولاريسم در معنا و واژه دوم افتراق ساختاری بين نهاد دين و نهاد دولت را مورد توجه قرار می‌دهد. بنابراين بهتر آنست كه بگوييم: برای اينكه قدسيت زدايی از دين صورت نگيرد بايد ميان نهاد دين و دولت افتراقی ساختاری صورت گيرد.»(12)
اينجا نيز همان دوآليته مورد بحث به نحو آشكاری رخ می‌نماياند. اصلاح طلبان ايدئولوژيك انديش دهه شصت، با مدعای دموكراسی پای به دهه هفتاد گذاشتند و خواستار ورود به دنيای مدرن شدند. اما در عين حال «نوستالوژی» دوران با شكوه گذشته همچنان آنان را می‌آزارد. يعنی آقای حجاريان نمی‌دانند كه پذيرفتن سكولاريسم حتی در معنای دوم آن نتيجه‌ای جز رسيدن به معنای اول نخواهد داشت؟ ويژگی دوران مدرن چيزی جز قدسيت زدايی و شكستن اسطوره‌ها نيست. آقای حجاريان نمی‌توانند با جدا كردن نهاد دين از دولت، جلوی گيتيانه شدن _ يا اين جهانی شدن_ را بگيرند. روشنفكران دوران مدرن وظيفه‌ای جز دود كردن سخت‌ها و استوارها، قدسيت زدايی از همه نهادها و گزاره‌ها و گيتيانه كردن همه روابط بشری ندارند. حال آقای حجاريان در اين خواب خوش باشند كه با پذيرفتن جدايی دين و دولت، جلوی قدسيت زدايی را گرفته و با روياهای دوران كودكی شان خود را سرگرم سازند.
آری، اين مشكل همه اصلاح طلبان است. آنان چون از نتيجه دموكراسی خبری ندارند، به هيچ وجه حاضر به تن دادن بی چون و چرا به آن نيستند، بسياری از مدعاهای آزادی خواهی اينان به هيچ وجه از سر ايمان به دموكراسی مطرح نمی‌شود. آقايان همچنان بخش بزرگی از دگم‌های خود را حفظ كرده و با آن سرخوش اند تا به هوای آن جلوی سرگشتگی ناشی از افتادن در دام مدرنيته را بگيرند.
در پايان كار جناب حجاريان كنايه‌ای به مردم نيز می‌زنند. البته به هيچ وجه معلوم نمی‌شود كه در ميانه اين بازی كافر و مسلمان، مردم به ناگاه از كجا سرمی رسند: «تصوير امام و مصدق دو چهره، دو قهرمان كه از دو جهت در يك زمينه ديده می‌شوند. در ايران اليته همواره مردم در پی خلق قهرمان قهرمانان هستند. همه قهرمان‌های تاريخی ما مقهور يك قهرمان برتر می‌شوند.»(13) «با وجود اين نسل جوان می‌تواند با مرور قصه قهرمانانش (همچون امام و دكتر مصدق) دريابد كه حتما نبايد يك نفر به فينال برسد.»(14)
دردمندانه جناب آقای دكتر در زمينه شناخت نسل جوان و قهرمانانش نيز استعداد خوبی ندارند.
-------------------
* 14-1: روزنامه شرق، ويژه نامه نوروز، ص 3






‍[بازگشت به صفحه اول]