|
سيد محمد خاتمی رييسجمهور كه پيشتر نوشتن نامهای را به ملت ايران وعده داده
بود به وعده خود عمل كرد. متن كامل اين نامه كه تحت عنوان "نامهای برای فردا"
و در 47 صفحه (قطع جيبي) در اختيار ملت ايران قرار گرفته را می خوانيد
به نام خدا
شايد نسل جوان ما با كمتر كسی چون رييس جمهور خود درددل و رابطهی انتقادی داشته
است. يكی از بزرگترين سرمايههای دوران مسووليتم، نامهها، جزوهها، نقاشيها،
سرودهها، پيامها، ستايشها و نقدهايی است كه از سوی نوجوانان و جوانان برومند
اين مرز و بوم برای من آمده است و جابجا تا آن جا كه ميسر بوده است، كوتاه يا
مفصل، به آنها پاسخ دادهام.
اگر قادر به رسم يك منحنی در مورد گرايشها، انگارهها و انگيزههای جوانان
باشم، ميتوانم نشان دهم كه سير منحنی اميد ابتدا سريعا صعودی بوده و اندك اندك
به نزول ميل كرده است. امری كه بررسی جامعهشناختی و روانشناختی آن به عهدهی صاحبنظران
پژوهشگر است. به نظر من بخشی از اين مسأله طبيعی و بخش عمدهی آن ناشی از عواملی
است كه ميتوانست نباشد و متاسفانه بود. من به ياری خداوند روزی خواهم كوشيد تا
همه نامهها و اثرها را منتشر كنم كه در واقع نماد يكی از حساسترين لحظههای تاريخی
اين مرز و بوم است، ولی اينك و در فضای كنونی لازم دانستم خطاب به همهی فرزندان
عزيزم كه مهر و خشمشان هر دو برای من قيمتی است، نامهای بنويسم و عنوان آن را
«نامهای برای فردا» بگذارم و اينك كه به پايان دوران مسووليت رسمی خود نزديك ميشوم،
باب اين مراوده و تبادلنظر را باز كنم.
اين نامه نه در برگيرندهی همه گفتنيهای من است، نه درصدد پاسخ گفتن به همهی پرسشها
و نقدها. فتح بابی برای گفتوگو و بازانديشی است، چرا كه همواره دل كوچكم به ياد
روح بزرگ جوانان اين سرزمين و همه جوانان تپيده است.
سيد محمد خاتمی
ارديبهشت 1382
نامهای برای فردا
ارديبهشت 1383
كوير، در نگاه اول، تجلی خشونت، خشكي، بيآبی و پژمردگی است. پهنهی گستردهای كه
ريگزارهای بيحد و مرز آن، زندگی را در كام خود فرو ميبرد. از آسمان كوير،
باران آفتاب ميبارد و از متن آن طوفانهای سهمگين شن برميخيزد. اما كوير را من
مظهر زندگي، تلاش، صبوری و سازندگی ميدانم؛ كه نوميدی در دل دريايی مردان و
زنانش غرق و هضم ميشود و از ناممكنها امكان شگفتانگيز زندگی پويا برميخيزد.
مبارزهی آرام با طبيعيت سخت و خشن و ناآرام، مردان و زنان كويری را چنان پرورده
است كه لحظهای از زندگيشان تهی از آفرينندگی و اميدآفرينی نيست.
روز كوير سوزان است؛ از آتش آفتاب در تابستان و سرمای استخوانسوز در زمستان.
روز بيسايه و آتشزای كوير اما، شبی را در پی دارد كه همهی لطافتها و زيباييها
را در خود جای داده است. وقتی شب، حجاب خورشيد از چهره برميدارد، آسمان را در
همسايگی خود ميبيني! چه ميگويم؟ در شب كوير، زمين و آسمان يكی ميشوند. آسمان
به زلالی و شفافی دريای آب شيرين است كه فقط در وهم تو وجود دارد و ستارگان به
تو نزديكاند، آن قدر كه با دستانت ميتوانی آنها را صيد كني. شب كوير با زبان
ستاره با تو شاعرانهترين گفتوگوها را دارد و چنان جانت را از اميد و زيبايی پر
ميكند كه سختی و سوز روز كوير نيز راحت و دلپذير ميشود. ميجنبي، ميكاوی و از
ژرفای دهها و صدها متر زمين، آب زندگی را برميآوری و در رشتهای به درازای دهها
كيلومتر در زير زمين آن را جاری ميسازی و به لب تشنهی كوير ميرساني. به همين
دليل است كه نام كاريز و قنات در گوش جان تو آهنگ زندگی و شعر دارد. مرد و زن
كوير، هنگامی كه گونهی آفتاب سوختهی خود را در معرض نوازش خنكای نسيم شامگاهی قرار
ميدهند، به آسمان مينگرند، ستاره ميچينند و شعر ميسرايند؛ زندگی را با همهی
جلال و جمال خود تكرار ميكنند.
دل انسان كويری آسمانی است و به همين جهت به خدا نزديكتر است. ايمان ناب را نه
عبوس و ظاهربين، كه ژرف و عرفاني، در متن جان خود جا داده است.
كوير صبور است و بيادعا، اميدوار و پرتلاش؛ همهی شبهايش شب قدر است و همهی روزهايش
سرشار از تلاش و ناآرامی در جستوجوی آرامش پايدار.
من هم از كوير آمدهام؛ با همان اميد و شكيبايی و ايمان.
اما خود را چون بيد مجنونی كه تنها در گسترهی كوير ايستاده است، لرزان ميبينم،
بر سر ايمان خود، و نگران كه مبادا ناتوان از عمل به عهدی باشم كه با خدای خود و
با زنان و مردان بزرگوار اين مرز و بوم بستهام، ولی اميدوارم، به آيندهای اميد
بستهام كه دل و دماغ و بازو و همت فرزندان اين كشور در كار ساختن آن است.
فرزندان امروز ايران، ميراثداران زنان و مردان مومن و با فرهنگ و فداكاری هستند
كه ديروز، سرود پيروزی مردميترين انقلاب ايمانی و آزاديخواهی و سربلندی را
نواختند و مبادا كه توطئهها و ترفندها و كژتابيها و كجانديشيها آنان را
مايوس كند. من كه درس اميد را از مدرسهی كوير آموختهام، سخت اميدوارم كه شور و
شعور و توان تشخيص والای اين نسل، او را مشتاق به پيمودن راه دشوار، ولی مطمئنی خواهد
كرد كه آغاز كرده است.
فضيلت تمدنسازی در عهد قديم و پيشتازی اين قوم در تاسيس جامعهی مدنی سازگار با
دين و فرهنگ خود در عرصهی جديد تاريخ اين مرز و بوم، و برپايی مردميترين
انقلاب قرن حاضر، هيچگاه در دست نسل امروز تباه نخواهد شد، بلكه او را قادر
خواهد كرد كه الگويی نو از زندگی ارائه دهد، برای انسانی كه از بيايماني،
دنيابيني، بيعدالتي، استبداد و استعمار به تنگ آمده است.
اين نامهای است از انسانی كه اگر فاقد هر فضيلتی باشد، فضيلت دوستداری عدالت و
ايمان و آزادی را دارد؛ نامهای به نسلی كه بايد بار سنگين ميراث همهی فداكاريها،
آفرينندگيها و آزادگيها را بر دوش بكشد.
هيچ قومی نميتواند فارغ از آنچه بر او گذشته است، آيندهی خود را برگزيند و
آيندهی هر قومی نيز در گرو آگاهي، اختيار، انتخاب و اعمال ارادهی اوست. گذشتهی
ما گذشتهای استبدادزده است و استبدادزدگی درد مزمن و مشترك جامعه ما است. عدم
تامل در اين درد بزرگ تاريخی همهی ما را به بيراهه خواهد برد.
استبداد، خودانديشی و خودباوری را از مردم ميگيرد و جان و جهان آنان را پر از
ترس ميكند. در فضای استبداد، هركس در پی بيرون كشيدن گليم خود از آب است. دروغ،
نفاق و ريا در جامعه رواج مييابد. آنچه بر جان و جهان انسان استبدادزده غلبه ميكند،
غفلت از حق خود و احساس تكليف در برابر آن است كه قدرت دارد. حتی خدا در چهرهی جبار
خود تجلی مييابد كه فقط بايد از او ترسيد و اسم جلال حضرت حق، اسم جمال او را
تحتالشعاع قرار ميدهد. در باور فرد نميگنجد كه «جمع» يك واقعيت است و اگر
افراد در كنار همديگر قرار گيرند، عقل جمعی و ارادهی جمعی بوجود ميآيد كه ميتواند
سرنوشت را عوض كند.
فشار نظام استبدادي، انسانها را كلافه ميكند و اجازه نميدهد كه نيروی معجزهگر
درونی افراد را كه در جمع تجلی مييابد، بشناسد. آنان گرچه وضع موجود را برنميتابند
و همواره خواستار تغييرند، ولی منتظر نيرويی خارج از ارادهی خويشند كه بيايد و
ديو استبداد را از پی درآورد؛ در عينحال سراسر وجودشان دلهره است كه نيروی بعدی
با مردم چه خواهد كرد. به همين دليل با همهی ستمی كه نظام حاكم دارد، اغلب وجود
آن را از ترس ناامنی بيشتر و آشفتگی افزونتر تحمل ميكنند. مگر تاريخ سياسی ما،
تاريخ ترجيح امنيت استبداد بنياد بر آشتفگی آزاديمدار نيست؟
در مقابل استبداد نفسگير گرچه حركتها و نهضتهای بزرگی نيز ديدهايم، اما طبع
جامعهی استبدادزده، حتی مبارزان را نيز به اين پندار ميرساند كه زور را جز با
زور نبايد يا نميتوان پاسخ داد. روی آوردن به تشكلهای پنهانی و زيرزمينی و
اقدام به ترور در برابر سركوب، و آشوب در برابر اختناق باز هم بخشی از سرگذشت
تلخ تاريخ ما است.
به هر حال زندگی در جوامع استبدادزده با ناامني، خودناباوري، دلهره و بياعتمادی
به ديگران توأم است. آنچه در اين ميان بيش و پيش از همهچيز آسيب ميبيند، تامل
و انديشه در سرنوشت تلخ جامعه است و آنچه غلبه مييابد، نه فكر، كه احساس نفرت و
آرزو است.
ما قرنها محكوم خودكامگی بودهايم، كه حتی گاه با دين و فلسفه نيز توجيه شده
است. فره ايزدی - كه در ريشهی خود نشانهی هوشمندی و حكمت والای ايرانی است و
معتقد است كه حكومت از آن خرد و عدالت يا فضيلت است و آن كه برخوردار از فره
ايزدی است، شايستهی حكمرانی - در فضای استبدادزده، دچار تحريف بزرگ شده و به
اين صورت درآمده است كه هركس و ناكس كه با زور و شمشير و سركوب بر جامعه مسلط
شد، هم او صاحب فره ايزدی است؛ همين تحريف در فرهنگ اسلامی نيز بروز كرد، آنجا
كه سلطان را سايهی خدا ميدانست و جامعه را خدايی ميخواست. در نتيجه، چنان شد
كه هر جبار خونخواری «ظلالله» نام گرفت و به نام خدا، بندگان خدا را به بردگی كشاند.
جامعهی ما طی قرنها و ساليان بسيار در چنبرهی استبداد گرفتار بوده است،
استبدادی كه در دو سدهی اخير به جای اتكا به عصبيت قبيلهای و سلحشوری عشيرهاي،
بر قدرت چپاولگر بيگانه متكی بوده است. ما از متن چنين نظامي، با فرهنگ و اقتصاد
و آداب ويژه خود، با غرب تماس گرفتهايم؛ غربی كه كوشيده بود از جباريت كليسا در
عرصهی جان و فئوداليسم در عرصهی جهان با شعار آزادي، برادری و برابری رهايی يابد
و نظام يا نظامهای مدرن را بوجود آورد و روز به روز شگفتی بيافرينند.
ما در متن نظامهای استبدادی كه حاصل آن عقبماندگي، فلاكت و تحقير بوده است، با
دو احساس با غرب روبهرو شدهايم؛ احساس حقارت و احساس ترس. حقارت و ترس، شيدايی
و نفرت ميآفرينند و هرجا اين دو بيايند، جا را بر انديشه و ارادهی مستقل و
پويا تنگ ميكنند.
سنتپرستان استبدادزدهی جامعهی ما تحول جوامع را نميديدند و به آنچه طی قرنها
عادت كرده بودند، دلخوش ميداشتند و حتی به آن رنگ تقدس ميدادند و غربی را
برهمزنندهی آن سامان فكری و ايمانی و عاطفی ميديدند. عشق كور به عادتهای فسيلشده
كه رنگ دين و فرهنگ گرفته بود و ترس از نابودی سنت، سبب نفرت نسبت به غربی ميشد
كه آمده بود تا آن را به هم بزند، به خصوص كه وجههی استعماري، خشن و غيرانسانی غرب
واقعيت مدنی آن را ميپوشاند.
در مقابل، كسانی كه عقبماندگی مزمن خود را در برابر پيشرفتهای غرب ميديدند،
در خود احساس حقارت ميكردند و هرچه را كه خودی بود، حقير ميديدند و در نتيجه
به جای شناخت درست غرب، شيدا و شيفته ميشدند. چون آشنايی آنان با غرب سطحی بود
و شيفتگی به غرب هم از سطح ظواهر و مظاهر زندگی فراتر نميرفت، ميپنداشتند كه
اگر اين ظواهر را بپذيرند، غربی و در نتيجه پيشرفته خواهند شد. در واقع نه به
سير تطور فرهنگ غرب و تاريخ آن آشنا بودند، نه تاريخ خود را ميشناختند، و نه
متذكر اين نكتهی ظريف بودند كه وضع و حال مدنی و اجتماعی هر قوم باسابقه تاريخی
و سير تطور آن مناسبت دارد. آنان شيدا بودند و در سايهی اين شيدايي، راه برونرفت
از بحران جهل و عقبماندگی و ادبار تاريخی را ترك سنت و بيرون آوردن جامهی آن
از اندام جان و از مغز سر تا ناخن پا «فرنگی شدن» ميپنداشتند.
نفرت و شيدايی درد بزرگ دورهی اخير تاريخ ما است و چالش نافرجام سنت و تجدد كه
سرنوشت يكصد و پنجاه سالهی ما را تحت تاثير قرار داده است، بيشتر ناشی از اين
دو احساس و كمتر متاثر از انديشه است. البته همواره در اين ميان اصلاحطلبانی بودهاند
كه بر هويت دينی و ملی و بازگشت به خويشتن به عنوان پايهی تحول و پيشرفت تاكيد
ميكردهاند و خواستار نوسازی و نوآوری هم در فرهنگ، هم در سياست و هم در اقتصاد
بودهاند و با سازمان و سامان خودكامهی وابسته مخالفت ميورزيدهاند. از عقبماندگی
علمي، اقتصادی و سياسی كشور رنج ميبردهاند و جامعهای ميخواستهاند آزاد،
برخوردار از حقوق اساسی و توليدكننده و مستقل. اما آنان نيز همواره گرفتار دو
مشكل بودهاند: يكی اين كه كمتر تعريف روشن و راهبردی از آزادی و حقوق اساسی جامعه
و پيشرفت و استقلال داشتهاند، لذا عمدتا مقهور مشهورات زمانه بودهاند. ديگر
اين كه در هياهوی جنگ سنت و تجدد، بيشترين فشار را تحمل ميكردهاند، كلام مرحوم
دكتر شريعتی در اين باب گويا است:
«در ميان دينداران متهم به بيدينی و در ميان بيدينان متهم به دينداری و در ورای
اين دو، خارجی مذهبی كه سر از اطاعت اميرالمؤمنين برتافته است»
اين است وصفالحال روشنفكران اصلاحطلبی كه هم به دين و فرهنگ ملی وفادار بودهاند،
هم خواستار تحول و پيشرفت.
در ورای اين همه، مردمی بودهاند و هستند كه همواره به نام آنان سخن گفته شده
است و برجستگان همهی جريانهای فكری و سياسی خود را مدافع و نمايندهی ايمان و
مطالبات و سخنگوی آنان دانستهاند. ولی خود مردم از يك سو دچار خودكامگی و از سوی
ديگر در بند وابستگی حكومتها و در نتيجه، گرفتار فقر و جهل و ستم طبقانی بودهاند.
در عين حال اين مردم هميشه فطرتی شفاف داشتهاند كه در عمق جان، غالبا ديندار و
خواستار عزت و زندگی آبرومندانه بوده و هستند.
پيشترها گفتهام و باز تكرار ميكنم خواست تاريخی ملت ما، كه دست كم طی حدود دو
قرن گذشته، كه بارها در صورت حركتها و جريانها و نهضتهای دينی و اجتماعی و
سياسی تجلی يافته در اين سه شعار متجلی است: «آزادي، استقلال و پيشرفت»
در چنين فضای ذهني، تاريخی و اجتماعی و با چنين پيشينهای است كه انقلاب اسلامی
رخ مينمايد و آرزوهای فروخفته و حركتهای بارها به شكست انجاميده را جهت ميدهد.
انقلاب اسلامی بر بستر دين حركت كرد و به همين دليل اين چنين عمق اجتماعی يافت و
از آنجا كه بر خواستها و مطالبات تاريخی ملت، يعنی آزادي، استقلال و پيشرفت و
در حقيقت بر عدالت - كه جمع متعادل همه اينهاست - تكيه داشت، توانست هم تودهای مردم
و هم نخبگان را جلب كند.
چون پايگاه انقلاب اسلامی دين بود، بنابراين با هويت تاريخی جامعه سازگار شد و
چون همگان را به آزادی و استقلال و پيشرفت فراخواند، در نتيجه با خواست تاريخی مردم
همسو بود.
وقتی هويت تاريخی با مطالبات تاريخی در يك جهت قرار گيرد، واقعهای پديد ميآيد
كه در جهت سلبی ميتواند زنجير سنگين و قطور استبداد وابسته به بيگانه را پاره
كند و در وجه ايجابي، اين استعداد را دارد كه منشأ و مبدأ تاريخ نوينی شود كه در
آن، برای اولين بار، ملت طعم آزادي، حاكميت بر سرنوشت خود و به كارگيری امكاناتش
را در جهت پيشرفت بچشد.
بعد از نهضت مشروطيت - كه گام بلند ملت ما در جهت مهار استبداد و رهايی از
وابستگی و استقرار جامعهی مدنی و با تأسف فراوان دولت مستعجل بود - در سايهی انقلاب
اسلامی در سطحی بسيار گستردهتر و عميقتر ميزان «رأی ملت» شد؛ نه تنها در شعار،
كه در متن قانونی كه تصويب آن نيز به رأی مردم واگذار گرديد. آزاديهای اساسی به
رسميت شناخته شد و همتای امنيت كه مهمترين پايهی جامعهی پويا و باثبات است،
قرار گرفت و اعلام شد كه نه به بهانهی امنيت ميتوان آزاديها را محدود كرد، نه
به نام آزادی ميتوان امنيت را از ميان برداشت. همهی افراد در برابر قانون مساوی
به حساب آمدند، مجلس در رأس امور قرار گرفت، نقد قدرت نه تنها حق مسلم، كه وظيفهی
همه شهروندان قلمداد شد و در كنار اين تحولات راه برای رفع تنگناهای ناشی از
بينشهای تنگ سنتی در برابر دين و جامعه، به خصوص با برخوردهای خردمندانه و
شجاعانه امام خمينی (قده) گشوده شد.
جامعه اميد و حيات تازهای پيدا كرد؛ ارادهی استوار مردان و زنان و به ويژه
جوانان معجزهگر اين مرز و بوم، در همهی عرصههای آفرينندگي، سازندگی و پايداری
تجلی يافت. اما باز بايد در همان درد و دغدغه پيشين تأمل كنيم. عدم توجه به
زمينههای بيماريهای تاريخي، ما را از تشخيص راه مستقيم دور ميكند. تذكر به وضع
و حال فرهنگی و اجتماعی جامعه، شرط توفيق در حركت اجتماعی ملت ايران است. در
تاريخ معاصر ما، دو جريان سنتپرست و غربپرست، حتی آنجا كه هم كه فرصتی فراهم
آمده است، نه تنها عرصه را بر ملت تنگ كردهاند، كه مانع رشد طبيعی و تكامل درست
جريان اصلاحی نيز شدهاند. بعد از مشروطيت و نزاع سنت و تجدد و آشفتگی فكری و
اجتماعی و دخالت پيدا و ناپيدای بيگانه، زمينه برای روی كار آمدن پهلوی به عنوان
نجاتدهندهی ايران از آشفتگی با رويكرد دينستيزی و غربزدگی به لحاظ زندگی اجتماعی
- و استبداد - به لحاظ سياسی فراهم شد، و فرياد بزرگانی چون مدرس اصلاحطلب به
خاموشی گراييد.
پس از شهريور 20، به ويژه در آغاز دههی 30 با پيدايش وضعيت جديدی كه نهايتا
منجر به نهضت ملی شدن نفت و حضور همآغوش دين و آزادی شد، اميدهای تازهای در
كشور بوجود آمد. متأسفانه در اين نهضت همكاری كاشانی و مصدق ديری نپاييد؛ عدهای
غربزده تحت نام مصدق و عدهای فرصتطلب و آزاديستيز زير نام كاشانی حركت اصيل
مردم را دزديدند و رهبران را نيز از صحنه خارج كردند. مصدق متهم به تسليم و كرنش
در برابر دربار و وابستگی به آمريكا و خودكامگی شد و كاشانی متهم به آزاديستيزی
و ضديت با پيشرفت و وابستگی به بيگانه؛ و منافع ملی نهايتا فدای زمانناشناسيها
و بلندپروازيها، توهمها و لفاظيها منعفتطلبيها و تنگنظريها و درگيريهای
بدفرجام و فراهم كردن زمينهای شد كه در آن انگليس و آمريكا حتی به سادگی موفق
به انجام كودتای ننگين 28 مرداد 32 شدند.
انديشهی ماركسيستی در قالب حزب توده، با رواج دادن رفتارهای تخريبی و ادبيات
تند و ناسازگار با منافع ملي، انديشههای غربگرا و غيردينی با اصرار بر جنبههای
اختلافانگيز و بالاخره طيف خطرناكی به بهانهی مخالفت با هر دو، فضای اجتماعی را
آشفته و مردم را دلسرد و مأيوس كردند و جريان نهضت ملی را به شكست كشانيدند.
جالب توجه اين كه هر سه طيف نقطهی فشار خود را مصدق قرار دادند كه ترديدی در
آزاديخواهی و انديشهورزی و تلاشش در مسير منافع ملی نيست، ولو اين كه مثل هر
انسان ديگر دچار اشتباهاتی شده باشد.
انقلاب اسلامی هم علاوه بر توطئهها و فشارهای خارجی با چنين وضعی در داخل مواجه
شد.از يكسو برخی جرم انقلاب و رهبری آن را طرفداری از اسلام دانستند و از سوی ديگر
بعضی انقلاب را ويرانگر بنياد دين سنت زده ديدند و در سنگر ارتجاع خود با آن به
مقابله برخاستند، بازماندگان جريان دههی 30 نيز بيكار ننشستند و ميراثخواران
همان جريان خطرناك، اين بار نه در پوشش دفاع از كاشاني، كه با عنوان دروغين دفاع
از ولايت فقيه دعواهای كهنهی سياسی خود را زنده كردند. بالاخره رواج امواج
سهمگين تروريسم هم بر اين موانع افزود و در برابر پايدار شدن فرآيند درست
مردمسالاری ايستاد. فرايندی كه از مهمترين اهداف و دستاوردهای انقلاب اسلامی بود.
جنگ و ترور به طور جبری حكومت را به سختگيری بيشتر وادار كرد و شگفتانگيز اين
كه برای عدهاي، اين وضعيت - كه ناشی از ضرورتهای تحميل شده بود - يك قاعده به
حساب آمد؛ تو گويی انقلاب برای مهار كردن آزادی و حاكميت مردم بر سرنوشت و در
جهت زنده كردن عادتهای ذهنی و كژتابيهای تاريخی رخ داده است.
بگذاريد اندكی از مظلوم بزرگ تاريخ انقلاب يعنی امام خمينی (قده) سخن بگويم.
خمينی مظهر عزتخواهی ملت و زندهكنندهی حس اعتماد به نفس و خودباوری در مردمی بود
كه مشتاق آزادی و رهايی بودند. ولی سلطهی استعمار و ويرانگری استبداد و بياعتمادی
به جريانهای سياسی آنان را در آستانهی يأس تاريخی قرار داده بود. رنگ معنوی و
صبغهی دينی انقلاب اسلامی به رهبری امام در كام مردمی كه در عين آزاديخواهی به
هويت مستقل دينی و سياسی خود نيز دلبسته بودند، شيرين افتاد و نهضت را با نشاطتر
و پوياتر كرد و مردميترين انقلاب قرن بيستم را بوجود آورد و برای اولين بار
كلام بر سلاح و لبخند بر خشم و گل بر خشونت پيروز شد.
اينك صاحب هر نظر و عقيدهای كه باشيم، اگر انصاف را رعايت كنيم، امام را شخصيتی
ممتاز و بزرگ خواهيم ديد. شخصيت امام خمينی (ره) همچون همه رهبران فرهمند
تاريخي، با موجی از ستايشهای شورانگيز و ناسزاگوييهای هذيان گونه روبهرو
بوده است. مطمئنا در ميان ستايشگران امام، انسانهای صادق و پاكباخته فراواناند؛
از جنس و سنخ همان جوانان فداكاری كه ايران عزيز و انقلاب را از گزند مهاجمان
كينتوز و بيآزرم مصون نگاه داشتند. نبايد انكار هم كرد كه امام منتقدان صادقی داشته
و دارد كه نظر يا روش او را نميپسنديدهاند. در عين حال بايد در بسياری از
حملات تند عليه امام، يا ستايشهای غلوآميز دربارهی اين بزرگوار تأمل كرد.
فرزندان دردمند و آگاه اين كشور خود به خوبی واقفاند كه بسياری از ناسزاگوييها،
يا از جانب كسانی كه در اثر انقلاب مناصب و امتيازات غيرمشروع خود را از دست
دادهاند يا كسانی كه با انديشههای دور از حقيقت دين و واقعيت جامعه ميخواسته
و ميخواهند حركت آزاديبخش دينمدار امام را تخطئه كنند. طبيعی است كه با وجود
كينهی كور و خودمداری نميتوان از صاحب آن انتظار انصاف و منطق داشت.
در عينحال بايد بدانيم كه بسياری از ستايشها نيز نه از سر صدق، كه وسيلهای برای
رسيدن به اهدافی است كه هرگز امام آنها را نپذيرفت. بسياری از ستايشگران، امام
را مطلق ميكنند، نه برای عظمت شخصيت او - كه به هر حال يك شخصيت انسانی است -
بلكه تا در غياب او اشتباهات يا موضعگيريهای ناگزير و خلاف قاعدهای را كه به
حكم ضرورت پيش آمده است، به صورت قاعدهای را كه به حكم ضرورت پيش آمده است، به
صورت قاعدهای غيرقابل تغيير درآورند. اين در حالی است كه به شهادت رخدادهای انكارناپذير،
امام خود شهامت و ظرفيت نقد و اصلاح كار خويش را بيش از همه داشت. گروهی در پناه
شخصيت او ميكوشند تا تمام معارف دينی را در وجه فقهي، آن هم از نوع عوامزده و
سنتی آن كه عرصه را بر انديشه و عمل ديگران ميبندد خلاصه كنند. در حاليكه روشنبينی
و شخصيت عرفاني، فلسفي، اجتماعی و سياسی امام مورد غفلت يا تغافل قرار ميگيرد.
در اين رويكرد تاكيد ميشود كه امام مدافع فقه، آن هم از نوع سنتی آن بود. اين
مطلبی درست است، اما تاكيد شجاعانه امام بر لزوم تحول در فقه و نقش زمان و مكان
در اجتهاد پويای شيعی را ناديده ميگيرند.
اگرچه در اين نگاه امام ستايش ميشود، اما گويا به ياد نميآورند كه در مجلس
دوم، وقتی پيشنهاد عدم حضور زنان در مجلس مطرح شد، با چه عكسالعمل تندی از سوی امام
روبهرو شدند، يا وقتی پيشنهاد تقليد همهی بخشهای جامعه - از جمله دانشجويان -
را از روحانيت در تصميمگيريهای سياسی دادند، اما چگونه فرياد زد كه اين نظر از
نظريهی لزوم عدم دخالت روحانيون در سياست خطرناكتر است. چرا كه در مورد اخير
فقط بخشی از جامعه از تصميمگيری در سرنوشت خود منع ميشد، ولی اينان ميخواهند
به نام اسلام همهی مردم را از تفكر آزاد و انتخاب بر اساس تشخيص خود محروم
كنند. كسانی حمايت به حق امام را از نهاد شورای نگهبان مطلق ميكنند، ولی خطابهای
عتابآلود و صريح آن بزرگ را به شورای نگهبان مخفی نگه ميدارند تا نقش نظارتی منطقی
را به قيموميت بر مردم رشيد و آگاه تبديل كنند.بايد تأمل كرد و واقعيتها را با
تحليل درست دريافت و راه را به سوی آيندهای اميدبخش گشود. چشمها را نميتوان
بر تحولات بست و پديدههای نو را در قالبهای ذهنی استبدادزده و خودمدار كه با
نوعی سرسختی و انعطافناپذيری همراه است، ريخت.
انديشهای كه در جريان انتخابات رياست جمهوری 76 مطرح شد و مورد اقبال بينظير و
غيرمنتظره مردم و به خصوص نسل جوان و فرهيختگان جامعه قرار گرفت بازتابی از يك
ظرفيت جديد در جهت اين بازانديشی بود.
دوم خرداد از دل انقلاب اسلامی و باوفاداری به آرمانهای اصيل آن و به ويژه بر
جنبهی مردمسالارانه نظام و تاكيد بر تن دادن به لوازم آن و نگاهداشت حق و حرمت
مردم و راهگشا به سوی آزاديهای اساسی و اصلاحات در همه عرصهها و ساختارهای اقتصادي،
علمي، اجتماعی و روابط خارجي، برآمد.
دوم خرداد عليرغم جفاهايی كه به آن شد و سوء استفادههايی كه از هر طرف از آن به
عمل آمد و فشارهای آشكار و پنهانی كه برای مأيوس كردن مردم از راهی كه برگزيده
بودند اعمال گرديد، چيزی نبود جز «حديث» يا «گفتمان» بيداری و دينداری و
آزاديخواهی و استقلالطلبی و پيشرفتجويی ملت، آنچه بيش از يك قرن از سوی مردم
ابراز شده بود و آنچه از جمله در انقلاب شكوهمند پيروز در بهمن 57 تجلی شگفتانگيز
داشت.
اين حديث كه در عمق وجدان بيدار ملت ما وجود داشت، باز در كام جان مردم، شيرين
افتاد و صميمانه آن را پذيرفتند.
طبعا اين رويداد و رويكرد تازه، توقعاتی را ايجاد كرد، اما موانع ذهنی و عينی نيز
در راه برآوردن آنها فراوان بود.
آن چه روی داد، از يكسو دامن زدن بيحساب يا ايستادگی سرسختانه در برابر آنها
بود و از سوی ديگر اشتياق و احساس فراوان نسبت به آزادی و آبادی و انتظار
برآورده شدن سريعتر آن مطالبات، بيآنكه چندان به تنگناها توجه شود.
شتابزدگی در استفاده يا سوء استفاده از اين حديث كه به قصد رفع سريع و ناگهانی همهی
موانع صورت گرفت، نتيجهای جز صلب و سختتر شدن موانع نداشت. طرفه اين كه برخی از
كسانی كه خود باعث تشديد موانع شده بودند، طلبكارانه از اصلاحات ميخواستند كه
به هيات معارض (اپوزيسيون) ولی در دل دولت عمل كند كه چنين امری نه تنها به
مصلحت نبود، بلكه ميتوانست يكی از طنزهای بزرگ همهی دورانهای تاريخ باشد.
البته بسياری از اين شتابزدگيها و شالودهشكنيها، خود محصول و معلول سرسختيها
و تنگنظريهايی بود كه متاسفانه در راه پيشبرد مردمسالاری در كشور ظاهر شده
بود. فرجام اين رويداد، برآورده نشدن بخشهايی از مطالبات به حق جامعه، به خصوص
نسل جوان و تحصيلكرده و بدتر از آن، ايجاد و تقويت پندار عدم موفقيت و برآورده
نشدن خواستههای عمومی بود. انگارهسازيها و آشفتگيها تا به آن جا رسيد كه
تصوير ذهنی جامعه به مراتب تيرهتر از حتی كاستيهای عينی شد و بسياری از
دستاوردهای عميق بزرگ اين دوران ناديده گرفته شد. در اين مسير عوامل مختلف در
درون و بيرون، از جمله با عمليات روانی و حسابشده، كوشيدند و ميكوشند كه بخشهای
مهمی از جامعه را به زدگی از سياست و سياستمداران و بالاتر از آن به نوعی ديگر
از يأس ويرانگر تاريخی مبتلا كنند.
جبههگيری جريان ارتجاع سطحينگر، با تكيه بر ظواهر و شعارهای دينی و انقلابی و
ارزشی و نيز جهتگيری جريان اصطلاحات روشنفكری بيحوصلهی ناآشنا به بنياد دينی و
سير تاريخی جامعهی ما، با ارائهی تصويری مخدوش از شعار آزادی و حركت به سوی سكولار
كردن حكومت و جامعه، از ويژگيهای مورد انتظار اين دوران بود كه با خواست تاريخی
و رأی مردم بزرگوار ما در دوم خرداد تفاوتهای اساسی داشت، در واقع اين رخدادها
نوعی آشفتگی فكری و عاطفی را در جامعه بوجود آورد و برخی از آنها بهانهی سركوب
حركت آزاديخواهانهی وفادار به آرمانهای انقلاب را با ادعای حفظ انقلاب و
استقلال كشور، به جبههی سطحينگر واپسگرا داد. طبيعی است در اين ميان، بزرگترين
حملات متوجه انديشهای شود كه ميخواست درك از دين را با درد زمانه همراه كند و
تجربههای ديرين و پرهزينهی اين ملت را دوباره نيازمايد. به رغم همه دشواريها
بايد برای اين كه كمتر اشتباه كنيم، ديدهها را تيزتر و سينهها را فراختر از
گذشته كنيم. امروز بيش از هميشه نياز به حافظه و پيوستگی تاريخی داريم، پس بيآنكه
عنان پايداری از كف دهيم يا در گذشته بمانيم، بايد موقعيتهای گذشته را
بازشناسيم و وضع حال و آينده را از آن ميان استخراج كنيم.گروهی كه خود موجبات
نارضايتی جامعه و به حاشيه راندن بسياری از روشنفكران و متخصصان و جوانان از
عرصه انقلاب شده بودند، از آغاز حضور، خاتمی را منشأ از ميان رفتن انقلاب، لطمه
ديدن امنيت كشور و استيلای فرهنگ غربی بر كشور دانستند و بر طبل انكار كوبيدند و
هرچه توانستند، كردند. به خصوص با كشف و حذف غدهی سرطانی جاخوش كرده در نهادهای
امنيتی - كه قتلهای زنجيرهای نمونهای مهلك از آن بود - از متن دستگاه رسمی اطلاعات
و امنيت كشور و تبديل آن دستگاه به نهادی بيدار و هوشيار و مدافع امنيت پايدار و
نقطهی اطمينان ملت و خنثيكنندهی توطئههای دشمنان ايران و معارضان تروريست و
كينهتوز انقلاب و جامعه، آن فعاليت به صورتی ديگر و ريشهايتر ادامه داشته و
دارد. چراكه حذف غدهی سرطانی به معنی نابودی بينشی كه به اين جريان خطرناك منجر
ميشود، نبود. اصرار بر روشهای تنگنظرانه و سازمانيافته برای تخريب ذهن جامعه
بهخصوص دينداران نسبت به دوم خرداد از يك سو و رفتارهای بعضا نادرست و شتابزدهای
كه به نام اصلاحات صورت گرفت، از سوی ديگر، به عنوان دو پديدهی تلخ تاريخی در
اين دوران باز بروز كرد و اين بار نيز اين دو عامل دست به دست هم دادند تا زمينهی
عدم توفيق حركت شكوهمند ملت را فراهم آورند.
در دورانی كه رشد «روند توقعات فزاينده» مشخصهی بارز آن و «سرسختي» در مسير
برآوردن بسياری از خواستههای بهحق و قانونی مردم و نخبگان ـ آن هم به هر بها و
بهانهای ـ مشخصه مشهود ديگر آن است، درك درست اين رويدادها و داوری واقعبينانه
نسبت به آنها دشوار ميشود؛ چنانكه شد. بعضا گفته شد: خاتمی سازشكار و تسليم در
برابر اقتدارگرايان است. خاتمی سوزانندهی همهی فرصتهايی معرفی شد كه تاريخ و
ملت در پيش روی او نهاده بود و خاتمی عامل اصلی عدم تحقق همهی وعدهها شناخته
شد.
سخن بر سر درست انگاشتن و مطلق كردن فهم و كاركرد خود و قادر دانستن خويش به
برآوردن همهی خواستهها و تحقق برنامهها نيست. سخن بر سر درستی رويكردهای سياسی
و اجتماعی و شناخت منابع و موانع مردمسالاری به طور واقعی است. برای اين منظور
بايد به راستی بر ضرورت «فهم» مسايل برای «نقد» آنها تاكيد كرد وگرنه روشن است
وقتی سياستمدار آگاه و دلسوزی چون دكتر مصدق اشتباه ميكند، هنگامی كه عارف و
فقيه و رهبری آگاه و شجاع چون امام خمينی (قده) بارها به صراحت از اشتباهات خود
سخن ميگويد، اين بندهی خدا بسيار كوچكتر از آن است كه ادعا كند كه خطا و
كوتاهی نداشته است. اما آيا همهی وعدههايی كه گفته ميشود خاتمی داده بود،
واقعا من وعده داده بودم يا ميتوانستم وعده بدهم؟
هريك از ما ايرانيان، از تنگناهايی كه با آنها مواجه بودهايم، به فراخور حد و
حال خويش تاثير پذيرفتهايم؛ پس همه بايد در اين باب تامل كنيم و بكوشيم در عمل
برای رهايی بينش و منش خود از چنبرهی استبدادزدگی تاريخی راهی بيابيم. همهی ما
متاسفانه از اين بيماری جانكاه آسيب ديدهايم. پس نبايد خود را از آن مصون
بدانيم. در فضای استبدادزده ذهنها آشفته ميشود و صداهای واقعی به خوبی به گوش
نميرسد. اين بيماری عام و خطربار است و برای درمان واقعی آن بايد آزادی و مردمسالاری
را به جد پاس داشت و هزينهی تحقق آنها را پرداخت. آنگاه كه بپذيريم با همديگر
بهتر ميفهميم و كمتر اشتباه ميكنيم، به راهبرد و رويكرد درست دست يافتهايم.
با اين نگاه است كه ميتوان حتما پيروز شد، نه بر مخالف، كه با مخالف و نه در
عرصهی سياست كه در همهی عرصههای جامعه. اين جوهر حركت و حديثی است كه از دوم
خرداد برآمد و در متن جامعه جريان يافت. نقطهی اميد من در اين راه پايداري،
آگاهی و تداوم حضور جوانان و آحاد شهروندان كشور در قالب نهادها و تشكلهای مدنی
در عرصهی تعيين سرنوشت است. اينگونه مشاركت است كه ميتواند خطاها و كمبودهای سياستمداران
و دولتمردان را جبران كند.
گفتمان اصلاحات توانست با طرح شعار استقرار جامعهی مدني، تكيه بر رای مردم و
انتخابات آزاد، توام بودن اسلاميت و جمهوريت در نظام سياسی و ملازم بودن حق و
تكليف شهروندان و حكومت، پيشاهنگ تحول در منطقه باشد و باز نام ايران را در اين
دوران بلندآوازه كند. آنچه بعدها نام اصلاحات بر خود گرفت، فرصت ملی و سرمايهی
جديد اجتماعی برای كشور بود.
در حقانيت و اصالت اصلاحات و گفتمان آن همين بس كه امروز نه تنها جريانهای سنتی
جامعه و اكثر قريب به اتفاق نيروهای سياسی در داخل و خارج از كشور، بلكه حتی مخالفان
فكری و سياسی اين نظام هم از ضرورت استقرار دموكراسی سخن ميگويند. در منطقه نيز
سخن اول انجام اصلاحات است و حتی اعمال فشار خارجی برای اجرای صورتی خاص از آن
وجود دارد اما بهرغم آن ملت ما مفتخر است كه خود آغازگر اصلاحاتی برآمده از
هويت و خواست تاريخی خويش بوده و سه سال پيش از وقوع جنايت 11 سپتامبر (20
شهريور 1380) و قطببنديها و آرايشهای جديد بينالمللي، تحولی بزرگ را در كشور
سامان داده است.
در عين حال از ياد نبريم كه ميان آن اميد و آغاز، با آنچه در فضای سياسی كشور
رخ داده، فاصلهها افتاد، برخی سرخوردگيها در روند پيشبرد اصلاحات رخ داد و برخی
واقعيتها، باز در دايرهی ابهامآميز انگارههای تيره محبوس و مغشوش ماند.
در فضای پيش آمده، بخشهای مهمی از جامعه بعد از 7 سال تلاش دولت برآمده از
حماسهی دوم خرداد، در ذهن خود چنين ديدند كه گويا جمهوری اسلامی بر سر دوراهی بازگشت
به سوی اقتدارگرايی و ناديده انگاشتن همهی دستاوردهای مردمسالارانهی انقلاب و
يا گذر به سوی لائيسيته و جمهوری سكولار قرار دارد.
بديهی است كه از اين آشفتگی ذهنی و رواني، دشمنان آزادی و مردسالاری نيز غافل
نشوند و با پشتوانهی حمايت از سوی منابع و مراكز قدرت و اقتصاد و تبليغات
جهاني، صدای جمعهای محدود و مطرود خود را به عنوان صدای ملت در جهان تبليغ
كنند. اما جريان اصيل دوم خرداد با توجه به ضعفها و ناكاميهای گذشته، همچنان
بر شعارهای اصلی خود پا فشرده و ميفشارد و مردم را به پيمودن اين راه به عنوان
تنها راهی كه به سرمنزل امن و مطمئن منتهی خواهد شد فراميخواند.
تصور اينكه با حذف جمهوری اسلامي، يك جمهوری مردمی غيروابسته پديد خواهد آمد،
تصوری باطل است كه شواهد تاريخي، سياسی و اجتماعی بطلان آن فراوان است.
تصور اعمال حاكميت دين از راه اجبار واستبداد و ناديدن خواست و رای مردم نيز،
نادرست و ناميسر است. بنياد و پشتوانهی هر نظامی مردمند و مردم ما خواستار
جمهوری بيگانه با دين و لائيك نبوده و نيستند. متاسفانه حتی مفاهيم غربی هم، وقتی
به يك فضای استبدادزده پا مينهند، تحريف هم ميشوند و اينكه در اين مسير
سكولاريسم نيز مبدل به دينستيزی ميشود، از اين قاعده بركنار نيست.
برای بهروزی ملت ما تنها يك راه وجود دارد: استوار كردن مردمسالاری بر پايهی اعتقاد
و فرهنگ مردم، و نوسازی فرهنگ دينی و اجتماع در جهت سازگاری با مردمسالاری و
تقويت بنيادهای مردمسالارانه كه در انقلاب اسلامی بوده و در قانون اساسی نيز
منعكس شده است. بر اين اساس همهی قدرتها مستقيم و غيرمستقيم برآمده از مردمند
و هيچ قدرت غيرمسوولي، مورد پذيرش و مشروع نيست و ساز و كارهای تامين و اعمال
اين مسووليت نيز در قانون مشخص است.
آنجا كه اشكالی هست، بيشتر در تفسير و برداشت از قانون و نحوهی اعمال درست اين
ساز و كارها است. پس اشكال در وهلهی نخست ناشی از انحراف از روح قانون اساسی است،
هرچند كه هيچ قانون بشری مصون از اشتباه يا عقب افتادن از زمانه نيست.
هنوز بر اين اعتقادم كه اصلاحطلبی به منزلهی حديث دل ملت ايران همچنان پابرجا
است. اما اين نگرانی هست كه كجانديشيها و نابردباريها و كمحوصلگيها اين
گفتمان را به بيرون نظام جهت بدهد؛ تا كنون تمام تلاش اين بوده و هست كه چنين
نشود.
دوم خرداد بروز مقبوليت حديث سازگاری «دينداری و آزادي» و «اسلام و مردمسالاري»
بود و معتقدان به اين سازگاری از دو سو مورد تهاجم قرار گرفتند: يكی آنكه ميگفت
برای اينكه ديندار بمانيم، آزادی را رها كنيم و متاسفانه بسياری از نهادهايی را
كه ميبايد در فراز و ورای همهی جبههبنديها بمانند، به استخدام خود درآورد،
بيآنكه تكليف مسووليت آنها معلوم باشد. ديگری آنكه خواستار قربانی كردن دين
در پای آزادی بود و ابزار جنگ روانی را نيز در اختيار داشت و ميكوشيد از ميان
جوانان و تحصيلكردگان سربازگيری كند. در واقع اين هر دو برخلاف جهت آب شنا كردهاند
و ميكنند. بيش از يكصد سال است كه اين ملت خواستار آزادی و استقلال و پيشرفت
است و اين همه را سازگار با هويت دينی و ملی خود ميخواهد و با اينكه بارها در
معركه شكست خورده، از مطالبهی اساسی خود دست برنداشته است. انقلاب اسلامی هم از
آن جهت شگفتيساز است كه حديث دل مردم و مطالبات مردمسالارنهی آنان را با دين
و هويت تاريخی اين قوم سازگار دانسته است.
در همان مسير است كه ما از آزادی دفاع كرده و ميكنيم و دين را نيز با آزادی سازگار
ميدانيم و بياستقالل، آزادی را نيز سرابی بيش نميدانيم و گل پيشرفت را در
بوستان آزادی و استقلال شكوفا ميبينيم. ما تقابل ميان انسان و خدا را باور
نداريم و خدايی را ميپرستيم كه انسان را آزاد آفريده و او را بر سرنوشت خود
حاكم گردانيده است.
دوم خرداد چيزی نبود جز تشخيص گفتمان و حديث فكری و عاطفی جامعهای كه به صورت
فزايندهای جوانتر، باسوادتر، مشاركتجوتر و متوقعتر ميشود. بر اين اساس من
انديشه و راهی را موفق ميدانم كه واقعيت اين تحول را درك كند، خود را با آن
هماهنگ نمايد و از عهدهی عمل به تعهدات خويش برآيد. گفتمان مردمسالاري، آزادی
و تعامل با جهان ـ نه تقابل با آن ـ كه گفتمان غالب روزگار ما است، بازتاب اين
دگرگونی و خواست بوده و هست.شاهد اين مدعا رويكردهای اساسی و فراگير به اين
گفتمان در داخل و خارج كشور است. اينكه ايدهی گفت و گوی تمدنها عليرغم ميل
خشونتآفرينان و جنگطلبان و تروريستها، مقبوليت عام جهانی يافته است. هرچند در
ايران در سطح رسمی چندان مورد اقبال قرار نگرفت و جز اين هم انتظاری نبود ـ آيا
توجه به حقوق اساسی و نهادهای مدنی امروز سطوح زيرين جامعه را در بر گرفته است ـ
معانی ويژهای دارند.
بهرغم آنكه امروز هفت سال از واقعهی دوم خرداد گذشته، روشن است كه ملت ما
خواست خود را در جامعه پايدار كرده است. از شعار ذوب در ولايت كه شعار محوری رقبای
دوم خرداد در درون حكومت بود تا شعار ايران آزاد، آباد و شاد و تاكيد بر
دموكراسي، آزادی و حقوق بشر راه درازی طی شده است. اين معجزهی روح اصلاحطلب
ملت ما است كه بايد بازشناخته شود. در واقع خواست مردم تغيير نكرده، بلكه بيشتر
تجلی يافته است. صدای مردم را تا حدودزيادی ميتوان شنيد و آنان كه به هر حال با
افكار عمومی سر و كار دارند آگاهانه يا ناآگاهانه به راهی گام مينهند كه ميپندارند
مقبول مردم است.
عزيزی كه ديروز به جبههها ميرفت و عشق به امام را پشتوانهی حركت خود داشت،
پدر و مادری كه بدن قطعه قطعه شدهی فرزندش او را از پای درنميآورد، همسری كه
در غيبت شوهر شهيدش سرود بيداری و دليری را در گوش فرزند خود ميخواند، شهروندان
شهری و روستايي، متفكران دانشگاهی و حوزوی زنان و مردان، صاحبان صنعت و سرمايه،
كارگران و كشاورزان، فرهنگيان و همهی آحاد و بخشهای جامعهی ما، مگر خواستی جز
دستيابی به ايرانی آزاد و آباد و شاد داشته و دارند؟ اگر اهل ولايت هم بودند،
ولايت را پشتوانهی حركت برای رسيدن به سربلندي، آزادي، آبادانی و پيشرفت ميدانستند.
امروز در چشمانداز اصلاحات و پذيرش موازنی و ضرورتهای آن، كسانی بايد پاسخگو
باشند كه ولايت را در برابر آزادي، و ارزشها را در برابر پيشرفت، و خشونت را در
برابر منطق قرار دادند. به هر حال طرح و پذيرش شعارهای اصلاحات را از هر سو بايد
به فال نيك گرفت ولی بايد به جد از طرحكنندگان آن خواست كه به درستی منظور خود
را از اين مفاهيم بيان كنند تا جامعه دچار سوءتفاهم نشود.
مگر گروهی همواره در برابر دعوت مردم به آزادی فرياد برنميآورند كه دعوتكنندگان
به آزادی يا «نفاق جديد» خواستار بی بند و باري، ولنگاري، غربزدگی و بر هم
خوردن هنجارهای دينی و اخلاقی جامعهاند؟ در حالی كه وقتی ما شعار آزادی را ميداديم
ـ و ميدهيم ـ مرادمان آزاديهای سياسي، آزاديهای مشروع و مدنی و آزاديهای فكری
است و در همان حال از انضباط اخلاقی و حفظ هنجارهايی كه با هويت دينی و فرهنگی جامعهی
ما سازگار است دفاع كرده و ميكنيم. ما دين خدا را شريعت سمحه و سهله و دين
رواداری و گذشت ميشناسيم و فكر نميكنيم وقتی نوجوان و جوان عزتمند ايرانی آزادی
را مطالبه ميكند، مرادش ولنگاريهای اخلاقی است.در نظامهای خودكامه برای سركوب
انديشه و آزادی سياسی و اراده، به بی بندوباريهای اخلاقی و بيقيديهای اجتماعی
دامن زده ميشود. نتيجهی طبيعی چنين نظامهايی سقوط اخلاق است. خوب است نگاهی شود
به كشورهايی كه ديروز در بلوك شرق قرار داشتند يا امروز راه و رسم تمركزگرايی و
تماميتطلبی را طی ميكنند تا معلوم شود كه برای سركوب آزاديهای سياسی و فكري،
جامعه را دچار چه انحطاط اخلاقی و معنوی و ناهنجاری در روابط فردی و اجتماعی كردهاند.
بنابراين آنكه شعار آزادی ميدهد تا نظر آزاديخواهان را كه اكثريت قاطع ملتند
به خود جلب كند، نبايد از ياد ببرد كه درد جانكاه ملت ما خودكامگی و استبداد
بوده است؛ ولی به هر حال توجه به ايران آزاد، گامی به جلو و شاهدی بر پيروزی انديشه
اصلاحات در ايران است.
اما آبادی نيز در سايهی علم و تحقيق و بهكارگيری مديريت درست و جلب مشاركت
نخبگان جامعه به دست ميآيد و كشور آباد نخواهد شد، مگر آنكه وهمانگاری را رها
كنيم و به خردورزی بپردازيم و اهل علم و انديشه در عمل حرمت ببينند نميشود بيش
از نود درصد دانشگاهيان را به انحراف دينی و فكری متهم كرد و هرگونه ستمی را بر
اهل دانش و انديشه روا دانست و انديشهورزی و نقد قدرت را جرم به حساب آورد و
باز هم انتظار ايران آباد داشت.
نميتوان از آبادی و توسعه سخن گفت، اما از دموكراسی و حقوق بشر غافل بود. توسعهی
مطلوب و ممكن، توسعهی «حقوقمدار» و «مشاركتجو» است. شرط اول برای رسيدن به
ايران آباد اين است كه اين حقوق و ضرورتها عملا به رسميت شناخته شود و در همهی
مراحل و مراجع تصميمگيری و اجرا، در مجلس و دولت، در مجمع تشخيص مصلحت و در جمع
خبرگان شاهد حضور انسانهای عالم، كارشناس، شجاع و وظيفهشناس باشيم.
ايران آباد و آزاد مطمئنا ايران شاد هم خواهد بود، يعنی رضايت شهروندان عاقل،
باسواد، برخوردار، آزاد و صاحب حق و حرمت، در ايران آباد و آزاد تامين ميشود.
يقينا مشكلات، نارساييها، تنگنظريها و موانع در جهت تحقق خواست ملت و رسيدن
به آرمانهای انقلاب كم نيست، ولی برای رسيدن از وضع موجود به وضع مطلوب چارهای
جز تداوم راه اصلاحات، با اعتدال و انعطاف و خردورزی و شكيبايی نيست. بهخصوص
نسل جوان و شايستهی ما بايد هوشيار باشد كه شعار اصلاحات را راهزنان در هر
جامعه و زير هر نقابی كه باشند، نربايند.
اكنون اگر حقيقتجويان از سر انصاف و واقعبينی به امور بنگرند، بهرغم بسياری كاستيها
خواهند ديد كه دستاوردهای اصلاحات برای كشور كم نبوده است. شايد در جهانی كه تا
ديروز جهان سوم ناميده ميشد، غالبا دولتها بريده از مردم و دشمن آزادی و حقوق
اساسی مردم بوده و هستند. در اين حال اين دولت اگر نگويم تنها دولت، اما ميتوانم
بگويم از معدود دولتهايی بوده كه با همهی وجود مدافع آزادی انديشه و حقوق
اجتماعی و سياسی مردم بوده و به خاطر آن هزينههای سنگينی هم داده است.
هنوز تا رسيدن به مرحلهای كه رفتارهای همهی بخشهای حكومت قانونی و سازگار با
معيارهای عدالت و مردمسالاری باشد و هيچ مركز و دستگاهی نتواند فارغ از مسووليت
قانونی و با مصونيتهای نابهجا منافع ملت و كشور را ناديده بگيرد، راه درازی پيش
رو داريم؛ اما امروز نهانخانهها و پستوهايی كه دور از هر چشم ناظري، خود را
مجاز به انجام همه گونه اقدامات خلاف قانون و مغاير شرع ميدانستند و در محكمهای
كه داور و بازجو و مدعی و مجری يكی بود، به تشخيص مينشستند، در بخش مهمی از
دستگاه امنيتی كشور برچيده شده است. به هر حال اكنون اين مفروض است كه هرگونه
برخوردی بايد وجههی قانونی به خود بگيرد و برخوردكننده خود را موظف بداند كه به
درستی در برابر افكار عمومی توجيه قانونی از كار خود ارايه كند، در همين حال هم،
اولين معترض رفتارهای غيرقانونی يا ناسازگار با روح قانون و انصاف، دولت بوده و
هست. اين در وضعی است كه نهاد سنتی دولت در كشورهايی نظير ما همواره با آزادی و
آزاديخواهی رويارويی ستيزآميز داشته است.
اين دولت مفتخر است كه منادی آن بود كه قداست منصب به اباحهی نقد و انتقاد از
قدرت كه امانتی از مردم در دست برگزيدگان مردم است مبدل شود؛ و قدرت و منصب را
به عنوان امری زمينی در معرض نقد و نظر قرار داد. هرچند به علت سابقهی استبدادزده،
حتی در بسياری از موارد در مقام نقد نيز منصف نبودهايم، اما جامعه بهخصوص
نخبگان و فرهيختگان نبايد در بامداد استقرار مردمسالاري، وقتی آزادی به سرقت ميرود
بيتفاوت بنشينند.
غصب عناوينی كه در مالكيت معنوی جريانی است كه ويژگيهای روشن خود را دارد، يك
عمل ضدآزادی است. من زمانی در پاسخ گروهی كه از من انتقاد تند كرده بودند كه
مشكل خاتمی اين است كه هنوز به كارآيی دين باور دارد، در حالی كه راه نجات ملت
رها كردن آزادی و مردمسالاری از قيد دين است نوشتم:
«از نقد و نظر، از سوی هركس و با هر محتوا استقبال ميكنم و خوشوقتم كه با زبان
تند از رييسجمهوری كه مظهر ارادهی ملی است انتقاد ميشود، بيآنكه انتقاد و
اعتراضكننده كوچكترين دغدغهای از برخورد حكومت با خود به خاطر اين اعتراض
داشته باشد، اما ايراد من به شما نه به خاطر اعتراضتان به رييسجمهور، بلكه در
اعتراض به شما است كه چرا تحت عنوان و اسمی كه در مالكيت معنوی مومنان و معتقدان
به اسلام است چنين ادعاهايی ميكنيد.»
اما اين نكته را نيز يادآوری ميكنم كه بايد امكان آن را فراهم كنيم و اجازه
دهيم كه هركس با صراحت و بی نقاب حرف خود را بگويد، نه سخن ديگری را به نفع خود
مصادره كند و نه قصد خود را در لفاف مواضع ديگری بپيچد. در اين راه هم حكومت
بايد راه را بر انجام فعاليتهای قانونی برای گرايشهای متفاوت و گوناگون بگشايد
و هم كوشندگان عرصهی سياست و انديشه بنای كار خويش را بر صداقت و صراحت نهند.
اگر ما نظر امام را در آستانهی پيروزی انقلاب ميپذيرفتيم كه اعلام كردند حتی احزاب
و گروههای غيراسلامی تا وقتی به توطئه و اقدام عملی براندازانه عليه نظام دست
نزدهاند در فعاليت و بيان نظر خود آزادند، به جايی نميرسيديم كه حتی مومنان به
اسلام و راه امام، فقط به جرم اينكه روش و سليقهی گروهی را نميپسندند، ولو
حاضر به عمل در چارچوب قانون اساسی باشند نيز حذف و دفع شوند؛ اگر هر مخالفی را
معارض و هر معارضی را برانداز به حساب نميآورديم و اگر در برخورد با متهمان
امنيتی و قضايی ابتداييترين موازنی قانوني، مبنی بر رعايت حقوق شهروندان از
جمله متهمان را رعايت ميكرديم، ديگر زمينهای برای ربودن عناوين مجاز و انجام
فعاليتهای غيرمجاز تحت نام عناوين مجاز فراهم نميآمد. ولی به هر حال، اشكال در
كار بخشهايی از حكومت يا گروههای فشار دارای مصونيت، توجيهگر رفتار خلاف
مدعيان آزادی و زير پا نهادن اخلاق انسانی و موازين مردمسالاری نيز نميشود.
اينك به شما عزيزان مخاطب نامه خود ميگويم: تامل كنيد كه اگر رفتار حكومت در
بسياری از موارد متاثر از تاريخ استبدادزدهی ما است، همين حكم در مورد منتقد و
روشنفكر و اپوزيسيون ما هم صادق است، هرچند سهم و دايرهی اثرشان يكسان نبوده و
نخواهد بود. سير به سوی نظام مردمسالار، نيازمند پا گرفتن فرهنگ مردمسالاری است.
در كشور ما، اين فرهنگ ميتواند با تكيه بر اخلاق، انصاف و ادب اسلامی كه
رواداری را برای بشريت به ارمغان آورد و با ايجاد و تقويت مناسبات اجتماعی دموكراتيك
و فرآيندهای سياسی مردمسالار پا بگيرد و پيش برود.
اين بر عهدهی نسل جوان ما است كه با تأمل و تذكر نسبت به وضعيت تاريخی موجود،
خواست شجاعانهی خود را در جهت استقرار مردمسالاری سازگار و با دين و فرهنگ خود
با تدبير و تحمل پيگيری كند؛ همهی منابع و موانع آن را بشناسد و با آنها
مدبرانه رو به رو شود. مردمسالاری هم يك انديشه، هم يك راه، و هم يك روش است.
همهی اينها را بايد بياموزيم و بياموزانيم و با هم به كار گيريم. امروز حتی آنان
كه به قانونی نيز اعتقادی ندارند، در فضای آفريده شدهی كنونی ناچارند دم از
قانون بزنند و كار خود را توجيه قانونی كنند، پس در پی كارآيی و كارآمدی «قانون»
در همهی سطوح باشيم.
امروز گرچه هنوز نقد و نظر هزينههای سنگينی دارد، ولی ديگر منتقد، دشمن پيغمبر
قلمداد نميشود. امروز گرچه هنوز اين درد و مصيبت را داريم كه انسانی دانشمند كه
شايد سابقهی حضورش در انقلاب و جبهه، بيش از سابقهی تصدی فلان قاضی بيتجربهای
باشد كه گشاد دستانه حكم ارتداد صادر ميكند و مبارزی كه پا و سلامت خود را برای
انقلاب داده و همواره از موضع دين خواستار اعتلای آزادی بوده است ـ ولو در
برداشت و نظر خود دچار خطا شده باشد ـ به ناحق به ارتداد متهم و بر اساس آن
محكوم ميشود، ولی اين نيز دستاورد كمی بر جامعهی ما نيست كه جز معدودی افراد،
هيچكس از حوزههای علميه گرفته تا دانشگاهها و تا سطح مسوولان، اين برخورد و
حكم را پذيرا نميشوند.
امروز دخالت در امور و احوال شخصی افراد به مراتب كمتر از گذشته شده است. گرچه
حتی يك مورد آن نيز ناحق و نابهجاست. امروز گرچه در برابر قانونی كردن حدود و
ثغور جرم سياسی در عمل به نص قانون اساسی مقاومت ميشود، ولی مقاومتكنندگان در
اقليت شكنندهای قرار گرفتهاند؛ همانگونه كه همپيمانان ديروز آنها نيز
ناچارند با شعار اصلاحات در صحنه حضور يابند و از انتساب بيپرده به گرايشهای تنگنظرانه
پرهيز كنند.
امروز در ورای تغييرات بنيادينی كه در مناسبات اجتماعي، فرهنگی و سياسی رخ داده
و بازگشت به دوران پيش از اصلاحات را ناممكن كرده است، ميتوان از روندها و چشماندازهای
روشنی در عرصه اقتصاد كشور نيز سخن گفت. هرچند ثمرات كار اصلاحات در قلمرو
اقتصاد نيز از همان داوريهای ناصواب در امان نمانده است و چنان وانمود شد كه
چون صبغهی دفاع از آزاديها و حقوق مردم در اين چند سال پررنگتر بوده، پس توجه
به مسايل اقتصادی جامعه و سازندگی كشور در اولويت نبوده است. اينكه كشور در اين
دوران توانست از يك ثبات نسبی و شكوفايی اقتصادی برخوردار شود، به يقين متاثر از
همان روند اصلاحی است كه همهی عرصههای جامعه را در بر گرفته بود. كاستن از
شكافهای تاريخی ميان جامعه و حكومت، حمايت از تاسيس و تقويت نهادهای مدني، دفاع
از حقوق ملت و جلب مشاركت مردم، بيش و پيش از هر چيز نتايج اقتصادی دارد. آثار
عميق اين حركت را نميتوان به سادگی از صحنهی جامعه زدود. حتی نتايج بسياری از
اصلاحات بنيادين اقتصادی را بايد در سالهای آينده ديد. دولت توانست متوسط رشد
توليد ناخالص داخلی در سال را از ٨/٣ درصد در برنامهی دوم توسعه به ٢/٥ درصد
در برنامهی سوم برساند. به طوری كه اكنون اقتصاد ايران رشد ٤/٧ درصد را از سالهای
١٣٨١ به بعد تجربه ميكند. متوسط نرخ تورم از ١/٢٥ درصد در برنامهی دوم به ٢/١٣
درصد در برنامهی سوم كاهش يافته است. متوسط رشد سرمايهگذاری از ٩/٧ درصد در
برنامهی دوم به ٧/١٠ درصد در برنامهی سوم رسيده است. ايجاد سالانه حدود ٧٠٠
هزار فرصت شغلی موجب شده است كه بهرغم افزايش روزافزون سطح تقاضای اجتماع برای كار،
روند ايجاد اشتغال آهنگ مثبتی بيابد.
دولت تا كنون با بردباری و خويشتنداري، حركتهای سازندهای را در جهت انجام
اصلاحات گسترده اداری و ساختاري، حفظ قدرت خريد حقوقبگيران، تداوم سياستهای تمركززدايي،
اتخاذ سياستهای ويژه برای تامين منابع مالی برای طرحهای اشتغالزا، جلب مشاركت
بخش خصوصي، فراهم آوردن زمينههای توسعه سرمايهگذاری داخلی و خارجي، افزايش
رفاه اجتماعی و توزيع درآمد، سياست تثبيت اقتصادی و شفافسازی بودجه، يكسانسازی
نرخ ارز و كاهش تصديگری به انجام رسانده است و خود نيز همواره منتقد كاستيهای خود
بوده است.
دستاوردهايی همچون تدوين و اجرای لايحه برنامهی سوم توسعه، شكلدهی حساب ذخيره
ارزی و انباشت ميلياردها دلار در طی ٤ سال در آن و برداشتهای قانونی از آن
توانسته است آثار ملموسی در اقتصاد كشور به جا گذارد. حدود يك سوم از اين حساب
به لحاظ اتخاذ راهبرد مهم و تعيينكنندهی يكسانسازی نرخ ارز برداشت و به سپردههای
بانك مركزی اضافه شد كه نتيجهی آن كاهش نرخ ريسك و افزايش اعتبار اقتصادی كشور
در نزد موسسات مالی و پولی دنيا بوده است. حدود يك سوم از اين ميزان ذخيرهی ارزی
نيز برای جهش در طرحهای عمرانی كشور، بهويژه بخش آب، شبكههای آبرساني، راه و
حمل و نقل، كشاورزی و معادن اختصاص يافت كه ثمرهی آن تسريع در اتمام طرحهای عمرانی
و ايجاد رشد و اشتغال بيشتر بوده است. بيش از يك سوم از اين مبلغ يعنی ٦/٨
ميليارد دلار هم برای شكوفايی توليد، فناوری كارآفرينی در اختيار بخش خصوصی قرار
گرفته است.
علاوه بر اين زيرساختهای اقتصادي، امروز كشور ما برخوردار از ظرفيتهای علمی جديد،
نيروی انسانی تحصيلكرده و ماهر و كارآمد شده است. ظرف ٧ سال گذشته (١٣٨٣-1376)
بر اساس شاخصههای معتبر بينالمللی ايران توانسته است از رشد توليد علمی ٤٠٠
درصدی برخوردار باشد. پيشرفتهای عظيم در عرصهی اكتشاف، استخراج و بهرهبرداريهای
بهتر از نفت و گاز، تحرك همهجانبه در گسترش فناوريهای ارتباطات و اطلاعات، به
خوبی در سطح كشور قابل مشاهده است.
امروز حركت سدسازي، توليد برق و انرژي، رشد كشاورزی و صنعت و ... همگی با شتاب و
گستردگی بيشتری از گذشته در جريان است. بر اين اساس به روشنی ميتوان ديد كه
پشتوانهی اقتصاد كشور قويتر از هر زمان ديگر است و محوريت علم و فناوری نيز
شاكلهی برنامههای توسعهی همهجانبهی كشور شده است.امروز تنشزدايی و رابطهی
منطقی با جهان، نه يك انحراف، از اصول كه يك سياست اصلی و مقبول است. هرچند در
عمل بهتر و مناسبتر ميتوان رفتار كرد. تعامل با جهان ديگر نه سازش و كاری ضدارزش،
كه عين حكمت و تدبير به حساب ميآيد و در جهان به هم پيوستهی امروز، راه اصلی تداوم
انقلاب اسلامی و دستيابی به پيشرفت و استقلال محسوب ميشود.
در هر حال من همچنان بر سه اصل آزادی در انديشه، منطق درگفتار و قانون در عمل
تاكيد ميكنم و آن را راه حقيقی اسلام و راه امام و مورد قبول وجدان عميق اكثريت
قاطع مردم و بهخصوص نخبگان منصف ميدانم.
ممكن است ما در نمايندگی از ملت، در عمل به اين سه اصل در بسايری از موارد
ناموفق بوده باشيم؛ مدعی نيستم كه حاصل تلاشهای ما در دفاع از حقوق ملت در همهی
زمينهها به فرجام رسيده و در نتيجه ملت به همهی آرمانهای خود دست يافته است،
مدعی آنم كه اما راه اصيل مردمسالاری و تحقق آرمانهای تاريخی ملت توقف نخواهد
داشت و مردم ما راه اصلاحات را ادامه خواهند داد بيآنكه از دين جدا شوند. ملت
ما آزادی و استقلال و پيشرفت را نه در خروج از جمهوری اسلامی كه به قيمت گرانی به
دست آورده است، و نه در بازگشت به خودكامگی به هر نام، بلكه در سازگار كردن هرچه
بيشتر اين جمهوری با خواستهای تاريخی خود و استقرار همهجانبهی مردمسالاری دينی
ميجويد. آنكس در صحنه خواهد ماند كه با مطالبات واقعی مردم همگام شود؛ و
واقعيت زمانه بسياری را همگام خواهد كرد.
امروز ملت ايران در عرصهی جهان، با سابقهی درخشان مدنی و فرهنگی خود، به عنوان
ملتی نامآور شده است كه بر پايهی دين اسلام، خواستار استقرار نوعی از مردمسالاری
است كه در آن معنويت با آزادی و پيشرفت با اخلاق همراه باشد. اين دستاورد ميتواند
در صورت انقلاب و جمهوری اسلامی ـ آنگونه كه مردم ميخواستند و ميخواهند ـ برای
همهی جهان اسلام و بهخصوص نسل جوان و فرهيختهی اين جهان الگوآفرين باشد. نسلی
كه از وابستگی به بيگانه آزرده است و خود را مستحق آزادی و حاكميت بر سرنوشت
خود، بدون بريدن از فرهنگ ملی و دينی خويش ميداند و از حركتهای افراطی و تنگنظر
كه ميكوشند خشونت و قيموميت متعصبان را بر جوامع تحميل كنند، سخت نگران و بيزار
است. مبادا كجانديشيها، تنگنظريها و توهمگراييها، اين فرصت مغتنم را از ما
و انقلاب و ملت بزرگ ما بگيرد.
در پايان باز بر اين نكته تاكيد ميكنم كه همهی ما و شما جوانان عزيز بايد اين
پندار غلط را كه حاصل يك بيماری تاريخی است از ذهن خود بزدايم كه: برای رهايی بايد
منتظر قهرمان بود. "قهرمان شماييد و مسوولانی شايستهی شمايند كه خواست شما
را درك و در جهت آن حركت كنند"
كلام بلند خداوند جل و علی را از ياد نبريم كه:
«خداوند سرنوشت هيچ قومی را دگرگون نخواهد كرد مگر كه آن قوم، جان خود را دگرگون
كند»
صحنهی شگفتانگيزی را كه انديشه و دست هنرمند آلماني، «برشت» آفريده است همواره
در نظر داشته باشيد كه: چون گاليله در برابر كليسای متعصب و سختگير مجبور شد از
نظريهی علمی خود توبه كند، پارهای از شاگردان پرحرارت او پرخاشگرانه بر استاد
نكته گرفتند كه: «وای بر قومی كه قهرمان آن تو باشي» و گاليله با كمال خونسردی پاسخ
داد كه:
«وای به قومی كه نياز به قهرمان داشته باشد»
نياز جدی امروز ما، تأمل و بازانديشی همگانی در احوال خويش برای عبور از كليشهها
و قالبهای استبدادزدهی ناكارآمد و گشودن راه گفت و گوی همدلانهی انتقادی در
همهی سطوح و لايههای اجتماعی است. ايمان به خداوند، اميد به آينده و اعتماد به
خويش هم مبنا و هم حاصل اين كار است. به ياری خدا در اين راه باز هم با شما سخن
خواهم گفت و همچنان نيازمند نظرهای شما خواهم بود. ما در آغاز راه نو اصلاحگری
و نه در پايان آن هستيم. تداوم آن با شما و آيندهی روشن آن از آن شما است، شما
سازندگان اصلی فردای روشن ايرانيد، پس:
گمان مبر كه به آخر رسيد كار مغان
هزار بادهی ناخورده در رگ تاك است
والسلام
|