[بازگشت به صفحه اول]
از ايران امروز




شهريور، ماهِ درس‌آموزی از تجربه‌ها

دكتر محمد ملكی
image
چهرشنبه ٨ مهر ١٣٨٣

بسم‌الحق
با نامِ آزادی، آگاهی و عدالت
با ياد شهيد مهدی رضائی، جلال آل‌احمد،
صمد بهرنگی و محمد نخشب كه ارواحِ پاك آنان
در اين ماه از قفسِ تن رها شدند و به پرواز درآمدند.


هموطنان، جوانان، دانشجويان؛

اقبال شما از دو نامه‌ی «خرداد ماهِ عبرتها و حسرتها» و «مرداد، ماهِ حوادثِ ماندگار» مرا بر آن داشت تا از حوادثِ مهم شهريور ماه هم برداشتِ خود را بنويسم، با اين اميد كه نوری باشد بر تاريكخانه‌ی تاريخِ وطنمان و وسيله‌ای برای تحقيق و تفحصِ حوادثی كه در دهه‌های اخير در كشور ما اتفاق افتاده و درسی برای مردم و عبرتی برای حاكمان.

شهريور ١٣٢٠؛ اشغال ايران و عزل رضاخان

آن روز وقتی مردم اطلاع پيدا كردند كه روس و انگليس از شمال و جنوب به ايران حمله كرده‌اند و كشورشان تحت اشغال متفقين قرار گرفته و شاه هم از سلطنت عزل و به خارج تبعيد شده عكس‌العمل درخوری نشان ندادند و اهميت اشغال كشورشان از سوی بيگانگان در مقابل خلع رضاخان بی‌رنگ شد. هر گروه و دسته‌ای واقعه را از ديدگاهِ خود تجزيه و تحليل می‌كرد. توده‌ی مردم از اينكه با سقوط نظام استبدادی می‌توانستند بدونِ واهمه مجالس عزادارای و سينه‌زنی برپا كنند و زنها چادر و پيچه بر سر نمايند راضی بودند و روشنفكران به‌خاطر اينكه از شرّ استبداد رضاخانی خلاص شده‌اند خوشحال، كمتر كسی برای اشغال مملكت و دخالت بيگانگان اشكی ريخت تا آنجا كه وقتی فروغی نخست‌وزير، هجوم بيگانگان به كشور را در مجلس شورای ملی گزارش كرد يكی از نمايندگان مجلس در كمال خونسردی گفت: «الخير فی ماوقع». راستی چرا واقعه‌ی دردناكِ اشغال ايران آنچنان با خونسردی مردم مواجه شد؟
رضاخان بيست سال با قدرتِ مطلقه حكومت كرد. كارهای سازندگی از جمله ساختن راه‌ها و ساختمانهای بسيار در آن دوران انجام شد. دانشگاهِ تهران و مدارس مدرن به‌وجود آمد. گامهايی به‌سوی تجدد برداشته شد. اما همه‌ی اين كارها به‌وسيله‌ی يك نظام استبدادی و با ولايت مردی كه همه‌ی قدرت را قبضه كرده بود صورت گرفت و از آنجا كه مردم در حكومت نقشی نداشتند و همه‌ی امور به فرمان همايونی انجام می‌شد سقوط رضاخان موجب خوشحالی اكثر مردم شد درحالی‌كه كشور به اشغال بيگانگان درآمده بود. ای‌كاش سرنوشتِ رضاخان و فرزندش برای حاكمان امروز درسی می‌شد و عبرتی. يادمان نرود وقتی عوامل و پاسداران سلطنت پهلوی چادر را به زور از سر زنها برداشتند سقوط «نظام شاهی» موجب شد كه خانمها در عكس‌العمل به بی‌حجابی اجباری زير چادر و پيچه رفتند و اين هم طبيعی بود. اگر نظام ولايی از اين امر عبرت می‌گرفت هرگز شعار «يا روسری يا توسری» سر نمی‌داد تا امروز جامعه را به جايی بكشاند كه همه‌ی دلسوختگان به ايران را نگران روزی ساخته كه فشارها از روی زنان و دختران ايرانی برداشته شود. آن روز عكس‌العمل آنها كه به زور چادر و روسری به آنها تحميل شده چه خواهد بود خدا می‌داند! نكته‌ی مهمی كه تذكر آن لازم است اينكه اگر استبداد رضاخانی موجب شد تا مردم نسبت به اشغال كشور از سوی بيگانگان بی‌تفاوت بمانند امروز استبداد دينی و بلايی كه «نظامِ ولايی» بر سرِ مردم به‌ويژه جوانان آورده آنها را چنان دچار بی‌تفاوتی نسبت به استقلال وطن كرده كه تعداد قابل ملاحظه‌ای از آنها به انتظار حمله از خارج نشسته‌اند و آرزو می‌كنند آمريكا و ديگر بيگانگان آنها را از ظلم و جورِ نظامِ ولايی نجات دهند غافل كه بيگانگان تنها به منافع خود می‌انديشند و سربازانشان در كوله‌پشتی‌های خود آزادی و عدالت حمل نمی‌كنند. ضمناً از ياد نبريم ارتش شاه‌ساخته را كه با آن نظم و عظمت نتوانست نه چند روز كه چند ساعت در برابر بيگانگان مقاومت كند و از فرمانده‌ی كل قوايش دفاع نمايد و به‌خاطر بياوريم ارتش محمدرضا را كه ژاندارمِ خاورميانه نام گرفته بود. اين ارتش در كنار گارد سلطنتی و ديگر نيروهای نظامی و انتظامی و امنيتی با يك تصميم سران كشورهای بيگانه در گوادلپ چگونه تسليم شدند و عاجزانه اعلام بی‌طرفی كردند و فرمانده‌ی كل قوا را تنها گذاشتند! آيا اين وقايع می‌تواند درسی باشد و عبرتی برای آنها كه می‌پندارند با به خدمت گرفتن سپاه و ارتش و بسيج و اطلاعات قادر خواهند بود قيامِ مردمی را كه روزی اتفاق خواهد افتاد سركوب كنند.

١۵ شهريور ۴۴ تأسيس سازمان مجاهدين خلق ايران؛

تعدادی از دانشجويانی كه به‌طور فعال در مبارزات سياسی شركت داشتند و با تأسيس نهضت آزادی در سالِ ١٣۴٠ به آن گروه پيوسته بودند پس از دستگيری فعالين سياسی كه در اوايل بهمن ماه سالِ ۴١ اتفاق افتاد در زندان محيط مناسبی يافتند تا به جمع‌بندی مبارزات گذشته‌ی ملت ايران و عللِ ناكامی‌های آن بپردازند. آنها پس از سركوب ١۵ خرداد سال ۴٢ به اين نتيجه رسيدند كه بايد شكل مبارزه با نظام شاهی و استبداد سلطنتی را تغيير داد و در جمع‌بندی مبارزات گذشته از جمله به نتايج زير رسيدند:
علتِ اصلی شكست مبارزان گذشته نه در عدمِ آمادگی توده‌های مردم كه در اثر نبود شرايط ذهنی مناسب (فقدانِ رهبری ذيصلاح) می‌باشد.
مبارزاتِ گذشته به‌طور عمده فاقد سازماندهی و تشكيلات انقلابی متناسب بوده است.
مبارزين گذشته (به‌طور عمده در سطح رهبری) حرفه‌ای نبودند (يعنی مبارزه را به‌عنوانِ كارِ اصلی و حرفه‌ای خود انتخاب نكرده بودند).
با مبارزه به‌مثابه‌ی يك فن كه طبيعتاً دانش مناسب خود را می‌طلبد برخورد نشده و در نتيجه مبارزات فاقد يك استراتژی و خط‌مشی مشخص بوده است.
مبارزات گذشته مكتبی و ايدئولوژيك نبوده است.

براساسِ اين جمع‌بندی بنيانگذاران (محمد حنيف‌نژاد، سعيد محسن و اصغر بديع‌زادگان) اساسِ يك تشكل را پی‌ريزی می‌كنند و فعاليت سازمانی خود را از شهريور ۴۴ آغاز می‌نمايند و به عضوگيری و تربيت كادرها و بحثهای استراتژيك می‌پردازند. آنها طی يك دوره‌ی چندساله، گاهی تا روزی ١٨ ساعت به كارهای تئوريك و خودسازی و فراگيری می‌پرداختند و بالاخره در سالِ ۴٩ پس از جريانِ سياهكل و شهادت آن گروهِ مبارز، احساس می‌كنند زمان عمل فرا رسيده و بايد آنچه را كه در داخل و خارج از كشور برای يك مبارزه‌ی انقلابی فراگرفته‌اند به مرحله‌ی عمل درآورند. حادثه‌ی سالِ ۵٠ و لو رفتن سازمان و دستگيری و اعدام بنيانگذاران و بسياری از اعضا و پس از آن اعلام تغيير مواضع از سوی اپورتونيست‌ها و فتوای معروف تكفير مجاهدين كه با پيشنهاد و كمك روحانيون داخل زندان به سركردگی فاكر، ربانی شيرازی و معاديخواه و مؤتلفه‌ای‌ها از جمله عسگراولادی و حيدری با برنامه‌ريزی ساواك صادر شد (كتاب سازمان مجاهدين خلق از درون، خاطرات دكتر محمدمهدی جعفری، ص ١٧١ـ١٨٧) هيچكدام نتوانست موجبِ نابودی سازمان گردد.
پس از آزادی باقيمانده‌ی مجاهدين از زندانها و پيوستن آنها به انقلاب توطئه‌ها برای از ميان برداشتن سازمانِ مجاهدين خلق علنی شد و دامنه‌ی گسترده‌ای يافت تا آنجا كه نه‌تنها كوچكترين نقشی در پيروزی انقلاب برای سازمان قائل نشدند كه تمام تلاش قدرت‌به‌دستان بر اين محور قرار گرفت تا همانگونه كه در طرح برژينسكی و ونس هنگام تغيير رژيم آمده بود (مجله‌ی ايران فردا، شماه‌ی ۵١، بهمن و اسفند ٧٧، مقاله‌ی دكتر رفيعی) گروه‌های راديكال از جمله مجاهدين خلق را نابود نمايند. بارها و بارها به تجمعات مجاهدين و ديگر گروه‌های سياسی حمله شد از جمله اجتماعِ امجديه، اين تهاجمات مورد اعتراض شديد افرادی مانند مهندس سحابی، دكتر حسن حبيبی و سيد احمد خمينی هم قرار گرفت. در اينجا فقط به يك مورد از اين اعتراضها اشاره می‌كنم.
مهندس سحابی و حسن حبيبی طی نامه‌ی هشداردهنده‌ای در مورد ظهور فاشيسم در ايران می‌نويسند:
ما نسبت به اين هجومِ غيرعادلانه كه گوشه‌ای از يك گرايش فرصت‌طلبانه است شديداً معترض بوده و اعلام می‌داريم كه سرنوشت اين گرايشها و عمليات فرو بردنِ جامعه در منازعات درونی و پيدايش ديكتاتوریِ نظامی و فاشيسم نوين است و ما تا آنجا كه در توان داريم نسبت به تحقق و افشای حقايقِ اوضاع و حوادث و مبارزه با مبانی تكوين ديكتاتوریِ نوين اقدام می‌كنيم تا تداوم انقلاب اسلامی ايران تضمين گردد. والسلام.
اطلاعات، دوشنبه ۶ اسفند ۵٨، شماره‌ی ١۶٠٨٣

حمله به دانشگاه‌ها و تجمعات مسالمت‌آميز و قانونی بالاخره منجر به حادثه‌ی دردناك ١۴ اسفند ۵٩ شد (به كتاب غائله‌ی ١۴ اسفند ۵٩ از انتشارات دادگستری جمهوری اسلامی مراجعه كنيد). از آنجا كه اين درگيری بين رئيس‌جمهور (بنی‌صدر) و طرفدارانش از يك‌سو و افراد سپاه و كميته‌ها با نام «امتِ حزب‌الله» از سویِ ديگر صورت گرفت و پس از چندماه منجر به حذف بنی‌صدر و در دست گرفتن قدرت كامل از سوی حزب جمهوری و سپاه و بسيج شد. تصميم بر نابودی منتقدين از جمله مجاهدين خلق وارد فاز جديدی شد. حادثه‌ی حمله به اجتماع جبهه‌ی ملی (٢۵ خرداد ۶٠) و يورش به خانه‌ی پدری ابريشمچی ـ يكی از رهبران مجاهدين ـ (٢۶ خرداد ۶٠) حمله به خانه‌ی دكتر شريعتی (٢٩ خرداد ۶٠) همه‌ی اينها مقدمه‌ای شد برای حادثه‌ی ٣٠ خرداد و درگيری شديد بين مجاهدين و مخالفين با عوامل حكومت، در اين درگيری تعدادی كشته و مجروح و جمع كثيری دستگير شدند.
بهتر است به خاطرات آقای علی‌اكبر‌هاشمی رفسنجانی در مورد روز ٣٠ خرداد ۶٠ نظر بيافكنيم:
گروهكهای مجاهدين خلق و پيكار و رنجبران و اقليت فدايی تدارك وسيعی برای ايجاد آشوب و جلوگيری از كار مجلس ديده بودند و به‌نحوی اعلانِ مبارزه‌ی مسلحانه كرده‌اند. ساعت ۴ بعد از ظهر به خيابانها ريختند و تخريب و قتل و غارت و آشوب را در تهران و بسياری از شهرستانها آغاز كردند. كم‌كم نيروهای سپاه و كميته‌ها و حزب‌اللهی‌ها به مقابله برخاستند... اوايل شب آشوبگران شكست خوردند و متفرق شدند بدونِ اينكه كار مهمی از پيش ببرند؛ به‌جز تخريب چند ماشين و مرگ و جرح چند نفر از طرفين.
خاطرات رفسنجانی، ٣٠ خرداد ص ١۶۴

امروز عليرغم تهديدهايی كه از طرف گروهكها شده بود كه در صورت عزل بنی‌صدر شهر را به آتش می‌كشند كوچكترين حركتی نكردند. شايد به‌علتِ قاطعيت دادگاهِ انقلاب كه امروز صبح پانزده نفر از عوامل آشوب را سريعاً محاكمه و مجازات كرده است.
خاطرات‌هاشمی رفسنجانی (كتاب عبور از بحران)، يكشنبه ٣١ خرداد
آنگونه كه آقای رفسنجانی در خاطرات خود اقرار می‌كند بعد از تظاهرات ٣٠ خرداد و درگيری مجاهدين با سپاه و كميته و امت حزب‌الله از بين دستگيرشدگان پانزده نفر از عوامل آشوب (نقل از‌هاشمی) به مجازات می‌رسند. اما تاكنون اين سئوال بی‌پاسخ مانده است كه چگونه و در كدام دادگاه در عرض چند ساعت ١۵ نفر بازجويی، محاكمه و محكوم و به مجازات می‌رسند؟ آيا اين عمل و حوادث پس از آن از جمله انفجار حزب جمهوری همه مقدمه‌چينی برای اجرای نقشه‌ی از بين بردن مجاهدين و ديگر گروه‌های راديكال نبوده است؟ به اين قسمت از نوشته‌ی آقای رفسنجانی دقت كنيد:
شب، مصاحبه‌ی آقای دادستان و حاكم شرعِ دادگاه انقلاب تهران (آقايان اسدالله لاجوردی و محمدی گيلانی) درباره‌ی مبارزه با ضدانقلاب را از تلويزيون ديدم. جالب نبود، تند، كم‌محتوا و بی‌توجيه حرف زدند.
خاطراتِ رفسنجانی (عبور از بحران)، چهارشنبه ٣ تير

آشی كه آقای اسدالله لاجوردی برای قلع و قمع مجاهدين و ديگر مبارزين پخته بود آنقدر شور بود كه صدای رفسنجانی هم درآمده بود.
روز يكشنبه ٧ تيرماه ١٣۶٠ با انفجار حزب جمهوری، آنها كه برای نابودی همه‌ی دگرانديشان برنامه‌ريزی كرده بودند بهترين بهانه را به‌دست آوردند.
لازم می‌دانم در مورد انفجار حزب جمهوری به چند نكته اشاره كنم:
شب با احمدآقا خمينی در منزل قرار داشتيم، به منزل آمدم، آقای موسوی خوئينی‌ها هم آمد. درباره‌ی رياست جمهوری بحث كرديم. از دفتر امام، آقای صانعی تلفن كرد و خبر داد كه در دفتر حزب جمهوری اسلامی بمبی منفجر شده و عده‌ای شهيد شده‌اند. وحشت كرديم، جلسه‌ی مشترك نمايندگان و مسئولانِ اجرايی حزب بود.
خاطرات رفسنجانی، يكشنبه ٧ تير ۶٠

خبر دادند كه حادثه‌ی انفجار بمب می‌تواند به‌دستِ يكی از عواملِ ضدانقلاب كه در حزب نفوذ كرده انجام شده باشد. او فعلاً متواری است. ده دقيقه قبل از انفجار به بهانه‌ای از دفتر حزب به‌طور مرموز بيرون رفته است.
مهندس ميرحسين موسوی آمد و جريان مفقود شدنِ محمدرضا كلاهی و احتمالِ عامل انفجار بودنش را مطرح كرد. به‌عنوان بستنی خريدن قبل از انفجار فرار كرده است.
خاطرات رفسنجانی، دوشنبه ٨ تير ۶٠

تعداد شهدا دو سه نفر بيشتر از هفتاد و دو نفر است. ولی قرار شد به‌خاطر اعتبار و ارزشِ عدد هفتاد و دو و شباهتِ آن با شهدای كربلا و جاافتادنِ آن تعدادِ شهدا عوض نشود.
خاطرات رفسنجانی، دوشنبه ٨ تير ۶٠

بعد از انفجار حزب، دستگيريها با شدتِ بيشتر ادامه يافت. بادليل و بی‌دليل و با هر بهانه، بهترين موقعيت به‌دست حزب جمهوری و مؤتلفه و مجاهدين انقلاب اسلامی افتاده بود تا به تصفيه‌حسابها بپردازند. شبِ ١٢ تير ماه ١٣۶٠ كه شب اول ماهِ رمضان بود حدودِ دو ساعت پس از نيمه‌شب، به خانه‌ام ريختند و مرا دستگير و مستقيم به كميته‌ی مركزی (مجلس شورا واقع در ميدان بهارستان) بردند و بعد از اذان سحر به كميته‌ی ١٣ نازی‌آباد تحويل و زندانی شدم. تنها به‌دليل نوشتن چند مقاله‌ی انتقادی و زير سئوال بردن بستنِ دانشگاه‌ها به بهانه‌ی انقلاب فرهنگی.
حال پس از گذشتِ ٢٣ سال از حادثه‌ی انفجار حزب جمهوری و بهره‌گيری فراوانِ حاكميت از آن برای قلع و قمع مخالفين به‌ويژه مجاهدين، هنوز ماجرای اين انفجار و عوامل آن در آن جلسه‌ی بسيار مهم كه قرار بود در مورد جانشين بنی‌صدر كه بركنار شده بود تصميم‌گيری گردد و به‌قولِ آقای رفسنجانی جلسه‌ای بود از نمايندگان مجلس و مسئولان اجرايی حزب، چرا جز آنچه از زبان گردانندگان نظام شنيده می‌شد چيزی به گوشها نرسيد؟
در شماره ٢٧ مجله‌ی چشم‌انداز ايران آقای مهندس عزت‌الله سحابی در مورد انفجار حزب چنين پاسخ می‌دهد:
در سالِ ١٣٧٩ كه بازداشت شدم يكی از بازجويان به من گفت كه اصلاً حادثه‌ی هفتِ تير كار مجاهدين نبود و كلاهی عاملِ انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی وابسته به سيا بود كه در مجاهدين نفوذ كرده بود و اصلاً مواد منفجره‌ای كه آنجا گذاشته بودند طبقِ نظر كارشناسانِ ما نمی‌توانست كارِ گروه‌ها باشد.
به‌هر صورت آن بازجو گفت كلاهی در سنِ چهارده‌سالگی كه مرحومِ بهشتی در‌هامبورگ آلمان بود به‌طريقی به ايشان معرفی می‌شود و در دستگاه مسجد‌هامبورگ نفوذ داده می‌شود و مرحوم بهشتی هم كه می‌بيند كلاهی بچه‌ی بااستعدادی است او را زير بال و پر خودش می‌گيرد. يك مقدار هم تعليمات اسلامی به او آموزش می‌دهد و بعد از آن ديگر هر جا كه بهشتی می‌رفته او هم همراهِ ايشان بوده است. از همين طريق به حزب جمهوری هم نفوذ می‌كند. مجاهدين خلق هم او را جذب می‌كنند. آن بازجو در آخر گفت كه ما خبر داريم كلاهی الان در آمريكاست و روانی شده است.
چشم‌انداز ايران، شماره‌ی ٢٧، ص ١٢، شهريور و مهر ٨٣

آنگونه كه پيش از اين نوشتم انفجار حزب جمهوری و دفتر رياست جمهوری بهترين بهانه شد برای كسانی كه به اين سه شرط به قدرت رسيده بودند. ادامه‌ی جريان نفت به‌سوی غرب، مبارزه با كمونيسم و ريشه‌كن كردن گروه‌های راديكال در ايران و برای انجام دو شرط اول بايد شرط سوم از روز اول پس از تغيير نظام به مرحله‌ی اجرا درمی‌آمد.
بارها از وقايع وحشتناك كشتار در زندانها در دهه‌ی ۶٠ به‌ويژه فاجعه‌ی سال ۶٧ سخن گفته‌ام امروز با همه‌ی پرده‌پوشی‌های نظام گوشه‌هايی از اين فجايع فاش شده است و نيازی به تكرار آنها در اين يادداشت نمی‌بينم. واقعيت اين است كه با وجود آنكه بارها ساواك (در نظامِ شاهی) و وزارت اطلاعات و ديگر مقامات حاكم (در نظامِ ولايی) از نابودی و متلاشی شدن سازمانی كه در ١۵ شهريورِ سال ۴۴ پايه‌گذاری شد سخن گفته‌اند امروز اين سازمان وجود دارد و حدودِ چهل سال از تأسيس آن می‌گذرد و شاهديم پس از روی كار آمدنِ «نظامِ ولايی» تمام تلاشِ دو طرف صرفِ حذف يكديگر شد. در اين راه خونهای بسيار ريخته شد و بهترين فرزندانِ وطن فدا شدند. تا كی بايد خانواده‌ها در مرگِ عزيزانشان سوگوار شوند. آيا موقع آن نرسيده پای پيش بگذاريم و كاری انجام دهيم؟

راهی به‌سوی نجاتِ مُلك و ملت؛

همه می‌دانند در شرايط بسيار بدی هستيم. فقر و فساد و اعتياد و بی‌كاری و بی‌عدالتی بی‌داد می‌كند. تهديدات خارجی روزبه‌روز زيادتر می‌شود. نسل جوان به‌ويژه دانشجويان دچار انفعال و سردرگمی و بی‌تفاوتی كم‌سابقه‌ای شده‌اند. عده‌ای از مردم چشم به مرزها دوخته و اميد به بيگانگان بسته‌اند. وطن‌دوستان و فرزانگان نگرانِ آينده‌اند، بی‌توجهی و عدم درك واقعيتها از سوی حاكميت و اعمال و گفته‌های دور از عقل مسئولان همه را نگرانِ فردای ايران كرده است. در چنين شرايطی چه بايد كرد؟ آيا تجربه‌ی عراق و افغانستان كافی نيست تا به اين واقعيتها توجه كنيم كه هيچ بيگانه‌ای دلش به حالِ ملت ما نسوخته و آنها تنها به منافع خود می‌انديشند. پس ايمان بياوريم كه هر تغيير و تحولی بايد به‌وسيله‌ی مردم صورت گيرد و آينده‌ی وطن به دست ايرانی و با فكر و برنامه‌ريزی ايرانی ساخته شود.

هموطنان، جوانان، دانشجويان

من به‌نام يك ايرانی كه بيش از ٥٠ سال به‌خاطر آزادی مردم تلاش كرده‌ام و در حدِ توان با ظلم و ظالم جنگيده‌ام و در راهِ دفاع از حقوقِ مظلومين از هيچ كوششی فروگذار نكرده‌ام و در تغيير نظام استبدادی شاهی در حد توان اما بيشتر از همه‌ی آنها كه امروز اهرمهای قدرت را در دست دارند مبارزه كرده‌ام و بدونِ وابستگی به گروه‌های سياسی در اين ٢۵ سال در دفاع از آزادی و حقوق انسانها زندانها، شكنجه‌ها، تهمتها و سختيها را به جان خريده و به تصديق دوست و دشمن هرگز دنبال قدرت و ثروت نبوده‌ام و با پذيرش هزينه‌های بسيار در افشای وقايع تاريخی و روشنگری نسل جوان و در دفاع از حقوقِ دانشگاهيان تمام دانش و تجربه، و آموخته‌های خود را به‌كار گرفته‌ام در اين روزهای پايان عمر و براساسِ اعتقاداتم مبنی بر نفی خشونت و لزوم نقد گذشته و حال تمامی گروهها و نظام ولايی، باور دارم كه بايد نقد و انتقاد و دست‌گذاری روی خطاها و اشتباهاتِ سازمانها و گروه‌ها و نظامها در شرايط عادلانه صورت گيرد نه يكطرفه و زير سايه قدرت و امكانات. اگر روزی مردم به سرنوشت خود مسلط شدند مسلماً هنگام رسيدگی به حسابها (نه به‌خاطر انتقام‌جويی و ايجاد جو خشونت، تنها برای روشن شدن حقايق) فرا خواهد رسيد تا واقعيتها روشن گردد و مردم هستند كه تصميم می‌گيرند با خطاكاران چگونه رفتار كنند.
حال كه گروه‌های مختلف از جمله سازمان بر سرِ مراجعه به آرای عمومی و نظرخواهی از مردم و به تعبير دانشجويان خردِ جمعی متفق‌القولند و نظام ولايی بارها چه در پشتيبانی از رفراندوم چاورز در ونزوئلا و چه در عراق و افغانستان و ديگر نقاط جهان سخن از مراجعه به آرای عمومی می‌زند و با استناد به گفته‌ی آقای خمينی هنگام ورود به ايران و سخنرانی در بهشت‌زهرا و به‌خاطر اجرای اصولی از اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر و خواست مراجع جهانی و اكثريت قريب‌به‌اتفاق مردمِ ايران پس از گذشت ربع قرن از تدوين و تصويب قانونِ اساسی و برپايی «نظام ولايی»، نظام بايد تن به اجرای يك رفراندوم آزاد زير نظر سازمان ملل متحد و ديگر سازمانهای مدافع حقوق بشر دهد. تا اين كشمكشها پايان يابد و قدرت به‌دست مردم و نمايندگان واقعی آنها بيفتد و بهانه‌ی حمله به ايران از دستِ بيگانگان گرفته شود و جهان بفهمد اگر قرار است تحول و دگرگونی در ايران روی دهد بايد اين كار به خواست مردم و به دست مردم ايران صورت گيرد.
بديهی است همانگونه كه بارها گفته‌ام انجام يك همه‌پرسی به مقدماتی نياز دارد كه حداقل آن رهايی زندانيان عقيدتی و سياسی آزادی مطبوعات و احزاب و گروه‌ها و امكان استفاده از رسانه‌های جمعی برای همه‌ی نحله‌های فكری می‌باشد و بايد شرايطی به‌وجود آيد كه برخلاف ٢۵ سالِ گذشته كه نظام ولايی مردم را بمباردمان تبليغاتی در جهت توجيه خود و تخريب دگرانديشان و مخالفين كرده است، هر گروه و دسته‌ای حق داشته باشد افكار و نظرات خود را جهت نجات مردم از وضع وحشتناكی كه امروز دچار آن شده‌ايم به اطلاع افكار عمومی برساند آنگاه با يك برنامه‌ريزی و تحت نظارت سازمانهای بين‌المللی مراجعه به آرای عمومی برای تعيين نظام دلخواه مردم انجام شود. به‌نظر من اين كار تنها راهِ نجات مردمِ ايران است در غير اين صورت بايد در انتظار حوادث وحشتناكی كه خشك و تر را خواهد سوزاند و استقلال و آزادی و تماميت ارضی ايران را به خطر خواهد انداخت باشيم.
من از همه‌ی گروه‌ها، احزاب و تشكلها به‌ويژه‌ی نسل جوان و دانشجويان و استادان و فرهيختگانِ وطن‌دوست می‌خواهم اگر به راهِ ديگری برای نجات ايران رسيده‌اند مطرح كنند و بيش از اين سكوت و بی‌تفاوتی را روا ندارند كه اگر امروز طرح نو در نياندازيم فردا بسيار دير خواهد شد.

١۵ شهريور ۵٧ جمعه‌ی سياه؛

شب دوشنبه ١٣ شهريور ١٣۵٧ (عيد فطر) با تلاش جوانها و جمعی از افراد ملی و وطن‌دوست از جمله حاجی محمود مانيان كه از بازاريان متدين و طرفدار جدّی دكتر مصدق بود تپه‌ی قيطريه ـ نزديك ميدان تجريش ـ آماده برای برگزاری نماز عيد فطر شد. صبح نماز به امامت دكتر مفتح برگزار شد و خطبه‌های نماز را دكتر باهنر خواند. در آن روز ده‌ها هزار نفر به نماز ايستادند و پس از پايان مراسم بارها از بلندگو ـ كه در اختيار روحانيون بود ـ اعلام شد برنامه به‌پايان رسيده و افراد متفرق شوند اما از سوی ديگر عده‌ای از جوانان در خيابان قديم شميران (دكتر شريعتی فعلی) جمع شده مردم را به راهپيمايی و بازگشايی حسينيه‌ی ارشاد كه از سالِ ۵١ توسط نظام شاهی بسته شده بود دعوت می‌كردند. سرهنگ نجاتی در كتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله‌ی ايران می‌نويسد:
انبوه نمازگزاران پس از پايان مراسم همراه با هزاران عابر پياده كه در خيابان قديم شميران (دكتر شريعتی) به آنها ملحق شدند و شعار می‌دادند و صلوات می‌فرستادند، مأمورين انتظامی را تحت تأثير قرار داده بودند. مردم در حين عبور از مقابل نظاميان و نفربرهای كنار خيابان شعارِ «برادر ارتشی، چرا برادركشی!» سر دادند. دختران و پسرانِ خردسال به‌طرفِ تفنگهای سربازان گل پرتاب می‌كردند. ساكنان خيابانهای دكتر شريعتی و شاهرضا (انقلاب فعلی) تا دانشگاه تهران در جلوی خانه‌ها گل و شيرينی و آب و شربت به تظاهركنندگان می‌دادند. راهپيمايی عظيم روز عيد فطر (١٣ شهريور ١٣۵٧) و نظم و ترتيب و سازماندهی آن، خبرنگاران خارجی را شگفت‌زده كرد.
كتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله‌ی ايران، قسمت دوم، ص ٨۵ـ٨۶

راهپيمايی بی‌نظير عيد فطر برخلاف نظر روحانيون كه برنامه‌ی عيد را پايان‌يافته می‌پنداشتند به‌وسيله‌ی عده‌ای از جوانان و دانشجويان هدايت و اداره شد. راهپيمايی پس از عبور از جلوی درب بزرگ دانشگاه در چهارراه جمهوری به‌پايان رسيد.
سه روز بعد از راهپيمايی عيد فطر (پنج‌شنبه ١۶ شهريور ۵٧) مردم بار ديگر به خيابانها ريختند و به‌رغم اخطار دولت مبنی بر ممنوع بودنِ اجتماعات به تظاهرات پرداختند. در اين روز بيش از نيم ميليون نفر در اعتراض به تصميم دولت در مخالفت با تظاهرات در خيابانها راهپيمايی كردند. در اين تظاهرات شعارهای تندی از جمله «مرگ بر شاه» داده شد و برای نخستين بار شعارِ «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» در خيابانهای تهران شنيده شد.
در پايان اين تظاهراتِ خودجوش جمعی از روحانيون از جمله دكتر بهشتی در ميدان شهياد (آزادی فعلی) حضور يافتند ولی وقتی جوانان مردم را دعوت می‌كردند تا فردا (صبح روز جمعه) در ميدان ژاله (شهدای فعلی) حضور يابند آقايان روحانيون بارها اعلام كردند ما برای فردا برنامه‌ای نداريم. اما روز جمعه چه اتفاقی افتاد بخوانيم در كتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله‌ی ايران:
شاه برای آنكه كنترل اوضاع از دستِ او خارج نشود، درصدد چاره‌جويی برآمد. همان شب دولت را وادار كرد در تهران و يازده شهرِ ديگر (قم، تبريز، اصفهان، مشهد، شيراز، جهرم، كازرون، قزوين، كرج، اهواز و آبادان) حكومتِ نظامی برقرار كند. سپهبد غلامعلی اويسی نيز به فرمانداری نظامی تهران منصوب شد.
صبح روز جمعه ١٧ شهريور، ده‌ها هزار تن مردمِ تهران كه بيشتر آنها از اعلامِ حكومتِ نظامی بی‌خبر بودند برای راهپيمايی و تظاهراتِ سياسی به خيابانها ريختند. قريبِ ٢٠ هزار تن نيز در ميدان ژاله (شهدای فعلی) اجتماع كردند. نخست نظاميان و كوماندوها به ميدان آمدند و چون نتوانستند تظاهركنندگان را متفرق كنند، با مسلسلِ تانكها آنها را به گلوله بستند. به گزارش يكی از خبرنگاران اروپايی كه در صحنه حضور داشت، هليكوپترها برای متفرق كردنِ مردم از مسلسل و مواد تخريبی استفاده كردند. همين خبرنگار می‌گويد «منظره به ميدان اعدام شباهت داشت، نظاميان مردمی را كه تظاهرات ضد رژيم می‌كردند به گلوله بستند.»
عصر آن روز مقامات نظامی آمار تلفات را ٨٧ كشته و ٢٠۵ زخمی اعلام كردند ولی اپوزيسيون ادعا كرد كه تعداد تلفات بيش از ۴٠٠٠ تن بوده و حدودِ ۵٠٠ تن تنها در ميدان ژاله كشته شده‌اند.
كتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله‌ی ايران، نوشته‌ی غلامرضا نجاتی، ص ٩١

فاجعه‌ی جمعه‌ی سياه در شرايطی اتفاق افتاد كه تظاهرات عيد فطر و ١٧ شهريور نه‌تنها مورد حمايت روحانيون نبود كه آنها اعلام كرده بودند ما برنامه‌ای برای اين دو تظاهرات نداريم. اما جالب اينكه پس از حادثه‌ی ١٧ شهريور آيت‌الله خمينی در پيامی كه به مناسبت كشتار مردم فرستاد خطاب به روحانيون نوشت:
شما ای علمای بزرگ اسلام و سياسيونِ بزرگ كه از فشار شاه هراسی به دل راه نمی‌دهيد نشانه‌ی اعتماد و قوت روحيه‌ی ملت هستيد و در اين موقع حساس، نه‌تنها بايد استقامت كنيد بلكه روحيه‌ی عالی مقاومت جامعه را هر چه بيشتر بايد تقويت كنيد و هر چه بيشتر صفوف خود را برای مقابله با دشمنِ مردم ايران متشكل‌تر كنيد. از خداوند متعال نصرت اسلام و مسلمين را خواهانم.
روح‌الله الموسوی الخمينی

از جوانانی كه به شناخت تاريخ ايران علاقه دارند می‌خواهم ضمن بررسی برخورد روحانيت با تظاهرات پيش از پيروزی انقلاب در مورد نقش اين طبقه به‌ويژه در تظاهرات عيد فطر و جمعه سياه تحقيق نمايند تا روشن گردد آيا سزاوار بود پس از تغيير نظام روحانيت پيروزی ملت را تنها به حساب خود واريز نمايد؟

١٩ شهريور و مرگ پدر طالقانی؛

چند دقيقه‌ای از پايان اذان صبح كه از مناره‌ی مسجد امامزاده قاسم پخش می‌شد نگذشته بود كه زنگ تلفن ناليد. همكار دانشگاهيم دكتر حسين صباغيان بغض در گلو مرگ آيت‌الله طالقانی را خبر داد. نمی‌خواستم باور كنم كه گفت: فوراً بيا دانشگاه چون قرار است صبح جنازه‌ی پدر را به مسجد دانشگاه جهت تشييع بياورند. گوشی از دستم افتاد. همه‌ی وجودم حيرت بود، همسرم وقتی حالم را ديد متوجه شد حادثه‌ی بسيار غم‌انگيزی اتفاق افتاده است. به او گفتم آنچه را كه هنوز در باورم نمی‌گنجيد. به‌اتفاق به‌سوی دانشگاه حركت كرديم. مسجد دانشگاه آماده شد برای پذيرش جسم كسی كه همه كسمان بود. سيل جمعيت به‌سوی دانشگاهِ تهران روان شد. نمی‌خواستم بپذيرم كه طالقانی با آن همه صلابت كه شيخ و شاه از زبان ابوذريش خوف داشتند اين چنين آرام در وسط مسجد آرميده است. هنوز صدايش را می‌شنيدم كه در آخرين نماز جمعه كه به‌مناسبت سالگرد «جمعه‌ی سياه» در بهشت زهرا برگزار می‌شد بر سرِ به‌قدرت‌رسيده‌ها فرياد می‌كرد:
هر كه در كارهای خودش استبداد كند هلاك می‌شود، شايد بعضی از دوستانِ ما بگويند: آقا شما چرا اين مسائل را در ميانِ توده‌ی مردم مطرح می‌كنيد؟ بياييد در مجلس خبرگان! می‌گويم بين موكلين شما مطرح می‌كنم، اينها هستند كه ما را وكيل كردند، می‌دانم برای چه وكيل كردند. ما موظف و نسبت به اينها مسئوليت داريم. بايد دردها، انديشه‌ها، بدبختی‌ها، ناراحتيها، عقب‌ماندگی‌های اين مردم را جبران كنيم. خودرأيی و خودخواهی را كنار بگذاريم. گروه‌خواهی، فرصت‌طلبی و تحميل عقيده يا خدای‌نخواسته استبداد زير پرده‌ی دين را كنار بگذاريم. و بياييم با مردم، با دردمندها، با رنج‌كشيده‌ها، با محرومها همصدا شويم. خداوند همه‌ی ما را بيامرزد.
كتاب طالقانی و تاريخ، ص ۵۵۵ـ۵۵۶

وقتی جنازه‌ی پدر روی دستهای مردم از درِ بزرگ دانشگاه خارج شد كنار زمين چمن همانجا كه او برای اولين بار به امامت جمعه ايستاد، خسته و افسرده بر درختی تكيه دادم و به ياد آوردم روزی را كه پس از تغيير رژيم پدر مرا احضار كرد تا بگويد بايد رياست دانشگاهِ تهران را بپذيرم و من با اين شرط پذيرفتم كه دانشگاه اولين مؤسسه‌ای باشد كه طبق نظر او شورايی اداره شود و در آن روز كه هنوز صدای شيون مردم به‌گوش می‌رسيد و روحِ طالقانی رها شده از قفسِ تن در پرواز بود نه‌تنها در دانشگاه تهران كه در تمام دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی شوراهای هماهنگی تشكيل شده بود تا آرزوی طالقانی حداقل در دانشگاه‌ها عملی شده باشد. و به ياد آوردم وقتی برايش پيام فرستادم كه شنيده‌ام در شورای انقلاب بعضی‌ها با بازگشايی دانشگاه در اول مهر مخالفت می‌كنند از من خواست تا به خانه‌اش در خيابان جعفرآبادِ تجريش بروم و با او ملاقات كنم. اين ديدار دو هفته پيش از مرگش اتفاق افتاد و آخرين ديدار ما بود. وقتی گفتم چه مشكلاتی برای من از سوی حزب حاكم به‌علت تشكيل شوراها به‌وجود آورده‌اند گفت: مستبدها دشمن شورا هستند و من در يكی از خطبه‌های نماز جمعه اين مسئله را مطرح خواهم كرد و شاهد بوديم در آخرين خطبه‌اش در بهشت زهرا چگونه از تشكيل شوراها دفاع كرد و به مخالفين شورا تاخت:
صدها بار من گفتم كه مسأله شورا از اساسی‌ترين مسائل اسلامی است. حتی به پيغمبرش با آن عظمت می‌گويد با اين مردم مشورت كن. به اينها شخصيت بده. بدانند كه مسئوليت دارند متكی به شخص رهبر نباشند ولی نه اينكه نكردند. می‌دانم چرا نكردند، هنوز هم در مجلس خبرگان بحث می‌كنند در اين اصلِ اساسیِ قرآنی كه به چه صورت پياده شود. بايد، شايد، با اينكه می‌توانند. نه اين يك اصلِ اسلامی است. يعنی همه‌ی مردم از خانه و زندگی و واحدها بايد با هم مشورت كنند در كارشان.
كتاب طالقانی و تاريخ، ص ۵۵۴

آن روز پدر مرتب با استناد به آيات قرآن از من می‌خواست در برابر مشكلات و سنگ‌اندازی‌ها صبور باشم و از اينكه شوراهای هماهنگی از سه قشر استاد و دانشجو و كارمند تشكيل شده بسيار راضی بود و می‌گفت: بله بايد به همه‌ی افراد و گروه‌ها شخصيت داد. آنگاه مشخص می‌شود چه استعدادهای پنهانی در يك‌يك افراد وجود دارد.طالقانی كه قسمت اعظم عمر خود را به‌خاطر مبارزه با استبداد در زندان گذرانده بود هيچگاه و در هيچ شرايطی مبارزه با ظالم و دفاع از مظلوم را رها نكرد. آقای سيد محمد مهدی جعفری در كتاب خود از قولِ حاج مهدی عراقی ماجرای فتوا عليه مجاهدين و گروه‌های چپ در زندان را چنين تعريف می‌كند.
داخلِ زندان جمعی از روحانيون سنتی و اعضای هیأتهای مؤتلفه‌ی اسلامی كم‌كم بحث نجس بودنِ مجاهدين را مطرح كردند. اساس استدلال آنان نيز اين بود كه آنها ماركسيست شده و اسلام را قبول ندارند. بنابراين كافرند و در فقه اسلامی كافر نجس است. اين عده به سردمداری آقايان ربانی شيرازی، فاكر و معاديخواه و عده‌ی ديگری مثلِ عسگراولادی، حيدری و … جمع شده بودند و می‌گفتند كه چون مجاهدين با ماركسيست‌ها وحدتِ طريق دارند نجس هستند و نبايد با آنها هيچگونه معاشرتی داشت.
كتاب سازمان مجاهدين از درون، خاطرات سيد محمدمهدی جعفری، ص ١٣٨
آيت‌الله طالقانی هيچگاه حتی در زندان و زير فشار شديد ساواك و روحانيون هم‌لباسش تسليم خواست زورمدارانه‌ی آنها نشد و آزادگی و آزادانديشی خود را فراموش نكرد. در سال ١٣۵۵ و در جريان «فتوا» عليه مجاهدين حاضر به امضای بندی از منشور كه عليه مجاهدين بود نشد. آقای جعفری به نقل از حاج مهدی عراقی می‌نويسد:
آقايان فاكر، ربانی شيرازی و معاديخواه در يك صف قرار داشتند و طرفدار سرسخت تحريم كامل مجاهدين بودند و از امضاءكنندگان بخش دوم آن منشور، در صف مقابل اين عده آيت‌الله طالقانی و آيت‌الله منتظری ايستاده بودند كه حاضر نبودند بخش دوم منشور را امضا كنند و در برخی جاها از مجاهدين طرفداری می‌كردند. ديگران هم كه عبارت بودند از‌هاشمی رفسنجانی، محی‌الدين انواری، كروبی و لاهوتی در وسط قرار داشتند و حتی ميانجی‌گری می‌كردند كه اين دو طرف را به‌هم نزديك كنند تا اختلاف از بين برود.
پس از مدتی زندگی در بند يك متوجه شدم كه وضع طوری است كه به هيچ‌وجه اختلاف ازبين‌رفتنی نيست. چون هم آن دو نفر محكم روی حرفِ خودشان ايستاده بودند و هم طرفِ مقابلشان، طوری كه يك روزی بحث شد كه اگر شما را به بند ٢ ببرند شما چه اتاقی را انتخاب می‌كنيد؟ آيت‌الله طالقانی بدونِ هيچ پرده‌پوشی گفت: اگر مرا به بند دو ببرند اتاقی را كه مسعود رجوی هست انتخاب می‌كنم و در آن زندگی می‌كنم. آيت‌الله منتظری گفت: مرا هر اتاقی ببرند قبول می‌كنم، بقيه گفتند ما می‌رويم اتاقِ مسلمانها.
می‌ديدم اختلاف خيلی بالا گرفته است و بيشتر برخوردها عكس‌العملی است. بدين معنا كه مثلاً يك روز آقای ربانی شيرازی و آقای عزت‌شاهی را برای ملاقاتی می‌بردند، درِ اتاق ملاقات كه مأمورينِ شهربانی و ساواك هم ايستاده بودند آقای ربانی به مأمورين ساواك اشاره می‌كند و به عزت‌شاهی می‌گويد: اينها برای ما بهتر هستند تا مجاهدين!
سخنانِ حاج مهدی عراقی كه تمام شد دكتر شريعتی گفت: ما شنيده بوديم كه حاج مهدی عراقی برای كار تداركات هميشه پيش‌قدم است. اما نمی‌دانستيم كه در تحليل سياسی هم چنين استاد است. اين شرح جزئيات ماجرای تحريم مجاهدين در زندان از زبانِ شهيد حاج مهدی عراقی بود.
كتاب سازمان مجاهدين خلق از درون، دكتر سيد مهدی جعفری، ص ١٨١ـ١٨۴

آقای جعفری می‌گويد:
چند روز پس از آزادی آيت‌الله طالقانی از زندان به بهشت زهرا رفتيم. در راه من ماجرای تعريفِ آقای معاديخواه و بعد حرفهای آقای حاج مهدی عراقی را برايشان تعريف كردم، آيت‌الله طالقانی گفتند: «نه من آن منشور را به آن شكل امضا نكردم.»
كتاب خاطرات آقای جعفری، ص ١٨۶

در پايان گزارشی بخوانيد در مورد چگونگی مرگ آيت‌الله طالقانی.
پدر در پی انجام نماز جمعه در بهشت زهرا به منزل بازگشت قرار بود به‌مناسبت ١٧ شهريور در ترمينال خزانه در ميانِ توده‌های محروم جنوب شهر سخنرانی كند ولی بر اثر ناراحتيهای روحی و جسمی برنامه‌ی خود را لغو نمود و به كرج رفت. سخنرانی در بهشت زهرا مثل اين بود كه بار سنگينی را از دوش پدر برداشته‌اند. به همراهان گفته بود حرفهايم با مردم تمام نشده بقيه را در نماز جمعه‌ی آينده خواهم گفت. همراهان پدر را به شمال بردند ولی روزِ بعد به كرج برمی‌گردد. صبح آن روز مجلس خبرگان جلسه داشت ولی پدر آماده‌ی شركت در آن نبود و همانجا استراحت كرد. بعد از ظهر به مجلس خبرگان می‌رود و ساعت ٨ به منزل باز می‌گردد. حدودِ ساعت ٩ و ١۵ دقيقه سفير شوروی همراه با مترجمش به منزل می‌آيد. صحبتهای آنها تا ساعت ١٢ شب طول می‌كشد. آقای چه‌پور تنها كسی بود كه با پدر بود. به‌اتفاق پدر شام می‌خورند. بعد از شام پدر به رختخواب می‌رود ولی پس از كمی استراحت ناگهان از ناحيه‌ی دنده‌ها و پشتش احساس ناراحتی شديد می‌كند و بعداً حالت تهوع به آن افزوده می‌شود ولی برای اينكه مزاحم صاحبخانه نشود آنها را صدا نمی‌كند به دستشويی می‌رود. در اثر صدا صاحبخانه متوجه شده و برای كمك به ايشان به دستشويی می‌رود و پدر را در بازگشت به بستر كمك می‌كند. پدر از او پمادی می‌خواهد تا پشتش را ماساژ دهند. دائم به صاحبخانه می‌گويد شما برويد مسئله‌ای نيست. حاج چه‌پور با موميايی پشت پدر را ماساژ می‌دهد ولی هرلحظه متوجه پريدگی بيشتر رنگ پدر و تنگی نفسش می‌گردد. بالاخره مسئله را جدی گرفته و می‌خواهد به دكتر تلفن كند ولی تلفن قطع است! به منزل همسايه رفته و به دكتری تلفن می‌زند. به محمدرضا (فرزند پدر) هم خبر می‌دهد. كه هرچه زودتر خودش را برساند. بعد از مدتی به منزل باز می‌گردد و ناگهان با بدنِ سرد و بی‌روح پدر مواجه می‌شود… آری پدر تنهای‌تنها دق كرده بود.
تلخيص از كتاب طالقانی و تاريخ نوشته‌ی بهرام افراسيابی و سعيد دهقان، ص ۵۵۶ـ۵۵٧

حمله‌ی عراق به ايران ٣١ شهريور ١٣۵٩؛

واقعه‌ی مهم ديگری كه در اين ماه اتفاق افتاد حمله‌ی عراق به ايران بود از آنجا كه در يادداشت «خرداد، ماهِ عبرتها و حسرتها» به مسئله‌ی جنگ اشاره كرده‌ام در اين مورد به آن نوشته مراجعه كنيد.
والسلام
شهريور ١٣٨٣


‍[بازگشت به صفحه اول]