| [بازگشت به صفحه اول] |
از ايران امروز |
Dec 26, 04 | 7:59 pm در مقابل تهاجم به آرمان جمهوريت ايستادگی كنيم! مليحه محمدی
در بحبوحه بحثهايی كه پايه ايجاد اتحاد جمهوريخواهان بود، ناگهان "منشور ٨١ " منتشر شد كه با اصرار و خواهش از عموم میخواست كه بحث جمهوری يا سلطنت را رها كنند و يكبار ديگر مثل بار قبل كه متحد شدند و سلطنت را برانداختند و ولايت را حاكم كردند، اينبار ولايت را بردارند و چيزی به جايش بگذارند! به قول شاملو " چه به هم ماننده"! درروزهايی كه آقای خمينی در نوفل لوشاتو بود روزی در اعلاميهای مطلبی نوشت به اين مضمون :" هی میگويند اين شخص برود كی بيايد. او برود هركس میخواهد بيايد..." و ملتی به اين استدلال منطقی پيوست ... منشور ٨١ تمام تلاشش اين بود كه جمهوريخواهان بدون روشن كردن ساختار سياسی مطلوب خود، بيايند و در اتحادی با سلطنت طلبان كه تأسيسات خود را ساخته و هر روز گسترش میدهند قرار بگيرند! اصرار آزار دهنده كسانی كه به نحو خنده داری به جمهوريخواهی خود نيز سوگند ياد میكردند، از هيچ زاويهای قابل درك نبود مگر ترس از رشد و تعميق خواست جمهوری. حضرات میگفتند كه ما جمهوریخواهيم و كسی نمیفهميد كه در حاليكه سلطنت طلبان به اعتبار دلارهای ميليونی خود، دهها رسانه راديويی و تلويزيونی و مطبوعاتی دارند و دو روزنامه سراسری موجود است كه كارش تبليغ مرام و مسلك آنان است، چرا اين جمهوريخواهان نبايد بجای درآميزی با آنان پی تشكل يابی و تأسيس نهادهای خود باشند؟! زيرا كه اين خواست معادل تمايل به حذف سلطنت طلبان نبود. كسی نمیتواند بگويد دوستدار دموكراسی است و تقاضای حذف نيروی مخالف خود را داشته باشد. اما اگر كسی با نيروی سياسی مخالف خود در صدد ايجاد جريان مشتركی برآمد، در چه حالتی ممكن است قرار گرفته باشد؟ لابد مثلأ در وضعيتی كه در مقابل يك دشمن خارجی و يك هجوم نظامی از بيرون قرار گرفته و ناچار از اتحاد با يك مخالف داخلی باشد! آيا وضعيت جمهوريخواهان چنين بوده يا هست؟ بی شك نه! نزاع ما داخلی و مبارزه ما سياسی است. پس چرا بايد با يكی از مخالفان سياسی داخلیمان عليه ديگری متحد شويم؟ و يا شايد میخواهد به جامعهای كه قرار بوده رهنمود سياسی معينی را از او دريافت كند پيام بخصوصی را برساند! اين پيام چه میتواند باشد؟ لابد يكی اينكه اگرچه در داخل، اما! ما در مقابل دشمن بزرگتری قرار داريم و ناچار از اتحاد با مخالفان تاريخی خود هستيم! آيا واقعأ جمهوريخواهان در مقابل چنين انتخابی قرار دارند و چنين گزينهای را ناگزير ديده اند؟ خرد مرسوم در مبارزات سياسی اين را نمیگويد. اگر جمهوريت مورد نظر دراولين تلاش بزرگ ملی ما، سقط جنين شد و نوزاد ناقص زاييد، آيا درك صحيح از قواعد مبارزه آن است كه از بن پريشان و نادم شويم و اين اهانت ملی را به خود روا داريم و عذرخواه نزد حاكمان پيشين برگرديم؟ يا به ازای همه زيانها كه میبينيم اين حضرات مدعی بازگشت را بيشتر مسئول پاسخگويی به آنهمه سختی و عدم سازش با آزاديخواهان بدانيم كه كار ملتی را به آنجايی رساندند كه هزينه يك انقلاب كور را بپردازد؟ منشور ٨١ دوست نداشت به اين تأملات بنشيند و همچنان خواهش و تمنا میكرد كه فراموش كنيد چه میخواهيد و بياييد با مدعيان نظام پيشين كه میدانند چه میخواهند متحد شويد. اپوزيسيون ايرانی اما! كه زخمهای سلطنت را هنوز به تن و داعيهدارانش را نيزهنوز در برابر داشت، به اين دام نيافتاد و نامهايی كه گرد آمدند نتوانستند جامعه اپوزيسيون ايرانی را نمايندگی كنند. اين تلاش شكست خورد و پيدايش تشكلهای اتحاد جمهوريخواهان ايران و سپس جمهوريخواهان لائيك سكولار آب پاكی روی دست طراحان ريخت. اما امروز بار ديگر با طرحی مواجه هستيم كه صاحبانش در مقابل هر انتقادی اگر نرمش داشتند، و حتا اگر به فاصله چند روز بيانيهای را كه تمامی برنامه آنان را كن لم يكن اعلام كرده بود پذيرفتند، اما از يك موضع دست بردار نيستند؛ و آن اصرار به معوق گزاردن خواست جمهوريخواهی ست! و هوادارانشان ــ كه بازهم ايضاً خودرا جمهوريخواه میخوانند ــ اين آرمان را "منافع گروهی" نامگذاری میكنند و درگذشتن از آن و آميزشاش را با سلطنت ، مصالح ملی! و اصلأ گويی اينگونه نبوده است كه جمهوريخواهی در تاريخ جهان، سرگذشت يكی از پرشورترين مبارزات است برای تحقق يك آرمان! كه حتا اگر در هيچ كجا چنين نبوده باشد، برای بيشماری از ايرانيان اينك اينچنين است و جمهوريت يك آرمان ملی شده است؛ زيرا كه آنان يكی از كهن ترين ملل جهاناند كه سلطنت را در همه اشكال آن تجربه كردهاند. از امپراطوریهای باشكوه هخامنشی و اشكانی، تا سلطنت مطلقه، و ايضاً تا پادشاهی مشروطه!! و نتيجهای كه از اين تاريخ طولانی به دست آوردند، اين بود كه پادشاهی كورش شاه در دوهزار و پانصد سال پيش دموكرات تر بود تا پادشاهی مشروطه محمدرضاشاه در همين اواخر! كورش شاه آزادی دين و مذهب را در هزارههای پيش برای ملل مغلوب ضمانت میكرد، محمدرضاشاه و مشاوران تحصيلكرده فرنگ ديدهاش برای خواندن كتاب خرمگس جوانان ايرانی را به زير صلابه میكشيدند و در آستانه قرن بيست و يكم اعلام تك حزبی كردند آنهم در راه ايجاد تمدن بزرگ و چنانكه خود میگفتند عنقريب در آستانه دروازههای آن! اين بود كه مردم ايران در هر سطحی از آگاهی فرياد جمهوری برداشتند و آنقدر كه شوق اين منجی به وجدشان آورده بود، قيد اسلامی را نيز بر آن پذيرفتند. و بايد گفت كه برای آن مقطع اين خيلی هم ساده لوحی محسوب نمیشود. زيرا كه اول بار بود كه جمهوری در اين مملكت میآمد كه ظهور كند و ثانیأ آقايان میگفتند: ــ استقلال، آزادی ، جمهوری اسلامی ــ و البته وقتی قرار بود استقلالی كه مصدق بزرگ و ملی يون آنهم برايش حرمان ديدند، و آزادی اين رويای قرون و اعصار تأمين گردد، ديگر چه كم میماند؟ جمهوری اسلامی با تأمين اين دو ايده آل از كدام جمهوری كم میآورد؟ مردم چه میدانستند منظور از استقلال، دائماً برای مملكت دشمن تراشيدن و توسعه اقتصادی ِ كشور را در حصار انزوای سياسی قربانی كردن است! از كجا میدانستند كه مقصود از آزادی، اعطای آزادی حمايت از حكومت و آزادی عبادات و طاعات اسلامی ست. و البته كه وضعيت آزادی سياسی امروز قابل مقايسه با اختناق دوران شاهی نيست اما نخست اينكه در هيچ كجای جهان برای جامعه عمومی، آزادی سياسی اصلی اوليه و ملموس نيست و دوم اينكه برای سياسيون نيز در مقابل آرمانی كه داشتهاند و هزينه سنگينی كه اين ملت پرداخته است،اين مقدار كه هست، زور است و سلطه است و آزادی كشی! باری! آيا بايد نتيجه گرفت كه سلطنت عامل مستقيم عدم وجود آزادی و دمكراسی در ميهن ما بوده است؟ من به عنوان يك مخالف سلطنت چنين استنباطی ندارم؛ بلكه سلطنت را يكی از علائم وجود فرهنگ استبدادی در جامعه و يكی از مفرهايی میدانم كه استبداد جان سخت تاريخی و فرهنگی از آنجا راه و محل بروز میيابد؛ و اساسأ تاريخ مملكت ما، تاريخ استبداد است. استبداد فردی يا گروهی، و نه ديكتاتوری كه قانونمند است و با تغيير قوانين قابل تعديل. فرهنگ استبدادی كه كهن و صلبی شده ، از بدو تولد انسان ايرانی مجموعه عملكردها و رفتارهای او را رقم میزند! در خانواده پدر يا برادر سالاری را اقتضا میكند. در مدرسه ارعاب و وحشت مدير و ناظم را روا میبيند و سرانجام در ساختار حكومت، سلطه مطلقه پادشاهان يا فقيهان را فراهم میكند. و با توجه به اينكه نظم فرهنگی كهن هرگز در يك حركت هرچند آن حركت عظيم باشد، زير و رو نخواهد شد؛ راههای تغيير در روابط خانواده آن است كه به زن و دختر آن ابزار كار و دانشی را بسپارند كه اولاً توان دفاع از خود را بيابد وديگر اينكه قادر شود تا ارزشهای يافته را در مصاف با ارزشهای سنتی و مردانه قرار دهد. راه عبور از ساختار ضد رشد و اعتلای آموزش، گذشته ازالغای سيستم مكتب خانه، ايجاد بنيادهای آموزش مديران ومعلمان است. وهمچنين است كه برای مبارزه بنيادی با عنصر استبداد در ساختار حكومت دورانديشانهتر آن است كه اين ساختار از پايه مبتنی بر هيچ شكلی از تداوم و جاودانگی نباشد وهيچ مقام يا نهادی خارج از اختيارات ادواری و جز بر پايه آرای مردم امكان حضور نداشته باشد. آری راست است كه سيستم جمهوری معادل حضور دمكراسی نيست؛ اما در سرزمينی كه استبداد در آن ريشههای تاريخی دارد يكی از راههای امكان ندادن به تمركز قدرت و رشد استبداد است. و از اين همين بابتهاست كه وقتی سلطنت طلبان ما سيستم پادشاهی باقی مانده در معدودی از كشورهای جهان را نشانی میدهند تا ما از آن دربيابيم كه پادشاهی و دموكراسی نافی هم نيستند ، در عين حالی كه نمونههای درستی را نشان دادهاند، قياس مع الفارق میكنند. در جوامع غربی كه سلطنت يا اساساً در آن منقرض شده است و يا به شكل يك نهاد تشريفات و جوری يادگار تاريخی درآمده است، دقيقاً همين پايههای متفاوت فرهنگی عامل هر دو رويداد است. يعنی اخلاقيات و وجدانيات جاری در آن جوامع يا به مرور سيطره سلطنت را برنتافته و شكل جمهوری را كه محدوديت و تقسيم قدرت است، پيش كشيده است و يا باز به مرور و بدون برخورد با خشونتهايی كه آزاديخواهان در جوامع شرقی گرفتار آن بودهاند، و در يك كلام بدون نياز به انقلاب اختيارات پادشاه را محدود و قدرت را در مبانی و مجاری گوناگون تفكيك كرده است. به اين دلايل از يكسو برای جمهوريخواهان انتخاب ساختار جمهوری به عنوان يكی از اهرمهای ضرور برای جلوگيری از رشد استبداد ناگزير است و از سوی ديگر بافت فرهنگی و اجتماعی ِ كهن، موجب شده است تا جامعه ما همواره از روشنی و تعين بگريزد و سنجش و محك را حتا در علوم بر نتابد ، و درابعاد فردی و گروهی مشكل را تنها در لحظه چاره كند. در چنين جامعهای لازم است كه نيروهای سياسی كه داعيه ايجاد نظم بهتر را دارند، بزرگترين تلاش خود را تشخص و تعين بخشيدن به برنامههای دور و نزديك خود و ارائه شفاف آن به جامعه قرار دهند. تا هم نيروها و پايههای واقعی خود و هم متحدان مرحلهای يا تاريخی خود را بی هيچ توهمی بيابند و هم از اين راه آزادی انتخاب واقعی را در اجتماع فرا برويانند. جامعهای به واقع در انتخاب خود آزاد است كه امكان شناخت روشن از نيروهای مورد انتخاب خود را بيابد. اگر اين معنی ضرور نباشد راست است كه جمهوری اسلامی انتخاب واقعی مردم بوده است و اين سخن آقای خمينی هم كه، پدران ما چه حقی داشتهاند برای ما انتخاب كنند... اصلأ نقل متينی نيست كه همواره بتوان به آن استناد كرد و تصور اينكه در هر مملكتی با عوض شدن نسل، ساختار حكومت عوض شود يعنی كه در جهان سنگ روی سنگ بند نباشد! اگر در ايران اين حق در نفس خود موجود است برای اين است كه مجموعه شرايط تحول انقلابی در غياب احزاب و سازمانهای نيرومند سياسی ، در هم آميختگی نيروها و عدم تعين سياستها شرايط واقعی انتخاب را از مردم سلب كرده بود يعنی همان شرايطی كه امروز دوستان ارائه دهنده طرح رفراندم پيش كش كردهاند. مليحه محمدی ٢٦ دسامبر ٢٠٠٤ |