|
از سايت جبهه ملی ايران (برونمرز) |
|
|
سلطنت طلبان و جبهه ملی دکتر محمدعلی مهرآسا آقای داريوش همايون!
دعوت شما به کنگره ی جبهه ملی در واشنگتن و حضورتان در آنجا که جنبه ی احترام به دگر انديشان را داشت و مطلقاً تأييد ديدگاه شما و همانديشان شما در آن مطرح نبود؛ و همچنين قبول دعوت شما برای شرکت در کنگره ی مشروطه خواهان از سوی دو يا سه نفر از اعضای جبهه ملی ايران در خارج کشور، نبايد شما را به اشتباه بيندازد. اين دو يا سه نفر که برحسب تمايل شخصی و بعضاً با دعوت شما و تنها بر
روی احترام به اصول دموکراسی و فضای دگرانديشی به صورت تجريدی به نشست شما آمده بودند، حامل هيچگونه نمايندگي، مأموريت و مسئوليت و پيام از جانب دبير کل و شورای عالی جبهه ملی نبوده اند. اگر از سوی جبهه سخنی گفته باشند مطمئن باشيد نوعی بی انظباطی تشکيلاتی را رقم زده اند و پرنسيپ جبهه ملی را شکسته اند. آقای داريوش همايون! بازهم می گويم، اشتباه نشود، اعضای حقيقی و مؤمن جبهه ملی ايران هيچگاه با شما و همانديشان شما اتحاد و ائتلاف نخواهند کرد. اعضا و هواداران جبهه ملی و پيروان راستين دکتر محمد مصدق در هيچ مقطعی با طرز انديشه ی شما که بر مبنای حکومت مشروطه ی پادشاهی آنهم بر اساس سلطنت مجدد خاندان پهلوی است، نه تنها همراهی نخواهند کرد بل به شدت با اين استراتژی مخالف و حتا
در ستيزند.
دشمنی و نفرت مرحوم محمد رضا شاه نسبت به جبهه ملی ايران به مراتب بيشتر از ديگر گروه های اپوزيسيون سلطنت بود. شاه فقيد، در ماه های پايانی زندگی اش و در بستر مرگ کتابی را با کمک مشاوران به زبان انگليسی نوشته است با نام « پاسخ به تاريخ» – که به فارسی هم ترجمه شده است- محتوای اين کتاب سرشار از توهين و تحقير و نفرت به مصدق، جبهه ملي، مرحوم دکتر فاطمی و حتا مرحوم دکتر بختيار
است. همان دکتر بختياری که آبروی خود را در راه کمک به ماندگاری سلطنت معامله کرد؛ ولی متأسفانه در آن برهه که تمام فرصت ها از دست رفته بود و گردونه ی انقلاب به انتهای سرازيری رسيده بود، شاه از بختيار توقع معجزه ای را داشت که سه سال پيش می بايست رخ ميداد. شاه علاوه براينکه يک بخش از همين کتابش را( از صفحه ی 111 تا 139- ترجمه ی فارسي- تهران) با عنوان« مصدق؛ عوامفريبی در رأس قدرت» به ابراز تنفر نسبت به رهبر نهضت ملی ايران- و ملل خاورميانه هم – وانزجار از اعضای جبهه ملی اختصاص داده است، در برگهای ديگر کتاب هم به کرات از هرگونه توهين و افترا نسبت به دکتر مصدق و مليون کوتاهی نکرده است. او حتا ناخوشنودی خود را از انتصاب بختيار به عنوان نحست وزير پايان بحران هم، اعلام می دارد و می نويسد:« بختيار را بر من تحميل کردند». اين جمله، اين معنا را دارد که شاه در آن لحظه هم، نمی خواسته است از جبهه ملی کمک بگيرد؛ و از روی ناچاری تن به اين کار داده است. نمونه اش ندادن قدرت لازم به وزير جنگ بختيار است که قرار بود تيمسار ارتشبد جم باشد. آقای داريوش همايون! به آگاهی شما و دوستان شما برسانم، آن کسانی که به نام جبهه ملی ايران خارج از کشور، در کنگره ی مشروطه خواهان شما شرکت کردند، کاملاً از جانب خود و به عنوان افرادی مجرد، به ميهمانی شما آمده بودند و به هيچوجه از سوی جبهه ملی نمايندگی و مأموريت نداشتند. طبق قراری که از جانب دبيرکل و مشاوران او به عمل آمد، تصميم براين بود که هرفرد به صورت تجريدی می تواند
دعوت را بپذيرد، شرکت کند و مستمع سخنان ديگران و دگرانديشان باشد؛ و اگر برايش وقت سخنرانی تعيين شده بود و خواست سخن بگويد، مواظب حرمت کلام باشد، سخن را به ثمن بخس نفروشد و فقط از سوی خويشتن خويش و بدون هيچگونه نمايندگی و ابراز وابستگی از سوی دبيرکل جبهه و هيئت مشاوران وشورايعالي، اظهار نظر کند. بنا براين ا فراد سخنران اگر در سخنانشان اظهار می دارند که جبهه ملی خارج کشور می تواند با سلطنت طلبان- البته در فورم حکومت مشروطه- همراه و مؤتلف باشد، يا اگر در لفافه رسانده است: ما بابازگشت آقای رضا پهلوی به سلطنت – البته در
لعاب شيرين مشروطه و يا درکفن پوسيده ی مشروطه ی مرحوم – موافقيم؛ و در اينجا هم برای اين گردآمده ايم که اين حسن نيت و تعامل را نشان و نمايش بدهيم، سخنی به غايت بيجا گفته و گفته اش با مواضع جبهه ملی ايران در تضاد کامل است.
جبهه ملی ايران از تاريخ بعد از بيست و دوم خرداد 1356 خورشيدی که نامه ی سه تن از سران جبهه ملی ( دکتر سنجابي- دکتر بختيار- داريوش فروهر) به مرحوم محمد رضا شاه صادر شد و پخش عام يافت و به جای توجه به آن حبس و شکنجه ی نويسندگان نامه را فراهم آورد، سلطنت خاندان پهلوی را فاقد مشروعيت اعلام کرد. اکنون ما نيز، با دو« شين» يعنی شيخ و شاه مخالفيم و بی هيچ ترديدی جمهوری خواهيم.
پس ما را با هواداران اين دو « شين» رفاقتی نيست، بلکه مخالفت و مفارقتی هست. در ضمن اشتباه نشود ما بر روی اصول و سنت دموکراسی با تمام دگرانديشان، گفتگو داريم و باب ديالوگ را می گشاييم؛ و قطعا اين کار برای ابراز و اثبات نظر خويش و شنيدن انديشه ی ديگران است و نه پذيرش تحجر سلطنت. آقای داريوش همايون! تاريخ را برای همين می نويسند که حوادث و اتفاقاتی که در درازای زمان به وقوع می پيوندند، فراموش نشوند و خاطره و تأثيرشان نابود نگردد. تاريخ مجموعه ی اتفاقات زمان هاست که ثبت و روشن است. شما بارها فرموده و توصيه کرده ايد که فاجعه ی بيست و هشت مرداد سال 1332 را بايد فراموش کرد. آيا اين کار عملی است؟ آيا می توان اتفاقی که سرنوشت يک ملت و يک کشور را به
کلی دگرگون کرده است از حافظه ی تاريخ زدود و حذف کرد؟ آيا شدنی است که بين روز بيست و پنجم مرداد 1332 و امروز، پل زد و آن فاجعه و اين 51 سال را ناديده گرفت و به نسيان سپرد؟ اصولاً آيا من وشما قادريم که تاريخ را با تمايل خود و يا مطابق سود شخصی دستکاری کنيم؟ اينها پرسشهای سنگين و مشکلی نيستند که پاسخ دهنده درماند؛ و يا با ليت و لعل و سفسطه بازی بخواهد صورت مسئله را پاک کند. بنيان انقلاب سال 1357 ، در شامگاه بيست و هشتم مرداد 1332 نهاده شد؛ هر روز هم شاه با کردار و گفتار خود بر شمار آجرهای اين بنا و ميزان سيمان و
ساروج آن افزود و ساختمان انقلاب را با کارهای خود محکم کرد و آراست. آقای همايون! ما واقفيم که در ميان اپوزيسيون حکومت اسلامی ايران چه در درون و چه در برون از مرز کشور، دسته ی سلطنت طلب نيز جايگاهی ويژه از نظر تعداد و فعاليت دارد. هيچ آدم منصفی نمی تواند وجود آنها را ناديده بگيرد و انکار کند. زيرا هستند و وجود دارند، پول و ثروتشان هم فراوان است، از آلاف و الوف گذشته محروم شده اند، پستها و مشاغل سابق را از دست داده اند و بالاتر از همه
هنوز چشمشان به آن سوء استفاده های ناروا و ناحق دوخته شده است. به همين لحاظ، گرچه اين هموطنان واقفند به اينکه نوعی ديگر از حکومت در جهان ممکن است وجود داشته باشد که بسيار کاراتر و مفيدتر از نظام پادشاهی در ايران در خدمت مردم قرار گيرد، اما گرايش به يک خانواده و عشق به ولينعمت، مانعی است برای جستجو و اقرار به حقيقت. به گمان اين همميهنان، تنها نظام سلطنتي- که وديعه ی الهی است - سبب خوشبختی ملت و سرفرازی کشور خواهد شد- سد البته ملتی که آنها می شناسند و کشوری که منافع آنان را تأمين می کند. آقای داريوش همايون! من با صراحت ميگويم: شما و حزب شما به غلط نام مشروطه و مشروطه خواه بر خود نهاده ايد؛ شما « پهلوی طلبيد» شما به ميدان آمده ايد تا باالقای نظر خويش و سخنانی که ظاهری فريبنده دارد و باطنی متحجرانه، خاندان پهلوی را به تخت سلطنت ساقط شده برگردانيد. شما، شاه آينده تان را هم تعيين کرده ايد؛ در پای تصوير او سخن می گوييد و سينه می زنيد و تصوير او را با هواپيما در آسمان لوس آنجلس می چرخانيد و... حيرتا که از اعضای جبهه ملی ايران که همواره مورد تنفر محمد رضا شاه بودند برای کمک به پسرش طلب همکاری و همگامی می فرماييد. آقای داريوش همايون! نه ما ترديد داريم و نه شما انکار ميکنيد که آقای رضا پهلوي، برای شما تنها
يک رهبر نيست؛ او حتا نامزد شما برای احراز مقام پادشاهی هم نيست، زيرا نامزد بايد رقيبانی هم داشته باشد و با گزينش مردم برسر کار آيد. آقای رضا پهلوی پادشاه قانونی و
تعيين شده ی شماست!!! دليل کاملاً واضح اين مدعا، از يک سو اقرار صريح شما به اين موضوع است و همواره آنرا اعلام کرده ايد؛ و از سوی ديگر، اعلاميه های دفتر آقای رضا پهلوی است که تحت عنوان« دفتر شهريار ايران» صادر می شوند. آيا شهريار غير از پادشاه است؟ بد نيست يادآور شوم که نوع کارکرد شما در اين راستا، دقيقاً شباهت تامی به همان روش سازمان مجاهدين خلق دارد. شما نيز رهبر و پادشاه خود را داريد و تعيين کرده ايد؛ و همه پرسی تان نيز برای زدن مهر صحت عوام براين خواستگاه است. واضح است مطابق ديدگاهی که مطرح می کنيد، تعيين نوع رژيم به همه پرسی گذاشته می شود- برای پادشاهی يا جمهوري- و روشن است که در صورت انتخاب جمهوري،
نامزدهای گوناگون برای احراز مقام رياست جمهوری بايد خود را معرفی کنند و انتخابات ديگری انجام گيرد؛ اما در صورت گزينش بساط پادشاهي، سلطان ايران معين و آماده است. کي؟... آقای رضا پهلوي!
سخن شما و تعدادی از هموطنان و کسانی که هنوز در کنج خاطره نظری بر گذشته دارند اين است که ما بايد برای مبارزه با حکومت ديني، يک پارچه و هماهنگ باشيم؛ و در اين راه، هر کس و هر گروه که به چند بند و ماده ای که تمام گروه های اپوزيسيون برای آينده ی ايران رقم زده اند، پايبند و مؤمن باشد، بايد در يک صف و يک مسير به سوی هدفی که همانا سرنگونی حاکميت کنونی ايران است گام بردارد.
اين پيشنهاد در نظر نخست زيبا و آسان جلوه ميکند، اما چنين نيست. زيرا « ولی افتاد مشکلها» در راه است. در واقع اين همان شعار آقای رضا پهلوی است: « امروز فقط اتحاد» ... اما اتحاد با کی و با چه بهائي؟ اين است گره کور اين شعار. امروز سال 1357 خورشيدی نيست که استبداد حاکم، اذهان ما را از شناخت همديگر محروم کرده باشد. امروز ديدگاه ها همه معلوم، انديشه ها همه روشن و دست ها همه رو شده اند. اين انقلاب موهبت شناخت همديگر را به ما ارزانی داشت. امروز هيچ گروه و حزب و دسته ای برای حريفان و رقيبان، معما و مسئله نيست. در سال 1357 زمانی که اکثريت مردم ايران در يک خيزش يکپارچه ای بر ضد استبداد حاکم برخاستند و درست يا نادرست به ندای خمينی پاسخ مثبت دادند، فقدان حافظه ی تاريخی در اثر گذشت 2 تا 3 نسل، وقايع بعد از انقلاب مشروطيت را از ياد برده بود. لذا دشمنی ها، گروه بندی های خصمانه، جنگ و جدال خونين و ترورهای کوری را که در فاصله ی بين سال 1285 و 1299 خورشيدی به وسيله ی پدران و اجدادمان
يعنی همان سران مشروطه و معماران انقلاب به انجام رسيده بود، به کلی از حافظه شسته بوديم. ما ديگر ستيزهای آنان باهمديگر برای رسيدن به مشروطه شان را به ياد نداشتيم. ما آن مردم عادی را که نا امنی های حاصل از انقلاب مشروطيت آنان را از هرچه مشروطه و انقلاب است بيزار کرده بود و دست برآسمان در طلب رسيدن يک منجی بودند، به ياد نداشتيم. شگفتا که اين آرزوی عوام را بريتانيای کبير دريافت و با کودتای سوم اسفند 1299 خورشيدی آن را عملی ساخت. هرچند خردمندان و روشنفکران، دوره ی حکومت رضاشاه را يک استبداد مطلق و نابود کننده ی مشروطيت می دانند، اما متاسفانه يا خوشبختانه اين کودتا در نزد عوام و اکثريت خاموش موهبتی بود که نجاتشان را از دست ناامنی و ستم فئودالها و گروه های سياسی باعث شد. آنها اين دوره را زمان آزادی ناميدند. به طوری که در همان زمان در کردستان ايران يک ترانه ی کردی در موسيقی محلی تصنيف می شود که
مصرع آخر ترجيح بند آن چنين است« دختر بيا ماچت کنم چون دوره ی آزادی رضا شاه است» نيک بينديشيم که دوره ای که روشنفکران و آگاهان جامعه به درستی آن را استبداد مطلق می نامند، برای عوام زمان آزادی است. زيرا عوام آزادی را در امنيت می بيند. ايجاد امنيّت و رهائی از دست خانها و فئودالها از يک طرف و از دست گروه ها و احزابی نظير دموکرات و اعتداليون و... از سوی ديگر، که ايران را به ميدان نبرد تبديل کرده و کوچه به کوچه و خانه به خانه و بام به بام در تعقيب
يکديگر بودند و باهم می جنگيدند، در نظر مردم عادی عين آزادی است؛ و اين امنيت را رضاخان برايشان تأمين کرده بود. آن ناامنی ها و بلبشوهای حاصل دسته بندی های بعد از انقلاب مشروطيت، درسال 1357 فقط در صفحات بعضی از تاريخها جاداشت و در خاطره ها اثری از آن نبود. اما امروز، پی آمدهای انقلاب 1357 هنوز در لوح محفوظ خاطره ها ماندگار است و حتا جوانهای کنونی نيز با آن آشنا بوده و در حال حاضر هم آن را لمس ميکنند. ما نيک به ياد داريم که در دوسال ابتدای انقلاب با استفاده از آزادی هايی که دولت موقت فراهم کرده بود، چه ترکتازی ها و چه گروه بندی هايی همراه با جنگ و جدال مسلحانه و خونين در اکثر نقاط کشور رونق گرفت. حدود 100 گروه دينی و غير
ديني، کمونيست و مليگرا چون قارچ سر از زمين درآوردند و با شتابی حيرت انگيز به تبليغ و تفتين و تنقيد و تزوير و تضييع پرداختند و به دشمن همديگر تبديل شدند. هر يک از اين گرو ها با وجود بی تجربگی مطلق و بدون برآورد توان مالی و معنوی خود و بدون ارزيابی و نگاه دقيق به تعداد هواداران و ميزان محبوبيتشان در ميان مردم، به چيزی کمتر از قبضه کردن کل حاکميت رضايت نمی دادند.
مهندس مهدی بازرگان و دولت موقتش عليرغم فضائی باز و دموکرات که بر پهنه ی ايران گشوده بود، بلافاصله در زير تازيانه ی انتقاد و عناد سه گروه کاملاً متباين و متضاد قرار گرفت: 1- آخوندهای تشنه ی قدرت و حکومت، که عجولانه و حريصانه در سودای سروری و لفت و ليس بودند. چنانکه در همان دولت موقت هم بالاخره معاونت چندين وزارتخانه را به دست آوردند. 2- اغلب همراهان خود مهندس بازرگان، نظير بنی صدر و قطب زاده که هوای رياست آنها را به نقادی از بازرگان و تضعيف موقعيّت دولت موقت کشانده بود. 3- گروه های چپ و کمونيستی که تعدادشان آن زمان نزديک 15 بود و امروز به پنجاه رسيده است. شوربختانه گروه نخست و سوم، مخالفتشان به مانند گروه دوم تنها لفظی و شعاری نبود؛ گروه نخست با استفاده از تحجر عوام و گروه سوم با به کارگيری اسلحه، عملاً جنگهای خانگی را شروع کردند که به جای سودآوری برای ملت، به نفع خمينی و دستگاه فقيهان به پايان رسيد. اگر جنگ عراق پيش نمی آمد، بعيد نبود که ما گرفتار يک جنگ خانگی می شديم. آری گروه های مخالف و معاند پس از انقلاب سال 57 درست شبيه به زمان مشروطيت رو در روی هم ايستادند و غير از جنگ لفظی و بُهتان، به حذف فيزيکی هم نيز روی آوردند. پس چنين تجربه ای هنوز در يادها ماندگار است و اتحاد و ائتلاف را ناممکن می سازد. اين نکته را هم از ياد نبريم که دشمن مشترک داشتن با هدف مشترک متفاوت است. ما گروه های سياسي، دشمن مشترک داريم ولی هدفمان مشترک نيست. شما خواهان برگشت نظامی هستيد که من با آن به شدت مخالفم. شما هم با نظمی که من در پی استقرار آن در تلاشم، به شدت مخالفيد. هدف شما بازگشت خاندان پهلوی به سلطنت است؛ و آماج کوشش من برپائی رژيم جمهور مردم است. شما حکومت وراثتی می طلبيد و من در
پی آراء مردمم. چگونه می توانيم باهم ائتلاف کنيم درحاليکه من با نظام پادشاهی همان اندازه در تضادم که با حکومت تئوکراسي. ضمنا در همه ی موارد، « دشمنِ دشمنِ من» الزاماً دوست من نيست؛ بلکه دشمن من هم هست. اين معنا را در گفتارهای راديو- تلويزيوني، در صفحات جرايد و در متن اي- ميل هايی که به دست ما ميرسد، به روشنی می توان ديد؛ و می توان دريافت که هوادان سلطنت خاندان پهلوی تا چه حد خصمانه باما در جدال دايمند. آقای داريوش همايون! گرچه خود واقفيد، اما نگارنده نيز ضروری ميداند که اين واقعيت را يادآور شوم که حزب مشروطه ی شما گروهی اندک شمار از طيف پهلوی خواهان را در برميگيرد. اکثريت اين طيف پهلوی طلبان را کسانی تشکيل می دهند که خواهان بساط سلطنت به همان شيوه ی سابق اند؛ قانون اساسی نوشته اند؛ در قانون اساسی شان هم، انتخاب وزير چند وزارتخانه را از وظايف بی چون و چرای پادشاه می دانند و اختياراتی به شاه داده اند که چيزی کمتر از استبداد محمد رضاشاه در آن ملحوظ نيست. شايد شما بفرماييد که ما را با آنان کاری نيست و ما خواهان وضعی ديگر و روشی ديگريم؛ اما شوربختانه چنين نيست. زيرا: اولاً، آنها با شما کار دارند؛ و شما و حزبتان را از بيخ قبول ندارند. در نتيجه نه تنها هميار شما نخواهند بود، بل در عين دشمنی با ما، مخالف سرسخت شما هم هستند. ثانيا،ً هردو گروه مشروطه خواه و سلطنت طلب دبش، شاه خود را تعيين کرده ايد؛ و عليرغم مخالفتهای رايج در ميانتان، هردو در يک وجه اشتراک منافع و اشتراک هدف داريد و آنهم رساندن آقای رضا پهلوی به سلطنت برافتاده ی ايران است. پس توجه می فرماييد که ناسزاگويی های آنان نسبت به مليون و جبهه ملی و زنده ياد مصدق، مقوله ای نيست که بتوان به آسانی از آن گذر کرد؛ تا طيف سلطنت طلب را که اکثريت قاطعش در عداوت نسبت به ما می گدازند، همراه خود تصور کنيم. آقای داريوش همايون! مقطع زمانی کنوني، درست نقطه ی مقابل سال 1357 است. امروز تمام کسانی که در آن سال شانه به شانه ی هم راه می پيمودند و در بی خبری کامل از ذهنيت همديگر، يک خواسته را فرياد ميزدند، به شناخت کامل از هم رسيده اند. متاسفانه و يا خوشبختانه امروز هم دشمن بالفعل مشخص است، و هم دشمنان بالقوه معلومند؛ و اين همان معضلی است که اتحاد و اتفاق و ائتلاف را ناممکن کرده
است. ما تنها زمانی می توانيم باهم بنشينيم و از ائتلاف سخن گوييم که آقای رضا پهلوي: 1- اعمال پدرش را نسبت به جريان ملی شدن نفت که آب در آسياب بريتانيا می ريخت و به لطايف الحيل می کوشيد از ملی شدن نفت جلوگيری کند، تقبيح کند. 2- مخالفتهای بی جهت و خودخواهانه ی پدرش را نسبت به مصدق که کلاً از قدرت طلبی پادشاه سرچشمه می گرفت، مضموم بداند. 3- کودتاهای متوالی بيست و پنج و بيست و هشت مرداد سال 1332 خورشيدی را محکوم کند. و گرنه، اعضای اصلی و مؤمن جبهه ملی ايران، با حزب مشروطه ی پهلوی متعلق به داماد کارگزار کودتای بيست و هشت مرداد 1332 که نهضت ملی ايران را با کمک استعمار متلاشی کرد، رهبرش را سه سال در زندان مجرد و تا آخر عمر در حبس خانگی نگه داشت، نفت ملی شده ی ما را دوباره تقديم دولتها و شرکتهای استعماری و استثماری کرد، سر سازگاری ندارند. ضمناً آنها که به ناحق از سوی جبهه ملی سخن می گويند و تصور ميکنند برای براندازی رژيم تئوکراسی می توانند با حزب پهلوی طلب شما گروه ائتلافی تشکيل دهند، تا شما به مقصود خويش که احيای سلطنت پهلوی هاست برسيد، نه حرمت مصدق را رعايت ميکنند، نه به منافع ملی می انديشند و نه نهضت ملی ايران را شناخته اند. من به عنوان عضو با سابقه
ی جبهه ملی ايران، صاحبان اين انديشه های انحرافی را عضو جبهه ملی نمی دانم. درواقع هم آنان عضو جبهه ملی نيستند؛ عضو جبهه ی مَيلی اند و با ميل خود و جدا از نظامات گروهی عمل ميکنند. والسلام...
کاليفرنيا- دکتر محمد علی مهرآسا 2004-10-16 |
||