|
از سايت جبهه ملی ايران ( برونمرز) |
|
|
آقای عليرضا نوريزاده لازم است مسئله ی بيست و هشت مرداد و رابطه اش با تشکلی به نام جبهه ملی ايران را بهتر بشناسد. از ظن خود يار شدن و بدون شناخت طرف مقابل دوستی نمودن، سرانجامش يا دشمنی و نفاق و کينه است و يا جداشدن و تفرق. به برنامه ی وب سايت راديوتلويزيون آقاي« عليرضا ميبدي» از راه اينترنت نگاه و گوش می کردم که بحثی تلفنی را با سه صاحب نظر هم ميهن- خانم دکتر فرنودی روانشناس، آقای اسماعيل نوری علا شاعر و محقق ادبی و آقای عليرضا نوريزاده روزنامه نگار و مفسر سياسي، در باره ی فراخوان رفراندم که خيلی پرسش برانگيز و جنجالی از کار درآمده است، اجرا می کرد. هر يک از شرکت کنندگان از نظر و زاويه ديد خويش به مسئله می نگريست و داوری ميکرد و
سخن می گفت که مشخصاً امری طبيعی و پذيرفتنی است. نگارنده هيچ توضيح يا تفسير و يا اظهار نظری در مورد برخورد گفتگو کنندگان با موضوع مورد بحث ندارم. تنها چون جمله ای از آقای نوری زاده در اين گفتگوها شنيده ام که چون با واقعيت موجود و تشکلی که من به آن وابسته ام ارتباط دارد، ناچارم به مفهوم و کاربرد، و بيشتر از آن به نحوه ی درستی و نادرستی ادعائی که در اين گفته طرح شده است بپردازم. آقای نوريزاده فرمودند:« يکی از فوائد اين فراخوان اين است که هواداران پادشاهی را با اعضای جبهه ملی در زير يک چتر جمع کرده و هردو با هم به توافقی رسيده اند که ديگر از مسئله ای مانند بيست و هشت مرداد ياد نمی شود و به دست فراموشی سپرده شده است و...»( نقل به مضمون.)
نخست بايد يادآور شوم که منهم نه به عنوان عضو جبهه ملی بل به عنوان يک فرد آزاد به اين فراخوان پاسخ مثبت داده ام. اما اگر می دانستم که با اين امضا به زير همان چتری خواهم رفت که آقای رضا پهلوی روی سرگرفته و چتری است که جلو باران خوردن وارث مرحوم محمدرضا شاه را می گيرد، قطعاً در زير باران می ماندم. من با هر نوع حکومت ديکتاتوری با هرمرام و از هر ايديولوژی به شدت مخالفم. با حکومت محمد رضا شاه مخالف بودم با حکومت
آخوندی هم در ستيزم. اما چون من دشمن دشمنم را بی دليل در جای دوست نمی گذارم، همچنان در جايگاه مخالف رژيم پيشين قراردارم؛ وضمناً رژيم های پادشاهی از هر نوعش را کهنه و عتيقه می دانم. مشروط و غير مشروطش برايم يکسان است و هردو را ارتجاع می شناسم. از سوی ديگر، چون من هيچگاه نمی توانم تاريخ کشورم را فراموش کنم، بيست و هشت مرداد 1332 خورشيدی را نيز که تکه ای از اين تاريخ است، نمی توانم از حافظه ام پاک کنم. اگر معاهده ی گلستان و ترکمان چای قابل فراموش شدنند، کودتای بيست و هشت مرداد را هم می توان فراموش کرد. اگر حمله ی اسکندر به ايران از ياد رفتنی است، اگر حمله مغول و تيمور لنگ و اشرف افغان را می توان فراموش کرد، اگر حمله ی متفقين در سال 1320 به ايران از
ياد رفتنی است، چشم پوشی از فاجعه ی بيست و هشت مرداد هم ميسر خواهد بود.
خير آقای نوريزاده! مطمئن باشيد اعضای مؤمن و اصلی جبهه ملی ايران هيگاه بيست و هشت مرداد را از ياد نخواهند برد. فزون بر آن، مسئله تنها بيست و هشت مرداد نيست؛ اين روز نقطه ی اوج و مرحله ی غليان و طغيان يک دشمنی ديرينه است. عداوت شاه سابق با زنده ياد دکتر محمد مصدق از همان روز آغاز نخست وزيری دکتر مصدق حتا سالها پيش از آن شروع می شود. شاه، سيد ضياء طباطبائی را به دربار خوانده و نگه داشته بود تا فرمان نخست وزيری
را به نام او صادر و به مجلس ابلاغ کند. عمل به ظاهر فريبکارانه ي« جمال امامي» در مجلس شورای ملی که به زعم خود می خواست مصدق را در محضور قرار دهد و از او کلمه ی « نه» و عدم پذيرش نخست وزيری را بشنود، سبب معرفی مصدق به مجلس از جانب شاه شد. آقای نوريزاده ی عزيز! باور کنيد که اين وقايع تلخ هم جزئی از تاريخ است و فراموش نخواهند شد. دکتر مصدق را ملت غيور و ضد استعمار ايران به محمد رضاشاه تحميل کرد. محمد رضاشاه در تمام مدت دو سال و چند ماه زمامداری مصدق با او مخالف و دشمن بود. حتا با اطمينان خاطر ميگويم که محمد رضاشاه قلباً از ملی شدن و ملی کردن نفت رضايت نداشت و تنها به خاطر آنکه توده ی عظيم و اکثريت بزرگ ملت از مصدق و تز ملی شدن نفت پشتيبانی ميکرد، در يک امپاس سياسي- اجتماعی خود را موافق نشان ميداد و مخالفت خود را با آن علنی نميکرد.
از سوی ديگر دشمنی شاه با مصدق نيازی به دليل ندارد زيرا آفتاب آمد دليل آفتاب. شاه چون عقده ی خود بزرگ بينی يا مگالومنی داشت و قلباً می خواست به همان شيوه ی پدرش حکومت کند و رهبر کشور و ملت باشد، با هر فردی که در سياست و اجتماع ايران به شهرتی می رسيد لج می کرد و بر سر عناد می افتاد. ابوالحسن ابتهاج را برزمين زد؛ قوام السلطنه را خانه نشين کرد و لقب جناب اشرفی را که به علت خدمات قوام در وقايع آذربايجان به او اهدا
کرده بود، پس گرفت؛ حسن ارسنجانی را که در زمان تقسيم اراضی و انقلاب سفيدش مورد محبت و احترام کشاورزان بود، از بين برد؛ علی امينی را اوت کرد؛ با زنده ياد دکتر محمد مصدق نيز از همان روزی که دانشجويان او را بر روی دوش به مجلس بردند، دشمن شد و با او به رقابت برخاست. دشمنی شاه با مصدق در دوره ی زمامداری زنده ياد مصدق بيشتر و علنی تر شد و شادروان دکتر مصدق خود به اين معاندت آگاه بود. مگر واقعه ی سی تير سال 1331 خورشيدی را چه کسی رقم زد؟ مگر ماجرای نه اسفند 1331 که شاه مزورانه قصد خروج از کشور کرده بود ولی در واقع نقشه
ای بود برای رفتن مصدق به دربار برای خداحافظی تا چاقوکشان درباری که نقشه ی قتل مصدق را کشيده بودند، به آرزوی خود برسند؛ از صفحه ی تاريخ و لوح ضمير مليگرايان پاکشدنی است؟ به عنوان عضوی قديمی از اين جبهه پر افتخار که يادگار پيشوای آزاديخواهان جهان سوم و خاورميانه مصدق بزرگ و رادمردانی نظير روانشادان: الله يار صالح- دکتر شايگان- دکتر معظمي- مهندس رضوي- مهندس حق شناس- دکتر صديقي- دکتر فاطمي- دکتر آذر- مهندس حسيبي- دکتر سنجابی – دکتر بختيار- نريمان و علی اردلان - داريوش و پروانه فروهر و...است، با سربلندی ميگويم که افتخار و تمام افتخار جبهه ملی در طی بيش از نيم سده قدمتش به اين خصلت
آشکار و بسيار مهم بوده است که اعضايش را گروهی تشکيل می دادند که در پاکی درستکاري، نيک سرشتی و تقوای سياسی و اجتماعی تالی نداشته اند. اطراف زنده ياد دکتر محمد مصدق را کسانی پرکرده بودند و کارهای دولتش را به راه ميبردند و تا آخر با او بودند و سرانجام در کودتای بيست و هشت مرداد1332 خورشيدی همراه او سوختند و به زندان رفتند، که حتا دشمنانشان به پرهيزکاری و پاکدامنی و صفات نيک آنان مقر و معترف بودند. ده ها نيکمردانی که ذره ای خدشه و خلاف در زندگی سياسی و اجتماعی شان به چشم نخورد و هيچ نقطه ضعف اخلاقی در مسير زيستشان
اتفاق نيفتاد، مسئول شورای مرکزی بودند. اين خصائل و فضائل خوب تقريباً در تمام هواداران و رهروان اصيل راه و روش مصدق وجود داشت. مرحوم ابوالحسن ابتهاج مرد سياست و اقتصاد مشهور ايران که در دهه بيست و سی خورشيدی سکاندار اقتصاد ايران بود و مسئوليتهايی مانند رياست کل بانک ملی و رئيس نخستين سازمان برنامه و بودجه را به عهده داشت، در کتاب خاطراتش می نويسد:« پس از تأسيس سازمان برنامه که دوسال پس از کودتا اتفاق افتاد، به خدمت اعليحضرت – منظور محمد رضاشاه است- رسيدم؛ به من گفتند، شنيده ام تمام کارمندان رده ی بالای سازمان
برنامه را از ميان هواداران مصدق برگزيده ايد. پاسخ دادم بلی قربان؛ زيرا تنها افراد اين گروه هستند که ضمن توان کار، سالم و درستکارند و دزد نيستند» هم اکنون نيز تمام اعضای جبهه ملی در درون ميهنمان ايران را شخصيتهايی نيک کردار، درست رفتار و نيک پندار تشکيل داده اند و زندگی شان چنان است که در آن جوّ خفقان و در آن جهنم ستمگري، هيحپچ کس جرئت تهمت و برچسب زدن به اين معصومين را ندارد. زيرا به حد وسواس باکره و پاکيزه اند. اما قديميها:
* مرحوم نريمان وزير دارائی و خزانه دار مملکت در کابينه ی زنده ياد دکتر مصدق بود. زمانی که فوت کرد دوستانی که برای بردن جنازه اش به گورستان به خانه اش رفته بودند، با ديدن منظره ی خانه ای که وزير دارائی پيشين در آن می زيست، مدتی از تعجب بی حس شده بودند. خانواده در دو اتاق در خيابان سلسبيل در طيقه دوم يک مغاره بقالی که کنار دستشان کارگاه يک عکاس بود سکنی داشتند. يعنی ارزانترين محلی که در آن زمان برای زيست پيدا
ميشد. يک قوری بند دار بر روی يک سماور حلبی در جوش بود و چای مهمانان را تأمين ميکرد؛ و خرج کفن و دفن مرحوم نريمان را هم مرحوم شمشيری که در جلو بازار چلو کبابی داشت و بسيار مخلص و دوستدار پيشوا بود، تأمين کرد.
* مرحوم الله يار صالح در زمان سفارتش در امريکا از طرف ارگانی يک تکه قالی هديه می گيرد؛ قالی را به ايران می آورد و به دکتر مصدق می دهد که به خزانه ی دولت داده شود. دکتر مصدق می گويد هديه را به تو داه اند. پاسخ می دهد خير به سفير و سفارت ايران داده اند و اين از اموال بيت المال کشور است؛ وقالی به خزانه ی دولت منتقل می شود. * مرحوم دکتر صديقی خانه اش را به يک نفر می فروشد و پولش را هم می گيرد. خريدار نخست دکتر صديقی را نمی شناسد؛ پس از چند روز که دوستانش به او می گويند خانه مال چه شخصيتی بوده است، از اينکه در موقع خريد چانه زنی کرده و خانه را با تخفيف خريده است، پشيمان ميشود. مبلغ سی هزار تومان ديگر بر می دارد و به خانه ی مرحوم دکتر صديقی ميرود و به او می گويد آقای دکتر من می دانم که اين خانه بيش از اين مبلغ می ارزد به همين علت
اين پول را خدمتتان آورده ام که بهای اصلی خانه را پرداخته باشم خواهشمندم از من بپذير. دکتر صديقی به او می گويد: بسيار کار بی جائی است؛ من آدمی بالغم و در رضايت کامل خانه ام را به همان مبلغ به شما فروخته ام. پول را برداريد و برويد. ده ها مثال از فضائل اخلاق و مکارم و سرشت پاک اين بزرگواران می توان گفت و در تاريخ پر افتخار زندگی شان ثبت است. اما متاسفانه و بدبختانه اکنون در خارج از ميهنمان، کسانی به عنوان عضو جبهه ملی ايران خود را معرفی ميکنند و ادعای عضويت در جبهه ملی ايران را دارند که هم آيينه ی پشت سرشان در کدورتی نمادين، خبر از نوکری دشمنان مصدق را در گذشته ی آنان به وضوح نشان می دهد، و هم کارنامه ی اعمالشان پر از نقاط سياه و مملو از دروغ و ريا و سرشار از تملق به ارباب ستمکاری است که مصدق را از بيست هشت مرداد 1332 خورشيدی تا پايان عمر زندانی
کرد. جبهه ملی ايران يعنی پايگاه هواداران روانشاد دکتر مصدق. بنابراين دوستانداران و پيروان آن زنده ياد دوست جبهه ملی ايران خواهند بود؛ و به همين ترتيب دشمنانش نيز دشمن جبهه ملی محسوب می شوند.
ترديدی نيست که تحول و تغيير پذيری پديده ای است مسلم که نبايد ناديده گرفته شود و همواره بايد منتظر تحول در ذهن و انديشه انسان باشيم. پس اگر کسی از گذشته ی خود بريده و اظهار ندامت کند، عدم پذيرش اين ندامت همان اندازه خلاف عقل و منطق و مغاير دموکراسی است که کار پيشين اين افراد. اما مشکل اينجا است که آيا اين افراد با رغبت و فارغ از مصلحت انديشی از گذشته ی خود بريده اند و از آن شرمسارند يا اينکه با ريا و دوروئی و
زير تأثير جاهطلبي، هم يار «دارا» هستند و هم دوست «اسکندر» عضو دوگانه ی دو تشکل متضاد، چه اسمی و چه رسمي، خلاف انضباط تشکيلاتی است و نشان از عدم صداقت و نبود ايمان دارد. روشن و رک بگويم: بسياری از کسانی که به جبهه ملی ايران در خارج کشور پيوسته اند و مايلند تلاش سياسی خود را در زير آرمان دکتر مصدق پيگيرند ولی می پندارند محمد رضاشاه نيز، هم آدمی خوب بود و هم فرمانروائی ميهن پرست و خدمتگزار– گرچه ممکن است تقيه کنند و از بازگفت آن بپرهيزند- ضمن آنکه از نظر اصولی جائی در جبهه ملی ايران ندارند، هم معنای واژه ی خوب را نمی شناسند و هم از تشخيص فرمانروای ميهن پرست و خدمتگزار عاجزند. صفت خوب هرچند همچون ديگر صفات نسبی است، اما دستکم علائمی دارد و پرتوهائی از خود پخش ميکند که اربابان اين صفت را متمايز کرده و آنان را به اهل خرد و انديشه نشان ميدهد و دروغ و راست را از هم جدا می سازد. محمد رضاشاه مطلقاً آدمی خوب نبود. با اين آگاهی که تمام املاکی که پدرش هنگام تبعيد در دفترخانه ی رسمی به عنوان ارث به او منتقل کرده بود غصبی بوده اند مجبور شد در سال 1321 خورشيدی طی يک دستور کتبی همه را به دولت
واگذارد تا يا جزو بيت المال باشد و يا به صاحبانش پس داده شود. اما پس از چند سال نقض قول و امضا کرده و املاک را از دولت پس گرفت و دوباره به صورت ثروت خود درآورده و برای آن« اداره ی املاک » ساخت؛ و بعد با فروش آن به کشاورزان همه را به پول نقد تبديل فرموده و نامش را تقسيم املاک خالصه ی شاه نهاد که حاصلش ايجاد«بانک عمران» بود. . او در خريد اسلحه که ارقامی نجومی بود با عامليت ارتشبد توفانيان از فروشندگان درسد می گرفت. به چنين فريبکار و دغل و دروغگويی قطعاً صفت خوب برازنده نيست. کسی که ساواکش« خسرو گلسرخي» را از پشت ميز
کارش در اداره ی روزنامه ی کيهان بی هيچ گناهی دستگير کرده و در بيدادگاه نظامی تنها به جرم قُد بودن و کرنش نکردن اعدام ميکند، آدم خوبی نيست. کسی که به زنش خيانت کند در زمره خوبان جا نمی گيرد. از نظر ميهن پرستی و خدمتگزاری نيز بايد گفت اصولاً چسپاندن صفت ميهن پرستی به شاهان و فرمانروايان قدرتطلب و قدرتنما و مستبد بيشتر يک مسخره است تا يک واقعيت يا صفت. اين خداوندان قدرت، عاشق ميهنی هستند که خود برآن فرمان برانند؛ خود فرمانده کل قوايش باشند؛ خود دستور دهنده بوده و در رأس هرم قرار گيرند. ترديد نکنيم که اگر محمد رضا شاه فرزند يک بازاری ثروتمند بود، با پرداخت پول و رشوه از رفتن به سربازی هم خود داری
ميکرد. کدام جنگ اتفاق افتاد که محمد رضاشاه در ابتدای لشکر ايستاد و به نبرد دشمن رفت؟ چرا جايگاه کلمات و مفهوم واژه ها را خراب ميکنيم؟ محمد رضاشاه ميهنی را دوست داشت که خود سلطانش باشد. ديديم و ديدند در برهه ای که وطن به سراشيب سقوط افتاده بود و نياز به از خود گذشتگی داشت، محمد رضاشاه عليرغم اصرار و ابرام تمام اطرافيان و مصلحان جامعه، ميهن را به جا گذاشت و جان و تن بيمار خود را نجات داد. هيچ ناخدائی کشتی درحال غرق را رها نميکند؛ بلکه با آن به اعماق دريا می رود. اما محمد رضاشاه ضمن به زندان انداختن نوکران چندين ساله
ی خويش خانواده و سگهايش را از معرکه بيرون برد و بدن سرطانی اش را نجات داد.
مرحوم محمد رضا شاه حدود يک سال قبل از رهاکردن ايران، در يکی از سخنرانی هايش گفت:« اگر من از ايران بروم ايران ايرانستان خواهد شد و سقوط خواهد کرد» يا اين سخن از روی عقيده بوده و به آن ايمان داشته است و يا به خاطر ترساندن دينداران و کشورهای سرمايه داری بر زبان آورده است. در هر دو صورت اگر او وطن پرست بود، برای جلوگيری از اين پيش آمد ناگوار که پيش بينی اش ميکرد! می بايست در وطن می ماند و با دشمنانی که می خواستند
سبب سقوط ايران شوند می رزميد. اگر محمد رضاشاه ميهن پرست بود وقتی متوجه شد ميهن در سراشيبی سقوط است؛ و جامعه شناس و ميهن پرستی راستين مانند مرحوم دکتر صديقی به او ميگويد از کشور بيرون نرو تا من مملکت را سامان دهم، قاعدتاً بايد حرفش را می پذيرفت.
آقای دکتر نهاوندی وزير محمد رضاشاه، رئيس دانشگاه و رئيس دفتر شهبانو فرح و... در رژيم پيشين، در کتابش به نام« آخرين روزها» (پايان سلطنت محمد رضاشاه) می نويسد: « عده ای از دوستان دلسوز وطن، مرا به خدمتش فرستادند تا تقاضا کنم که از کشور بيرون نرود. من تقاضا کردم که اعليحضرت تهران را ترک کنند و بروند پايگاه دريائی بندر عباس که هم امن است و هم جايگاه بزرگ پذيرائی دارد؛ و شهبانو و شورای سلطنت در تهران باشند تا دولت
کشور را نگهدارد» دکتر نهاوندی ميگويد:« در اين هنگام شاه چيزی گفت که باورکردنی نبود. گفت: « به اين ترتيب تهران را ترک ميکنم اما در خاک ايران می مانم. در اين صورت مراسم تشريفات نظامی به چه شکلی بايد انجام شود؟» نهاوندی ميگويد: گمان کردم گوشهايم اشتباه شنيده است و باورم نميشد. در چند ثانيه ی بعدی که به نظرم پايان ناپذير رسيد، نتوانستم پاسخی بدهم. بالاخره گفتم: - اين يکی از جزئيات است که تشريفات آن را حل خواهد کرد. - نه امکان ندارد. می دانيد که « صديقي» هم همين شرط را گذاشته بود و من رد کردم. (کتاب خاطرات دکتر نهاوندی صفحه 321 ) بياييد ما و شما به عنوان ناظرانی بيطرف داوری کنيم؛ آيا چنين شخصيتی با چنين طرز انديشه ای اصولاً در رديف خردمندان، خوبان، ميهن پرستان و اصولاً اربابان شعور قرار می گيرد؟ اکنون آقای نوريزاده عزيز! من به شما می گويم- به عنوان مثال- کرايه کردن اطاق از طرف شماری از اعضای جبهه ملی ايران در هتلی که شاهزاده رضا پهلوی هم در آن هتل اتراق کرده باشد آنهم بدون آگاهی پيشين، به هيچوجه نشان فراموشکاری اعمال گذشتگان نيست و دليل پذيرش گذشته ی خاندان پهلوی از جانب جبهه ملی محسوب نميشود. ضمناً ريشه، مرکز و بنياد جبهه ملی ايران در کشور ايران و در درون ميهن است و نظر نهائی مربوط به آنهاست.
شما نيز بهتر است به وکالت جبهه ملی اظهار نظر نفرماييد و از جانب ما سخنگو نشويد. واقعيت آن چيزی نيست که شما درک و بيان فرموده و به گوش مردم می رسانيد. همچنانکه اشاره شد، معضل تنها بيست و هشت مرداد نيست؛ مسئله بر سر عداوت قلبی و کينه ی شديدی است که مرحوم محمد رضا شاه تا آخرين لحظه ی زندگی اش نسبت به مصدق و جبهه ملی و هواداران دکتر مصدق داشته است. خاندان پهلوی بايد پاسخگوی اين دشمنی و کينه ی بيجا که ريشه اش تنها
در خود محوربينی و مگالومنی بود باشند. همچنانکه خانم آلبرايت وزير امور خارجه ی وقت امريکا مسئوليت دولت امريکا در آن زمان را پذيرفت و پوزشخواهی کرد. کاليفرنيا- دکتر محمد علی مهرآسا 20/12/2004 |
||