| [بازگشت به صفحه اول] |
از ايران امروز
|
نقدی بر كتاب «كهن ديارا» نوشته فرح پهلوى
كهن ديارا غفور
ميرزايى
كتاب خاطرات فرح پهلوى، شهبانوى سابق ايران، از زبان فرانسه به فارسى برگردانده شده و وسيله نشر فرزاد، بدون نام مترجم، در سال ١٣٨٢خورشيدى منتشر گرديده است. اين كتاب داراى ٤٣٢ رويه و شامل پنج بخش و شش پيوست است. به نظر مىرسد كه تهيه و چاپ كتاب با نوعى تعجيل همراه بوده است، زيرا كتاب داراى عنوان بندى و تيتر گذارى نيست و فهرست نامها و مكانها را نيز ندارد. دو بخش اوّل و دوّم، جمعا به چهارده فصل تقسيم شده و سه بخش ديگر از اين تقسيم بندى عارى است. بعضى از فصلها يا بخشها نه با عنوان مشخّص شدهاى، بلكه با جمله و پاراگرافى درباره موضوع ويژهاى آغاز مىگردد ولى در پاراگرافهاى بعدى موضوع عوض مىشود و جاى خود را به مطالب ديگرى مىدهد. امتزاج و آلودگى به سياست، آن هم همراه با داورىهاى شخصى، در سراسر كتاب به چشم مىخورد. پيش از خواندن كتاب، من، تصوير ديگرى از شهبانوى سابق داشتم. دانشجوى سادهاى از طبقه متوسط فرنگديده كه با واقعيّات جامعه و تفكّر جوانان كشور ما خيلى بيگانه نبوده است. اين صميميت و يكرنگى در مورد بيان ويژگىهاى پدر و پدر بزرگ و مادر...و فرزندانشان كاملا به چشم مىخورد. امّا كهن ديارا، انتظار من را در بيان رويدادهاى ايران و تحليل از علل انقلاب ١٣٥٧ و برداشت از جريان ملّى شدن نفت و درك از دموكراسى و شناخت مشروطه و قانون اساسى... برآورده نكرد. همه مىدانيم كه واقعه بزرگ و تأثير گذار و سرنوشت سازى در كشور ما به نام انقلاب سال ١٣٥٧ روى داده است. اين رويداد، مانند هر واقعه تاريخى ديگرى مسلما مقدمات و زمينههايى داشته كه نيازمند بررسى و درك و فهم و پرسش و پاسخ است. مردان و زنانى كه در متن قدرت آن روزگاران بودهاند و تا كنون خاطره و تحليل و دليل... براى آن دوران ارائه دادهاند، هيچ كدام جز به دفاع از خود و يا متهم كردن ديگران و پيوند آن با نقشه اجانب، به اصل قضيه از نظر علمى و شناخت واقعيّتهاى اجتماعى در قالب پيوستگىهاى سياست و اقتصاد بينالمللى، در روزگار ما، نپرداختهاند. آيا اين به دليل كم سوادى و بىخبرى است و يا كتمان و ترس از گرفتارى؟ متأسفانه كهن ديارا نيز نه تنها از اين قاعده خود را دور نكرده بلكه با تضادهاى فكرى با خود و با ديگر نوشتههاى نويسندگان دربارى و طرفداران صاحب مقام نظام پيشين آغشته شده است. من اين كتاب را نه از نظر مقايسه با كتابهاى ديگر و نشان دادن تضادها با واقعيّتهاى نوشته شده و اسناد موجود، بلكه صرفا از اين ديدگاه كه براى رنگ و روغن كارى «سلطنت» كوشيده است مورد بررسى كوتاه قرار مىدهم. براى نشان دادن اين مطلب جملههايى از كتاب را در برابر چشم خوانندگان مىگذارم و از تفسير و توضيح شخصى در بعضى موارد خوددارى مىكنم تا خودشان داورى كنند. ١ - نويسنده با از دست دادن شوهر و مرگ جانگداز فرزند، ترك ديار و جاه و جلال و قدرت را با اندوه بسيار اين گونه تصوير مىكند: «هر بار كه صبح دى ماه ١٣٥٧را به ياد مىآورم، اندوهى عميق و بىپايان قلبم را مىفشارد...ما، در آن روز ٢٦دى به سفر رفتيم...با اين گمان كه دور شدن موقت پادشاه به آرام كردن شورش كمك خواهد كرد...[تا] روزى كه آرامش دوباره برگردد...آرى، اميدوار بودم همه به استقبال او [شاه] خواهند آمد و حق را به حقدار خواهند داد». (ص. ١٣) ٢ - امّا دور شدن پادشاه نتايج مورد انتظارى را كه آنها از كودتاى ٢٨مرداد ١٣٣٢در ذهن داشتهاند، بوجود نیاورد. بنابراین نه به دنبال فهم دلايل «شورشى» كه سبب ساز اين مسافرت دردناك گرديده، بلكه به ذكر خدماتى كه انجام دادهاند مىپردازند تا نه نظامى را كه شورش آفرين بوده تنبيه كنند، بلكه مردم و ديگرانى را كه قدر اين خدمات را ندانستهاند، بدهكار و محكوم سازند. «...ما با سربلندى و با اعتقاد به اين كه بدون وقفه به مملكت خدمت كردهايم، ايران را ترك مىكرديم...» (ص ‑ ١٦) پادشاه سراسر عمرش، حتى، تا آخرين دقايق در فعّاليت بود...از چند نفرى كه به ملاقات او آمدند، از جمله جرالد فورد، همواره همان سؤال را تكرار مىكرد، چرا؟» (صص ‑ . ٢٩٣-٤) «پادشاه...از صبح تا شام به كار خود ادامه مىداد...و مدام تكرار مىكرد آخر چرا؟ چرا؟» (ص .٢٧١) ٣ - در اين كتاب كوشش شده است كه ضمن تعريف از دست اندركاران نظام پادشاهى، با يك اظهار نظر كوتاه و كنايهآميز به بيان خرابى اوضاع و فساد ادارى و مالى...بپردازد و بركنار كردن آنها را از كار و مقام به گردن ديگران بياندازد تا «سلطنت» را عارى از خطا و مردم پسند و دنيا پسند نشان بدهد، شايد كه دوباره فردايى براى آن بتواند بيافريند. «آقاى هويدا كه بسيار با هوش و با فرهنگ بود...همه صفات لازم را براى ايفاى نقش رياست دولت داشت...امّا روشى كه او در پيش گرفته بود، ناديده گرفتن ناهموارىها...و عرضه تصويرى اطمينان بخش از وضع مملكت...آيا او به نارضايتىها به اندازه كافى اهميّت مىداد؟» (ص . ٢٥٤) " ... در حالى كه نارضايتى مردم در گوشه و كنار مملكت به چشم مىخورد و من در طول سال ١٣٥٥از افزايش تعداد مأمورين امنيّتى هنگام سفرهايم به ولايات، متعجب شدم...در نوروز ١٣٥٥پنجاهمين سال آغاز سلطنت سلسله پهلوى را جشن گرفتيم. من خود، در آن روز، احساس كردم كه در روابط مردم با سلطنت خللى وارد شده و پشتم از اين حسّ لرزيد...» (ص. ٢٥٥) " سرانجام تيمسار غلامرضا ازهارى، رئيس ستاد ارتش...[«به تصميم پادشاه»] به رياست دولت موقت منصوب شد...نخستين اقدام اين دولت بركنارى هويدا بود...او [يعنى ازهارى نه شاه] فكر مىكرد محاكمه هويدا موجب رفع سوء تفاهمات خواهد شد» (ص .٢٧٩) " ... تيمسار مقدم رييس سازمان امنيّت بود كه به پادشاه گفته بود: توقيف هويدا از نان شب هم واجبتر است». (ص.٢٨٠) " ... هويدا مىتواند به خوبى از خود دفاع كند و از اين محكمه [محكمه فرضى نظامى در زمان شاه] سرافراز بيرون آيد». (ص.٢٨٠) " پادشاه تصميم گرفت در ايجاد فضاى باز سياسى شتاب كند...در وسط تابستان ١٣٥٦ جمشيد آموزگار را كه مردى درستكار، درخشان و با فرهنگ بود، به جاى هويدا به نخستوزيرى برگزيد». (ص.٢٦١) " ... از ابتداى تشكيل دولت آموزگار، به ضرورت سياست آزادسازى سياسى به شرط آنكه موجب تخريب كشور نشود [شاه] تأكيد [كرد]...مىبايستى به موازات برقرارى آزاد سازى سياسى...با نارضايىهاى حاصل از سرخوردگى مردم پس از بالا رفتن سريع قيمت نفت نيز مقابله كند [؟!]». (ص.٢٦١) " ... انتخاب نخستوزير جديد [يعنى جمشيد آموزگار] موجب بهتر شدن وضع نشد». (ص .٢٦٢) " ... آن روز طلاب حوزه علميه به بهانه مقالهاى كه در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيده بود و در آن به آيتاللَّه خمينى توهين شده بود...اين مقاله كه نام او را به لجن كشيده بود، در زمانى منتشر شد كه پيروانش توانستند از آن به بهترين وجه بهرهگيرى كنند...» (ص.٢٦٦) يعنى نامهاى كه در، دربار تهيه و ارسال شده است، به طور ضمنى، به گردن دولت و نخستوزير و وزير اطلاعات و روزنامه اطلاعات مىاندازند. «...سپهبد مقدم...از من [شاه] خواست كه با يك اقدام سريع نمايشى...از جمشيد آموزگار بخواهم استعفا دهد و دولت جديد...روى كار بيايد». (ص.٢٧٤) " من [فرح] هوشنگ نهاوندى... را پيشنهاد كردم... امّا پادشاه جعفر شريف امامى را ترجيح داد...». (ص.٢٧٤) ٤ - دلايل مخالفت مردم را با نظام، بسيار سطحى و انتزاعى ارائه داده است. شايد زرق و برق حصار بسته دربار و شيفتگى از استقبال سران دولتها در مسافرتهاى رسمى از شاه و شهبانو - آن هم با امكانات مالى كه دلارهاى نفتى فراهم آورده بود - دنياى واقعيّت دانشجويى و ارتباط مردمى را از ذهنيّت او زدوده و به جاى آن جهان تخيّلى و زيباى جدا از واقعيت را ساخته است. در چنين جهانى دليل تراشى براى اثبات دلخواههاى خويشتن جاى استدلال خردپسندانه را به سادگى مىگيرد. «...كوششهاى مثبتى كه سلطنت براى ايران انجام داده بود، ناگهان از سوى وسايل ارتباط جمعى غربى به صورتى منفى معرفى مىشد، حتى آنها كه پيشتر تملق پادشاه را مىگفتند، امروز اقدامات او را محكوم مىكنند...» (ص ٢٧٠) " مخالفين در طول سالها، از راه تهمت ارتشاء، به عدهاى و تهمت وابستگى به انگليس و آمريكا، به عدهاى ديگر...همه مردان سياسى را بىاعتبار كرده بودند.» (صص .٢٧١-٢٧٠) " در خرداد ماه سه شخصيّت جبهه ملّى، يعنى شاپور بختيار، داريوش فروهر و كريم سنجانى، استاد دانشگاه، نامه سرگشادهاى به پادشاه نوشتند و از او خواستند كه طبق قانون اساسى سلطنت كند... من يقين دارم كه اگر اين افراد از پشتيبانى كارتر برخوردار نبودند هرگز چنين عملى نمىكردند.» (ص.٢٧٢) يعنى از يك سو نويسنده ادّعا مىكند كه ديگران تهمت به افراد مىزنند و از سوى ديگر خود نويسنده، تقاضاى سه فعّال سياسى (كه گناه استادى دانشگاه هم به آن اضافه شده) را با پشتيبانى كارتر مىداند! از اين گونه تناقض نويسىها در كتاب كهن ديارا بسيار است. ٥ - بيان حمايت پرزيدنت جيمى كارتر از مخالفان پادشاه، با نطقهاى كارتر در حمايت از شاه در تهران و واشنگتن كه خود نويسنده در كتاب آورده است همخوانى ندارد و فرافكنى مسؤوليت نارضايى آفرينىهاى نظام پادشاهى بر ديگران است. متهم كردن دستگاه خبر رسانى در انتشار اخبار ناآرامىها در ايران و يا برقرارى شبهاى شعر در انجمن فرهنگى ايران و آلمان را دليل بر حمايت دولتهاى انگليس و آلمان از ناراضيان دانستن همان قدر نادرست است كه كنفرانس گوادالوپ را مسؤول به وجود آمدن انقلاب قلمداد كردن. نويسنده در زيرنويس صفحه ٢٩٦ نوشته است: «چهارم ژانويه ...١٩٧٩[سران چهار كشور بزرگ]...طىّ مذاكرات خود، امكان تغيير رژيم را در ايران پذيرفتند». آيا پذيرفتن «امكان تغيير رژيم» در نظامى كه بزرگانش كشور را ترك كردهاند و شاه آن در به در به دنبال نخستوزير است و كسى حاضر به قبول آن نيست و بانگ اللَّهاكبر خواب از چشم ساكنان كاخ گرفته است...به معنى زمينه آفرينى نارضايتى مردم براى انقلاب است؟ آيا «نامه سرگشاده يك روزنامه نويس [علىاصغر حاج سيدجوادى] به شاه مىتواند پايههاى ستون يك نظامى را بلرزاند؟» و اگر چنين كند، به قول همان روزنامه نويس در مصاحبه تلويزيونى: واى به حال آن نظام! ٦ - به زعم نويسنده كتاب كهن ديارا، ايران، هوّيت و اهميّتش در «تداوم سلطنت» است. تداوم سلطنت هم به وجود پادشاه پيوند دارد و نمونه پادشاه دوران ساز هم رضاشاه و محمد رضاشاه است. در اين مورد نويسنده به تاريخ و فرهنگ ايران اشاره مىكند و اهميّت شاهنامه فردوسى (ص ٤٤) را در نشان دادن ارتباط بقاى ايران با تداوم سلطنت معرفى مىكند. آشكار است كه چنين برداشتها و تحليلهايى نمىگذارد ما به شناخت جامعه و قوانين حركتهاى اجتماعى و پيشرفتها و واپس ماندگىها پى ببريم و دردهاى خود را چارهجويى كنم. حتى بعد از فاجعه هم به جاى شناخت و علّت يابى، تنها، به دنبال توطئهها و دستهاى مرموز و نامرئى هستيم كه هر كداممان در عالم خيال و ذهن خودمان براى تبرئه خود و مسؤوليت ناپذيرى خويش نياز داريم. ترديدى نيست كه ما كورش و داريوش و امپراتورى بزرگ جهانى داشتهايم، يعقوب ليث و شاه اسماعيل و رضاشاه و محمد رضاشاه داشتهايم. امّا اينها بد يا خوب تاريخ ما و بخشى از هوّيت ما هستند و در اين متن تاريخى جا و مقام خود را دارند. همان طور كه شاهنامه و بوستان و گلستان و مثنوى مولوى معنوى و غزليات حافظ چنيناند. اگر شاهنامه بخواهد تغيير سلطنت را اجازه بدهد و از اين جهت آن را عزيز بداريم و ملاك كار خود قرار دهيم كه بنويسم مشروعيت تغيير سلطنت از قاجار به پهلوى «با منطق جانشينى سلسلهها در شاهنامه فردوسى» (ص ٤٥) همخوانى دارد، آنگاه بايد قبول كنيم كه جانشينى خمينى هم به جای شاه مانند سرکشی جمشید شاه از روال مردم و آزمند و مغرور شدن او پس از هفتصد سال حكومت مردمى و گرويدن مردم به ضحاك مار دوش عرب نژاد و انتظار هزار سال حكومت او را داشتن «با منطق شاهنامه» موافق است! مىدانيم ضحاك در حكمرانان افسانهاى شاهنامه، درازترين فرمانروايى را داشته است. به همين ترتيب فال حافظ گرفتن و «در بيابان گر به شوق كعبه...» (ص ٤٧) قدم زدن تا بلكه يوسف گم گشته را با غزلى ديگر و فالى ديگر دوباره به كنعان آرزوها باز آوريم، دور از خرد و فهم جمعى اين روزگاران است. اين همان كارى است كه گروهى ديگر حلّ مشكل امروزى را با دستورها و راهكارهاى قرآنى تفسير كرده، امكان پذير مىدانند. چنين انديشهها و كارهايى بى احترامى به گذشته و گذشتگان و قرآن و شاهنامه...و كورش و رضاشاه...و توهين به خرد جمعى و آرمان مردم امروزى و ناآگاهى از قوانين متحوّل جهان هستى و جامعه انسانى است. ٧ -
شهبانو به درستى مىنويسند: «امروز آرزو دارم كه ايرانيان اين جدال كهنه ٥٠
ساله "موضوع ملّى شدن نفت و پىآمدهاى آن در سالهاى ١٣٣١و ١٣٣٢" را كه ديگر
جايى در دنياى آيندهاى كه بايد با هم بسازيم ندارد، كنار بگذاريم.» (ص.٥٨)
البته كه بايستى چنين كرد. امّا آن كه اين مطلب را پيش كشيده و تاريخ را مسخ
و سلاخى كرده و از صفحه ٥١ كتاب تا صفحه ٥٨ تاريخ ويژهاى ساخته و ارائه داده
است بدان گونه که پادشاه ملّى كننده نفت قلمداد گردد و گويى اصلا در فاصله ٢٥
تا ٢٨ مرداد ١٣٣٢ رويدادى رخ نداده است كه بر خلاف قانون مملكت باشد، نويسنده
كهن ديارا است كه تقاضاى فراموش كردن آن را از مردم دارد. چگونه ممكن است
پادشاه بتواند دولتى را كه ١٢روز پيشتر با اكثريت قاطع در يك رفراندوم يا همه
پرسى، مورد تأييد قرار گرفته - برخلاف قانون اساسى - عزل كند؟ آن هم در
ابلاغى كه جعلى به نظر مىرسيده و در ساعت يك بعد از نيمه شب، نه وسيله خود
شاه و احضار نخستوزير به كاخ سلطنت و يا وسيله وزير دربار، بلكه وسيله
سرهنگى كه خود متهم و تحت پىگرد قانونى بوده است. آن هم پادشاهى كه بدون
اطّلاع نخستوزير قانونى پايتخت را ترك كرده و پس از شكست بخش اوّل كودتا
عليه دولت قانونى از ترس، در حال ترك كشور بوده و روز ٢٦ مرداد بدون اجازه
قانونى به خارج كشور مىرود. چگونه ممكن است كه از رويداد مرداد ماه ١٣٣٢سخن
گفت و از كرميت روزولت و نقشه سازمان اطلاعات آمريكا و انگلستان و عوامل
داخلى آنها و شاهزاده اشرف و شوارتسكف و رييس ركن دو ارتش (تيمسار اخوى) و
بخشى از قواى مسلح و اوباش و ارازل (كه به تفصيل در دهها كتاب با ذكر جزييات
چاپ و منتشر شده است) نامى نبرد و اشارهاى نكرد؟ آشكار است كه اگر اين
اطلاعات نباشد و در فضاى تفكّر و شايعات دربارى بخواهيم مطلب بنويسيم آنگاه
ديگر تعجب ندارد كه بنيان گذار قانونى و ملّى كننده نفت را «نافرمان» يا
ياغى بخوانيم كه «پس از اتمام محكوميّت زندان در ده بزرگ احمدآباد در غرب
تهران زندگى مىكرد». يعنى سزاى عمل خادمان، زندان و تبعيد و پاداش عاملان
اين جفا و خيانت تاريخى، رفاه و مقام است و صد البته وظيفه ملّت هم
«فراموشى» است. امّا تاريخ، كار خود را كرده است. نويسنده كهن ديارا، چون مىنويسد: «من به ملّت ايران اعتقاد دارم» (ص ٢٢) من اجازه مىخواهم كه توجه ايشان را به مبارزات دانشجويى و مترقى همين ملّت براى آزادى و قانون مندى و حكومت مردم سالارى - آن هم در زير فشار اين حكومت استبدادى فعلى - جلب كنم. اين مبارزان جوان راه آزادى، نماد و نشانه مبارزه آزاديخواهانه و ضد استبداد و ضد استعمارشان مصدق است و نه شاه! مصدق است و نه كودتاگران و عوامل آنها! اين قضاوت تاريخ و قضاوت مردمى است كه نه پنجاه سال پيش در جريان ملّى شدن نفت و كودتاى ٢٨مرداد ١٣٣٢و نه حتى در انقلاب ١٣٥٧متولد يا عقل رس شده بودند. اين قضاوت را نه مىشود ناديده گرفت و نه مىشود سرسرى انگاشت. ٨ - اكنون كه گفتگو را به اين جا كشاندهايم براى اين كه شايد بتوانيم به بخشى از دلايل نارضايىهاى مردم و سرانجام انقلاب هم پى ببريم، من، يك پرسشى را مطرح مىكنم تا بلكه بدانند كه هدف، دشمنى و بی احترامی و کینه ورزی نسبت به هيچ كس نيست. هدف اين است كه چه راهى انتخاب كنيم كه بهتر و انسانىتر بتوانيم با عقايد و افكار مختلف با هم زندگى كنيم؟ پرسش من اين است آيا وجدانا، شهبانو هيچ گاه به اين صرافت افتادهاند كه از خود بپرسند، چه كسى و به چه حقى و با كدام قانون، حق آگاهى ايشان را از بيمار بودن شوهرشان سلب كرده است؟» اين حق ايشان بوده است كه بدانند شوهرشان بيمار بوده و چه بيمارى داشته است. آيا سلب اين حق، لطمه به سرنوشت خود ايشان و شوهرشان و بچههايشان نزده است؟ نمىدانم كه اگر شهبانو به درك اين آگاهى رسيده باشند چگونه ممكن است كه سرسرى از اين حق بگذرند و بنويسند كه من در سال ١٣٥٦از بيمارى شاه مطلع شدم و اين راز در ميان دو سه نفر و بعدا در ميان چهار پنج نفر پنهان بوده است (از سال ١٣٥٢) چگونه ممكن است كه يك فرد مثلا، دكتر ايادى، تصميم بگيرد كه حق تصميم گيرى و سرنوشت شهبانو و همسرش و فرزندانش را بدون اطلاع آنها ضايع گرداند و دكتر صفويان و پزشكان خارجى را هم بر خلاف معمول و سنّت اين پزشكان، وادار سازد كه مطلب را پنهان كنند؟ - يعنى حق شهبانو و شاه و خانواده آنها را - غصب نمايد و شهبانو هيچ اشارهاى از اين نظر در خاطرات خود نكنند. شايد گرفتارىهاى متعدّد، ايشان را به صرافت اين پرسش نيانداخته است. شايد هم براى تبرئه سلطنت، به بهانه آگاه نبودن از نوع بيمارى مىخواهند مسؤوليت سلطنت را در جلوگيرى نكردن از ويرانگرى و نابود سازى جانى و مالى اين تحوّل، به گردن بيمارى پادشاه بگذارند. من نمىدانم! امّا اگر موضوع دوّم نيست علاقهمندم شهبانو در خلوت وجدان خود اين پرسش را مطرح كنند و اگر معتقدند كه دانستن حق انسان است و جلوگيرى از آگاهى، پايمال كردن اين حق است، آنگاه اوّل، بررسى كنند كه چه كسى اين حق را از ايشان و خانواده ايشان سلب كرده است و دوم، چه احساسى نسبت به كسى كه حق ايشان و فرزندان دلبند و شوهر مورد علاقه ايشان را ضايع كرده است دارند؟ به نظر من اگر وجدانا و قلبا و خردمندانه به اين پرسش پاسخ داده شود، آنگاه، به بخشى از دلايل انقلاب كه من بعدا به آن اشاره مىكنم خواهيم رسيد و شهبانو اين برداشت را مانند بعضى برداشتهاى ديگر كه خواهم نوشت، در چاپهاى بعدى از كتابشان حذف خواهند فرمود: «...گويى همه ما ايرانيان ديوانه شدهايم و هذيان مىگوييم.» (ص.٢٧٨) ٩ - انگيزه نوشتن اين كتاب را پاسخ به پرسشهاى ذهنى نوههاى دلبندشان ايمان و نور نوشتهاند (ص.٤٠٩) من احساس پاك مادرانه و صداقت قلبى در اين كلمات مىبينم. به همين دليل مىخواهم اميدوار باشم كه كتاب براى همه ايمانها و نورها - يعنى براى نسل آيندهاى كه مىخواهد و بايستى ايران را بسازد، آن هم بدون رضاشاه و محمد رضاشاه و بدون خمينى و خامنهاى! چنين كتابى به قلم شهبانوى سابق ايران بايستى بتواند به پرسش اين نوباوگان پس از بزرگ شدن و اطّلاعات و آگاهى بيشتر و بيشتر كسب كردن نيز، پاسخ بدهد. اگر اين نوباوگان بپرسند كه شاه چرا از صبح تا غروب براى ترقى و تعالى كشور و شكوفايى اقتصاد و نوسازى ايران مدرن مىكوشيد و مىخواست ما را به دروازههاى شهر آرمانى «تمدّن بزرگ» برساند، ما چه جوابى بدهيم؟ به ويژه آن كه آنها مىدانند كه ايران در سال ١٢٨٥خورشيدى مشروطه سلطنتى شد كه معنى آن نظام مردم سالارى بود كه شاه فقط «نماد» وحدت ملّى و ممنوع از دخالت در امور سياسى و اقتصادى و اجرايى است. اگر اين نوباوگان بپرسند كه در كشور مشروطه شاه چگونه مىتوانست نخست وزير بياورد و ببرد، ما چه جواب بدهيم؟ اگر اين نوباوگان بپرسند كه چگونه بود كه نخست وزيران فاضل و دانشمند و پاك و كتاب خوان به شاه و شهبانو و تيمسار مقدم نمىگفتند كه تعيين نخست وزير به پيشنهاد شما و «صدها نفر قد و نيم قد» كه هر روز به ملاقات شما مىآيند، نيست، ما چه بگوييم؟ اگر آنها بپرسند چطور است كه در كتاب شهبانو هيچ نامى از مجلس شوراى ملّى براى مشورت در كارنيست، چه بگوييم؟ اگر بگويند كه اين چه مشروطهاى بود كه شاه دستور حزب سازى مىداد و گله وار همه را وادار به نام نويسى در حزب و حتى تشكيل فراكسيونهاى موافق و مخالف مىكردند، چه داريم كه بگوييم؟ اگر انتخابات فرمايشى نبود چگونه شاه مىگفت اگر من نخواهم، - به نوشته علم،... - با چه وسيلهاى مىتوانند رأى بياورند؟ يا اگر حق بانوان را براى انتخاب كردن و انتخاب شدن، شاه از روى اعتقاد داد، چرا در حضور همين شهبانو به باربارا والترز، برنامه ساز تلويزيون ABC آمریکا، در تابستان سال ١٣٥٦گفت: زنان حتى در آشپزى هم به پاى مردان نمىرسند؟ اگر اين نوباوگان هنگامى كه بزرگتر شدند، بپرسند چرا در كتاب كهن ديارا به افرادى كه براى آزادى و حرمت انسانى در زمان شاه مبارزه كردند و به زندان افتادند و در بعد از انقلاب هم عافيت نشين خارج از كشور نشدند و در كشور ماندند و چون انقلاب به كجراهه رفت از جان نترسيدند و جانانه باز هم براى آزادى و حقوق همه افراد و براى حرمت انسان و حقّ حاكميّت مردم مبارزه كردند، اين همه ناسزا نثار شده و تهمت و شايعه، بدون بررسى، تكرار گرديده است، چه جواب بدهيم؟ مهندس مهدى بازرگان در زمان شاه به جرم آزادى طلبى و قانون خواهى بارها مورد آزار و جفا قرار گرفت و به زندان افتاد. در سال ١٣٤٢در دادگاه نظامى صريحا اعلام كرد كه اگر نظام پادشاهى نتواند انتقاد قانونى و مبارزه مسالمت جويانه ما را تحمل كند، سر و كارش با مبارزه زيرزمينى و انقلاب، خواهد افتاد. بازرگان به ده سال زندان محكوم شد، امّا پيشبينى او درست بود و چنان شد كه گفته بود. در كتاب كهن ديارا اعدام بلند پايگان نظام پادشاهى بعد از انقلاب به بازرگان و محاكمه بعضى از سران به دكتر ابراهيم يزدى نسبت داده شده كه به نظر مىرسد تكرار شايعه كردهاند و نه بررسى و دقت. زيرا دكتر يزدى بارها در تلويزيونها و راديوهاى برونمرزى كه با او مصاحبه كردهاند اين شايعه را قويا تكذيب كرده و با مدرك و سند تلاشهاى خود را براى تبديل محاكمات انقلابى به دادگاههاى عادلانه امروزى اعلام كرده است. براى مهندس مهدى بازرگان نيز اگر حوصله خواندن دهها كتاب و نشريه و مقاله او را نداريم كه نظر او را درباره مخالفت با ولايت فقيه، مخالفت با دين حكومتى و حكومت دينى و مداخله روحانيون در امور دولتى را بدانيم، از نظر اتهام زدن به او در مورد موافقت با اعدامها مىتوان به خاطرات شيخ صادق خلخالى مراجعه كرد كه نوشته است: به آيتاللَّه خمينى از مداخله بازرگان و دكتر يزدى در جلوگيرى از اعدام مخالفان انقلاب شكايت بردم و خمينى گفت اين بار كه مداخله كرد يقه او را بگير و به ديوار بزن، آنگاه او براى شكايت نزد من خواهد آمد و من به او خواهم گفت كه دخالت نكند. به نوشته و اعتراف چپروها و راست روهاى تند و تيز اوّل انقلاب كه مخالف بازرگان به دليل اعتدال و قانون گرايى او بودند نگاه كنيد كه چگونه بعدا با پوزش طلبى از او درستى راه او را دريافتند و علنا با شهامت و صراحت گفتند و نوشتند، مانند دكتر برقعى، دكتر كديور و ديگران. اى كاش همه ما اين شهامت را داشتيم كه بعد از درك اشتباه خود پوزش خواهى كنيم. همان گونه كه پيشتر متذكر شدم، من قصد ندارم به تمام نكات مثبت و منفى و يا تضاد و ناهمخوانى اين كتاب با ساير كتابها و نوشتههاى بزرگان نظام پادشاهى اشاره كنم. من آرزو مىكردم كه كتاب فرح پهلوى به دليل اين كه نويسنده نزديكترين فرد به قدرت بوده است حاوى مطالب ريشهاى و پاسخ به نارسايىها و كمبودها و قانون گريزىهايى باشد كه به انقلاب منجر شده بود. امّا چنين نبود و به همين دليل زود فراموش خواهد شد. دفاع از آن چه شكست خورده راهگشاى آينده نيست، بلكه بررسى و تحليل و نقد است كه مىتواند چراغ را آينده باشد. ما اگر متوجه تغيير جهان و تحوّل جامعه خود نشويم نمىتوانيم به علل ناكامىهاى خود پى ببريم. با تعريف و تمجيد يا بدگويى و ناديده گرفتن خدمات شاه هم درد ما درمان نمىپذيرد. با دشنام دادن به انقلاب و سران نظام اسلامى هم تاريخ را نمىتوان در پرانتز تصوّرى دفن كرد. اگر نظام و راه و شيوهاى را دوست نداريم و آن را نمىخواهيم، جز شناخت آن و در پيش گيرى راه مبارزهاى امروزى، راهى نداريم. امّا اين مبارزه براى حركت به سوی آینده است و نه گذشته، گذشته اگر درست بود و مىتوانست خود را با نيازها و فهم و انتظارهاى مردم امروز هماهنگ كند به دور افكنده نمىشد و انقلاب ويرانگرى كه جان و مال و هستى ضعيف ما را ضعيفتر كرد، پيش نمىآمد. چرا در انگلستان از سال ١٦٤٨(كه سلطنت مشروطه شد) هيچ پادشاهى در هيچ موردى خلاف آن قانون رفتار نكرد، ولى در ايران بعد از مشروطه، هر چهار پادشاه از دو سلسله قاجار و پهلوى، با آن كه در آغاز سلطنت در برابر نمايندگان مجلس سوگند ياد كردند كه اين قانون را محترم بدارند، هر چهار تن به نوعى قانون را ناديده گرفتند تا آن جا كه محمد عليشاه مجلس را به توپ بست و رضاشاه و محمد رضاشاه به موجب دهها كتاب موجود از طرفداران سلطنت، حقّ حاكميّت ملّت ايران را از نظر انتخاب وكلاى واقعى و اداره امور عمومى جامعه، به كرات سلب كردهاند كه در كتاب كهن ديارا نيز ضمن تأييد از زحمات و پُر كارى شاهنشاه، كه اگر به ديده تأمل بنگريم، هر يك از اين تعريفها، موردى از خلاف قانون عمل كردن مقام غير مسؤول در امور اجرايى دولت است كه در واقع غصب حقّ حاكميّت مردم مىباشد. آيا در انگلستان كه از ايران به مراتب صنعتىتر و پيشرفتهتر است سراغ داريد كه پادشاهى يا ملكهاى و يا سلطنت طلبى ادّعا كرده باشد كه شاهان آن براى صنعتى كردن و پيشرفت آن كوشيدهاند؟ اين گونه ادّعاها و دخالت كردنها است كه مردم عقب ماندگىها و فسادها را هم به حساب پادشاه مىنويسند و در بزنگاه تاريخى با او تسويه حساب مىكنند. راه حلّ مشكل ايران و طالبان قدرت اين است كه حقيقت جهان و نياز جامعه و شيوه نگرش مردم را بشناسيم و آن را باور كنيم و بپذيريم. ديگر، جوانان ايران و نسل آينده ساز مانند گذشتگان، قدرت را از سوى خدا نمىدانند كه ظلاللَّه (شاه) يا آيتاللَّه (نماينده خدا) بخواهد نماينده آن باشد. قدرت را از مردم جامعه مىدانند و حقّ حاكميّت با مردم است. براى فرهنگى كه شهبانو مىنويسند: «متملقين در دربار» جمع مىشوند، داشتن حكومت ثابت ارثى (سلطنت) و يا غير انتخابى (ولايت فقيه) به موجب تجربههاى جهانى و به ويژه تجربههاى ملّى در همين يكصد سال بعد از انقلاب مشروطه خودمان، سمّ كشنده است و انقلاب آور و ويرانگر و كشتار كننده. اگر مردم به درجهاى از رشد رسيدهاند كه تشخيص دادهاند كه حق دارند و حق خود را مىخواهند، پذيرش حكومت موقت دورهاى (جمهورى) كه در جهان هم به كارآمدى تجربه شده است، راه حلّ مناسب است. به گفته چرچيل حكومت دموكراسى، بهترين نوع حكومت نيست، امّا، بهترينى است كه ما مىشناسيم. اگر دوباره دلمان براى انقلاب تنگ نشده، اگر مىخواهيم بد و خوب زندگى خودمان را به گردن ديگران نياندازيم و اگر مىخواهيم كه ناخداى ارثى، كشتى وطن را ترك نكند و آواره جهان نشود و ناخداى غير انتخابى، كشور را به جنگ و ويرانى نكشاند و آنگاه جام زهر را بنوشد به اصل حق حاكميّت مردم، قانونى كه با رأى و خِرَد جمعى آن را تهيه و پذيرفتهايم و حكومتى كه به طور موقت و دورهاى از رأى آزادانه مردم و يا نمايندگان آنان تشكيل مىدهيم، تمكين كنيم تا گذشته را به گذشتگان واگذاريم و آينده را با آزادى نقد از قدرت و ارائه برنامههاى مورد قبول اكثريت، بسازيم. تا انرژى جمعى را نه صرف مبارزه، رفتن زندان، اعدام، مهاجرت ناخواسته، دشمنى و كينه...بلكه صرف ساختن و رقابت آزاد براى بهتر ساختن و بهتر زيستن كنيم. |