پرويز ثابتی و داريوش همايون

 از عاملين برجسته فجايع دوران شـاه

 

چرا آقای دکتر عليرضا نوری زاده و آقای مسعود بهنود توجيه گران آنانند؟

 

*****

 

هر اندازه  که  فکر کردم  برخلاف  آقای نوری زاده  نتوانستم خود  را قانع  کنم  که انقلاب بهمن ماه 1357 "در تمام ابعادش يک فاجعه عظيم" بود  بلکه بيشتر نظرم به اين سو جلب  می شود  و  قانع تر می شود که انقلاب 57 عمق فاجعه عظيمی را که در کشور وجود داشت برملا ساخت.

 

*****

 

امّا فاجعه ای که هم اکنون، پس از گذشت 25 سال از 22 بهمن ماه 1357، بار ديگر در حال شکل گيری است، اينست که افرادی همچون "دکتر عليرضا نوری زاده" قلم پرداز پُرتوان و همتای پُرمايه و ورزيده مطبوعاتی وی "آقای مسعود بهنود" در حال اجرای آنند. 

 

*****

 

آقای دکتر علی رضا نوری زاده در تحرير يک هفته با خبر سه شنبه 23 تا جمعه 26 مارس 2004 پيش درآمد خود را چنين آغاز نموده که  "هرچه زمان بيشتر می گذرد  من قانع تر می شوم که انقلاب 57 در همۀ ابعادش يک فاجعه عظيم بود که همه ما از شاه و شيخ گرفته تا نخبگان عرصه انديشه و فرهنگ به نحوی در تحقق آن مشارکت داشتيم."

مطالعه اين سطور من را بر آن داشت تا بار ديگر خود را جمع و جور کنم و بينديشم که آيا انقلاب بهمن ماه 1357 ادامۀ جنبش و يا نهضت مشروطه بود.  و يا ادامۀ نهضت دکتر محمد مصدق رهبر ملّی شدن صنعت نفت و مبارزات او عليه استبداد داخلی و دخالت دولت های خارجی در کشور بود که بسياری از ما که خود را مصدقی ميدانيم و در راه او گام برميداريم در آن شرکت داشتيم. و يا آنظور که آقای نوری زاده می گويد حرکت مردم در اين مقطع تاريخی يک "فاجعۀ عظيم" و يا بنا بر گفته دکتر شاپور بختيار يک "فتنه" بوده است.

هر اندازه که فکر کردم برخلاف آقای نوری زاده نتوانستم خود را قانع کنم که انقلاب بهمن ماه 1357 "در تمام ابعادش يک فاجعه عظيم" بود  بلکه بيشتر نظرم به اين سو جلب می شود و قانع تر می شود که انقلاب 57 عمق فاجعه عظيمی را که در کشور وجود داشت برملا ساخت.

مگر در جريان انقلاب مردم ايران به چه چيزهايی اعتراض داشتند؟  آيا جز اين بود که ملت ايران عليه ظلمی که به او ميرفت قيام کرد و اعتراض داشت؟  آيا جز اين بود که به استبدادی که دهان ها را دوخته، قلم ها را شکسته و زندان ها را از درس خوانده ها و آرمانخواهان پر کرده بود اعتراض داشت؟  اعتراض بر اين مسئله بود که چرا سردمداران حکومت از شاه و نخست وزير گرفته تا وزير دربار و ساواک  ملّت را تحقير کرده ،  خود و کشور را در اختيار بيگانگان گذاشته بودند.

به تبعيضی که از جانب حکومتگران حمايت می شد اعتراض داشتند. اين اعتراض ها که فاجعه نيست! و نه تنها فاجعه نيست بلکه بايد آنرا به حساب رشد جامعه ملّی ايران گذاشت و بايد باعث افتخار هرکس که خود را متعلق به اين ملت ميداند گردد.

اگر حرکت مردم در آن مقطع تاريخی در تمام ابعادش يک فاجعه عظيم بود ، اين فاجعه برای حکومتگران بود ، برای آنهايی بود که تا آن زمان هرچه توانستند تسمه از گُرده ملت کشيدند تا هرنوع مقاومتی را از سوی ملّت از بين ببرند و در يک امنيت گورستانی ، فرهنگ پويای ايراني، آزادی و استقلال را در آن گورستان دفن کنند  و تجدّدی ظاهری و فرهنگی وارداتی آنگونه که منافع بيگانگان را تأمين می کند جايگزين آنها نمايند.

باز هر اندازه که فکر ميکنم  بيشتر توجّهم به اين فراز جلب ميشود و قانع تر ميشوم که براستی انقلاب بهمن ماه 1357 عمق فاجعه عظيمی را که در کشور وجود داشت برملا ساخت. و ما و آقای نوری زاده  چنانچه به خانۀ پدری خود می انديشيم بايد بيشتر کوشش و دقت کنيم تا دلايل و ريشه های اين فاجعه عظيم را که در دوران زعامت و حکومت مطلقه آن پدر و پسر شکل گرفته است بررسی و ارزيابی کنيم و نتايج اين ريشه يابی را همراه با آموزه های ديگری که از مبارزات ديگر ملت ها در راه آزادی و پيشرفت می توان داشت  چراغی بيفروزيم برای راه آينده.  

شوربختانه  آقای نوری زاده و بسياری از " نخبگان " گستره سياست ، فرهنگ و هنر و ادب  نه تنها به اين مهّم توجه نکردند بلکه اعمال نامتمدنانه ، غير انسانی و غير ملّی حاکمان پس از انقلاب را مستمسکی يافته اند تا ريشه های اين فاجعه عظيم را هر چه بيشتر از نظر ها پنهان سازند. اين تفکّر و عمل نه تنها در راستای يک روش و منش روشنفکرانه ارزيابی نمی شود بلکه به نوعی خاک پاشيدن در چشم مخاطبين خود است.

آقای نوری زاده در بخش ديگری  از نوشته مورد بحث می نوسد :

" آيا مرگ و از کار افتادن يک مليون ايرانی و خروج حداقل دو نسل از ايرانيانی که بهترين فرصت ها را برای آموختن در اختيار داشتند و هنگاميکه به بهره دهی به جامعه رسيد ناچار به ترک وطن شدند و دو نسل مال و جان سوخته انقلاب که حتا فرصت آموختن را نيز بطور کامل در اختيار نداشتند و ميلياردها دلار زيان مالی و ويرانی و عقب ماندگی و بدنامی در عرصه بين المللی و از مهد تمدن و فرهنگ مشرق زمين به پايگاه و قبلۀ تروريست های جهان تبديل شدن و ... لازم بود تا ما به اين نتيجه برسيم که انقلاب يک فاجعه بود که همۀ ما در وقوعش به اندازه ابعاد حضور خود در خانۀ پدری سهيم هستيم؟ "   

جملات فوق حکايت از وقايعی دارد که بوقوع پيوسته است و فجايعی تاريخی است که ملّت ما سالهای زيادی بايد زيانها و پی آمدهای آنرا بدوش بکشد امّا مسأله اين است که اين فجايع پس از گذشت 25 سال از انقلاب آغاز نشده بلکه بلافاصله پس از فروپاشی نظام گذشته صورت گرفته است. اين فجايع توسط کسانی تحقق يافته است که تحت تأثير مناسبات سياسي_فرهنگي_اجتماعی مسلط دوران آن پدر و پسر بوده اند و انقلاب 57 باعث شد که نتايج تلخ آن بذرها نصيب ملّت ايران پس از 22 بهمن ماه گردد.

از اين رو ست که نگارنده می گويد حرکت مردم ايران فاجعه نبود بلکه فرصتی را بوجود آورد تا عمق فاجعه ای که در ايران وجود داشت خود را نشان دهد.

آقای نوری زاده به خوبی آگاهند در دوران آن پدر و پسر  چگونه شرايطی در کشور وجود داشت. آيا جريانهای سياسی گوناگون می توانستند در چارچوب استقلال و تماميت ارضی کشور فعاليت کنند ؟ امنيت گفتار و امنيت پس از گفتار برای اظهار نظر در مورد مسايل جامعه ، اقتصاد ، فرهنگ ، سياست و نقد قدرت وجود داشت ؟ آيا چاپ کتاب و جزوه از هفتخوان ساواک عبور نميکرد و نويسندگان می توانستند آنجه برای رشد شعور و بلوغ فکری جامعه لازم است بنويسند و منتشر نمايند و نه آنجه را بنويسند که از هفتخوان ساواک اجازه عبور بگيرد ؟

 اگر مطبوعات می توانستند آئينه تمام نمای جامعه و حکومتگران گردند ، اگر انتخاباتی آزاد در ايران وجود ميداشت و مردم می توانستند نمايندگان واقعی خود را به مجلس بفرستند و نمايندگان نيز از مصونيت پارلمانی بهره مند بودند و می توانستند با آسودگی خاطر مصالح و منافع ملّت و کشور را در مجلس مطرح کنند و تصميم بگيرند ، آنگاه سياست پيشگانی ورزيده در خدمت ملّت و کشور می داشتيم که اولا انقلابی در ايران رخ نميداد و اگر جنبشی نيز سر برميآورد کسانی آنرا رهبری ميکردند که از درايت کشورداری در جهان کنونی برخوردار بودند و با رعايت آزادی ها و حقوق ملّت کشور را در جايگاه شايسته خود در سطح جهانی قرار ميدادند و به طور کلّی آن مناسبات استبدادی مخالفين خود را نيز مستبد نمی پروراند و ديگر نيازی نبود که وقتی "ديوی گريان از مملکت گريزان می شود ، فرشته ای عبوس بدون هيجگونه احساس" به کشور وارد شود و نه ملّت هيجان زده را در جوّی پر از التهاب  به پای  انتخابی چنان بزرگ می کشاندند که 98،2 درصد آن در دوازدهم فروردين 1358 ميان نظام جمهوری اسلامی و هيچ ، جمهوری اسلامی را برگزيدند.

امّا آقای نوری زاده بجای آنکه به مسايلی که در بالا بدان اشاره رفت بپردازند و از نخبگان، روشنفکران و فعالان در گستره های سياست و فرهنگ و هنر و ادب بخواهند که اين مسايل و تأثيرات آنرا در بوجود آمدن خشونت عريان اسلام پناهان متحجّر مورد تجزيه و تحليل و  کند و کاو  قرار دهند  اين جمله را به قلم می آورند: "... اينکه بعد از ربع قرن در حاليکه همه ما به نوعی از آثار شوم اين انقلاب برخوردار شديم ... هنوز هم کسانی از ما ( و قصد من از ما ، نخبگان و روشنفکران و فعالان در گستره های سياست و فرهنگ و هنر و ادب است ) از اينکه اعتراف کنيم اين انقلاب نکبت بار ما را از صف مقدّم به خطوط پشت سر پرتاب کرد ، هنوز نوعی زبانمان دچار لکنت ميشود  وقتی دربارۀ دوران پيش از انقلاب سخن می گوييم . بهترين آثار و نوشته های ما اهل قلم در همان سالهای طاغوتی بيرون آمد . تحّول صنعتی در جامعه ما و حضور زنان در همۀ صحنه ها در دوران همان پدر و پسری رخ داد که هنوز خيلی از ما حاضر نيستيم با صداقت و بدون ترس و واهمه از واکنش چپ زدگان صد درصدی وقتی از سيئات عهدشان می گوييم ، حسنات آنرا نيز بر شمريم." 

در جملات بالا آقای نوری زاده  می خواهد بگويد که کشور ما پيش از انقلاب در حاليکه هيچ يک از ارزش های دموکراتيک و پيشرفت و ترقی در جامعه ما حاکم نبود، با اين حال کشور ايران در صف مقدم کشورهای راقيه قرار داشت و اين انقلاب ما را از اين جايگاه به قهقرای تاريخ فرستاده است و از سوی ديگر ساواک شاه نه تنها مخالف اهل قلم و توسعه دانش و بينش نبوده بلکه به اين اهل قلم هم کمک و ياری می رسانده است که بهترين نوشته هايشان در پيچ و خم های هفتخوان ساواک گير نکند و به چاپ برسد و در دسترس علاقمندان قرار بگيرد.

نگارنده بر اين گمان هست که اگر آقای نوری زاده يک بار ديگر نوشته خويش را مرور کنند متوجه می شوند که مطالبی را که نوشته اند تا چه اندازه بی اساس و غيروافعی است!  اسناد و مدارک به حد وفور انتشار يافته است که ساواک شاه و ديگر دستگاه های حافظ آن نظام چگونه قلم ها را شکستند و با اهل قلم چه ها که نمی کردند و چه زندانهايی را برای آنان تعبيه نکرده اند.

فاجعه يا تمام فجايعی که آقای نوری زاده از آنها ياد می کند، اتفاقاتی است که رهبری آن در دست آقای خمينی بود و  از زمان حيات وی شروع شده و در دوران جانشين ايشان ادامه يافته است. امّا آقای نوری زاده به خوبی می تواند به اين پرسش پاسخ دهد که ميان تفکّر و احساس حضرت امام (ره) و حضرت آيت اله العظمی خمينی و اين هر دو با حاج آقا روح اله خمينی که بعد از فوت آيت اله العظمی بروجردی در صحنۀ سياسی ايران ظاهر شد، تفاوتی وجود دارد؟ 

نگارنده در برابر پرسش بالا بر اين باور است که اين سه مرحله از موقعيت مذهبی و اجتماعی آقای خمينی از نظر تفکّر آزاديخواهی و يا تقکّر استبدادی هيچ تفاوتی با يکديگر نداشتند و تفکّر همان تقکّر استبدادی است. بعبارتی ديگر تفکّر حضرت امام (ره) همان تفکّر حاج آقا روح اله و اين تفکّر همان تفکّری است که در دوران آيت اله العظمايی ايشان در کتاب "تحريرالوسيله" انعکاس يافته است که در واقع منشور و يا برنامه سياسی ايشان برای حکومت است. تفکّری که پس از دستيابی به قدرت آنرا به مرحله اجرا درآورد.

اتفاقا مشاورين سياسی آيت اله خمينی در هنگاميکه هنوز حاج آقا روح اله بود افرادی همچون آقای حبيب اله عسگراولادی و ديگر بنيان گذاران هيأت های مؤتلفه اسلامی بودند که ايشان نيز به نوبه خود از مشورت های مؤثر دکتر مظفّر بقايی رهبر حزب زحمتکشان ملّت ايران بهره می جستند که پس از ترور حسنعلی منصور توسط همين ائتلاف و زندانی شدن عسگراولادی بهمراه عدّه ای ديگر از هيأت مؤتلفه اسلامی به عنوان قاتلين حسنعلی منصور، حوادثی در زندان به وقوع پيوست که حرکت های اعتراضی ملّت عليه نظام شاهنشاهی و حوادث پس از 22 بهمن ماه 1357 در عرصه سياسی کشور تأثير به سزايی داشت که بعدا به آن اشاره خواهم کرد.

امّا همين کتاب "تحريرالوسيله" با محتوای بسيار عقب مانده اش در دوران شاه به عنوان يکی از کتاب های غير قانونی به شمار ميرفت که اگر ساواک آنرا نزد کسی می يافت  کتاب را ضبط می کرد و  ناشر و دارندۀ آن را به عنوان اقدام عليه امنيت کشور مورد تعقيب قرار می دادند.

فاجعه امّا، آقای نوری زاده، اينجاست که رژيم گذشته حاضر نبود  کوچکترين امکانی را بوجود آورد تا مردم بدون ترس با محتوای اين کتاب آشنا شوند و نويسنده اين کتاب بصورت "تابو" درنيايد.

شما  "اهل قلم"  که بهترين نوشته هايتان در آن دوران به چاپ می رسيد بايد توضيح دهيد که تا چه ميزانی به بررسی محتوای چنين کتاب هايی پرداخته و روشنگری نموده ايد؟  تا از گرفتار آمدن مردم به دام اين تحجّر ها جلوگيری می کرد؟

در دوران شاه، ساواک به مثابه يکی از قويترين دستگاههای سرکوب و اختناق، چنان فضای بسته ای را در ايران بوجود آورده بود که وقتی آقای خمينی در دوران خيزش انقلابی بدون آنکه خود را جايگزين بعدی حکومت معرفی کند می گويد شاه بايد برود و اگر يزيدبن معاويه هم بيايد بهتر از اوست. کسی از اين "اهل قلم" در عرصۀ سياست و انديشه و هنر و ادب از ايشان نمی پرسد و برای اين ملّت توضيح نمی دهد که آخر "يزيد" که از نظر تفکّر و باورهای مذهب شيعه "نماد" يک شخص "غاصب" و "متجاوز" به حقّ ملّت و هم "قاتل" است، چگونه شايستگی جانشينی شاه را دارد؟ و حکومت او از چه رو است؟  مگر مبارزات سياسی _اجتماعی ملّت ايران در رابطه با شکل ظاهری افراد است؟

مبارزات ملّت ايران برای تغيير مناسبات سياسي_اجتماعی است که در برهۀ ای از زمان  شـاه  نماينده آن ، و در برهۀ ديگر آقای خمينی يا جانشين ايشان آقای خامنه ای همان مناسبات را نمايندگی می کند.

وقتی اکثريت جامعۀ سياسی و مذهبی آن مقطع تاريخی اين سخنان آيت اله خمينی را می شنوند و واکنشی نشان نمی دهند، نشان از آن ندارد که اين جامعه خواهان آزادي، عزّت، سربلندي، استقلال، علم و پيشرفت نيست، بلکه نشان از آن دارد که مناسبات سياسی حاکم باعث عقب نگه داشته شدن جامعۀ ملّی ما بويژه جامعۀ سياسی ما شده است. و اينجاست که می بينيم کسانيکه در دوران استبداد شاهنشاهی خود قربانيان آن مناسبات سياسی هستند که عرصه های اجتماعي_اقتصادي_سياسی و حقوقی را در بر ميگرفت، هنگاميکه بازيگران صحنه عوض می شوند بدون توجه به مناسبات سياسي،  دچار اين توهّم می شوند که مناسبات اجتماعی از حالت استبدادی خود خارج شده و مناسبات دموکراتيک جايگزين آن شده است و در نتيجه به باز توليد همان مناسبات دوران استبداد می پردازند.                     

کنش های افراد و جريان های گوناگون سياسی زمان پس از 22 بهمن 1357، در برابر حوادثی که اتفاق می افتاد  گويای اين توهّم و نشاندهنده  "عقب نگه داشته شدن"  جامعه سياسی آنروز کشور ما بود. براستی ذهنيت جامعه آنروز چگونه بود که از اعدام افرادی که بدون دادگاه و وکيل مدافع صورت می گرفت حمايت بعمل ميآمد و اظهار خوشحالی ميشد !؟  و در جايی ديگر،  کسانی که خواهان اسقلال بودند ولی نمی توانستند دريابند که اگر امروز  نقض استقلال و تماميت ارضی ديگر کشورها را مورد تاييد قرار داديد، نمی توانيد از استقلال و تماميت ارضی کشور خود به عنوان يک ارزش دفاع کنيد.  اشغال سفارت آمريکا (سفارتخانه هر کشوری بمنزلۀ جزيی از خاک آن کشور محسوب می شود) بوسيله دانشجويان خط امام و حمايت آقای خمينی تا آنجا که آنرا انقلاب دوم ناميد نمونه ديگری از کنش افراد و جريان های سياسی ناپخته آنروز ايران را نشان ميدهد. جريان های سياسی ای که در آن زمان اشغال سفرت آمريکا را محکوم کردند انگشت شمار بودند و به همين دليل گروههای طرفدار اشغال سفارت، آن جريان های انگشت شمار  را جريان های طرفدار آمريکا معرفی کردند. جريان هايی که اشغال سفارت آنها را مست شادی کرده بود، هرشب تا صبح در برابر آن سفارتخانه می خوابيدند و روزها از جلو آن رژه می رفتند و شعار استقلال سر ميدادند. اين برخوردها در واقع از سوی کسانی صورت می گرفت که برای آزادی و استقلال کشور خويش مبارزه کرده و مدتهای زيادی نيز محروميت تحمّل کرده بودند. اين برخوردها ثمره نامطلوب همان مناسبات سياسی ای بود که جامعه سياسی ما را به لحاظ فرهنگ سياسی عقب نگهداشته و آقای خمينی را که قدرت تخريبی فوق العاده ای داشت به عنوان رهبر خود در دوره تخريب انتخاب کرده و برای دوران سازندگی نيز او را در همين مقام مورد تاييد قرار می دهد. ناگفته نماند همه دختران و پسران، زنان و مردانی که دل در گرو آزادي، اسقلال و سربلندی کشور داشتند بمحض آنکه علائم استبداد و روشهای نادرست کشور داری را در حاکمين جديد ديدند، گروه گروه صف خود را از آنان جدا کردند. اين است تفاوت تفکّر استبدادی آگاهانه ای که در جهت مناقع گروهی و يا اربابان خارجی خود خواهان امنيت گورستانی در کشور هستند و کسانی که ناآگاهانه تحت تأثير مناسبات استبدادی گرفتار تفکّر استبدادی ولی با توهّم آزاديخواهی می شوند.

 

آقای نوری زاده می نويسد: «شما جلد پنجم خاطرات اسداله علم را که می خوانيد کاملا و بوضوح می بينيد که وزير دربار مقتدر محمد رضا شـاه چند سال پيش از ظاهر شدن علايم انقلاب نگران برپايی انقلابی بود که خشک و تر را با هم خواهد سوزاند. اين را می دانم که حدّاقل "پرويز ثابتي" که تصويری بسيار غلط و دور از واقع از او در ذهن داشتيم نسبت به وقوع انقلاب دو سال پيش از به پاخاستن شعله های شورش يا بقول زنده ياد شاپور بختيار "فتنه بزرگ" به پادشـاه هشدار داده بود ...»

 

 

آقای "پرويز ثابتي" مأمور امنيتی که آقای نوری زاده پنداری نادرست و دور از واقع از وی در ذهن خود داشته اند، يکی از مهره های اساسی استحکام اين مناسبات اجتماعی است که اجازه نميداد تا مردم ما با حقوق شهروندی و حقوق بين الملل آشنايی پيدا کنند.  تصور غلطی که در ذهن آقای نوری زاده در مورد "پرويز ثابتي" مأمور امنيتی وجود داشت، اين است که دستگيری ها، شکنجه ها و محاکمات، زندان کردن ها، اعدام های دختران و پسران، مردان و زنان و حتا نوجوانان دختر و پسر که با گرايش های ملّی طرفدار آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی مبارزه می کردند و آنهايی که با گرايش های چپ و خواهان بهبود وضع قشرهای زحمتکش جامعه بودند و سرانجام آنهايی که به دنبال آزادی امّا با معيارهای مذهبی مبارزه می کردند، زير نظر ايشان نبوده است.             

نگرانی آقای اسداله علم وزير مقتدر دربار، آقای پرويز ثابتی مأمور امنيتی شـاه و ديگر مهره های سرکوب و اختناق دوران شـاه بيشتر از اين لحاظ بود که اگر حرکت های اجتماعي_سياسی حساب شده ای بتواند جامعه ملّی ايران را پشتوانه خود قرار دهد نه تنها قدرت از دست اينان خارج می شود بلکه مهم تر از آن منافع پشتيبانان و کشور های سلطه گر نيز دچار مخاطره جدّی خواهد شد. بنابراين ساواک سياست جديدی را تدوين کرد و بخشی ار آنرا در داخل زندان های آن زمان به مرحله اجرا درآورد، که پيش تر بدان اشاره شد.

کسانی که در آن ايام در زندان های شـاه بودند حتما به خاطر دارند که درآن هنگام مقامات ساواک با بخشی از طرفداران آقای خمينی مانند آيت اله محی الدين انواري، آيت اله ربانی شيرازي، حبيب اله عسگر اولادي، مهدی عراقي، اسداله لاجوردی و ... که در بند يک زندان اوين زندانی بودند به توافق رسيدند که بوسيله اين گروه زندانيانی که دارای "تقکّر مذهبي_تقليدي" بودند از ميان ديگر زندانيان شناسايی نموده تا وسيله آزادی آنان (توسط همين گروه که خود در زندان بودند) فراهم گردد. شايد به اين اميد که آزادشدگان با کمک آن دسته از روحانيون طرفدار آقای خمينی که در آن زمان کارمند دولت بودند (علی غفوري، باهنر، دکتر بهشتي، کارمندان وزارت آموزش و پرورش) و يا از طريق آن عده از روحانيونی که مستمّری بگير اداره اوقاف بودند، بتوانند از تغييرات بنيادين که هم روابط استبدادی را در داخل به مناسبات دموکراتيک تبديل نمايد و هم روابط و مناسبات خارجی را به سود منافع و مصالح ملّی دگرگون سازد، جلو گيری نمايند.

اين اقدام بگونه ای گسترده انجام پذيرفت و عده ای آزاد شدند و خود اين گروه هم در برنامه ای که برای نيايش و يادبود 15 بهمن ماه، روزی که در سال 1327، شـاه از يک ترور نافرجام جان سالم بدر برده بود، با عنوان "شاهنشاها سپاس" شرکت کردند که از تلويزيون شبکه سراسری آن زمان پخش گرديد و سپس از زندان آزاد شدند.

اين عده پس از آزادی از زندان جهت همان هدف ها حرکت کردند و با کمک و ياری شماری از دوستان و همفکران خود و با امکان دسترسی به منابع گسترده مالی که بحشی از آن از محل وجوهات شرعی و بخش ديگر آن از طريق صندوقهای قزض الحسنه بود در جهت تطميع عده ای از روحانيون و پيشنمازهای محله ها و شهرهای کوچک برآمدند تا بتوانند مناسبات سياسی کهن را با تفاوت های ظاهری جايگزين نمايند. اقدامات اين گروه هرچند با مقاومت های جريانهای سياسی و بعضا اشتباه ، از همان سالهای نخست پس از 22 بهمن 57 مواجه شد امّا قدرت و نيروی اين گروه پيوسته در حال پيشروی بوده و هست که انتخابات هفتمين دوره مجلس شورای اسلامی اوج اين تفکّر پس از 25 سال می باشد که در چارچوب همين مسايل قابل بررسی و تجزيه و تحليل است.

بدين جهت وقتی پيش نويس قانون اساسی که جزء وظايف دولت موقت بود، بوسيله آن دولت تهيه شد، اين پيش نويس در بايگانی مجلس خبرگان، که به جای مجلس مؤسسان تشکيل گرديد، بايگانی می شود و با تمهيدات همان گروه ياد شده به سرکردگی و مديريت "حسن آيت" دست پروردۀ "مظفّر بقايي" طرحی برای قانون اساسی در دستور مجلس خبرگان قرار ميگيرد که حاوی ولايت فقيه است و به تصويب ميرسد. در اين طرح اختيارات ولی فقيه به مراتب بيشتر از شـاه است و ولی فقيه همانند شـاه به هيچ احدالناسّی پاسخگو نيست.                    

در هر حال فرآيندی که امروزه در جامعه ما حاکم است در واقع  پيآمد همان مناسبات سياسي_فرهنگی دوران شـاه است که فاجعۀ آفريد. دورانی که "پرويز ثابتي" مقام ارشد امنيتی و کارشناس کنترل انديشه ها و "داريوش همايون" استاد به بيراهه کشاندن و گمراه کردن انديشه ها و قلم ها با نام فريبنده "نوگرايي" از تئوريسين ها و برنامه ريزان آن بودند! نه حرکت اعتراضی مردم به حقوق پايمال شده و خواسته های فروخفته خود.

امّا فاجعه ای که هم اکنون، پس از گذشت 25 سال از 22 بهمن ماه 1357، بار ديگر در حال شکل گيری است، اينست که افرادی همچون "دکتر عليرضا نوری زاده" قلم پرداز پُرتوان و همتای پُرمايه و ورزيده مطبوعاتی وی "آقای مسعود بهنود" در حال اجرای آنند. 

بيشتر کسانی که مسايل ايران را پيگير هستند ميدانند که نيروهای گوناگون اپوزيسيون پس از جمع بندی از شرايط حاکم بر دوران جنبش اعتراضی و دوران انتقال به جمهوری اسلامي، به اين نتيجه رسيده اند که يکی از دلايل به انحراف کشيده شدن خواست ها و مطالبات مردم توسط يک جريان خاص، اين بوده است که نيروهای ديگر سياسی فاقد برنامه های مشخص سياسی و تشکّل متناسب و در نتيجه فاقد ارتباط سازمان يافته با مردم بوده اند. از اين رو به تلاش هايی دست زده اند که امروز اين نقيصه را جبران نمايند. نيروهايی که در اين راه گام برميدارند اگر چه بمنظور تأثيرگذاری و برهمکنش در تحولات و دگرشُدهای آتي،  امر سازماندهی را پيگيری می کنند امّا گرايش های همۀ آنان يکسان و همگون نيست.           

برخی براين باور هستند که اين تحولات و دگرگشت ها به خصوص پس از تجربه افغانستان و عراق از طريق کمک های کشورهای خارجی بويژه آمريکا ميسّر است و بهمين جهت از حملۀ نظامی آمريکا و متحدانش به افغانستان و عراق آشکارا استقبال کردند و در نوشته های خويش نيز در صدد توجيه آن برآمدند. ليکن گرايش های ديگری نيز در ميان اپوزيسيون هستند که نگاه آنان نه به نيروی بيگانه بلکه به درون و بر پشتوانه نيروی لايزال ملّت است.

اينک کاری که آقای عليرضا نوری زاده انجام ميدهد در اين راستا است که زمينه را برای ورود افرادی همچون "پرويز ثابتي" به صفوف اپوزيسيون فراهم آورد، او را غسل تعميد ميدهد و آنچه را که در ذهن خود می گذراند بدينگونه بيان ميدارد که: « تصوير بسيار غلط و دور از واقع از او (پرويز ثابتي) در ذهن داشتم» ، يعنی همانگونه که قبلا گفته شد ايشان در هيچ يک از فجايای دوره محمد رضا شـاهی و دستگاه مخوف ساواک آن دوره دخالتی نداشته است! و لابد در "پيش درآمد" ديگری اشاره خواهند کرد که روشنفکران ايران در کنار پوزشخواهی بزرگ از شـاهنشـاه ، از ايشان نيز بايد عذرخواهی نمايند.

از سوی ديگر همکار توانای ايشان يعنی آقای مسعود بهنود با مطالعه ويژه نامه نشريه تلاش درباره داريوش همايون، که توسط دو تن (از نزديکان آقای داريوش همايون) که در گذشته به حريانات چپ وابسته بودند و در حال حاضر استقرار نظام پادشـاهی را برای ايران مناسب می دانند، منتشر می گردد، متوجه شده اند که آنچه که در اين ويژه نامه آمده ، حق مطلب را ادا نکرده است، بنابراين وظيفه خود دانسته اند که در برطرف کردن اين کاستی دست به قلم برند. و در اين راستا در تاريخ جمعه 14 فروردين 1383 مقاله ای تحت عنوان "داريوش همايون و مکتب آيندگان" نوشته و در وبلاگ اينترنتی خود و برخی ديگر از سايت ها آنرا به خوانندگان عرضه کردند.

آقای بهنود در اين مقاله آورده اند: « در مکتبی که او ساخت در آيندگان، روشنفکری و نوگرايی اساس بود.» و باز می افزايند: « او به رفتاری که داشت به کسانی که در آن مکتب بزرگ شدند ياد داد که پاکدامن بمانند ولی نه الزاما بی عمل »

اگر منظور از روشنفکری که آقای بهنود بدان اشاره دارند اين است که چگونه کشور را در اختيار بيگانگان قرار دهند و اگر باز منظور ايشان از نوگرايی چگونگی دستيابی به سيستم ها و ترفندهای پيشرفته برای گمراه کردن انديشه ها و قلم هايی است که پشتيبان و پاسدار منافع و مصالح کشور و استقلال ايران است، که اينگونه روشنفکری و نوگرايی در کشور ما تازه گی ندارد.  در کشور ما افراد زيادی بوده و هستند که در تشکلّات سرّی و سازمانهای فراماسونری و فراموشخانه ها کوشش داشتند که ايران را به بلوک غرب  وابسته نمايند. همانگونه که بخشی از روشنفکران چپ گرا، صلاح کشور را در وابسته بودن به شوروی ارزيابی می کردند.      

امّا اگر روشنفکری به اين معنا که در ادبيات دموکراسی مطرح است به معنی کوشش برای استقرار روابط دموکراتيک و تحقق حقوق شهروندی و حفظ استقلال و تماميت ارضی و قرار دادن کشور در جايگاه مناسب و شايسته خود در خانواده بين المللی آنهم با حقوق برابر، که بايد گفت اين نوع روشنفکری و نوگرايی فرسنگ ها با مواضع و ديدگاه های آقای داريوش همايون فاصله دارد. همچنين است پاکدامن بودنی را که آقای بهنود از ايشان آموخته اند. آيا معنی پاکدامنی سياسی آنست که کسی تلاش و کوشش کند تا کشور را در اختيار بيگانه قرار دهد و مردم آن سرزمين را تحقير کرده زير نفوذ اجانب قرار دهد،  اين پاکدامني، ارزانی آقای داريوش همايون و شايد برخی از شاگردان ايشان، امّا نهضت ملّی ايران از اين گونه پاکدامنی ها خود را مبرّا ميداند و به هيچ وجه علاقه ای هم ندارد که آنرا بيآموزد.

آقای بهنود به عنوان اينکه آقای داريوش همايون خوش قلم و دارای مکتب هستند توسط "کد"ی که در همان نوشته به شاگردان خود که در سراسر کشور پراکنده اند اشاره می کند که خوش قلمي، پاکدامني، روشنفکری و نوگرايی را از آقای داريوش همايون بياموزند و در نوشته های خود آنها را مورد توجه قرار دهند. نتايج گسترش تفکّر و روابط استبدادي، اختناق و وابستگی به خارج از قضا شايد در حال حاضر بسيار مورد نياز جناح اقتدارگرای حاکميت ايران به خصوص آيت اله خامنه اي، رهبر و آيت اله هاشمی رفسنجانی می باشد و شايد مسافرتی را که چندی پيش آقای مسعود بهنود بهمراه آقای ماشاء اله شمس الواعظين ترتيب دادند برای بسط چنين فرهنگی بود، زيرا کوشش اين آقايان در جلسات سخنرانی هايی که برايشان ترتيب می دادند، اين بود تا مخاطبين و شنوندگان را متقاعد کنند که نهاد های مدنی و دموکراتيک و سطح انتشار روزنامه ها در ايران از درصد بيشتری نسبت به شيخ نشين های خليج فارس برخوردار است و بی جهت سطح مطالبات خود را بالا نبرند و يا بنابر گفته آقای رفسنجانی که در پاسخ به اعتراض های اصلاح طلبان درون حاکميت و بخش های ديگر اپوزيسيون به تعطيل فلّه ای روزنامه ها، قتلهای زنجيره ای ... می گويد " فتيله ها را پايين بکشيد".

به هر حال چنين به نظر می رسد، تلاش و کوششی که آقای عليرضا نوری زاده و آقای مسعود بهنود در حال انجام آنند، همانند سعی و تلاشی است که "پرويز ثابتي" در سالهای آخر پادشـاهی محمد رضا شـاه مبذول ميداشت. او توانست با کمک های آشکار و پنهان به قشر و جريان ارتجاعی ای از درون کشور به نهضت ملّی ايران ضربه وارد کند و ضمن بمخاطره انداختن استقلال و حاکميت ملّی از رشد آزادی نيز جلوگيری بعمل آورده تا سرانجام بتواند منافع بيگانگان را در ايران پايدار و محفوظ نگهدارد.

در اينجا باز می گرديم به نوشته آقای نوری زاده، که تلاش دارد يک مسأله تاريخی را که هميشه مانع مخدوش شدن مرزهای ملّی و غير ملّی _ تفکّر دموکراتيک با تفکّر استبدادی بوده است از ميان بردارد .  او می نويسد:         

« مصدق بزرگمردی وارسته بود که خدمتش در ملّی کردن نفت برای آنکه نامش را در تاريخ جاودانه کند کافی است. لزومی ندارد که برای او معجزه قايل شويم و بی خطايش بخوانيم... آنسو کسانی از پشت عينکشان دوران پيش از انقلاب ، سرشار از آزادی و خوشی و پيروزی و پيشرفت بود و ايران بهشت برينی بود که نظيرش در دنيا پيدا نمی شد.... نه شاه از قديسين بود نه مصدق. اين هر دو سرفرازی و عظمت ايران زا می خواستند . منتها در عمل هردو گرفتار کسانی بودند که در فردای ورود خمينی به ايران  او را به عرش بردند و در کره ماه نشاندند.»

وی معتقد است که شـاه و مصدق طرفدار سرفرازی ملّت ايران بوده اند و اگر در فردای ورود خمينی عده ای دور و بر او را نگرقته بودند و او را به عرش نبرده و در کره ماه ننشانده بودند  او نيز مانند شاه و مصدق خواهان سرفرازی و عظمت ايران می بود. 

چگونه ممکن است که اين سه شخصيت همانند يکديگر، طرفدار سرفرازی کشور باشند؟ در حالی که مصدق همۀ تکيه اش به ملت بود ، شـاه برای ملت تره هم خرد نمی کرد و خمينی هم می گفت اگر 35 مليون نفر بگويند آری من می گويم نه ! و معلوم بود که نظر او بايد.

مصدق نگاهش به منافع و مصالح ملّی و تکيه گاهش نيروی پُرپشتوانه مردم بود ، در صورتی که شـاه منتظر دريافت پيامهايی از سوی مقامات آمريکايی و انگليسی بود تا تکليفش را با ملت مشخص نمايد. بهمين دليل وقتی پيامهايی از وزارت خارجه آمريکا و وزارت دفاع آمريکا ميرسند که با يکديگر متناقض هستند ارادۀ تصميم گيری از او سلب ميشود.

اين سه نگرش نمی توانند هر سه برای سرفرازی ملت ايران يکنواخت و يکسان تأثير گذار باشند. يکی آزادی و استقلال هر دو را در مسلخ منافع بيگانه قربانی می کند، آن دگری با خيال استقلال و بدون آزادی کشور را به قهقرا می کشاند و مصدق دست بيگانه را از منابع ايران قطع می کند و  آزادی را لازمه حفظ استقلال حاکميت ملّی می داند.

فرآيندی که آقای نوری زاده قصد انجام آنرا دارد زياد هم آسان نمی باشد و ايشان را به سختی دچار تناقض و دوگانگی می نمايد. زيرا  کسی که همواره از پير احمد آبادی سخن می گويد فکر نمی کند که ممکن است کسی اين سئوال را مطرح کند که اين پير  در احمد آباد چه کار می کرده است ؟ برای چه به آنجا رفته ؟ در چه زمانی به آنجا رفته ؟ آيا با ميل خود آنجا را انتخاب کرده ؟ و يا او را به اجبار به آنجا برده اند ؟ آيا اين پير در احمد آباد زندانی نبوده است ؟ چه کسی او را  زندانی کرده است ؟ جرمش چه بوده ؟ آيا جرمش اين بوده است که دست خارجيان را از ايران کوتاه کرده است، که اين جرم نيست ! آيا خواستار استقلال و آزادی در ايران بوده است و باز خواستار آن بوده است که ايران با تمام کشورهای جهان با حقوق برابر در پای ميز مذاکره و گفتگو و معامله بنشينند ؟ آيا او نمی خواسته است که به ملّت ايران هويت واقعی شان را بازگرداند ؟ و آزادی سياسی را برای اين منظور شرط لازم ميدانسته است.  اين خواسته ها و اقدامات مگر در راستای سرفرازی و عظمت ايران نبود ؟ اين ها جرم نبود ! پس چرا شاه آنرا برنتابيد ؟ و چرا خمينی می خواهد سيلی بر روی او بزند ؟  چرا کشورهای امريکا و انگليس که منافع بيشماری در ايران  و منطقه داشتند نقشۀ کودتا عليه دکتر مصدق را  با کمک محمد رضا شاه و خواهرش اشرف و برخی از روحانيون مانند آيت اله کاشانی و بهبهانی و بعضی از افراد سياسی مانند مکّی و بقايی طراحی کرده او را از نخست وزيری ساقط ،  زندانی ، دادگاهی و محکوم می کنند و تا پايان عمر او بايد در تبعيدگاه بماند تا جان به جان آفرين تسليم کند. اين است آن پرسش بزرگی که بايد به آن پاسخ بدهند.

با همۀ اين احوال، آقای نوری زاده عليرغم آگاهی به مطالب يادشده "تز" بالا را از آنرو مطرح می کند که تشکل هايی که در حال شکل گرفتن هستند و می توانند در جهت منافع و مصالح ملّی پويا و بالنده باشند  امروز با وارد کردن "پرويز ثابتي" و "داريوش همايون" و فردا اگر لازم شد بار ديگر "عسگر اولادي" مانندی از همکاری با اين تشکل ها محروم نمانند و بالأخره نتيجه ای حاصل شود که پس از گذشت چندی و ايجاد تحولاتی و هزينه هايی از سوی ملت "فاجعه" ديگری را در تاريخ کشورمان رقم بزنند. و اين چنين مباد.

 

 

هامبورگ -  حسين منتظر حقيقي

از فراکسيون متحّد

يکشنبه 30 فروردين 1383 

fm-jmi@gmx.net

www.mossadegh.org