|
|
||||
«بحران مشاركت ملي»، گفتگوی سايت خبری روزنامه با رامين ناصح دبيرکل حزب آينده سازان ايران
آتوسا روانکاو گزارشگر سايت خبری "روزنامه" گفتگوی مفصلی را با5 فعال سياسی درباره وقايع روزهای اخير و علل رکود و سکون سياسی در ايران انجام داده که در اين سايت منتشر شده است. حساسيت اين مبحث حياتی به حدی است كه به عقيده من شكافتن آن در يك مصاحبه كوتاه مقدور نيست و بايد بررسيها و پژوهشهای ژرف و گستردهای درباره آن صورت بگيرد و با جديت تمام برای كشف و ارائه راهكارهای عملی مقابله با اين بحران و بازگشتن پويايی و نشاط سياسی به جامعه كوشش شود. معمولاً نيروهای اپوزيسيون، عامل اين سرخوردگی و انفعال را در فشارها و محدوديتهای موجود و برخوردهای رخ داده در سالهای اخير با فعالان سياسی و نتيجتاً پديد آمدن نوعی هراس از مشاركت سياسي-اجتماعی در اذهان عامه مردم و نبود بستر آزاد برای فعاليت احزاب خلاصه ميكنند. ولی به عقيده بنده، اين يك نگرش ساده و سطحی است و پيدايش اين وضعيت بغرنج به همين يك عامل محدود نميشود و عوامل متعددی در آن دخيل هستند كه بايد مورد مداقه و موشكافی قرار گيرند. با يك رويكرد ژرفانگر درمييابيم كه مشكل تنها به سياستهای حاكميت معطوف نميشود،
بلكه ضعفها و نارساييهای عمدهای هم در خود احزاب سياسی و نيز در ساختار فرهنگی و اجتماعی جامعه وجود دارد كه بايد به آنها توجه شود. مشكلات اقتصادی و معيشتی مردم و اين واقعيت كه بيش از هشتاد درصد جامعه ايران زير خط فقر بسر ميبرند و همه فكر و ذكر آنها محدود به تهيه قوت لايموت برای خود و خانوادهشان است، فرصت انديشدن به دنيای سياست -چه رسد به مشاركت جويی سياسي- را برای آنان باقی نگذاشته است. هر چند كه مشكلات اقتصادی آنان ريشه سياسی داشته باشد. از
طرف ديگر بيش از شصت وپنج درصد جمعيت ايران را قشر جوان تشكيل ميدهند. جوان ايرانی امروز در گردابی از پوچي، بيهويتی و نيهيليسم گرفتار شده. طبق آمارهای دولتی از هر ده نفر ايرانی يكنفر در دام اعتياد گرفتار است. با يك محاسبه سرانگشتی متوجه ميشويم كه اگر هر فرد معتاد بطور متوسط در يك خانواده پنج نفری زندگی كند، معضل اعتياد به تنهايی بهداشت روانی نيمی از جمعيت كشور را به خطر مياندازد! باز هم طبق آمارها بيش ازهشتادوپنج درصد جوانان از مشكلات شديد و خفيف روحی و روانی رنج ميبرند و هفتادوپنج درصد از آنان از آينده خود كاملا نااميدند. با اين وضعيت هولناك و اسفبار طبيعی است كه جمعيت جوان ايران تاب و توانی برای مشاركت جويی نخواهد داشت. نارساييهای فرهنگی جامعه را هم ميتوانيم بعنوان يكی ديگر از علل عمده پيدايش اين وضعيت بررسی كنيم. اين نارساييهای فرهنگی ريشه در تاريخ چند هزار
ساله ايران دارد. فرهنگ خودكامگی و پدرسالاری در طول هزاران سال سلطه حكومتهای استبدادی و بعضا وابسته، با زندگی مردم عجين شده و ميتوان گفت كه در نهاد هر ايراني، يك پدر، خان يا شاه ظالم وجود دارد! چيزی كه از آن به «استبداد ديرپای بومي» تعبير ميشود. هنگاميكه «تربيت دموكراتيك» و «روحيه كار جمعي» در يك جامعه نهادينه نشده باشد، نميتوان انتظار داشت كه فعاليتهای نهادهای مدنی از جمله احزاب، با موفقيت روبرو شود. زنده ياد دكتر مصدق معتقد بود كه «در ايران حزب بزرگ شكل نميگيرد، چرا كه همه ميخواهند عضو كميته مركزی و هيئت
اجرايی باشند!» ميبينيم كه در ايران هرگاه حزبی شكل گرفته، بدليل نبود اخلاق دموكراتيك، اولا بندرت به گستردگی رسيده و ثانياً دوام زيادی نيافته و با شكافها و انشعابات بر سر مسائل بسيار جزئی روبرو شده و رو به زوال رفته است. بدون آموختن اخلاق دموكراتيك، اصول گفتمان، تحمل نظر مخالف و تسليم شدن در مقابل رأی اكثريت، و عدم خودرأيی و خودمحوري، يك نهاد دموكراتيك دوام نخواهد آورد. چيزی كه در فرهنگ و رفتار روزمره مردم ما بسيار كمرنگ است. افزايش روحيه فردمحوري، سودانگاری و خودپرستی و كمرنگ شدن تعهد اجتماعی در سالهای اخير كه خود
به عوامل متعددی برميگردد، باعث تشديد اين مسئله شده است. نكته ديگری كه حائز اهميت است، اشكالاتی است كه در خود احزاب وجود دارد و نميتوان به سادگی از كنار آن گذشت. بنده در اينجا به ذكر دو مورد بسنده ميكنم. اولاً در ايران شكاف عميقی بين احزاب متشكل از روشنفكران و نخبگان جامعه، با تودههای مردمی و بدنه اجتماع مشاهده ميشود. مثلا روشنفكران بيشتر بدنبال آزاديهای سياسی ولی عوام و تودههای مردم بدنبال رفاه اقتصادی در درجه اول و آزاديهای اجتماعی در درجه دوم هستند. بارها گفته و نوشتهام كه
احزاب در ايران با بدنه جامعه رابطه ارگانيك ندارند. عامه مردم حرف احزاب را نميفهمند و بالعكس. مردم به احزاب بعنوان يك پديده لوكس و غير ضروری نگاه ميكنند. احزاب در سطح نخبگان نسبتاً خوب عمل كردهاند و در ميان اقشار تحصيلكرده هوادارانی دارند. ولی در اقشار پايين جامعه كه اكثريت دموگرافيك جمعيت كشور را تشكيل ميدهند، پايگاه بسيار ضعيفی دارند. احزاب بايد علاوه بر كارهای روشنفكری در ميان تودههای مردم حضور و نفوذ داشته باشند و با درد مردم آشنا شوند و مطالبات مردم را دريابند و البته تلاش كنند كه اين مطالبات را شكل بدهند،
نه اينكه خود دنباله روی مطالبات عامه باشند. مباحثی كه احزاب مطرح ميكنند، جذبه چندانی برای مردم و جامعه جوان ايران ندارد و به عرصه بسيار محدودی از محافل روشنفكران و فعالان سياسی محدود ميشود. در حال حاضر موضوعاتی كه جوانان را به خود جلب می كند بيشتر در حوزه مسايل آسيبهای اجتماعي، محيط زيست، حقوق بشر، حقوق زنان، حفظ حيات وحش، مسائل فرهنگي، جهانی شدن و تسليحات هسته ای و موضوعاتی از اين قبيل قرار ميگيرد. كه اين موضوعات را عموما احزاب سنتی پوشش نميدهند و به همين دليل جوانان از تشكلهای فرهنگی و اجتماعی مثل NGOها
خيلی بيشتر استقبال ميكنند.ثانياً ساختار احزاب سياسی در ايران بسيار عقب مانده و ناكارآمد است و به شكلی نيست كه بتوانند به گستردگی لازم برسند و يك حزب تمام عيار و فراگير شكل بگيرد. فرهنگ استبدادی جاری در جامعه، در ميان نخبگان سياسی و رهبران احزاب هم وجود دارد و اجازه نميدهد كه احزاب از يك ساختار دموكراتيك برخوردار باشند. مسئله شايسته سالاری و گردش نخبگان در احزاب ايرانی بسيار كمرنگ است. در كمال تأسف بايد اذعان داشت حتی در ميان احزاب ملی و دموكراسی خواه اين مسئله به چشم ميخورد. نگاه پدرسالارانه در احزاب موجب شده به
جوانان ميدان ندهند. برای افزايش حضور جوانان بايد تاثير آنها را در احزاب افزايش داد و اگر جوانان احساس نكنند كه تاثير گذار هستند حضور موثری در احزاب نخواهند داشت. همچنين احزاب ملی و دموكراسی خواه برای تشكيل يك ائتلاف و اتحاد فراگير ناموفق بودهاند. يادآور ميشوم كه «حزب آينده سازان ايران» در چهار سال گذشته كوششهای زيادی برای نزديك كردن احزاب دموكراسی خواه به يكديگر و ايجاد يك اتحاد وسيع ملی در ميان آنان انجام داده و مقالات و مصاحبههای متعددی را در اين باره منتشر كرده و
جلسات بسياری را با دعوت از رهبران احزاب در اين باره برگزار كرده است و با توجه به حسن نظری كه همه احزاب ملی و دموكراسی خواه نسبت به اين حزب داشتهاند، توانسته با ايفا كردن نقش «كاتاليزور» طيف گستردهای از رهبران احزاب سياسی مختلف و ناهمگن را در جلساتی دور يك ميز بنشاند و باب گفتگو را درباره ضرورت و لوازم و موانع اتحاد باز كند. ولی متاسفانه اختلاف و تشتت در ميان احزاب ملی و دموكراسی خواه، درك نكردن ضرورت تشكيل يك اتحاد فراگير ملی برای نيل به اهداف كلی و مشترك، فقدان روحيه كار جمعی و بطور روشن، فقدان تربيت دموكراتيك
در ميان بخشی از رهبران احزاب و نخبگان سياسی و ترجيح دادن منافع شخصی يا گروهی به منافع ملي، عواملی بوده كه باعث شده چنين اتحادی نتواند شكل بگيرد.اينها وجود اين واقعيتها و نارساييها، بايد ما را به فكر فرو ببرد، ولی نبايد باعث نااميدی ما از ايجاد تحولات مثبت و اساسی در جامعه، و گرايش به سياست صبر و انتظار شود. همه احزاب بايد در اصلاح ساختار خود بنحوی كه بتواند تودههای مردمی را جذب و متشكل كند، كوشش كنند. روشهای سنتی مبارزه سياسی ديگر كهنه شده و در شرايط حاضر نميتواند كارآمد باشد و تكرار شعارهای كليشهای گذشته كه جذبهای برای مردم ندارد، جز «نق زدن سياسي» چيز ديگری نيست و تأثيری در معادلات سياسی كشور ندارد، جز اينكه فضا را بستهتر ميكند. با يك ديد رئاليستی و نگرش عميق و تحليل همه جانبه نسبت به اوضاع سياسي، اجتماعي، فرهنگي، تاريخی و اقتصادی كشور، به اين نتيجه ميرسيم كه جامعهای كه در همه ابعاد دچار مشكلات و نارساييهای بسيار شديد و عميقی است، نميتوان انتظار داشت كه در يك پروسه چند ساله همه اين مشكلات حل شود و همه كاستيها جای خود را به فزونی دهد. بايد يك برنامه علمی و دقيق و درازمدت را برای رويارويی با مشكلات جامعه پی ريزی كرد. تلاش برای رسيدن به جامعهای دموكراتيك، بايد در راستای ايجاد زيرساختهای فرهنگی و «نهادينه كردن تربيت دموكراتيك» در جامعه صورت بگيرد. نهادهای مدنی مثل احزاب، NGO ها كانونهای صنفی و... همچنين رسانهها و آموزش و پرورش ابرازهای موثری هستند كه ميتوانند در اين زمينه نقش آفرين باشند. در نهادهای مدنی افراد رفته رفته با اصول گفتمان آشنا ميشوند و همكاری جمعي، كثرت گرايي، تحمل نظر مخالف و تسليم شدن در مقابل رأی اكثريت را در عمل، و نه فقط در نظر، ميآموزند و اخلاق دموكراتيك پيدا ميكنند و در زندگی روزمره خود اين فرهنگ را به ساير افراد جامعه تسری ميدهند. تلاش برای ايجاد يك جنبش فكري-اجتماعی فراگير و بستر سازی فرهنگی برای «بازشناسی هويت انساني»، «احيای تعهد اجتماعي»، «نهادينه كردن تفكر آزادانديشی و عدالت طلبي» و «تعميق گفتمان حقوق بشر» در جامعه، ميتواند بعنوان برنامهای موثر و كارآمد كه در درازمدت نتيجه قطعی و بنيادين خود را برجای خواهد گذاشت، راهگشا باشد. در اين ميان، بيش از همه چيز به هوشمندی و عقلانيت، از خودگذشتگي، مداومت و خستگی ناپذيري، و روحيهای پرصبر نياز داريم.» |
|||||