| [بازگشت به صفحه اول] |
از ايران امروز
|
جنبش دمكراسی خواهی (٥)
نگرش متافيزيكی به دمكراسی و دمكرات مهدی
رجبی
mehdirajabi@hotmail.com تا فرد دمكرات، يعنی فردی آزادمنش، آگاه به حقوق اجتماعی و يارای برتابيدن مخالفان خويش درميان نباشد، نمیتوان از دمكراسی و جامعه دمكراتيك سخن گفت. در نوشته پيشين، به بهانه گفتگو با آقای كديور، گفتم كه اين نوع رويكرد با دمكراسی، آنچنان دردايره سياسی اصلاحطلبان دامن گستر است كه نيازی به گفتآوری از اين نوشته، يا آن خبر برای تاييد مطلب نمیباشد. خواننده ناباور میتواند به اسناد كنگرههای جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب، يا به اين سخنان معروف سعيد حجاريان رجوع كند كه درسنجش با ٧٠٠ سال جنبش دمكراسی خواهی در اروپا، از پيشينه ١٠٠ ساله پيكار دمكراسی خواهی درايران ياد میكرد، و دراين رابطه، دانشجويان را به شكيبايی اندرز میداد. اين نوع نگرش نه تنها در نوشتهها و گفتههای اصلاح طلبان دوم خردادی بازتاب فراوان دارد، بلكه در نوشتههای طيف گستردهيی از روشنفكران دينی نيز جای برجستهيی داراست. اين نگرش زمينه ساز برخوردهايی درجهت سفارش مدارا و شكيبايی، با تاكيد بر جوانب اخلاقی و صدور احكامی كلی و اخلاقی است كه در همه فصول و در همه شرايط صادق اند. احكامی ازاين دست: دمكراسی نيازمند افرادی است ك پيرو خشونت وزورگويی نبوده، از بردگی و ستمگری بيزار بوده، يارای تحمل انسانهای ديگر و كسانی باشند كه باوی دمساز نيستند، خواستار برقراری صلح درجامعه و مدارا ميان انسانهای گوناگون بوده، روحيه اجتماعی داشته، طرفدار فرمانروايی و به اطاعت كشانيدن ديگران نبوده، پيرو اصل برابری انسانها بوده، برخورد كهتربين به زنان نداشته، و مخالف هرگونه سالارمندی و برتری گروهی از انسانها بر گروهی ديگر باشند. پس از رديف شدن اين احكام كلی و درست كه سنگ پايه هر بنای دمكراتيك میباشد، بطور مستقيم يا غير مستقيم نتيجه گرفته میشود كه چون جامعه ايرانی هنوز به آن سطح از تكامل اجتماعی نرسيده كه چنين افرادی را فراز آورد، پس بجای شتاب در برقراری دمكراسی، بايد درانديشه پروردن اين جنين افرادی بود. دمكرات و دمكراسی، مرغ و تخم مرغ نخستين پرسشی كه دراين رابطه بميان آيد، چنين است: مگر نه اين است كه مردم ايران تربيت لازم را برای بروز دادن كنش و رفتاری دمكراتيك ندارند؟ پس بنابراين، چه خردهيی براين گفته میتوان گرفت كه تا فرهنگ دمكراتيك درجامعه شكل نگرفته باشد، و تا فرد، روحيه و رفتار دمكراتيك بدست نياورده است، نمیتوان از برقراری جامعه دمكراتيك سخن گفت؟ اين برخورد با دمكراسی را نبايد سبك گرفته و بسادگی از كنارآن گذشت، و يا اينكه با حجتهايی سبك، مانند كنارهم نهادن اين برخورد با نگرش محمدرضا پهلوی به دمكراسی، به رزم استدلالی با آن نشست. درتوضيح اين اشاره، بايد يادآورشد كه در آغاز دهه ٥٠، بدنبال بالا رفتن درآمد نفت و افزايش نقش ايران در منطقه، انتقاد روزنامه نگاران غربی به نبود دمكراسی درايران سخت بالا گرفته بود. چنانكه حتا در گفتگوی آنها با شخص شاه نيز نمود پيدا میكرد. دريكی از اين گفتگوها، ميان خبرنگار مجله نيوزويك با شاه در سال ١٣٥١، او درپاسخ به انتقاد خبرنگار آن مجله، در زمينه نبود آزادیهای فردی و ديگر حقوق دمكراتيك درايران، حجت بالا را بميان میكشد؛ او برنبود آمادگی و فرهنگ دمكراتيك در جامعه نوخاسته ايران، انگشت نهاد، تا خودكامگی رژيم پهلوی و سركوب آزادیها و آزادی خواهان را توجيه نمايد. اين نوع نگرش، بوسيله ياران نيكخواه ونيز كسانی ديگر چون داريوش همايون، گسترش داده شد، و به نظريه حزب واحد، برپايه پيوند شاه و ملت انجاميد. نظريهيی كه میتوان آن را نمايه شاهانه رابطهيی دانست كه پس از بهمن ٥٧ درقالب رابطه امت ـ امام يا بزبانی، رابطه امت ـ فقيه خونمايی كرد و میكند. بهرحال، اين اشاره، برای توجه به پيشينه تاريخی اين نوع نگرش به دمكراسی درايران، بی فايده نيست. بی آنكه كمترين بهره استدلالی بتوان از آن بركشيد. وانگهی از انصاف بدور است كه نگرش همه اصلاح طلبان را به اين موضوع، با برخورد محمدرضا پهلوی به آن، دركنار هم نهاد. و اما بپردازيم به پاسخ به پرسش بالا؛ پرسش اينكه چه خردهيی بر اين ديدگاه كه برقراری دمكراسی را به وجود فرهنگ دمكراتيك، و به شهروند دمكرات موكول میكند، وجود دارد؟ بايد گفت و با تاكيد گفت كه بطور كلی و فارغ از رويكرد تاريخی، براين ديدگاه خردهيی نيست، و اينكه براستی بايد پذيرفت كه دمكراسی شكلی از اداره جامعه است كه بر وجود شهروندهای دمكرات استوار است. مادام كه انسان آزاده و مستقل، انسان آگاه به حقوق اجتماعی خويش، انسان ناوابسته به يوغ اقتصادی خان و شاه، انسان باورمند به اصل آزادی، برابری و برادری ميان همه انسانها شكل نگرفته باشد، پای دمكراسی چوبين خواهد بود. فرازآمدن چنين انسانی است كه ضامن چوبين نبودن بنياد دمكراسی خواهد بود؛ انسانی كه در يافته است كه جامعه از افرادی چون وی تشكيل میشود، و میداند كه احترام و رعايت حقوق و آزادیهای وی درگرو آن است كه او نيز به دارايی، زندگی و آزادی ديگران، ازجمله حق آنها درداشتن رای و موضعگيری متفاوت احترام بگذارد. دريك سخن، انسانی آزاده، هشيار به قواعد زندگی اجتماعی و يارای برتابيدن مخالفان خويش. تااينجای گفتمان، هركس كه پای بند به اصول نخستين زندگی مردم سالارانه و رعايت موازين حقوق بشر باشد، با چنين برخوردی همراه و دمساز است. ولی دشواری گفتمان ازآنجا آغاز میشود كه پرسش ساده زير، از زبان جاری شود. اينكه چنين فردی دركجا شكل گرفته و زاده میشود؟ آيا جامعهيی خودكامه و گرفتار فرهنگی واپسگرا، قرون وسطايی و قبيله وار میتواند چنين فردی را پرورش دهد؟ پرروشن است كه همگان براين پندار اند كه چنين فرد آزاده، مداراگر و يارای برتافتن مخالفان خويش، فرآورده جامعهيی واپسگرا با روحيه قبيلهيی يا ارباب و بندگی نمیباشد. پس بناچار بايد نتيجه گرفت كه چنين فردی برمهد جامعهيی آزاد و بدرآمده از گردو خاك روابط قبيلهيی و قرون وسطايی شكل میگيرد. يعنی در جامعهيی دمكراتيك يا بطور نسبی دمكراتيك، جامعهيی كه فرهنگ احترام به حقوق بشر را پرورش میدهد. نه در محيطی كه فضای عمومی آن، برنتابيدن مخالف، چه سياسی، چه مذهبی و.... و سركوب، سانسور و خودسانسوری میباشد. پيداست كه اين گفتمان استدلالی ما را به دور زدن بيهوده و بازگشتن به نقطه آغاز برگردانده است. جستجوگری كه دمكراسی يا فرد دمكرات را پی میجويد، با كمك اين منطق، گرفتار دور باطل شده، و از پيدا نمودن راه برون رفت، درخواهد ماند. دورباطلی كه زمانی بلای جان اصحاب متافيزيك، برسر بسياری مسائل مربوط به پيدايش و تكامل بود. بويژه، بهنگامی كه میخواستند به توضيح اولويت نمايههای گوناگون يك پديده، در سير تكاملی آن بپردازند. نمونه ساده آن، پرسش دبستانی مرغ و تخم مرغ است. آيا رويكرد اصلاح طلبان به مكراسی و به فرد دمكرات، يادآور آن پرسش دبستانی برسر اولويت مرغ و تخم مرغ نيست؟ بررسی نگرش متافيزيكی به دمكراسی درپهنه تاريخ برای بيرون آمدن از اين دور باطل، نيازی به حاشيه زدن نيست. بدين معنا كه به بررسی جوانب منطقی اين شيوه برخورد ، و يا نشان دادن نادرستی شيوه كاری كه مبتنی بر دور باطل و مصادره به مطلوب میباشد، بپردازيم. بهترين راه و ابزار استدلالی، همانا نشان دادن چگونگی شكل گيری فرد دمكرات و جامعه دمكراتيك در چند مورد مشخص میباشد. برای انجام اين كار، به دوگونه میتوان رفتار نمود: ١ـ میتوان به بررسی تاريخ رشد انديشه دمكراسی و زمينه شكل گيری جامعه دمكراتيك دراروپا پرداخت. و دراين راستا نشان داد كه چگونه در تاريكی محض تعصب و آدم سوزی، زورگويی، ستمگری و خونريزی دوران جنگهای دينی اروپا، و در دل كشورهايی سراپا خودكامه و ضد دمكراسی، شخصيتهايی دمكرات پديدار شدند. شخصيتهايی چون لابوئسی و مونتنی وغيره، كه شايد با همه معيارهای امروزين دمكراسی سازگار نباشند، ولی با نوشتههای خود در دفاع از آزادی و ارزشهای والای بشری، توانستند درپی ريختن پايه بينش نوين دمكراسی خواهی سهم ايفا كنند. و راه را برای شكوفه كردن چهرههای تاريخی انديشه دمكراسی چونهابس، لاك، منتسكيو و روسو باز وهموار نمايند. و نيز میتوان نشان داد كه چگونه ازدل نظامهايی سراپا خودكامه و استوار برپايه حكمرانی مطلق شاه، چون هلند و انگليس در سده ١٧ و فرانسه سده ١٨، شخصيتهای دمكرات و حتا دولتمردان مخالف خودكامگی سربر آوردند، و مهمتر ازهمه اينكه چگونه در سدههای ١٣ و ١٤ دركشورهای فرانسه و انگليس، پارلمانهای محدودالاختيار آن دوران شكل گرفتند. ٢ـ میتوان به بررسی تاريخ پيدايش برخی از دمكراسیهای نوپا در دهههای اخير پرداخت، و از اين رهگذر نادرستی نگرشی را كه به دور باطل میانجامد، آشكار نموده، و نشان داد كه چگونه يك نظام دمكراتيك از دل جامعهيی سراسر خودكامه و قرون وسطايی سر برمی زند. بی آنكه سنت انديشه دمكراسی و زندگی و فرهنگ دمكراتيك درآن، پيشينهيی بيش از چند دهه داشته باشد. بی گمان، اگر بتوان شيوه كار نخست را درپيش گرفت، نتيجه كار از ارزش نظری و اعتبار بيشتری برخوردار خواهد بود. ولی افسوس كه اين كار نياز به وقت و توان بسيار است، و از حوصله نوشتاری كوتاه در میگذرد. واما شيوه برخورد دوم، يعنی بررسی روند پيدايش دمكراسی دركشورهای نوخاسته دمكراتيك، نيز از سطح توانايی يك نوشته كوتاه در میگذرد. بهرحال اگر زندگی مجال دهد، بررسی نخست را دردستور كار خويش خواهم نهاد. ولی از زاويه نگاه به كشورهای نوخاسته دمكراتيك، درحد ظرفيت اين نوشته به طرح اشارههايی دررابطه با اين كشورها خواهم پرداخت. آنها را نبايد بمعنای سرآغازيك بررسی، بلكه بعنوان ياد آوریهايی درنظر گرفت كه میتواند به روند انديشه و پرس و جو در اين راستا كمك كند. درس گيری از چند نمونه تاريخی دونمونه جالب برای بررسی، كشورهای پرتقال و اسپانيا هستند. اين دوكشور اروپايی از دهه ٣٠ تا دهه ٧٠ سده بيستم، در چنگ رژيمهايی ديكتاتوری بوده، و به سازمانها و احزاب سياسی كه مخالف گروههای حاكم بركشور بودند، اجازه فعاليت سياسی آزاد و مستقل نمیدادند. دريك سخن، مجال نفس كشيدن و رشد سياسی فرد دمكرات وجود نداشت. حتا سنديكاها و انجمنهای غيرسياسی گرفتار مقررات زورگويانه نظام حاكم بودند. با اين حال، اين دو كشور، بويژه اسپانيا از ديد معيارهای زندگی دمكراتيك، اين پندار را بدست نمیدهند كه آنها از نظر رعايت معيارهای جامعه دمكراتيك و احترام به حقوق بشر، فاصله و تفاوتی با كشورهای فرانسه، انگليس و آلمان، داشته باشند. شايد پيشينه تاريخی وفرهنگی اسپانيا و تكامل اجتماعی و اقتصادی آن در فاصله سدههای ١٨ ـ ١٥ ميلادی، اين كشور را از نظر فرهنگ شهرنشينی نوين و رشد طبقه متوسط، به كشورهای پيشرفته اروپا نزديك كند، ولی اين حكم در باره پرتقال و بلحاظی يونان صدق نمیكند. دوكشور يونان و پرتقال در زمره جهان سوم اروپا بشمار میرفتند. هردو آنها در چند سال پيرامون جنگ جهانی اول، رژيم پادشاهی را بكمك كودتا برانداخته، و جمهوری را برپاساختند. پرتقال در سال ١٩١٠ يك ديكتاتوری نظامی را جايگزين رژيم پادشاهی كرد، اين رژيم در تحول خود به ديكتاتوری معروف سالازار انجاميد. دريونان، رژيم جمهوری در سال ١٩٢٤ جايگزين رژيم پادشاهی شد. درسالهای ٦٠ ، يونان نيز گرفتار سرنوشت پرتقال شد و يك رژيم ديكتاتوریهار درپی كودتای نظاميان به قدرت رسيد. درست است كه كشورهای يونان، پرتقال و اسپانيا، از نظر سطح رشد فرهنگی و اجتماعی، هنوز فاصله قابل توجهی با ديگر كشورهای اروپا دارند ـ بعنوان نمونه، اين سه كشور در آخرين رديف خوانندگان روزنامه در اروپا بشمار میروند ـ ولی كسی نمیتواند انكار كند كه دمكراسی دراين كشورها بس جاافتاده و پای استوار میباشد. حال آنكه دمكراسی آنها از دل ديكتاتوری و واپس ماندگی فرهنگی سربرآورده است. بااين احوال، اگر از روشنفكران دينی و عرفی* اين كشورها بپرسيم كه چگونه از دل كشورهای واپس مانده و ديكتاتوری شما، كه سنت و فرهنگ دمكراتيك ندارند، جامعهيی دمكرات سر بر میكشد، با نگاههاج وواج آنها روبرو خواهيم شد. چه رسد به اينكه توجيه گری برخی از روشنفكران دينی ايران، مبنی بر موكول كردن برپايی دمكراسی به وجود فرهنگ دمكراتيك را برايشان یِادآور شويم. ***************** افريقای جنوبی و هند دو نمونه جالب از نظامهای دمكراتيك نوخاسته، در سطح كشورهای غيراروپايی اند. پيشينه دمكراسی درهند به دهه ٤٠ و بويژه به دوره پس از جنگ جهانی دوم برمی گردد. گرچه جنبش اعتراضی و استقلال طلبانه برعليه فرمانروايی انگليس پيشينهيی دراز دارد، و ردپای آن را درسده ١٨ و ١٩ میتوان دنبال كرد، ولی اين جنبشها در سدههای پيش، عمدتا برخاسته از محافل اشرافی و فئودال مخالف انگليس بودند، تا برآمده از يك سننت دمكراسی خواهی و دمكرات پروری و استوار شده برپايه قشرهای ميانی جامعه. اوضاع سياسی و فرهنگی سياهان افريقای جنوبی بسا وخيم تر و واپس مانده تر از مردم ايران بود. بهمين سان، سطح رشد فرهنگی و اجتماعی قشرهای ميانی هندوستان در دهه استقلال و برپايی دمكراسی، تفاوت چشمگيری با وضع فرهنگی و اجتماعی مردم ايران نداشت. حال بايد از روشنفكران دينی و اصلاح طلبی كه برپايی دمكراسی درايران را موكول به رشد فرهنگ دمكراتيك و پرورش انسان دمكرات میكنند، پرسيد، چگونه مردم هندوستان میتوانند نهال دمكراسی را برمتن شوره زاری همانند شرايط ايران ببار آورند، ولی مردم ايران ناگزيرند ساليان سال شكيبايی بخرج داده و چشم براه بنشينند، تا نخست فرهنگ دمكراتيك درجامعه گسترش يابد، آنگاه به برپايی دمكراسی انديشه كنند؟ ناگفته نماند كه هندوستان از نظر دامنه و ژرفای تعصب دينی، واپس ماندگی فرهنگی و ناهمگونی اجتماعی حتا امروز يعنی درآستانه سده بيست و يكم، زبانزد همگان است. چه رسد به ٥٦ سال پيش كه نخستين حكومت دمكراتيك درآنجا شكل گرفت. هرساله خبر درگيریهای دينی و قومی و كشتار دهها و صدها انسان، از آنجا بگوش میرسد كه نشان بارز تحمل نداشتن و مدارا ننمودن، و بی توجهی به موازين فرهنگ دمكراتيك است. بااين وجود، از نظر همه كارشناسان سياسی، اين كشور بزرگترين دمكراسی جهان بشمار میرود، و دمكراسی آن از احترام و اعتباری فراوان برخوردار است. چنانكه درجريان انتخابات اخير مجلس، استواری و اعتبار دمكراسی آن، بنمايش نهاده شد، و بارديگر مايه شگفتی بسيار گرديد. حال بايد از نظرپردازان اصلاح طلب و روشنفكران دينی پرسيد كه چگونه در هندوستان، باوجود گستره تعصب دينی و قومی، و سست مايگی فرهنگ دمكراتيك، حكومت دمكراتيك بوجود آمد، و با گذشت زمان بارورتر شد، ولی درايران، بايد ساليان سال، چشم به راه بود كه نخست انسان دمكرات آفريده شود، و فرهنگ دمكراتيك شكل بگيرد، تا آنگاه بتوان حكومت دمكراتيك را برپاساخت. چگونه درآنجا دمكراسی میتواند پابرجا شود، ولی درايران، برقراری آن موكول به آفريده شدن انسان دمكرات است؟ پايه اجتماعی دمكراسی خواهی در ايران دراينجا پربی فايده نيست كه نگاهی به رابطه دمكراسی و پايه اجتماعی آن درايران بيندازيم، تا مبادا اين پندار جايگزين شود كه واپس ماندگی اجتماعی ايران، و شكوفا نشدن پايه اجتماعی دمكراسی، يكی از دلايل برقرارنشدن دمكراسی درايران است. بی آنكه بخواهم يا اينكه بتوانم دراين فرصت كوتاه به يادآوری بررسیهای موجود درباره تحول تاريخی قشرهای ميانی جامعه ـ سوداگران و صاحبان صنعت و حرفه ـ بپردازم، میتوانم به جاافتادن و پای استوار شدن اين گروههای اجتماعی از آغاز سده ١٩ ميلادی در شهرهای تهران، تبريز و مشهد اشاره بكنم. ثبات سياسی ايران پس از دورههای آشوب و جابجايی پايان سده ١٧ و ١٨ زمينه ساز پديد آمدن سنت سياسی درميان طبقه متوسط ايران گرديد. بدنبال تامين ثبات نسبی سياسی، جنبش دمكراسی خواهی ايران نيز در قالب تجددخواهی و دعوی حقوق و آزادیهای سياسی، اندك اندك گسترش يافت. جنبش بابی، حركت سياسی و تجددخواهی اميركبير و قائم مقام، حركت سياسی ـ دينی جمال الدين اسدآبادی، پديده ملكم خان و غيره فرازهايی ازاين جنبش دمكراسی خواهی اند كه در مسير تكامل خود به جنبش مشروطه انجاميد. اين اشاره كوتاه كافی است تا به كمك آن، نادرستی ديدگاهی را كه همواره بصورت ترجيع بند، تكرار میشود، نشان داد. اين ديدگاه بر پيشينه صد ساله جنبش دمكراسی خواهی ايران تاكيد میكند، و براين پايه نتيجه میگيرد كه جنبش دمكراسی خواهی ايران بدليل نداشتن پشتوانه تاريخی لازم، سست و بی مايه است. بايد ازاين جماعت كه نگاهی تحقيرآميز به جنبش دمكراسی خواهی ايران دارند، درخواست نمود تا به بررسی تاريخ اخير كشورهايی چون پرتقال، يونان ويا شيلی و آرژانتين بپردازند، و دراين رابطه، پرسش زير را فراروی خويش نهند: چرا دراين كشورها كه جنبش دمكراسی خواهی شان، هرگز پيشينه و تجربه ايران را ندارد، دمكراسی میتواند پابرجا شود، ولی درايران، بايد شكيبايی بخرج داده، تا انسان دمكرات و فرهنگ دمكراتيك بوجود آيد، سپس بسراغ برپايی دمكراسی رفت؟ ****************** يكی ديگر از پايههای دمكراسی، رشد آموزش و آگاهی اجتماعی است. گرچه پيدايش آموزش نوين درايران، و دسترسی به دانش و آگاهی اجتماعی نوين، پيشينهيی كمتر از دو سده دارد، ولی بدنبال ايجاد نظام آموزشی نوين از ٨٠ سال پيش بدينسو و رشد آموزش دانشگاهی، كشور ايران ازاين نظر، پيشرفت چشمگيری نموده است. درپی رشد سرطانی دانشگاهها پس از پايان جنگ، دانش آموختگان دانشگاهی ايران، يعنی روشنفكران جامعه ما به واقعيت ميليونی تبديل شده اند . اين گروه از مردم ايران كه در واژه نگاری سياسی اصلاح طلبان «نخبگان يا بدنه جامعه» ناميده میشوند، شامل ميليونها تحصيل كرده دانشگاهی میشود. اگر روشنفكر بشمارآوردن آنها از نظر جامعه شناسی، جای ايراد داشته باشد، دست كم میتوان بخود اجازه داد، و آنها را بخش آگاه و آشنا به مسائل واقعی جامعه بحساب آورد. گذشت آن زمانی كه روشنكران يا دقيق تر بگويم، دانش آموختگان دانشگاههای ايران، گروهی كم شمار و ناچيز بودند. يعنی دهه ٤٠ و ٥٠ ايران. درحال حاضر، هرساله حدود ٣٠٠ هزار نفر از دانشگاههای كشور فارغ التحصيل میشوند. و دراين ميان، شمار زنان دانش آموخته با نسبتی بيشتر از مردان افزايش میيابد. دراين رابطه، بدنيست توجه كنيم كه شمار دانشجويان كشور، نزديك به يك ميليون و ٧٠٠ هزار نفر است كه درآن ميان، شمار دانشجويان زن بر شمار دانشجويان مرد میچربد. برگرفته از كتاب آمار ايران چاپ سال ٨١. باتوجه به اينكه زنان ستون اصلی ميارزه با زورگويی تاريك انديشان و خشكه مذهبیها میباشند، و نيز با توجه به اينكه دفاع از حقوق زنان و از اصل برابری زن ومرد، يكی از محورهای مهم جنبش دمكراتيك میباشد، میتوان به اهميت اجتماعی زنان دانش آموخته كه واقعيت ميليونی هستند، پی برده، و به بيهودگی آن ديدگاه كه جنبش دمكراسی خواهی ايران را سست پايه و كم مايه میداند، ريشخند زد. يكی ديگر از پايههای اجتماعی دمكراسی خواهی، آن گروه اجتماعی است كه نقش گسترش آموزش و دانش نوين را بعهده دارد. يعنی آموزگاران، دبيران، استادان و دريك سخن آموزش دهندگان. شمار آموزگاران و دبيران ايران بيش از ٦٦٠ هزار نفر است كه با افزودن ٦٠ هزار نفر آموزش دهنده دانشگاهی ـ از استاد و دانشيار تا مربی دانشگاهی ـ به رقمی بالای ٧٢٠ هزار نفر خواهيم رسيد. آنها نيز نيروی روشنفكری عظيمی را تشكيل میدهند، نيرويی كه نه تنها به اعتبار درس گيری از تجربههای سياسی گذشته، بلكه برپايه زندگی مشخص و با درآمد ١٠٠ تا ١٥٠هزار تومان درماه، و بی اعتبار شدن شان و منزلت اجتماعی شان، يكی از ستونهای اصلی دمكراسی خواهی میباشند. سرچشمه ديدگاه متافيزيكی به دمكراسی درپهنه جغرافيای امروز جهان، بازهم میتوان نمونههايی ديگر چون هندوستان، افريقای جنوبی، يونان و پرتقال نشان داد، ولی اگر چشم براين داريم كه يكی از روشنفكران اصلاح طلب دوم خردادی، پاسخی درخور به پرسش ما بدهد، و يا اينكه روشن نمايد كه نگرش متافيزيكی آنها به دمكراسی و دمكرات، ريشه در كدام بينش علمی و سياسی دارد، و كدام جريان روشنفكری در جهان امروز، همچون ايشان به دمكراسی مینگرد، دچار خوشباوری شده ايم. براستی چنين برخوردی با دمكراسی و فرد دمكرات ريشه دركجادارد؟ سرچشمه اينكه جامعه دمكراتيك و فرهنگ دمكراتيك دربرابر هم قرار میگيرند، يا بزبان دقيقتر، سرچشمه رودررونهادن دمكراسی در جامعه سياسی و دمكراسی در جامعه مدنی چيست؟ بهرحال، اگراصلاح طلبان توضيحی علمی برای اين نگرش خود به دمكراسی ندارند، پس چرا نظرپردازان آنها، ازحدود چندماه پيش، و بويژه پس از شكست سياست اصلاح طلبی حكومتی دربرقراری آزادی و قانون، همواره بركوس اين استدلال میكوبند؟ درحقيقت، آنها نخست كوشيدند كه جامعهيی آزاد و باصطلاح دمكراتيك دينی، برپايه قانون اساسی ولايت فقيهی بنا سازند. ولی چون دلو آنها به كف چاهی خشك برخورد، نتيجه گرفتند كه تا فرد دمكرات و دارای فرهنگ دمكراتيك درميان نباشد، كوشش درساختن جامعه دمكراتيك، مانند آب درهاون كوبيدن است. پس بايد بسراغ ساختن فرد دمكرات، بسراغ بالابردن سطح فرهنگ مردم و گسترش نهادهای صنفی و بسيج و سازماندهی مردم رفت. يعنی كار پيگير و دراز مدت در پهنه جامعه مدنی. نخستين بار سعيد حجاريان، چندماه پيش از آغازكارزار انتخابات مجلس هفتم، و درشرايطی كه مشخص شده بود كه تمامی خواهان، راه را بر اصلاح طلبان خواهند بست، درتوضيح شكست اصلاح طلبان و چاره جويی، انديشه ادامه اصلاح طلبی در پهنه جامعه مدنی را به ميان كشيد. پس از وی ـ وشايد پيش از وی ـ گفتهها و نوشتههای فراوانی، درتوضيح نياز جامعه به پديدآوردن فرد دمكرات و برپايی فرهنگ دمكراتيك ـ كه بطور كلی درست است ـ اينجا وآنجا انتشار يافت. در كنگره جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب، خبرهای چندی دراين زمينه بگوش رسيد. بدنبال سخنرانی آقای كديور، آقای تاج زاده نيز برای دانشجويان، با مضامينی همانند آنچه از گفتههای كديور نقل شد، سخنرانی كرد. پيامدهای زيان بار اين نگرش به دمكراسی بارديگر تاكيد میكنم كه كوشش درراه گسترش فرهنگ دمكراتيك در جامعه و تلاش در جهت پرورش نهادهای صنفی و انجمنهای مدنی بسيار قابل تقدير، ارزشمند و ضروری میباشد، ولی دشواری گفتگوی ما با روشنفكران دوم خردادی، برسر پاسخ گفتن به اين وظيفه بايسته و هميشگی نيست. دشواری گفتگو درآنجاست كه كوشش درراه برقراری حكومت دمكراتيك و مشخصا داشتن برنامهيی سياسی درراستای دستيابی به قدرت سياسی و تبديل آن به يك حكومت دمكراتيك، به بهانه پيشگفته، درسايه نهاده میشود، و به زبان شاگردان مدرسه فيضيه، تعليق به محال میگردد. آری، گره گفتمان در برنامه سياسیيی است كه بايد پس از شكست اصلاح طلبان و بادرس گيری از اين تجربه، تدوين شود. برنامهيی كه راهگشای پيكار در راه برقراری حكومت آزادی و قانون، در شرايط پس از تجربه دوم خرداد گردد. جای افسوس كه سردمداران جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب از پرداختن به اين وظيفه سرباز میزنند، و نمیخواهند برنامه يی، برپايه بررسی دلايل شكست و ارزيابی شرايط تازه ارائه دهند. اينكه تقيه سياسی و نگرانی از سركوب، درصورت برجسته كردن عامل اصلی شكست ـ يعنی ولايت فقيه ـ يا دليلی ديگر سبب میشود تا آنها بدين وظيفه مهم پاسخ نگويند، تفاوتی در نتيجه كار نمیدهد؛ اينكه نه تجربه شكست، بدرستی به بررسی نهاده شد، ونه برنامه يی، برپايه شرايط نوين تدوين گرديد. بايد يادآوری نمود كه اصلاح طلبان دوم خردادی، باوجود آنكه از ارائه برنامه و طرح سياسی برای بدست آوردن قدرت و دمكراتيك كردن آن پرهيز ميكنند، بهيچوجه انديشه بچنگ آوردن قدرت سياسی را كنار ننهاده اند. درست است كه آنها، با دعوت روشنفكران و دانشجويان به انجام كار مدنی، فرهنگی و صنفی ـ وظيفهيی كه بدرستی بايد برآن تاكيد كرد ـ از پاسخ به پرسش و چشمداشت ايشان در بررسی دلايل شكست طفره میروند، ولی از سوی ديگر، از هم اكنون، يعنی نزديك به دوسال پيش از انتخابات رياست جمهوری، سرگرم گفتگو و كنكاش برای پيدا كردن نامزدی درخور وسازگار با گرايش سياسی خود هستند. اين شيوه برخورد كه برخی آن را نعل وارونه زدن مینامند، در شرايطی پيش گرفته میشود كه هيچ روشن نيست كه نامزدی را كه مردم بايد بعنوان رياست جمهوری پيشنهادی دوم خردادیها برگزينند، دارای كدام طرح و برنامه سياسی است و دراين واويلای جمهوری اسلامی و اوضاع بغرنج جامعه و منطقه، چه كاری خواهد كرد. مهم اين نيست كه طرح و راهنامه رئيس جمهور آينده چيست، مهم چهره ای است كه بتواند دراين شرايط برگزيده شود. بااين حساب، ظاهرا كسی نمیتواند بر دوم خردادیها خرده بگيرد كه آنها با دعوت به تلاش در انجام كارهای مدنی، فرهنگی و صنفی، و با پوشيده نهادن نقد تجربه گذشته، از پرداختن به وظيفه اصلی جهان سياست، يعنی قدرت سياسی غافل مانده اند. ولی درحقيقت، پيامد عملی اينگونه رفتار، يعنی پرهيز از ارائه برنامه و طرحی درزمينه چگونگی دستيابی به دمكراسی، و درعوض، موكول كردن آن به آفرينش انسان دمكرات و ايجاد فرهنگ دمكراتيك، همانا نگهداشتن مردم در بی اعتمادی و نوميدی از حركت سياسی خواهد بود. بدين معنا كه اگر سران اصلاح طلب حكومتی درانديشه چاره برای كسب قدرت اند، ولی اين تلاش آنها بدليل دور بودن از مردم، نداشتن زبان روشن و مشخص با مردم و از آن ميان با روشنفكران و دانشجويان، نتيجه عملی آن همان خواهد بود كه قدرت سياسی خودكامه را به حال خود بگذاريم و پيشروان را بدنبال نخود سياه گسترش فرهنگ دمكراتيك روانه داريم. مهدی رجبی يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۳ mehdirajabi@hotmail.com |