| [بازگشت به صفحه اول] |
از ايران امروز
|
بخش سوم
الزامات دموكراسی همبستگی ملی دكتر
علی راسخ افشار
شنبه ٦ تير ۱۳۸۳ اين ديگر از مسلمات اساسی دموكراسی است كه " همه قدرت از اراده آزاد ملت نشأت ميگيرد" اما مشكل ما ايرانيان چندين دهه است كه بر محور همين "اراده آزاد ملت" دور ميزند و تا كنون راه بجائی نبرده است و هنوز كه هنوز است ما ملت چون اسب عصاری بر گرداگرد اين محور میچرخيم و در جا ميزنيم و نتوانستهايم اين" قدرت برخاسته از اراده آزاد ملت " را در متن جامعه ايران متحقق سازيم تا حاكميت ملی و جامعهای قانونمدار در ميهن ما خيمه و خرگاه بگستراند. اينكه آزادی چيست و اراده آزاد چگونه ميتواند شكل گيرد و عناصر آن و پيش شرطهای تحقق آن كدام است؟ بماند برای نوشتهای ديگر. در اين نوشته اما با عنوان "همبستگی ملی" در مقام يكی از الزامات دموكراسی به بحث نشستهايم، ميخواهيم بيشتر به مقوله ملت و همبستگی و تركيب اين دو مقوله يعنی همبستگی و ملی بپردازيم. "ملت" واژهای تازی است كه بمعنای دين و مذهب و اعتقاد دينی بكار ميرود و گاه بمعنای معتقدان به يك دين و مذهب هم هست. در قرآن ميخوانيم: آيه يكصدو چهارده، سوره دو بقره (گاو) ولن ترضی عنك اليهود ولاالنصاری حتی تتبع ملتهم – و خشنود نشوند هر گز از تو يهود و نصارا تا آنكه پيروی كنی كيش ايشانرا، همچنين در همين سوره آيه صدوبيست وچهار كه ميگويد: ومن يرغب عن ملته ابراهيم ـ و كيست كه برگردد از كيش ابراهيم، و همچنين در تعدادی سورههای ديگر " الملته" بهمين معنا بكار رفته است . حافظ ميگويد: " جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه" ، عراقی ميگويد: به كدام ملت است اين به كدام مذهب است اين ، مولانا ميگويد: " ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست" ، بابا طاهر ميگويد: اگر مستان مستيم از توای مان و گر بی باده مستيم از توای مان" اگر گبريم و ترسا ور مسلمان بهر ملت كه هستيم از توای مان". با انقلاب كبير فرانسه ميگويند مقوله " ناسيون" بمعنای اين همانی Identität دولت و تودههای مردم تولد يافت و تودههای مردم دولت اقتدار حكومتی را بر خاسته از خود دانستند. در جريان مبارزات با استبداد و مشروطه خواهی كه روشنفكران آنروز ايران با واژه " ناسيون و ناسيونال" و محتوای آن آشنا شدند واژه "ملت" و "ملی" را معادل آن قرار دادند و "دموكراسی" به حاكميت ملی و مردمسالاری در مقابل حاكميت استبدادی، حالا استبداد از هر نوعش كه باشد، ترجمه شد. در جامعه شناسی ميگويند ملت و ناسيون و آگاهبود ملی با انقلاب كبير فرانسه تولد يافت. بنظر من اين آگاهبود ملی و اين همانی تودههای مردم با حاكميت خود، پيش از انقلاب كبير فرانسه هم در جهان وجود داشته است. بخصوص آنجا كه مردم حاكميت و شاه و شاهنشاه و امپراتور را خدا يا فرزند خدا و يا نماينده خدا و دارای فر ايزدی ميدانستند. برای ما شاهنامه فردوسی بهترين گواه اين آگاهبود ملی ميباشد. ما چه بسيار به كلماتی چون ايرانيان، تورانيان، يونانيان، روميها برخورد ميكنيم كه تا امروز هم در كلماتی چون آلمانيها، امريكا ئيها، فرانسويها و اينگونه واژهها برای مردم و سكنه كشورهای گوناگون بكار گرفته ميشود. اما ساختار و محتوا و كيفيت ارتباطی آنچه در شاهنامه فردوسی از واژه ايرانيان و تورانيان در ارتباط با مردم و سكنه ايران و توران و يونان و رم با يكديگر و با حاكميت خويش معنا ميشود با آنچه امروز از ساختار و كيفيت ارتباطی آلمانيها، امريكائيها، انگليسيها و فرانسويهاو... با يكديگر و حاكميتشان میفهميم تفاوتی ماهوی دارد. عوامل و رشتههائيكه يكايك افراد جوامع را بهم پيوند ميدهد در طول تاريخ تمدن بشر، گوناگون و در حال تكامل و گسترش بوده است. خاك و خون را بايستی از اولين و عمومی ترين رشته همبستگی ميان انسانها دانست. همبستگی مادر و پدر با فرزندان و بر عكس تا همبستگی خويشاوندان خونی و در مرتبه بعد همبستگی طايفه و قوم و عشيره و تيره و همبستگی مردم هر يك از كوی و برزنها و محلههای شهرها كه در بچه محل بودن و هم شهری و هم ولايتی تجلی يافته است نمونههائی از همبستگی بر محور خون و خاك ميباشد. از خاك و خون كه به همبستگی ، محتوای طبيعی ميدهد كه بگذريم ميرسيم به همبستگیهائی بر اساس عوامل اكتسابی مانند زبان و فرهنگ و دين و مذهب. در مقايسه اين دو عامل با يكديگر، در حاليكه زبان و فرهنگ در مقام عامل همبستگی بيشتر جنبه انسانی و عاطفی دارد و در تقابل با زبانها و فرهنگها و تمدنهای ديگر نويد همزيستی مسالمت آميز را ميدهد، همبستگی دينی و مذهبی علاوه برآنكه فرامرزی و فراملی عمل ميكند از عمق و تعصب و فناتيسم بسيار قوی و خون آشام برخوردار است كه نمونههای آنرا در جنگهای صليبی و شيعه و سنی و كاتوليك و پرتستانت و يهودی مسيحی و هندو و مسلمان و نظاير اينها تا به امروز در جوامع گوناگون بشری در اتحاد و همبستگی هم كيشان عليه مخالفان دينی و معتقدان به اديان ديگر و يا بی دينان میبينيم. در طول تاريخ تمدن بشری هيچ عامل همبستگی ديگر نتوانسته است گسترش و توسعهای را كه دين و مذهب به عنوان عامل همبستگی در پيوند دادن عميق افراد و جوامع بشری به آن رسيده است به دست آورد. همچنين هيچگونه همبستگی ديگر نتوانسته است در طول تاريخ تمدن بشر در مقايسه با همبستگی دينی و مذهبی تا به آن حد باعث كشتار و خونريزی و ويرانی در تقابل و تضاد با اديان و مذاهب ديگر گردد. علاوه بر آنچه از همبستگی خونی و خاكی و زبانی و فرهنگی و مذهبی آورديم، يك همبستگی ديگری هم داريم كه همبستگی ملی ميباشد. همبستگی ملی بر سه ستون استوار است. - سرزمينی كه محدوده جغرافيائی كشور را ميسازد. - حاكميت آن كشور. - تودههای مردم و ساكنان كشور. وقتی از ايرانيان و تورانيان و يونانيان و روميها در شاهنامه گفتگو ميشود و در اين زمان از آلمانيها و انگليسيها و امريكائيها صحبت ميكنيم، بحث بر سر مردمی است كه در يك محدوده جغرافيائی زير حاكميت دولتی زندگی ميكنند و در ارتباط و همبستگی با يكديگر هستند. اما رابطه دولتها و حاكميتهای روزگار قديم با آنچه در عصر جديد و در جهان پيشرفته سرمايه داری نظام دموكراسی با تودههای مردم و همبستگی ميان آنان و حاكميت شاهد آن هستيم با يكديگر هم در شكل و هم در محتوا تفاوتی ماهوی دارد كه كاملا از يكديگر جداست. اگر كشور را دايرهای فرض كنيم كه حاكميت در مركز آن قرار گيرد و آحاد تودههای مردم نقطههائی باشد كه روی خط پيرامونی آن تصور گردد و شعاعهائيكه از هر نقطه پيرامون بمركز وصل ميشود نمودار همبستگی تك تك توده مردم با حاكميت فرض شود، در نظامهای استبدادی كهن و سنتی كه در بسياری از كشورها تا به امروز هم ادامه دارد، اين همبستگی و قدرت حاكميت، از مركز دايره به يك يك نقاط پيرامونی يعنی آحاد ملت ساری و در جريان است و تك تك مردم كه فرمانبرداران حاكميت ميباشند در ارتباط با مركز قدرت هستند. در اين رابطه ، فرماندهی و آمريت بصورت فعال از مركز متوجه پيرامون ميشود و فرمانبری و اطاعت از پيرامون و بصورت انفعالی شعاع ارتباطی پيرامون با مركز را ميسازد كه ميتوان آنرا يك همبستگی طولی ناميد كه در طول شعاع دائره از مركز به پيرامون و بر عكس تحقق مييابد. در اين نظامهای استبدادی يكايك افراد هم با يكديگر پيوند و همبستگی دارند اما اين همبستگی فرعی و ثانوی و منبعث و بر خاسته از همبستگی اصلی و پايهای كه همبستگی فرد با مركز قدرت هست ميباشد. درنظامهای دموكراسی اما وقتی ميگوئيم كه قدرت از اراده ملت نشأ ت ميگيرد نظربه اين واقعيت داريم كه اراده آزاد ملت وقتی به ايجاد قدرت میانجامد كه متشكل باشد و بصورت منسجم و بهم تنيده حضور داشته باشد. تحقق اين تشكل يكايك آحاد ملت نيز در پيوند و همبستگی آنان با يكديگر صورت میپذيرد. اگر اين واقعيت را روی مثال دائره و مركز آن پياده كنيم به اين نتيجه ميرسيم كه آحاد ملت كه بصورت نقطههائی روی خط پيرامونی دائره قرار گرفته اند با يكديگر مانند حلقههای يك زنجير بهم بسته و با هم پيوند و همبستگی دارند. هر فرد با فرد دست راستی و فرد دست چپی خود همبسته و در پيوند است.و اين همبستگی است كه از آنان يك ملت ميسازد و اين همبستگی ملی را ما همبستگی عرضی میناميم كه همبستگی اصلی و پايهای را در نظام دموكراسی ميسازد. و از اين همبستگی و تحقق اراده آزاد جمع است كه شعاع قدرت، كه در برگ رأی انتخابات و كنترل افراد ملت تجلی يافته است، به مركز دائره منتقل ميشود و قدرت حكومتی در نظامهای دموكراسی از آن نشأت ميگيرد و همبستگی ثانوی و فرعی را كه ميان فرد و حاكميت است تحقق میبخشد. آنچه حالا بايستی مطرح شود اين است كه اين همبستگی ملی در نظامهای دموكراسی چگونه و در چه شرايطی بوجود آمده است؟ انديشمندان و خالقان جهان بينی ليبراليسم پايهگزاران همبستگی ملی هستند كه با مارتين لوتر و فرانسيس بيكن شروع ميشود و تا كارل پوپر و متفكران بسياری چون او و پس از او ادامه دارد و هر روز اين طرز تفكر رشد بيشتری ميكند و تكامل میيابد. و خمير مايه آن به رسميت شناختن هويت و شخصيت و حقوق و وظا ئف و مسئوليتهای فرد انسانی ، تنها و تنها از آنجا كه انسان است، ميباشد. و در اين راستاست كه مقوله "شهروند" و اصالت فرد با همه مشخصات آن شكل ميگيرد. اما اين فرد انسان شهروند در عين حال يك موجود اجتماعی و فردی از جامعه است و بعنوان عضوی از اجتماع كه در مجموع ملت را ميسازد كه همه قدرت و اقتدار و مشروعيت حاكميت از اراده آزاد او نشأ ت گرفته است وقتی ميتواند در شكل دادن حاكميت مؤثر باشد كه با ديگر هموطنان خود در همگامی و همبستگی و مشاركت قرار داشته باشد و به اين نتيجه برسد كه ما مردم هم ميهن، سرنوشت مشترك داريم و همسرنوشت هستيم. و از اينجاست كه انواع تشكلهای اجتماعی كه در تجمعهای مدنی شكل ميگيرد زمينه ساز پيدايش و تبلور و بيان اراده جمع ميشود . سنديكاهای گوناگون كارگری و كار فرمائی و اتحاديههای تخصصی شغلی چون كانون وكلاء كانون نويسندگان، انجمن قلم و نظاير اينها و تشكلهای سياسی چون احزاب و سازمانهای سياسی و تشكلهای مذهبی و حتی تشكلهای هنری و ورزشی، همه اينها جلوههائی از جامعه مدنی ميباشند كه همبستگی را در شكلهای گوناگون آن بيان ميكنند و همبستگی ملی را با كميتها و كيفيتها ی متفاوت متححق ميسازند. افسوس كه با همه كوششهائی كه ملت ما در طول اين بيش از يك سد سال كرده است نتوانسته است به برقراری حاكميت ملی و نظام دموكراسی دست يابد. برای ما اين سئوال بايستی مطرح باشد كه چرا همبستگی ملی در ميان ما ايرانيان تا به اين حد ضعيف است كه حتی خطر تجزيه هم بتواند مطرح شود؟ در اين رابطه چند عامل را ميتوان مطرح كرد: يكم – "فرد محوری" بمعنای تنها و تنها خود و منافع خود و در بهترين تحليل نزد يكترين نزديكان را در نظر داشتن و جل و پلاس و جان خود و نزديكان را از مهلكه و معركه نجات دادن ميباشد كه من در نوشنههای ديگری به اين واقعيت برخورد كرده ام. خلاصه آنچه در اين رابطه گفته ام اينكه ما ملت تا پيش از هجوم اعراب و بهم ريختن شيرازه فرهنگ و تمدن و نظام اجتماعی خود، از شروع حكومت مادها، حدودهفتصد سال پيش از ميلاد تا سقوط شاهنشاهی ساسانی، حدود شصدوپنجاه ميلادی، يعنی حدودهزارو سيصدسال ( به استثنای حدود هشتاد سال حكومت سلوكيهها) تنها چهار سلسله داشتهايم، ماد، هخامنشی، اشكانی و ساسانی كه در اين مدت در جامعه ثبات و امنيت نسبیای وجود داشته است و قانون لوياتان توماسهابز، كه قرار داد اجتماعی ميان ملت و حاكميت باشد، كه حاكميت مسئوليت امنيت و دفاع از جان و مال ملت را بعهده دارد و بطور متقابل و در عوض ملت هم تسليم قدرت مركزی ميشود، عملا حاكميت داشته است. اما پس از اسلام تا كنون در اين مدت هزاروچهارصد سال بيش از چهل سلسله براين ملت حكومت كرده است كه بعضی از آنها حتی تك پادشاهی بوده است. در تمام اين مدت هزار و چهار سد سال، چه در دوره حاكميت عربان، اموی و عباسی و چه در دوران حاكميتهای ايرانی طاهريان و سامانيان و صفاريان و آل بويه و حاكميت تركان غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی و مغولان و تاتارهای تيموری و اتابكان و از صفویها تا افشارها و قاجارها(به استثنای كريمخان زند) و پهلويها و همين جمهوری اسلامی، زورو شكنجه و زندان و كشتن و ويرانی و سوختن و غارت و بطور كلی نا امنی جانی و مالی و بی ثباتی حاكميت داشته است. بی ثباتی دولتها و حاكميتها و نا امنی باعث شده است كه يك نوع خود بينی و خود محوری و فرديت و فقط و فقط فكر نجات خود و خانواده خود بودن و از اين ستون به آن ستون فرج است را شيوه زندگی ما ايرانيان سازد. دوم – قدرت استبداد با پشتوانه استعمار مانع از آن شده است كه مظاهر جامعه مدنی كه زير بنا ی استقرار حاكميت ملی ميباشد در كشور ما شكل گيرد. در اين مدت يك سد سال كه از مشروطيت ميگذرد، استبداد و استعمار حاكم نگذاشته است كه در ايران سنديكاها و احزاب و اتحاديهها و كانونها و انجمنها بگونهای آزاد و گسترده و مداوم متشكل شود و رشد يابد. دموكراسی بدون سازمانهای سياسی و سنديكائی كه محل تبلور خرد جمع و تعليم و تربيت و رشد و بلوغ سياسی و اجتماعی ميباشند و از حاكميت مردم دفاع ميكنند محال است تحقق يابد. سوم – نبودن اد بيات سياسی و اجتماعی:در تمامی دوران پس از حمله عرب به ايران در كشور ما اين فارابی است كه در مقام يك فيلسوف بگونهای مفصل به مسائل سياسی و اجتماعی برخورد ميكند. در خارج ايران هم اين ابن خلدون است كه با كتاب بسيار با ارزش خود در حقيقت بنيانگزار علم الاجتماع است. در ايران اما فشار علمای قشری كه اوج آنرا در كشتن عارف بزرگ منصور حلاج و فيلسوفی چون شهاب الدين سهروردی و قاضی القضات همدانی همراه با تكفير شماری بسيار از انديشمندان میبينيم باعث شد كه فلسفه و فيلسوفان هر چه بيشتر بحث را در بخش الهيات و انطباق فلسفه با دين اسلام منحصر كنند و گسترش دهند و نسبت به بخش طبيعيات و بخصوص سياست مدن و تدبير منزل كه در فلسفه قديم بخش سوم بود كه بحثهای سياست و اخلاق را در بر ميگرفت بی توجه گردند. بدبختی بزرگتر وقتی دامنگير ايرانيان شد كه از دوران صفويها به بعد فقها و اربابان شريعت شيعه مغز ايرانی را به زير سلطه خود كشيدند و فرهنگ سازان كشور شدند و از نفوذ و قدرت بالائی در تمام سطوح مملكت برخوردار گرديدند. مغز و انديشه ايرانی از اين پس در چنبره فقه و اصول و حديث و تفسير و روضه و منبر و مسجد و وعظ و واعظ اسير گرديد. وقتی مجموعهای مانند بحارالانوارمجلسی ملاك و معيار طرز تفكر ايرانی گردد و حليته المتقين و معراج السعاده و ديوان جوهری كه همه آن را داستان كربلا و اشعار عزاداری و تعزيه خوانی پر كرده است دستورالعمل روزانه زندگی ايرانی ميگردد و روضه خوان و مداح و واعظ و منبر و مسجد از كران تا كران مغز ايرانی را زير سلطه خود در میآورد، جز عقب افتادگی و اسير خرافات و اوهام شدن و واماندن از زندگی ميتوان توقع و انتظار ديگری داشت؟ و اينهمه به روزگاری كشور و ملت ما را اسير خود كرده است كه در اروپا انديشمندان و متفكرانی چون دكارت و بيكن و نيوتون و ميل و مونتسكيو و ولتر و روسو و لاوازيه و دهها و دهها دانشمند ديگرآهنگ ديگری ساز كرده اند و ميروند كه جهان ديگری بی آفرينند.افسوس كه درحاليكه جوامع غربی گام بگام بسوی پيشرفت و تمدن در حركت بودند و كاخ رفيع جهان نو و زندگی مدرن را ميساختند در كشور ما اماهمه كوشش علم و دانش و تحقيق در اين محدود شده بود كه در آب كر دو بار دست را بايستی فرو برد يا سه بار و بهنگام نماز تكليف شك ميان دو و سه چيست و احوط كدام است؟ و از اين نوع لاطائلات كه تا به امروز هم در حوزههای علميه مغزها و پول و فرصتهای ما ملت را به بازی گرفته است كه بحل هيچ مشكلی از مشكلات زندگی هم كمكی نميكند، بيش از چهار قرن است كه چون غل و زنجير ما را زمين گير كرده مانع پيشرفت و ترقی ما ملت شده است. تو گوئی از همه معنويت و صفا و روحانيت اعتقادات معنوی و دينی تنها همين قشريت است كه ارزش دارد. در تمام اين چند قرنی كه اروپا و غرب هر روز بكشف تازهای دست يافته و میيابد و هزاران پژوهشگر و دانشمند در دانشگاهها و آزمايشگاهها و كارگاهها به تحقيق و تأليف و تصنيف و كشف و ساختن ابزار و آلات مدرن میپرداختند در كشور ما تنها تنی چند آنهم بگونهای محتاطانه تنها در آثار خود هشدار ميدادند كه در دنيا چه ميگذرد . در اين رهگذر سفرنامه زين العابدين مراغه ای، نوشتههای ملكم خان و طالب اف و آخوند زاده و ميرزاآقاخان كرمانی را ميتوان نام برد. متأسفانه بنياد دارالفنون كه يادگار بزرگمرد ايران اميركبير بود در جو حاكميت ناصرالدين شاهی نتوانست انتظاری كه از آن ميرفت برآورد. از سوئی ديگر منبر و واعظ و مسجد در ملت ما بيشتر فرهنگ شنيدن را جا انداختند و گسترش داده است بگونهای كه گويا كتاب خواندن از ياد رفته است.هر چند بايستی گفت نوشتههای دندانگيری هم برای خواندن در اين دوران كم شمار بود.پس از قاجارها يا اينكه در عصر پهلويها به اصطلاح عصر تجدد در ايران آغاز شد و روبه رشد بود اما سانسور مطبوعات و انتشارات نميگذاشت كه فعاليتهای مطبوعاتی سياسی گسترش يابد. اين واقعيت را بايستی گفت كه به دوران حاكميت جمهوری اسلامی با همه سختگيريهای رژيم شاهد انتشارات گستردهای از تأليف و تصنيف و ترجمههای آثار سياسی و اجتماعی و اقتصادی و تاريخی و ادبی و ... هستيم كه در اين يك سد ساله از مشروطيت به بعد با اين وسعت سابقه نداشته است، هر چند هنوز هم با كمبود كتابخوان روبرو هستيم. در رابطه با همبستگی ملی اين را بايستی گفت كه جای تأسف است كه در جهان پيشرفته امروزی كه كشورهای پيشرفته دارای نظام دموكراسی فراملی و فرامرزی عمل ميكنند در كشور ما جمعی تجزيه طلب با علم كردن چيزی بنام شونيسم و هژمونی فارسی زبانان همبستگی قومی را پيش كشيده اند كه چيزی جز نظام ملوك الطوايفی نيست كه متعلق به دوران كهن است و نميتواند در جهان مدرن مطرح گردد كه در اين زمينه نوشته ديگری لازم است. اما اينجا و در اين رابطه به دو مثال میپردازيم. يكی ممالك متحده امريكا و كانادا و استراليا و زلاند جديد كه كشورهائی هستند كه در چند قرن اخير از هر قوم و قبيله و زبان و فرهنگ كشورهای گوناگون جهان به اين كشورها مهاجرت كرده اند. اين مردم بواقع كاملا گوناگون كه از چهار گوشه جهان به اين كشورها آمده اند، از خود يك ملت واحد همبسته و هم سرنوشت ساخته اند كه امروز در ساختار جهان بعنوان ملت واحد عمل ميكنند. تنها در كانادا جريانی به نام ايالت كبك با زبان فرانسه وجود دارد كه بخشی از مردم آن جدا طلب هستند كه تا كنون در رأی گيريها در اقليت قرار دارند. چيزيكه خود در امريكا ديدم فرزندان خانوادههای ايرانی ، كرد و يا آذری بودند كه نه فارسی بلد بودند و نه كردی و آذری بلكه همگی جذب جامعه امريكا شده و از تعصب قومی اولياء آنان در آن سر زمين چيزی به چشم نميخورد. مثال ديگر تاريخی است. توصيه ميكنم تاريخ ملوك الطوايفی ايتاليا را در قرون وسطی بخوانيد همچنين بد نيست تاريخ دوران اخير آلمان بيش از بيسمارك را از نظر بگذرانيد و سری هم به تاريخ ايران بعد از اسلام بزنيد و نگاهی هم به شبه جزيره هند و تقسيم آن به پاكستان و بنگلاد ش و سريلانكا بيندازيد. اما همانگونه كه گفتم بحث در اين زمينه باشدبرای مقالهای ديگر. به اميد آنكه همبستگی ملی كه از اساسی ترين لوازم و پيش شرطهای تحقق دموكراسی ميباشد در كشور ما تا به آنجا محكم و عميق و استوار شود كه بتوانيم بر روی چنين پايه محكمی ساختار دموكراسی خود را بسازيم. پاينده ايران دكتر علی راسخ افشار فرانكفورت ارديبهشت هشتاد وسه |