|
|
|
|
سلطنت خواهي؟ كدام سلطنت؟ و با كدام «ليبرال»؟يادداشتی بر نوشته ی آقای قند چي
مقاله ی شما را خواندم و دركل با استدلالات شما موافقم. اما فكر می كنم دست كم دو نكته را بايد به سخنان شما، يا ديگرانی كه در اين مورد قلم می زنند، افزود. نخست اين نادرست است كه از «پرفسور شاهين فاطمي» بمثابه يك «سلطنت طلب ليبرال منش» و « از يک انسان با صداقت » ياد می كنيد. مگر اين آقای پروفسور اينقدر ساده لوح است كه گول جوان بی تجربه ای چون رضا پهلوی را بخورد؟ چه كسانی جز دسته ی سلطنت طلبان اورا به سردبيری كيهان منسوب كردند؟ دوم اين كه با فردی چون اين آقای پروفسور نمی شود «سراب دمكراتيك» ساخت. چرا؟ چه پيشينه ی او كاملا روشن است، حتی اگر شما ندانيد. او برادرزاده ی حسين فاطمي، وزير خارجه ی مصدق است كه به دستور پدر رضا پهلوی تيرباران شد. او در آغاز كار كنفدراسيون جهانی (بهار 1961) خود بخاطر دفاع از انتخابات آزاد در ايران (كه آن زمان شعر جبهه ی ملی بود) مورد ستم اردشير زاهدی و پدر زنش محمد رضا پهلوی قرار گرفت و پاسپورتش همراه گذرنامه ی صادق قطب زاده ضبط شد. چه فداكاری هايی كه دانشجويان ايرانی در آمريكا و اروپا برای مقابله با اين زورگويی ها كه نكردند. از دولت سری حسين فاطمی و اعتصابات دانشجويی در آن زمان آقای پروفسور فاطمي، كه در آن زمان دانشجو بود، به ديدار احمد بن بللا رئيس جمهور الجزاير طی سفرش به سازمان ملل متحد نايل شد. او به دبيری كنفدراسيون هم رسيد. اما چون در آن «مقام» پيشاپيش قدرت طلبی خود را نشان داد و به دليل «سوء تفاهمي» در مورد پول جمع آوری شده برای زلزله زدگان كشور كه گويا به مصرف نشر روزنامه ی شخصی او (ايران نامه) رسيده بود، از سازمان نيويورك اخراج شد. (در آن موقع دكتر چمران، ابراهيم يزدی و محمد نخشب كه از اعضای جبهه ی ملی بودند در آن انجمن اكثريت داشتند.) او پس از مدتی از اخراجش به ايران بازگشت و به دست بوسی شاه، قاتل عمويش كه درجلسات كنفدراسيون برايش اشگ می ريخت، رفت. پس از سقوط رژيم پهلوي، او مسئوول روزنامه ايران و جهان شد كه چندی به هنگام رياست جمهوری رونالد ريگان بعنوان صدای سلطنت طلبان هوادرا عاقدر قرارداد ننگين كنسرسيوم، علی اميني، منتشر می شد. بودجه ی آنان را سيا تامين می كرد و لفت ليس هايی هم در انجا انجام گرفت كه باب وودوارد معروف در مقاله ای منتشره در آمريكا به آن پرداخته است. با قضيه ی «ايران-گيت» اين صفحه از اقدامات آقای پروفسور هم به پايان رسيد. نكنه ی مهم دوم اين است كه هنگامی كه از بازگشت سلطنت در ايران صحبت می شود، فرض براين گذاشته می شود كه سخن از بازگشت پهلوی است. به درستی می توان تصور كرد كه بسياری از ايرانيان كه نه طرفدار پهلوی بودند نه از «جمهوري» اسلامی خيری ديده اند، به لحاظ علاقه شان، چه سنجيده چه نسنجيده به افتخارات فرهنگی ايران مولود در عصر طولانی سلطنت، طرفدار استقرار يك نظام پادشاهی هستند، كه بهرحال بعيد به نظر می رسد به ديكتاتوری ديگری نينجامد. اما التقاط فرهنگ و ادب ايران با نظام سلطنتي، هر چند از نظر تاريخی نادرست است، جانبداری از بازگشت بسلطنت به هر حال بمعنای دفاع از رژيم پهلوی نيست، كه مولود و پرورانده ی كودتای انگليسی 1299، اشغال ايران در شهريور 1320 (كه طی آن رضا شاه برده شد و پسرش بجای او نشانده شد)، و نيزكودتای 28 مرداد است. ممكن است بسياری طرفدار بازگشت سلطنت باشند اما نه خواهان پهلويان. مثلا، خواهان بازگرداندن تاج و تخت به قجر ها باشند! يا نوادگان نادر شاه باشند، كه در عين نجات ايران از دست مهاجمان افغان در جنوب شرقي، روسيان در شمال، و تركان در غرب ،با تجاوز به هند «فتوحاتی بزرگ» كرد و بار سنگين آنان را به دوش توليدكنندگان اصلی ثروت مملكت، يعنی دهقانان و صنعتگران شهری نهاد. اما، بر خلاف پهلوی ها و برخی پادشاهان قجر، نادر مولود ودست نشانده ی و حامی منافع خارجيان نبود. برخی ممكن است هوادار بازگشت سلطنت زند باشند و استدلال كنند كه حتی معايب نادر را هم نداشت و حتی انقدر «دمكرات» بود كه ار عنوان شاهه هم گذشت و خود را وكيل الرعايا خواند. چه بهتر ازاين! برخی حتی ممكن است مدعی شوند كه صفويه، برغم شكست شرم آورش از دست افغان ها، خدمات بزرگی به ايران كرد، از جمله شيعه را به ضرب شمشير به مردم ايران تحميل كرد. اين هم موضعی است كه هم مذهبی است و هم شاهنشاهي. و الی آخر! پس می بينيم كه وقتی صحبت از سلطنت طلبی برخی ايرانيان می شود كه «حسرت گذشته های شيرين» را می خورند، نظرشان به معنای بازگشت خانواده ی دست نشانده ای نيست كه فقط به ضرب ارتش ها و حمايت كلان مالی بريتانيا و آمريكا وارد صحنه سياسی ايران شده است و با اشاره ی همانان نيز چون موش های وحشت زده به سوراخ های خود باز می گردند. پس چه خوبست ازين پس كسانی كه در رد سلطنت می نويسند، بدون چشمداشت به سلسله های پيشين، وجه تمايز پهلوی با آن ديگر سلسله ها را، كه بهر حال ايرانی زاده و پرورده ی ايران بودند و اعقابشان هم خود را بيشتر محق می دانند، از نظر دور ندارند
خسرو شاكری (زند) پاريس، پنجم ديماه 1382 (در عكس ضميمه در جلوی دَرِ كنسولگری ايران در نيويورك، بسال 1953. افراد شناخته شده بشرح زير اند/: از چپ به راست رديف دوم، 1. توسلي، شهردار مهندس بازرگان؛ 3. شاهين علی محمد فاطمي؛ 4. خسرو شاكري؛ 7. خسرو كلانتري؛ رديف يك: قطب زاده؟ شعار ها قابل قرائت عبارتند از: در 19 اوت 1953 سيا شاه را به تاج وتخت بازگرداند. يك دهه خيانت و قتل عام. زنده باد مصدق. اصلاحات در ايران. زنده باد شركت قهرمانانه ی زنان ايران در |
||