|
|
|||
من اورا مي شناسم...
مهرداد شيباني
۱۶ آذر ۱۳۸۴ اورانمي شناسم. نمي شناسم. نمي شناسم. - مي دود که خودش رابرساند؟ عکس ديگرش به دوربين نگاه مي کند. چشم هاي روشن کويري دارد. چشم هايي که حالا
خاکستر است. خاکستر. پريد. رفت. لحظه اي بود. لابد بچه ها در هواپيماي نظامي مي خنديدند. جابجا مي
شدند . دوربين ها راآماده مي کردند. از تهران دود گرفته مي رفتند. بايد به آب هاي
آبي مي رسيدند. آنجا که نظاميان تدارک جنگ يا دفاع را مي بينند. خبرها مي گويند. خبرها بي رحمند. حتي وقتي آنها راباگريه مي نويسي، بي
رحمند: او، آن چشم ها، آن پيراهن آبي، آن مرغابيان در پرواز مائيم. و شکارچيان در انتظار. کاوه در ميدان مين مي دود. بمب روي خانه باقر مي افتد. طناب دار هميشه آماده است. خسرو گلسرخي را بياد بياور. او را از کيهان به پاي جوخه اعدام بردند. سزاي تو که قلم در دست مي گيري اعدام است در ميدان. يا ترور در کنار حوض آبي خانه ات تا مير زاده عشق نباشي. مرگ اگر نباشد، زندان است. اکبر گنجي هنوز آنجاست. مسعود بهنود و ابراهيم نبوي درآمدند. مسعود باستاني که هست. وزندان اگر نباشد، تبعيد است. صد سال پيشتر با دهخدا شروع شد. بايد بروي تا فراموش بشوي. از مرگ وزندان هولناک تر. مي خواهند قلمت رادر خاک کنند. مي خواهند صدايت رابر باد دهند. نگاه کن به نقشه جها ن. عليرضا نوري زاده و بهنود و سينا مطلبي ونصير اميني در
لندن، تقي مختار دريک گوشه آمريکا، استاد دکتر صدرالدين الهي در گوشه ديگرش،
هماسرشار جايي ، مهرانگيز کارجايي . پرويز نوري در شهري و عباس پهلوان در شهر ديگر.
فرج سرکوهي در آلمان. نوشابه اميري وهوشنگ اسدي و حسين باستاني در فرانسه. نبوي و
فرشاد بيان در بلژيک. واين سياهه کوچکي از صدها نام است که در اين شب سردغربت بيادت
مي آيد. من اورامي شناسم. مي شناسم. مي شناسم. سرنوشت او که با مرغابيانش و دوستانش رفت، داستان همه ماست که قلم رانفروختيم وانسان را.
|
||||
|