|
|
|||
براي كيميا
احمد زيدآبادي
۱۱ مرداد ۱۳۸۴ ماجراي اعتصاب غذاي اكبر گنجي و سرنوشت نامشخص او در بيمارستان ميلاد، احساسات و
عواطف همۀ ما را به شدت برانگيخته است، آن هم درست زماني كه بيش از هميشه، به حزم و
احتياط و دورانديشي و پرهيز از رفتارهاي هيجاني و عاطفي نيازمنديم. اين وضعيتي
كاملا پارادوكسيكال است و اگر بيش از اندازه دوام يابد، براي جامعۀ ما بدون خطر
نخواهد بود. اين در حالي است كه ايران در مرحلۀ ورود به دوران تازهاي از حيات سياسي خود است، دوراني كه تجديد آرايش نيروهاي سياسي داخلي و فرو غلتيدن در بحراني بينالمللي از مشخصههاي آن است. چنين موقعيتي، بيش از آنكه عمل سياسي مشخصي را طلب كند، محتاج قدري صبر و انتظار است تا صف بنديهاي سياسي تازه مشخص و عمق و جهت بحران بينالمللي روشن شود. به گمان من، تا تكليف اين دو موضوع تا اندازهاي روشن نشود، هرگونه حركت سياسي بويژه از نوع راديكال آن، مانند گام نهادن در تاريكي است و اي بسا ما را از هدف خود دورتر كند و با خارج كردن روند تحولات از مسير طبيعي خويش، ما را به بيراهه بكشاند. مسلما من در اينجا نميخواهم در باره اصرار گنجي بر ادامۀ اعتصاب غذاي خود و پاسخ منفي او به بزرگاني كه با فروتني و تواضع خواستار شكستن اعتصاب غذايش شدند، قضاوت كنم چرا كه در موقعيت او نيستم، بلكه قصد دارم همدلي خود را با او – كه شش ماه با هم در يك بند بوديم – و با خانوادهاش ابراز كنم. واقعيت اين است كه اين روزها من بيش از آنكه به اكبر فكر كنم، در خيال «كيميا» هستم. گنجي دو دختر دارد به نامهاي رضوانه و كيميا. رضوانه دانشجوي رشته علوم اجتماعي است و كيميا دختركي كه تازه پا به نوجواني گذاشته است. كيميا وابستگي عاطفي خارقالعادهاي به پدرش دارد. از روزي كه اكبر را به زندان بردهاند، اين دختر معصوم روز خوش به خود نديده است. او در غياب پدر، هرگونه لذتي را بر خود حرام كرده و پنداري آن را گناه ميداند. نه حاضر به تفريح و مسافرت است و نه ميلي به غذا دارد. طبيعتا با چنين وضعي آرام و قرار هم ندارد و از اين جهت مادر و خواهرش را كلافه كرده است. ما نميدانيم و احتمالا هرگز هم نخواهيم دانست كه اين دختر در طول اعتصاب غذاي پدرش، كه هر روز خبر بدي در باره او شنيده، چه رنجي برده است! قاعدتا من نميتوانم از اكبر بخواهم كه به خاطر كيميا از اعتصاب غذايش دست بكشد، زيرا او «پدر» است و خود بهتر از هر كس وضع فرزند خود را درك ميكند. بلكه ميخواهم به وضع روحي دختر بچهاي معصوم توجه دهم كه از رنج فراق و بيم از دست دادن پدر، شمع وجودش رو به افسردگي گذاشته است. بچهها آسيبپذيرترين موجودات روي زميناند. ناملايمات بويژه هراس و اضطراب، تاثيري عميق و ماندگار بر روح و جان آنها باقي ميگذارد. من خود در اين زمينه تجربهاي بيواسطه دارم و از همين رو، بيش از آنكه به فكر اكبر باشم در خيال كيميا گنجي و ديگر كيمياهايي هستم كه رنج دوري و حبس پدر را تجربه كرده و ميكنند. آيا روزي ميرسد كه كيمياهاي ما نيز مثل همه بچههاي دنيا از اين درد و رنج
رهايي يابند؟
|
||||
|