|
معصومه اشکهايت را پاک
کن...
برای معصومه شفيعی که اين روزها سخت در التهاب است
• ای معصوم! ای
مادر! ای مبارز! ای صبور... قسم به تلخ ترين
روزهای آشنايی، قسم به جان نيمه جان اکبر، به دو هزار روز بغض دردناکت،
به هرچه و هر که قبولش داری، اشکهايت را پاک کن و روبرو را ببين، ببين
که اکبر با نيمه جانش و با تمام گرفتاری ها در ميانه تارهای عنکبوتی
جهل و جور اما مردانه فرياد می زند "خامنه ای بايد برود!" پس بايست و
فرياد بزن و اکبرت را طلب کن... و بخند، بخند به اينکه اکبر هنوز جان
دارد و فرياد می زند و با شصت روز روزه سپيدش روی تمام مدعيان ديانت و
سياست را سياه کرده. نگاه کن اکبر زنده است و به روشن ترين معنايش مرگ
را شكست داده
امير فرشاد ابراهيمی
http://www.goftaniha.com/
چهارشنبه ١۹ مرداد ١٣٨۴ – ١٠ اوت
٢٠٠۵
می آيم پای
کامپيوتر و خبرها را می خوانم به يکباره خشکم می زند ماموران دادستانی
ريخته اند خانه اکبر گنجی. بهتم می زند از آنچه می خوانم، دست همسر
اکبر را بسته اند به تخت و تمام خانه را کاويده اند و رفته اند. گيج می
شوم و تصوير گريان معصومه شفيعی را که می بينم تازه می فهمم که چه بر
سر اين سه تن رفته است و همسر و دو دختر گنجی چه کشيده اند، چرا که او
کسی نبود که به آسانی اشکش را بتوانند درآوردند، زمان را می شکافم و به
ايامی که همه در اوين بودم راه می برم... روزهای يکشنبه! روزهای
ملاقات بود روزهايی که بعد از يک هفته بی خبری خانواده را می ديديم و
چه کوتاه بايد همه چيز را و همه کس را فشرده می کردی در پانزده دقيقه،
همه بوديم دور هم و يادش بخير! (راستش اينجا در اين غربت دلم برای اون
روزها هم تنگ می شود). همه را گرفته بودند و آورده بودند، شمس
الواعظين، باقی، گنجی، بهنود، زيدآبادی، لطيف صفری، نبوی و... سخت ترين
روزها بود روزهای التهاب و نگرانی از آينده و عصرها و شبهای بی خوابی و
بازجويی و سرو کله زدن با بازجوها و مامورانی که انگار اصلا زبان آدمی
سرشان نمی شود. همه در اين درد مشترک همدرد بوديم و با هم آن روزگاران
را می گذرانديم. از آن جمع که روزهای يکشنبه همسفر هم بوديم در مينی
بوسی که از آموزشگاه اوين تا سالن ملاقات ما را می برد، رفته رفته کم و
کمتر شديم. به گمانم اولين نفر ابراهيم نبوی بود که عصر سه شنبه ای از
سالن چهار خبر رفتن و آزادی اش را شنيديم. بعد زيدآبادی و بعدتر يکروز
بهمراه زندانی ديگر مجتبی ساک مسعود بهنود را در دست گرفتيم و از اتاق
نود و نه راهی اش کرديم و او هم رفت و بعدها شمس و بعدتر باقی. کم و
کمتر شديم. گنجی بود و چند نفر ديگری که همه در فاصله های کم با هم
بازداشت شده بوديم. خانواده هايمان هم در اين درد مشترک با هم دوست شده
بودند و تمام بدرفتاری ها و تحقيرهای ماموران زندان اوين را مشترکا
تجربه و تحمل می کردند اما همه به هم که می رسيديم می خنديديم. ما برای
آنکه خانواده ها نگرانمان نباشند و خانوده ها برای اينکه گمان نکنيم
ناراحتند، برای اينکه مبادا ماموران از ناراحتی ما خرسند شوند که به
مقصود خودشان رسيدند. می خنديديم، اما بدون آنکه به روی هم بياوريم می
دانستيم که... حالا، چه شده که همان خنده های ظاهری را هم ديگر نمی
شود کرد. چه به روز اين زن آورده اند که پيش چشم هزاران مرد و زن و
دوست و دشمن اينچنين گريه می کند و فرياد می زند اکبر، اکبر... اما
معصومه خواهر عزيزم، اشکهايت را پاک کن، تو نبايد گريه کنی! می دانم
درد داری. می دانم بيش از دو هزار روز است که درد و بغض را تحمل کرده
ای، می دانم که تو هم انسانی، طاقتت طاق می شود اما، اما تو به چشم
هزاران چشم ديگر قهرمانی، قهرمان صبر و استقامت. اگر امروز اکبر در
سلولی در طبقه دوازدهم بيمارستانی که امروزه قلعه فلک الافلاک مرتضوی
شده است، قهرمان است؛ تو هم قهرمان خانه اکبر هستی، اشکها را پاک کن و
مثل آنروزها بخند و در برابر زورگويی های ماموران بايست و فرياد
بزن. ای معصوم! ای مادر! ای مبارز! ای صبور... قسم به تلخ ترين
روزهای آشنايی، قسم به جان نيمه جان اکبر، به دو هزار روز بغض دردناکت،
به هرچه و هر که قبولش داری، اشکهايت را پاک کن و روبرو را ببين، ببين
که اکبر با نيمه جانش و با تمام گرفتاری ها در ميانه تارهای عنکبوتی
جهل و جور اما مردانه فرياد می زند "خامنه ای بايد برود!" پس بايست و
فرياد بزن و اکبرت را طلب کن... و بخند، بخند به اينکه اکبر هنوز جان
دارد و فرياد می زند و با شصت روز روزه سپيدش روی تمام مدعيان ديانت و
سياست را سياه کرده. نگاه کن اکبر زنده است و به روشن ترين معنايش مرگ
را شكست داده. اشکهايت را پاک کن خواهرم و افتخار کن که همسر مردی
از نسل قهرمانانی هستی كه در اين روز نامردی و قحطی وجدان و مردانگی
میگفتند دورانشان به پايان رسيده است، مجاهدت و مبارزه جسورانه ای ر
ا آغاز كرده و در اين راه نه نام و نه نان و نه مسئوليت و قدرت و آبرو
و شرف و هستی خود كه "جان خويش" را مايه اين راه ساخته و اينك كه در
شصتمين روز روزه او هستيم او همچنان سخت سربلند است و سرافراز و
بدكرداران و دربندكنندگانش سرافكنده، که اين آنها هستند که زندانی
اکبرند نه او.
اشکهايت را پاک کن خواهرم و شاد باش! شاد باش
که اگر می گويند رمضان بهار اسلام است، اکبر دو ماه است در روزه و بهار
آزادی رو در روی شيطان و دشمن ايستاده است. شاد باش در اين بهار که
دنيا صدای پرطنين "گنج ايران" را به جان دل شنيده و چشمها در جستجويش
است و دل همه و همه برايش می تپد. اشکهايت را پاک کن و همچنان که تا
بحال بوده ای با همه مشتاقان اکبر فرياد بزن «آزادش
كنيد»...
|