|
|
|||
معصومه شفیعی: چرا مرتضوی را با نظام مساوی می گیرید؟آقايان به عيادت گنجی بيائيدمریم کاشانی ۱۱ مرداد ۱۳۸۴
معصومه شفیعی همسر اکبر گنجی سخت ترین روزها را می گذراند: "تمام پنج سال و نیم گذشته این اندازه سختی نکشیدم، که در این دوران بیمارستان. اینها امروز گنجی را که دیگر حتی چشمانش را نمیتواند به راحتی باز کند، روی تخت بیمارستان مورد آزار قرار دادند و تهدیدش کردند که "پدرت را در می آوریم. تو را در زیر زمینی میاندازیم که هیچ نام و نشانی از تو نباشد. نمی گذاریم قسر در بروی". او نتيجه میگيرد و مدام تکرار میکند آنها میخواهند اکبر را بکشند. به داد ما برسید. خانم شفیعی ، تازه از بیمارستان آمده. امروز خبرها بدتر از هر روز است: یک ساعت ما را معطل کردند، برای یک ملاقات کوتاه. من پیش از ملاقات از طریق پزشکان مطلع شده بودم که آقای گنجی ، سرم دریافت نکرده. حتی صبح که او را برای فیزیوتراپی میبردند، توان باز کردن چشمانش را نداشته. برای همین در وقت ملاقات خواستم با او صحبت و اورا متقاعد کنم که سرم بگیرد. به خاطر خانواده، به خاطر بچه ها. هنوز صحبت را شروع نکرده بودیم که یک مامور وارد شد و گفت من هم مینشینم. به او گفتم : این یک دیدار خانوادگی است. ما میخواهیم درباره مسائل خودمان حرف بزنیم. ولی او نپذیرفت و گفت دستور دارم که اینجا بمانم. من با او کمی بحث کردم، ولی او اصرار کرد که باید بماند. اکبر که این حرف ها را شنید به زحمت بلند شد و گفت حالا که این طور است، اصلا ملاقات نمیخواهم. بعد به من گفت که از اتاق بروم بیرون. من گفتم: اکبر تو را به خدا آرام باش، ولی او نپذیرفت. به مامور گفتم: میدانم شما مامورید و معذور. با مسئولتان صحبت کنید. گفت: مسئول ما نیست. اکبر بیشتر عصبانی شد، و با آن حال ناتوان و رنجور، شروع به داد و بیداد کرد. من هم گفتم: حداقل او را ببرید اوین. ما در این ۵ سال و نیم ملاقات می کردیم، مثل بقیه. وکیل میآمد، ولی مامور نمیآمد. ولی حالا شرایط به مراتب سخت تر شده... فضای پليسی معصومه شفیعی سپس ادامه می دهد: الان اتاق اکبر را عوض کردهاند. یک طبقه بیمارستان دربست در اختیار مامورین دادستانی است، فضا اصلا پلیسی است. خب، اکبر هم با این حال چکار می تواند بکند. من رفته بودم او را متقاعد کنم که سرم را بپذیرد، ولی وقتی آنها این رفتار را کردند، گنجی هم به شدت عصبانی شد و این طوری کار بین اکبر و مامورین به داد و بیداد کشید. انها مرتب داد میزدندو تهدید میکردند که چنین می کنیم و چنان میکنیم. بعد هم مرتب از همه چیز فیلمبرداری میکردند. آخر چرا این کارها را میکنند. با جاسوس های خطرناک این رفتار را نمیکنند که با یک بیمار. آن هم به خاطر چند تا مقاله. این جوری همه ما عصبانی شدیم. من بلند بلند التماس میکردم و آنها را قسم میدادم، ولی آنها دست از سرگنجی بر نمی داشتند. بعد هم زد و خورد شد، و اکبر افتاد روی زمین. از همین صحنه هم فیلمبرداری کردند. از من در حال گریه و التماس ونفرین فیلم گرفتند. آخر سر هم ما را بیرون انداختند. اصلا دارند سناریوی کیهان را پیاده میکنند. اگر میگذاشتند من اکبر را متقاعد میکردم، ولی نمیگذارند. اورا تحریک میکنند و با رفتاری خشن، در واقع سعی می کنند قضیه را به سمتی ببرند که کیهان جزییاتش را نوشته. و... صدای قدرتمند، اما خسته و شکسته معصومه شفیعی ، به تدریج به سمتی میرود که به قول خودش رنگ نفرین میگیرد: آخر ما چرا باید اینقدر زجر بکشیم. خدا نسل شما را از روی زمین بردارد. اگر ریگی به کفش تان نیست، چرا نمیگذارید کسی گنجی را ببیند. اصلا آقای شاهرودی! چرا قدم رنجه نمیکنید بروید گنجی را ببینید؟ عیادت از مریض مستحب نیست؟ پایمالی حق یک انسان واجب شده ، اما عیادت یک مریض مستحب نیست؟چرا؟ مگر مرتضوی مساوی با نظام است؟ من برای این دستگاه قضایی متاسفم. اگر نمیتوانید قانون را اجرا کنید، یا قانون تان را آتش بزنید، یا بروید کنار. قدرت شما از ماست. مشروعیت شما از ماست. من شب اول قبر از شما نمیگذرم. در فرهنگ من نفرین جایی ندارد، ولی شما مرا مجبور میکنید. مادر پیر و رنجدیده گنجی، هر شب با نفرین به معاویه و هارون الرشید میخوابد. برای او پسرش مثل موسی بن جعفر است. برای من هم همین طور. گنجی پاک است. سالم است. بیگناه است. به خدا اگر صد نفر مثل گنجی بودند، ما امروز این مسائل را نداشتیم. چرا باید بیماری یک زندانی به معضل یک نظام تبدیل شود. آخر چرا یک طبقه یک بیمارستان را کردهاید مثل قبرستان و چند گردن کلفت را هم گذاشتهاید آنجا . الان دارید روزی چند میلیون خرج نگهداری این یک طبقه می کنید، چرا؟ تازه گنجی یک نام و نشانی دارد، خدا به داد آن گمنامها برسد. با آنها چه میکنید؟ من داستانهایی از وضع اینها شنیدهام که مو را به تن راست می کند. چرا؟ چرا؟ "خدا را شکر میگویم که به من توان و تحمل داده. اصلا مرا مثل سنگ
آفریده..."
|
||||
|