|
|
|||
درد دل يک جوانشرح پریشانی من
مصطفی قمي
نمي دانم آنچه مي نويسم مقاله است يا درد دل، اما هر چه هست درد مشترك جمع كثيري از نسل جوان امروز ايراني است. بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه، در به در به دنبال كار بايد گشت. اصلا بايد فارغ التحصيلي را درد بي درمان دانست. يك روزه تمام شأني را كه به موجب دانشجو بودن براي خود احساس مي كني، بر باد رفته مي بيني. به يكباره از عنصري پويا در عرصه سياسي، فرهنگي و اجتماعي به معضل جامعه تبديل مي شوي. حالا ديگر دغدغه ات آزادي بيان و جنبش اصلاحات و حكم اعدام آغاجري واكبر گنجي و هزار و يك موضوع ديگر نيست. تنها به آينده مبهم چشم مي دوزي. شايد بايد اينطور باشد تا ديگر به هيچ چيز جز بد بختي ات فكر نكني. از همه بدتر نگاههاي اميدوار و نگران پدر و مادر است كه تمام وجود آدمي را سراسر شرمساري و سر افكندگي مي كند. اي كاش براي چشمانشان پاسخي داشتم! با رفقا شروع كرديم به دنبال كار گشتن. به اصطلاح روزي دانشجوي دانشگاه تهران بوده ايم اما امروز به ما به چشم بيكاري نگاه مي كنند كه روزگار را به بطالت مي گذراند. اما ناگهان بارقه هاي اميد در آسمان نااميدي موج زد. گويا قرار است يك سازمان پس از آزمون استخدامي و طي مراحل مصاحبه و گزينش استخدام كند. با رفقا شرکت كرديم. اما بعد از اينكه نتیجه اش آمد از بین چند تن از رفقايي كه در این آزمون شرکت كرديم تنها يك نفر از ما در آزمون قبول شد. او هم با وجود اینکه امتیاز پايين تر و ضعيف تري نسبت به بقیه گرفته بود اما به دلیل آنکه از سهمیه جانبازی پدرش استفاده كرد قبول شد. سازمان مذکور هفده نفر مي خواست و من نفر هجدهم شدم و از استخدام محروم! معلوم نيست چند نفر ديگر در جمع این هفده نفر قبول شده در آزمون استخدامي، سهمیه شاهد، جانبازان، آزادگان، ایثارگران و بسیج داشتند تا مرا پس زدند تا در مرز حد نصاب استخدام ناکام بمانم؟! اي كاش تنها فرزندان، سهمیه مي بردند اما برادر و خواهر هم مستفيض از سهمیه اند. حق كساني است كه به سبب دفاع از میهن صاحب حقوق شوند، اما تا کجا؟ همين رفیق خود ما با بر خورداری از سهمیه، از سربازی معاف شد، در دانشگاه قبول شد و حالا هم به راحتی استخدام شد. به خدا پدر من هم چه در طول انقلاب و چه در جنگ، در صحنه حاضر بوده اما گناه من چیست كه پدرم بلايي سرش نیامده. بعضی اوقات، اوضاع به گونه اي مي شود كه آدمي آرزو مي كند اي كاش در يكي از این عرصه هاي انقلاب و جنگ، نقصاني گریبان گير عزيزانش مي شد. چرا كه لا اقل حق الزحمه اي به طبع آن عايدمان مي شد. اصلا سهميه از شاهد گرفته تا بسيجي، خوب وحق. اما يكجا، دو جا، نه همیشه و همه جا. این پاس داشتن به اصطلاح زحمات براي انقلاب نيست و بلکه تضييع حق طیف وسیعی از جامعه است. اي كاش همه چيز به همين خانواده ها فقط ختم مي شد. نسل جدیدی كه در باغ شهادت را بسته يافته از طریق حضور در پایگاههای بسیج و سفارش حاج آقاها وارد ارگانها و سازمانهای گوناگون مي شوند و باز بخشي از پتانسیل استخدامي را كه كساني همچون من مي توانيم از آن بهره مند شويم را اشغال مي كنند. از همه اينها گذشته تازه اگر هم من و امثال من در آزمون هاي استخدامي از سدّ آزمون و مصاحبه بگذریم احتمالا در مرحله گزينش ناكام گذاشته خواهیم شد. این موجي است كه پس از روي كار آمدن دولت عدالت و مهرورزي، شدت بیشتری يافته و روزگار به كام دانشجویان فارغ التحصيلي همچون من تلخ تر مي شود. استخدام و دارا بودن شغل، اساسی ترین شرط لازم براي ازدواج است و نیازهای عاطفی
و فيزيولوژيكي نیز عرصه را به آدمي تنگ مي كند. با سیاستهای عدالت طلبانه اينچنيني،
طیف كساني همچون من، از همه چيز محروم مي شويم. از منزلت و شأن اجتماعي، شغل و
درآمد درخور، ازدواج و زندگي مناسب و در نهایت آينده اي روشن. و شايد فردا روزي هم
به جرم فساد و فحشا به چوب قهر علما گرفتار آييم. همين!
|
||||
|