بازگشت به صفحه اول

 

 
 

روايت جهنم به دستان من

کيوان رادبين

به تمام ايران آزاديخواه و اصيل با هر ايده و مرامی ملتزم به حق مردم.
روايت جهنم را از زمانی شروع خواهم کرد که خودم را در بين آتش و هيولا يافتم وقتی که هفت سالم بود و آتشِ انقلاب مرا از ديدن کارتون محروم کرد انقلابی که بجای پربار کردن شکوفه ها آن را از ريش زد و بذر نفاق و جدايی و حسرت را در بين خانه ها پاشيد و آنقدر بين نسل قبل و بعد فاصله انداخت که کل کره زمين قادر به پر کردن آن نشد انقلابی که به من و ما يه آن روزگار مياموخت که انشاء در مورد ربودن گاز و نفت توسط شرق و غرب بنويسيم بدونِ اينکه درک و فهمی از شرق و غرب داشته باشيم و باز هم انقلاب يا يک ضدِ انقلابی که بجای عشق دوستی و محبت به من آتشِ جنگ و خشونت را تحميل کرد و بجای خنده روی لبانم گريه و ماتم را رويصورتم نقش داد جامعه وحشتناک ان روزگار از ابتدا روح من را دچار بحران کرده روحی که ميتوانست سرشار از گل ياس وگلسرخ باشد ولی افسوس که سرشاراز حسرت ياًس وسياهی شد. وقتی بزرگتر شدم باز هم وارد يک بحران فجيحتر شدم يعنی وقتی که به جرم نخواندن نماز جماعت درمدرسه همچنان از مدير مدرسه اُردنگی خوردم که روده هايم جابجا شد و هنوز دردش را حس ميکنم !.روزگاری که بدليلِ فقرِ فرهنگی جامعه که بر پدر و مادرم تاثير گذاشته بود و در حسرت يک توپ فوتبال بودم و چقدر دوست داشتم که يک فوتباليست و قهرمان شوم ولی افسوس که جهنم جمهوری اسلامی
من را سوزاند وبلعيد و آنچنان له و لگدمال کرد که سالها گيج و حيران و هيچ بودم . وقتی بزرگتر شدم و خود را بهتر يافتم و وقتی که سرم را بلند کردم تا دوروبرم را ببينم چيزی جز اعتياد، فساد و سرکوب و شکنجه به جرم زيبايی خواهی و به جرم رسيدن به گل سرخ نديدم ، روزگاری که به جرم جوانی در مدرسه مدير جلاد شلوار ليم را جر با جر کرد وموی سرم را ازبيخ قيچی کرد يادم نمی رود ،روزگاری که جمهوری دجال خمينی برطبل جنگ ميکوبيد و آنچنان جوانان را سرکوب ميکرد که صحنه بمب و موشک و خمپاره را در زيرِ پل سيد خندان و يا خيابان ولی عصر و ديگر نقاط تهران ميتوانستنم تداعی کنم ،روزگاری که سرکوب گران ديروزی و مدعيان امروزی آنچنان جوانان را در خيابان بزير ميانداختند که دشمن در ميدانِ جنگ با حريف خود آنطور نمی کرد را يادم نمی رود . وقتی باز هم بزرگتر شدم خود را درونِ يک بشکه کاملا ايزوله شده يافتم که فقط با زور و فشار ميتوانستم شکاف ايجاد کنم و دوروبرم را ببينم و تا سرم را بلند و چشمانم را باز ميکردم آنچنان ضربه ای ميخوردم که اگر فيل ميخورد ميمرد ! ولی باز هم اميدِ درونم من را نگاه ميداشت و ميگفت صبر کن، بارها با خودم کلنجار ميرفتم و به درونم ميگفتم گُه خوردی که می گويی صبر کن ديگر چيزی از من نمانده ولی باز تسليم درونم ميشدم و باز چهار دست و پا راه ميرفتم ،نمی دانم چطور ان چيزهايی که به من گذشت را بازگو کنم و هرچه قدر سعی ميکنم آن را از فيلتر عبور دهم و خلاصه کنم ولی حجم آنقدر زياد است که باز من را وا ميدارد که گذشته ام را بيشتر باز کنم ، چه روزهايی که به جای خواندن حساب و هندسه بايد دعا ميکردم که يک موشک به مدرسه بخورد و ديگرآن محيطِ لعنتی را نبينم و وقتی که مرور ميکنم به نقطه انزجار ميرسم و ان را لمس ميکنم ، هنوز چهره کثيف و ريشو و کدر معلمان مدرسه ام را از ياد نبرده ام و هنوز شعار ابوالحسن پينوشه ايران شيلی نميشه را نمی توانم از ياد ببرم بدونِ اينکه بدانم چرا بايد آن شعارها را بدهم به من تحميل ميشد که بايد هر چه را که ماميگوييم شما بايد تکرار کنيد مثل طوطی حتی شايد نميدانستم که بنی صدر و پينوشه که هستند ،عجب !!دوباره بغض گلويم را ميگيرد و اشک از چشمانم جاری ميشود دوباره دلم ميشکند و نمی دانم خدا چه دلی به من داده شايد هر دلی ديگری بود تا حالا صد بار از بين رفته بود! دوباره ياد اشکهای چشمانِ مادرم و سرخ شدن صورتِ پدرم ميافتم که داشتند من را به خدمت سربازی راهی ميکردند خدمتی که دوباره باز هم بايد در آنجا سرکوب ميشدم دوباره بايد آن چيزهايی را که نميخواستم به من تحميل ميشد دوباره بايد شاهد حسرت و از دست رفتن لحظات زيبای زندگيم ميشدم و...

آه چه روزگاری بود تا حالا که همش سرکوب بود اگر اين همه سرکوب روی کوهِ دماوند بود شايد کوه از قله تا دامنه دو يا هزار تيکه ميشد ، چقدر کتک خوردم چقدر کيسه بوکس بسيجی و نيرویِ انتظامی شدم و چقدر به جرم بوييدن گل ياس به حبس و زندان محکوم شدم و چقدر پدرِبيچاره ام شناسنامه بدست از اين منکرات به آن کلانتری ميرفت تا شازدهً زخم خرده و له و لورده  شده اش را ازصندوق پر ازشازده های له و لورد شده بيرون بکشد ،راستی گناه منو ما چه بود ؟تا حالا کسی ميتوانند جوابم را بدهد؟ آيا تو خواننده گناهکار بودی ؟يا خودت هم محصولِ گناه ديگران ؟ بگذريم

همديگر را تف و لعنت نکنيم جای شکرش باقی است که هنوز الکی زنده ايم !.خوب باز هم آمدم وارد جامعه شدم باز هم حسرت حسرت حسرت حسرت،سرکوب سرکوب و.... خلاصه بلاخره راديو های بيگانه و پارازيت های روی امواج کارخودشان را کردند راستی شايد اگر رويامواج پارازيت وجود نداشت من هم امروز اينجا نبودم و واقعيت را بهتر درک ميکردم و ميديدَم و فکرهای گنده گنده نمی کردم و نسبت به ديگران احساس مسوًليت نمی کردم و امروز اين حال و روزگار را که دست کم از آن حال و روزگار را ندارد را نداشتم ، ولی نه خدا را شکر که الان اينجا هستم !!.نقطه اوج امواج تير ماه ۱۳۷۸ بود لحظه ای که خبردار شدم که ريخته اند تو خوابگاهِ دانشجوها و کلی کتکشان زده اند، حسابش را بکن آن همه فشار و سرکوب چطور بايد آزاد ميشد و آن هم يک مرتبه ياداش بخير کلی فحش و شعار دادم و کلی سنگ پرت کردم و کلی ...وای وارد يک گود ديگر شدم که اين سری خودم هم مجری بودم گودی که تا آخرش بايد ميرفتم ،خلاصه باز هم غصر در رفتم ولی ديگر آلوده شده بودم آلوده مبارزه ،ديگر به درد و مشکلات خود توجهی نداشتم ديگر به اينکه سر سفره پدرم به من بگويد کلهِ پوکت بوی شپش و پشکل ميدهد اهميت نميدادم ، آن موقع دستان شکسته کارگری که پول گچ و دکتر را نداشت و يا زنی که روبروی داروخانه ۱۵ خرداد درخيابان کريم خان به خاطر تامين داروی شوهرش گدايی ميکرد و جوانی که حيران و الاف به خاطرتنگدستی مجبور به ساقيگری بنگ و حشيش وترياک را بود و دختری که والدينش نميتوانستند هزينهِ مدرسه و پوشاکش را تامين کنند و مجبور بود به خاطره پول به فساد بيافتند و خراب کردن خانه های بيخانمان های شهرک های کنار تهران و سرنگ های چند بار مصرف و جوان در حال جان دادن به خاطر تزريق هوا و نا خالصی و دخترهای فراری که مورد سوء استفاده شکنجه گران ديروزی و مدعيان امروزی قرارميگرفتند و اعدامهای خاک سفيد و ... جلوی چشمانم بود ،

آره آن موقع تکنولوژی پيشرفت کرده بود و اينترنت به بازار آماده بود تازه از طريق اينترنت عکسِ گلستان خاوران وشهدای فروغ جاويدان و اعدامهای سالهای ۶۰_۶۷ را ديدم و تازه فهميدم زمانی که دربشکه بودم چه اتفاقاتی افتاده بود تازه فهميدم که خمينی چه جلادی بود و چطور جنگ ويران کند را شروع کرد و چطور بچه های مردم را به ميدانِ مين ميفرستاد و چطور بذر نفاق را بين مردم پاشيد ، آره منافق واقعی خود دجال خمينی بود ، خلاصه امواج راديويی و ماهوارهِ قويتر می شدند و سرعت من تندتر ، وای روزی که ارتشِ آزاديبخش و مجاهدين را از ماهوارهِ ديدم هيچ موقع فراموش نمی کنم فکر ميکردم که نقطه آخرِ من و يوتوپيای من آنجاست !وقتی که بعد از جريان کوی دانشگاه من از محل کارم اخراج شدم کارم بازی با امواج شده بود از يک طرف مغزم راديو صدای ايران با صدای سعيد قايم مقامی وارد ميشد و از طرف ديگر مغزم راديو انترناسيونال و از طرف محکم مغزم هم صدای مجاهدين چون پارازيت زياد داشت ديگر کنترل از دستم خارج شده بود و نمی دانستم چکار بايد کنم يک روز عکسِ لنين را پيدا ميکردم و يک روز عکسِ مارکس را روزی ديگر عکسِ رجوی را روز بعد عکسِ شاه و رضا شاه را معلوم نبود چکاره بودم تا اينکه از تمامی عبورکردم و رسيدم به نقطه ای که ديگر مبارزه منفی و نافرمانی مدنی وپوشيدن لباس سياه و شرکت در متينگ ها و ... ديگر جوابم را نميداد به نقطه ای رسيدم که فقط سلاح جلوی چشمانم بود و آنقدر از جمهوری اسلامی و چماقدارانش به نفرت و انزجار رسيده بودم که فکر ميکردم که فقط بايد با آنها با سلاح جنگيد حتی قاشق و چنگالهای  خانه مان را به صورتِ سلاح ميديدَم ولی سلاح کجا بود ؟در ذهن من فقط سازمان مجاهدين متصوربود جايی که ميتوانست روح جر با جر شده و سرکوب شده من را ارضاء کند ،

وای وای وصل من به سازمان همانا و کوريخوانی من با جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات همانا از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۰ چه کارها که نمی کردم، بعضی وقتها خودم را به شکل چه گوارا در مياوردم و بعضی وقتها مثل انقلابيهای دهه اولِ انقلاب تيپ ميزدم و بعضی وقتها تهران را با سياهکل اشتباه ميگرفتم ،ديگر هيچی جلو دارم نبود و نمی دانستم که عاقبتِ کار چه خواهد شد ،بلاخره به عراق و مجاهدين رسيدم ولی ولی افسوس که آنجا هم جواب من را نداد!با احترام به تمام انقلابيون با هر ايده ومرامی که دارند اين بار گند زدم و کم آوردم چون درکِ من از مبارزه فقط عملی بود و نمی دانستم که برای انجامِ يک عمل حتما نياز به تئوری و ايدیولوژی است و ذهن نا آماده و خسته من ديگر تاب و توان قبول کردن يک چيز جديد ولو خوب را نداشت اين بار جنگ من با جمهوری اسلامی تبديل به جنگ با خودم برای خروج از سازمان شد و باز هم پس از طی کردن فراز و نشيبهای زياد و جنگ آمريکا با عراق از سازمان جدا شدم و فکر کردم که با جدا شدنم از سازمان همه چيز حل خواهد شد و دوباره مثل قبل مانندِ يک ياغی يا بهتر است بگويم يک چه گوارايی !!! ميروم و يک جورايی ديگر مبارزه ميکنم ولی اين بار از حولِ حليم تو ديگ افتادم ونا خواسته از مبارزه بر عليه ظلم به يک اسيرِ جنگی POW آن  هم در يک اُردوگاه آمريکای  تبديل شدم و از دوباره يک بازیِ مسخره ديگر شروع شد ،بازیِ TIPF که يکی از کثيف ترين بازيهايی بود که ديده بودم ای خدا وقتی سرمای اينجا را با سرمای TIPF زمانی که با يک يونيفرم نازکِ آبی و يک پتوی چينی نازک و يک تشک فکستنی مجبور بودم سر کنم مقايسه ميکنم تا مدتی سرمای اينجا برايم به گرما تبديل ميشود و وقتی که سوپ تند و پر از فلفل پير زن صاحب خانه را با MRE هايی که حتی سربازان آمريکای از ان متنفر بودند رامقايسه ميکنم آن سوپ به مزاجم مزه چلو کباب کوبيده با کره محلی و زردی تخم مرغ و ماست موسير را ميدهد !.چه روزگاری بود البته برای TIPF بايد يک کتاب مجزا و جداگانه نوشت که چه ظلمی به بچه ها ميشد  ، ای خدا خودت شاهد بودی.خلاصه باد روزگار ورق سرنوشتم را يک ورق ديگر زد و من را به کشور جهنمی ترکيه فرستاد باز هم يک جهنم ديگر نمی دانم تا کی بايستی اين جهنمها تحمل کنم جهنم پشت جهنم ،اصلا انگار چيزی بنامِ بهشت برای من ساختِه نشده ،ای شکر !چه کار کنم گفتنِ اين کلمات ارثی است ، و اما ترکيه ترکيه ترکيه. الان در بدترين شرايط روحی و جسمی و مادی بسر ميبرم و هيچ پشت و پناهی بجز خدا ندارم ، روزها ميشود که غذا نميخورم و در اين سرما مجبورم لباسهای کهنه و پاره و دست دوم را بپوشم و برای انجامِ کاری بايد ساعت ها پياده بروم که مبادا اگر مجانی سوار اتوبوس شوم و بازرس مرا بگيرد اينجا هم کتک و فحش بخورم ! چه کنم کتک خورِ خوبی هستم وانواع و اقسامش راخورده ام از بسيجی و انصارِ حزب الله از پليس و ... آمريکای حداقل اينکه تو کتک خوری کم نمياورم . ماشالله کميساريای پناهندگان سازمان ملل هم که به ما رسيد دست بسته اش از سر ما باز شد و هر چه سنگ تو آسمان بود ريخت تو سر ما ، ! انگار که نه انگار ۷ ماه است که منتظرِ جواب پناهندگيم هستم تا بلکه قسمت شود به ارمنستان منتقلم کنند تا شايد حد اقل چند صباحی آنجا راحت زندگی کنم ولی انگار که tترکستان هم نصيب ما نمی شود چه رسد به ارمنستان !!! تا ببينيم چه ميشود !.تهديدات داخلی و خارجی هم که زياد است و نمی دانم آخر قربانی کدام طرف خواهم شد !! . از تمامی شما هموطنان عزيز که ميدانم در غربت همگيتان مشکل داريد ولی نسبت به اين ترکيه بی صاحب راحت تر هستيد خواهش و درخواست ميکنم که
۱ : به من کمک مالی کنيد تا از اين شرايط بد خارج شوم .
۲: هر کمکی که از دستتان بر ميايد که منجر به خارج شدن من از ترکيه جهنمی شود انجام دهيد تا قربانی نشوم .
خدا پدر و مادرِهمگيتان رابيامرزد.
برقرار باد آزادی و برابری و برادری آباد و آسايش و اتحاد تمامی ايرانيان. مخلصِ همگی شما .
منتظرِ جوابهای شما هستم 

 

شماره تماس با من :  ۰۰۹۰۵۰۵۶۵۵۶۰۸۶        کيوان

email:sahel_azad1350@yahoo.com

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه