|
سخنرانی در مجلس ترحیم
دریادار دکتر احمد مدنی
در مسجد بزرگ پاریس
حضار محترم
بانوان و آقایان! هموطنان
گرامی
شعری را که مناسب این مجلس
یافته بودم به یکی از دوستان برگذار کننده دادم که در اختیار
حضار قرار گیرد.
قرار چنین شد که خود آنرا
قرائت کرده به سمع حاضرین برسانم
بدین مناسبت شاید بد نباشد
مقدمه ای هم عرض کنم
چنانکه خواهید شنید هم سراینده
ی این شعر و هم کسی که قطعه در رثاء او سروده شده، دو
شخصیت، از میان نام های برجسته ی تراز اول نهضت ملی بشمارمی
روند بعلاوه ی شخصیت دیگری که قطعه شعر حول محور نام و زندگی
او نیز دور می زند.
این نکته را بگونه ی دیگری نیز
می توان بیان کرد بدین معنی که بگوییم هر سه نفر از والاترین
اعضاء خانواده ی بوده اند که آن را نهضت ملی می نامیم.
روانشاد، دکتر احمد مدنی نیز
از فرزندان واعضاء چنین خانواده ی بزرگ و وسیعی بود.
در خانوده ای بدین وسعت با
همه ی صفات و الزامات مشترک اعضاء آن طبعأ خصوصیات، استعداد
ها، سجایا و نیز سلیقه ها و رویه های بسیار متفاوت هم یافت می
شود؛ چه ملیون، درست برخلاف گروه های دیگری که در ایران معاصر
به قدرت رسیده اند یا داعیه ی آن را داشته اند، بهیچ وجه یکسان
و یکدست نبوده اند، یعنی از قالب واحدی بیرون نیامده بودند
واین یکی از بزرگترین امتیازات آنان است. آنها مصداق این جمله
ی معروف استالین نبوده اند که در سوگ لنین گفت: «
ما از سرشت ویژه ای هستیم؛ ما از مصالح خاصی برش یافته ایم.»
اعضاء خانواده ی ملی بخش بزرگی
از فرزندان ملتی بودند با تاریخی متجاوز از بیست و پنج یا سی
قرن از عمر خانواده ی بشری؛ ملتی که دارای یکی از درخشان ترین
فرهنگ های جهان بوده و نه فقط آن را پاسداری کرده، بلکه خود
بکمک چنین فرهنگ و آموزش های والای انسانی آن بوده که در
پاسداری از این میراث بزرگ همواره از تلاش خود موفق بیرون آمده
است.
به عبارت دیگر، آنچه برای این
این ملت دارای ارزش و واجد اهمیت بوده همان ایرانیت یا ایرانی
بودن با فرهنگ ویژه ی آن ؛ با ملزومات، آیین ها و سنن خاص آن:
مثبت ترین سنن ایرانی و صفات ممیزه ی چنین تعلقی بوده است؛
فرهنگ و صفاتی که بدون آن اگر از ایران چیزی باقی بماند آن
دیگر شبحی بیش نخواهد بود؛ شبحی به نشانه ی وجود ملتی بزرگ اما
در گذشته!
حال باید دید ارتباط این امر
با مجلس امروز و شخصیتی که مجلس به یاد او برپا گردیده در
کجاست.
نظرم را در این باب ناچارم در
نهایت اختصار و شاید بصورت دست و پا شکسته بیان کنم. از این
جهت از شما امید عفو دارم.
در چند کلام؛ از زمانی که کورش
بزرگ این کشور را بنا نهاد، و با اصولی که او این بنا را نهاد
( کورش که درباره ی او بد نیست
بدانیم که بعضی کتاب های مقدس او را پیامبری دانسته اند و
ماکیاولی در کتاب شهریار خود او را یکی از چهار بنیان گذار
اولیه ی جهان می خواند که از سه دیگر آنها یعنی تزه ی یونانی،
رومولوس رومی و موسی ابن عمران عبرانی جز آثار وعلائمی خاص
شخصیت های اساطیری چیزی که دال بر واقعی بودنشان باشد باقی
نمانده؛ )
باری از آن زمان تا بیست و چند
قرن بعد کسانی که در برابر هجوم سخت ترین بلایا خود را موظف به
حراست از پیوند های نگاهدارنده ی این قوم می دانستند و از عهده
ی آن برآمدند در درجه ی نخست از طبقه یا گروه اجتماعی خاصی
بودند که آنان را دبیران یا دیوانیان می نامیدند و امروز شاید
بتوان آنان را طبقه ی ایران مداران نامید؛
این طبقه چه
پیش از اسلام و چه در دوره ی اسلامی مرکب از خاندان هایی بود
که اصول روش های خاص اداره کشوری را که ایران نام داشت نسل به
نسل به بازماندگان خود منتقل می کردند و می آموختند.
بدیهی است که فرهنگ
و آیین زندگی این خاندان ها هم جز آیین زندگی همه ی ایرانیان
دیگر نبود، اما آنها معمولأ از جهت احاطه بر لوازم این آیین و
پایندی به آن چه درزندگی خویش چه در حراست از آن، نمونه و
سرمشق بقیه ی جامعه ی خود بودند و به همه ی رموز هنر پیچیده ی
ایران مداری آگاهی داشتند. این وجه امتیاز بزرگ آنان نسبت به
دیگر ایرانیان بود.
همین خاندان ها که معروف ترین
آنان خاندان بودایی تبار برمکیان است، بودند که تا دوران
مشروطه و حتی تا دوران دکترمصدق، ایران را به رسم و آیین
ایرانی اداره کرده بودند
و همه ی اینها علی رغم ضعف و
فتوری بود که در یکی دو قرن اخیر درارکان فرهنگی جامعه ی ما
رخنه کرده بود و روحیه ی خودباختگی و تقلیدی که بر بخش های
هرروز وسیعتر آن مسلط می شد.
روحیه ای که از آن یاد
شد، هر قرن و هر سال حلقه ی باقیماندگان این طبقه ی مدیران
مدبر ایرانی منش را تنگ تر کرده بود؛ تا دوران نهضت ملی که این
عامل حیاتی جامعه ی ما به حد اقل ممکن رسیده بود و بهترین
اعضاء آن گرد مصدق بزرگ جمع شدند تا او را برای اعاده ی شخصیت
و منش ایرانی به بخش های وسیعی از نخبگان جامعه یاری رسانند.
بسی دریغ که علی رغم
پیروزی ها و افتخارات آن نهضت با پیروزی دیکتاتوری سیاه و
طولانی ، اگر نگوییم رشته های آنان در این زمینه بکلی پنبه
شد، دست کم این هست که بیشتر حاصل عمرشان از این دیدگاه خاص
از میان رفت و نسل های جدید نخبگانی که تربیت شدند بیش از
انکه بتوانند از آنان سرمشق های کشورداری به آیین ایرانی را
بیاموزند، در وجودشان تنها با مظاهر شایسته ای از مقاومت و
تقوای شخصی و سیاسی آشنا شدند
و تصدیق باید کرد که در
دورانی که ما در آن زندگی می کنیم ، یعنی عصری که، اگر نگوییم
تصادم تمدن ها ، دست کم باید آن را دنیای تداخل شدید فرهنگ ها
بنامیم ، باری در چنین دنیایی تنها و تنها برخورداری از وجود
مظاهر تقوی و مقاومت برای ساختن و قوام بخشیدن به نخبگانی که
در میدان عمل شاهد و ناظر کشور داری به آیین ایرانی باشند
تکافو نمی کرد و نمی کند.
وبنظر این حقیر این
خود یکی از کلید های عمده ی قرائت حادثه ی شومی بود که بجای
رهایی این ملت به اسارت بزرگتری انجامید.
به عبارت روشنتر از
آخرین نسل ایران مداران تمام عیار که از دوران آنان یادی کردم،
جانشینان چندانی باقی نماند و این برخلاف همه ی ظواهر یکی از
بزرگترین درد های معضل العلاج کشور و ملت ماست: چه پاسخ به
این پرسش که ایرانی بدون برخورداری از طبقه ی نخبگان بتمام
معنی ایرانی به معنایی که بیان کردم دیگر تا چه اندازه ایرانی
است و ایرانی باقی خواهد ماند پاسخی است بس دشوار.
و از اینجاست که به موضوع
اصلی باز می گردیم.
دکتر احمد مدنی، علی رغم
همه ی آنچه دوست و دشمن، بدخواه و نیکخواه، بدبین و خوشبین
درباره ی او بیاندیشند و بگویند، و هرچند که دوران زودگذر اوج
نهضت ملی با اوان جوانی و ورود او به عرصه ی جامعه و آشنایی
وی با مسائل پیجپیده ی آن مقارن بود، مانند بسیاری از هم دوره
های خود دوران کاملی را برای آشنایی با رموز زندگی و کشورداری
سرمشق هایی که از آنان یاد کردم در برابرخود نداشت؛ مانند
اکثریت بزرگ ما.
اما او به دلیل تربیت
خاص خانوادگی و سجایای ویژه ی شخصی توانسته بود از وجود خود
شخصیتی بسازد که از بسیاری از خصوصیاتی که از متعلقات آیین
ایرانی بودن و ایرانی زیستن در سحطی بسیار والا نامیدم بهره
مند بود، و خیلی مختصر، سلسله ی نسب اجتماعی و سیاسی او از
نزدیک به خانواده ی بزرگی می رسید که آخرین نسل ایران مداران
راستین بودند و امروز چنین از وجودشان در صحنه ی ایران
محرومیم.
و اینک سروده یکی از آنان در
رثاء پیش کسوت بزرگ و نام آوری ازاین خانواده
قطعه ی یادبودی به قلم زنده
یاد دکتر سید علی شایگان عضو فراکسیون نهضت ملی در مجلس شورای
ملی و وزیر فرهنگ دولت مصدق، که در رثاء مرحوم علامه دهخدا
سروده شده و در باختر امروز شماره ی ۱۳ از دوره ی سوم،
فروردینماه ۱۳۳۴، چاپ آمریکا،
منتشر شده است.
رثاء
استاد علامه علی اکبر دهخدا
۱ ـ بیست
و هشتم مرداد
ابری ز کرانه ی افق
برخاست برقی به هوا چو تیر و پیکان رفت
تندر توفید و آسمان
غریــد سیل آمد و خان و مان دهقان رفت
نورسته گل نهال آزادی
پژمرد و طراوت گلستان رفت
زد صاعقه آشیان۱
بلبل سوخت و آن سوخته پر به بند و زندان رفت
در بند چو یوسف وطن۲
افتاد سیلاب زچشم پیر کنعان۳
رفت
۲ ـ وفات ده خدا۴
از دور بگوش می رسد
گلبانگ کز باغ ادب هزاردستان رفت
افروخته شمع بزم
آزادی وان مشعل کوی عشق و ایمان
رفت
دردانه ی ژرف قلزم
حکمت وآن گوهر شبچراغ عرفان رفت
امید دل ارامل و ایتام۵
گیرنده ی دست بینوایان رفت
رفت آنکه چو شیر حق۶
به دلجویی در کلبه ی مردم پریشان رفت
استاد سخن لب ازسخن
بربست دوران سخنوری به پایان رفت
دیوان ادب ز اعتبار
افتاد از دفتر نظم و نثر عنوان
رفت
هرکس که زجان به خلق خدمت
کرد اندر حق او جفا و عدوان رفت
یاد آر ز داستان فردوسی
وآن ننگ که قصه اش به دستان
رفت
محمود مگر که بود
نامحمود شاهی که از او ستم به
نیکان رفت
مردی که زبان خویش احیا کرد
زاو کاخ سخن به تیر و کیوان رفت
از تنگی چشم ترک خودکامی۷
ناکام شد و قرین حرمان رفت
با اینهمه زینهار نندیشی
بر هردو دوروز عمر یکسان
رفت
این حکمت و دانش و کمال
اندوخت جان گشت و بسوی کوی جانان رفت
وآن ترک لئیم طبع
نابخرد خر آمد و خورد و خفت و
حیوان رفت
۳ـ لغت نامه ده خدا
ده قرن گذشت و باز۸
مردی خاست مردی که از او ادب به سامان
رفت
در خدمت خلق عمر خود
بگذاشت نه از پی جاه و نه از پی نان
رفت
کاخ لغت زبان فردوسی ۹
با بازوی همتش به پایان رفت
پاداش گرفت طعنه و
دشنام در حق وی آن دروغ و
بهتان رفت
بر جان سلیم و جسم
بیمارش بس زجر ز کین و خبث
دونان رفت
آن جور و ستم ز جهل ترکان
شد این ظلم بدست شاه ایران رفت۱۰
۴ـ پایان کار
زاری نکنیم ! جای زاری
نیست او دعوت حق شنید و خندان
رفت
مردانه به خاک تیره دست
افشاند رندانه به چرخ پایکوبان
رفت
آلوده لباس تن به خاک
افتاد جان سوی جهان پاک و
پاکان رفت
مرغی که اسیر بند و زندان
بود بشکست قفس به سوی بستان
رفت
بر اوج سپهر همچو عیسی
شد بر طور فلک چو پور عمران
رفت
با حافظ و مولوی و
فردوسی زی بارگه جلال
سبحان رفت
سرمست ز جام باده ی
اشراق اندر بر یار خود
غزلخوان رفت۱۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیحات
زنده یاد دکتر شایگان
۱ـ [اشاره به] خانه ی دکتر
مصدق ۲ـ دکتر مصدق ۳ـ ده خدا ۴ـ هفتم اسفند ۱۳۳۴ ۵ـ بیکسان و
یتیمان
۶ـ امیرالمؤمنین علی ابن ابی
طالب ۷ـ تنگ چشمی صفت ترکان است [کنایه ی شاعران پارسی
گوی به دیدگان کشیده ی نژاد ترک حافظ می گوید: به تنگ چشمی آن
ترک لشگری نازم که حمله برمن مسکین یک قبا آورد].
۸ـ علامه ی ده خدا ۹ـ لغت نامه ی ده خدا ۱۰ـ ده خدا در
اطاق بازپرسی دادستانی ارتش پاسی بعد از نصف شب براثر پرخاش و
خشونت دادستان ضعف می کند. مأمورین جسد نیمه جان او را به خانه
اش می برند و بهمان حال پشت در خانه می اندازند و بدون خبرکردن
اهل خانه پی کار خود می روند. ده خدا تا صبح پشت در خانه [می
ماند] و به علت سرما بیماری تنگی نفس او شدت می کند و چندی بعد
در اثر صدمات جسمی و روحی چشم از جهان می بندد. ۱۱ـ فلسفه ی
افلاطونی[و نوافلاطونی] را حکمت اشراق می گویند. مرحوم دهخدا
از معتقدان به آن بود.
۱۲ـ برای توضیح این بیت شرح
ذیل را که بقلم آقای دکتر معین استاد دانشگاه در شماره ی
مهرماه ۱۳۳۵
مجله ی یغما نوشته شده با
اختصار عینأ در اینجا نقل می کنیم: « چراغی که خاموش شد»
روز پنجم اسفندماه ۱۳۳۴ با یکی از دوستان بعیادت استاد رفتم.
چراغی بود که رو به خاموشی می رفت... پس از چند دقیقه روی به
من کرد و گفت « که مپرس»... و بس. ذهنم متوجه غزل حافظ شیرین
سخن شد. پرسیدم : منظور شما غزل حافظ است؟ گفت: « آری». گفتم
مایلید آن را برای شما بخوانم؟ با سر اشاره ی مثبت کرد. دیوان
حافظ را برداشتم و این غزل حافظ را به تأنی خواندم:
درد عشقی کشیده ام ک مپرس
زهر هجری
چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری
برگزیده ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می رود
آب دیده ام که مپرس
(...)
سراپا گوش بود و سرخویش حرکت
می داد. گویی این غزل خواجه ی عرفان آیینه ی تمام نمای عمر او
بود. دو روز بعد در همان اطاق چشم از جهان و جهانیان فروبست.
توضیح ما:
مطلعان می دانند که در این غزل مرحوم دهخدا از بیت « دلبری
برگزیده ام که
مپرس...» دکترمصدق
را اراده می کرده و درنتیجه در ذهن او تمام غزل متوجه این عشق
بزرگ او به مصدقی است که در جوانی نیز در مبارزات نهضت مشروطه
از یاران او بوده است.
|