| |
|
ما مسأله
داريم
دكتر نيره توحيدي
|
 | |
ما مسأله داريم
نيره توحيدى* قرار است به
مناسبت "روز جهانى زن" صحبتى داشته باشم و فکر کردم ابتدا توضيح دهم که
اصلاً اين "مسألهي زن" چيست؟ چرا "روز جهانى زن" و نه "روز جهانى
مرد"؟ آيا هنوز هم زنان در کشورهاى پيشرفته مسألهاى خاص دارند؟ گذشته
از کشورهايى با قوانين زنستيز، آيا وقتى برابرى حقوق زن و مرد در اکثر
کشورهاى متمدن بهرسميت شناخته شده است، ديگر "مسألهي زن" معنايى
دارد؟ نکند ما زنها جداً عادت کردهايم غُر بزنيم و شکوه و گلايه و ناله
کنيم؟ ما اصلاً چه مىخواهيم و حرف حسابمان چيست؟ گذشته از بدبينىها،
پوزخندها و بىحوصلگىهاى موجود نسبت به طرح اين "مسأله"، اما بهنظر
مىرسد دنيا بهطورکلى و بهطور نسبى بهتدريج اين "مسأله" را جدى مىگيرد.
نهاد معتبر بينالمللى چون سازمان ملل از سال ۱۹۴۷ کميسيون ويژهاى جهت
بررسى "مسايل زنان" تشکيل داد و طى دههى ۱۹۸۵ - ۱۹۷۵ که دههى جهانى
زنان ناميده شد، سازمان ملل تحقيقات وسيع و بىسابقهاى را در زمينهي
شناخت، بررسى و توضيح مسايل، عقبماندگىها و مشکلات زنان دامن
زد. خلاصهى اطلاعات جمعآورى شدهي دههى جهانى زنان را سازمان ملل در
بولتنهاى متعددى منتشر کرده است. يکى از يافتههاى معروف در اين دهه
عبارت از اين است که زنان دوسوم کارهاى جهان را بر دوش دارند، اما فقط
از يک دهم درآمد و يک صدم مالکيت بهرهمند مىشوند. هنوز اکثر بىسوادان و
گرسنگان و فقراى دنيا را زنان و کودکان تشکيل مىدهند. مثلاً يک زن
روستايى ساکن پاکستان بهطور متوسط ۶۳ ساعت در هفته کار مىکند. در
جامعهى صنعتى خيلى وضع بهتر نيست. مثلاً در آمريکا بهطور متوسط زنان
۵۶ ساعت در هفته کار مىکنند. در حالىکه آمار نشان مىدهد که در آمريکا
مردها بهطور متوسط در هفته فقط ۷ ساعت در خانه کار مىکنند. ولى آيا
مسألهي زن به اينجا ختم مىشود که مثلاً زنان هنوز اکثريت بىسوادان،
محرومان از حقوق اجتماعى، امکانات مالى و مالکيت را تشکيل مىدهند؟ آيا
مسأله فقط تفاوت کمّى بين زن و مرد است؟ بهعبارت ديگر آيا مشکل فقط
اين است که زن سهم کمترى از منابع و محصولات توليد و درآمدهاى جامعه
مىبرد؟ مشکل فقط اين است يا فراتر از اين؟ يعنى اينکه زن مشکلى دارد که
با مشکل مرد تفاوت کيفى دارد، آيا زن فقط استثمار مضاعف مىشود يا علاوه
بر استثمار، ستم ويژهاى هم به او اعمال مىگردد؟ من مانند بسيارى معتقدم
که علاوه بر اينکه زن در جوامع طبقاتى استثمار مىگردد، ستم هم به او
مىشود. چرا که استثمار صرفاً يک مقولهى اقتصادى است. يعنى زن کارگر
هم مثل کارگر مرد، کار مىکند، ارزش اضافى توليد مىکند و ارزش اضافىاش
را کس ديگرى مىبرد. تا اينجا فرقى با هم ندارند. شايد تفاوتشان اين است
که زن استثمار مضاعف مىشود. يعنى مثلاً در جوامع آمريکا و کانادا به
زنها همان دستمزدى را نمىدهند که به مردها مىدهند. يعنى زن و مرد براى
کار يکسان، مزد يکسان نمىگيرند؛ و مىدانيم که جنبشهاى زنان در اروپا و
آمريکا هنوز دارند بر روى اين مسألهى ناعادلانه مىجنگند که بتوانند
براى کار مساوى مزد يکسان بگيرند. گذشته از اين، زنِ خانهدار هم از
طريق کار خانگى که مىکند باز استثمار مىشود. چرا که صاحب کار بهطور
غيرمستقيم، از طريق شوهر، پدر، برادر، فرزندان (يا هر کسى که زن او را
بهعنوان نيروى کار به اجتماع تحويل مىدهد) بهره مىبرد. آن کسى که ارزش
اضافى را مىبرد (صاحب کار) بهرهى کار (خانگى) زن را نيز مىبرد.
بنابراين يک زن خانهدار با اينکه در بيرون از خانه (کارخانه يا اداره)
کار نمىکند بااينحال از طرف طبقهى حاکمه جامعهاش استثمار مىشود. چرا
که زنان براى بازتوليد نيروى کار، يک کار بىجيره و مواجب انجام مىدهند.
بايد به نيروى کار (کارگر يا کارمند) هزينهي مهدکودک، تهيهي غذا،
شستن لباس و تهيهي وسايل استراحت پرداخت شود، در حالىکه صاحب کار بابت
هيچکدام از اينها پول نمىدهد و همهى اينها را زن خانه، مجانى تأمين
مىکند و از اين طريق صاحب کار نيز سودى به جيب مىزند و زن خانهدار
علاوه بر مسايل ديگر در اين رابطه هم استثمار مىشود. ستم بهمعنى
دقيقاش ـ يا اينطور که من بهکار مىبرم ـ به هرگونه فشار، قيد،
محدوديت و سلب اختيارى مىگويند که بهناحق و غيرعادلانه از طرف گروهى
از انسانها عليه گروهى ديگر بهکار مىرود. اما چرا اين ستم در سرنوشت
زن جارى است؟ آيا ما محکوم به داشتن چنين موقعيت فروتر و پذيرفتن چنين
تبعيضهايى هستيم؟ و آيا عامل و فاعل اين ستم، مردها هستند؟ آيا مردها
ستمگر و زنان ستمکشاند؟ اگر مردها ستمگر هستند چرا اين کار را
مىکنند؟ چه انگيزهى منفىاى دارند؟ آيا بهاصطلاح از بدجنسى آنهاست؟
بعضىها معتقدند که اين از جوهر و ماهيت سلطهطلب مردها برمىخيزد؛ يعنى
يک ضديت ماهوى بين زن و مرد بوده است. من شخصاً اين ادعا را ندارم؛
يعنى فکر نمىکنم که در اينجا جنگ بين زن و مرد است، بلکه اين يک
فراوردهى تاريخى، اقتصادى و فرهنگى است که بهصورت يک سيستم و هيرارشى
(سلسله مراتب) قدرت عمل مىکند و به مناسباتى تبديل شده که لزوماً از
طرف مردها آگاهانه اجرا نمىشود و از جانب زنان نيز آگاهانه پذيرفته
نشده است. اما هر دو (هم زنها و هم مردها) در تداوم آن سهم دارند و هر
دو هم از آن رنج مىبرند، منتها زنان خيلى بيشتر و خيلى متفاوتتر. چون
مردها از وجود اين هيرارشى قدرت منافعى مىبرند ولو اينکه اين منافع
سالم و آگاهانه نبوده و بهقول روانشناسان يکنوع استفادهجويى
پاتولوژيک (بيمارگونه) باشد. ولى هر چه هست، بههرحال وجود دارد؛ و
مىخواهم ادعا کنم که رفع ستم جنسى فقط به نفع زن نيست، بلکه در نهايت
به نفع مردها هم هست. يعنى مردان و زنان اگر هر دو از اين تقسيمبندىهاى
قالبى و کليشههاى "مردانه و زنانه" آزاد شوند، براى هر دو (جنس)
رهايىبخش و سالمکننده است. سعى مىکنم خيلى خلاصه توضيح دهم که چهطور
اين سيستم جنسى، اين موقعيت و اين مناسبات يعنى سيستم مردسالارى
بهوجود آمده است. بهطور کلى طى تاريخ با اين قضيه دوگونه برخورد صورت
گرفته است. يک برخورد از طرف محافظهکاران و موافقان اين نظم بوده است،
مبنى بر اينکه "همين است که هست" و مىگويند اين در سرشت و طبيعت انسان
قرار دارد و کاريش هم نمىشود کرد. برخورد ديگر از جانب معترضان است؛
يعنى آنهايى که موافق نظم موجود نيستند و خواهان اصلاحاتى در اين وضعيت
هستند و اعم از اينکه اين وضعيت مربوط بشود به مناسبات جنسى، طبقاتى يا
سياسى، آنهايى که وضع موجود را پذيرفتهاند، معمولاً از آن نفع مىبرند و
معمولاً وابستگان به طبقات حاکم هستند يا کسانى هستند که از نظر فکرى،
افکار اين طبقات حاکم را در فلسفهها و نظرياتشان فرموله مىکنند. گروه
اخير(موافقان نظم موجود) را مىتوانيم به دو دسته تقسيم کنيم. يكدسته
کسانى هستند که نابرابرىهاى اجتماعى ـ از جمله نابرابرى جنسى را ـ
براساس ديدگاههاى مذهبى توجيه مىکنند و نوعى دترمينيسم الهى را در پشت
اين نابرابرىها قرار ميدهند، دستهي دوم آنها که وجود يکنوع جبر
طبيعى در تفاوتهاى بيولوژيک، استعدادها، نژادها و غيره را دليل اين
نابرابرىها مىبينند. معتقدان به دترمينيسم طبيعى، سعى مىکنند از
طريق علمى توضيح دهند که چرا بايد زن ومرد درجامعه نقشهاى متفاوتى بازى
کنند وجايگاه اجتماعى متفاوتى داشته باشند. برگرديم به قديمىترينشان
يعنى فلاسفهي غيرمذهبى مثل ارسطو. او از اولين کسانى بود که گفت زن
موجودى است ناقصالخلقه و قادر به استدلال و يادگيرى و درکِ منطق نيست.1
زن موجودى است احساساتى، ضعيف، منفعل و فعلپذير. بعدها بهخصوص پس از
طرح نظرات داروين و رشد مکاتبى مثل داروينيسم اجتماعى در جامعهشناسى و
فلسفه و غيره، فکر کردند که زن در نوع بشرى موجودى است کم هوشتر و
توانايى عقلى و ذهنى وى با مرد متفاوت است. از جمله گفتند مغزش کوچکتر
از مرد است. دانشمندان تا سالها اين موضوع را مىگفتند. حتي در کتابهاى
درسى ۷۰-۸۰ سال پيش نوشته مىشد که زن، مغزش کوچکتر است و هوش کمترى
دارد. من هميشه در کلاسهايم براى دانشجويان آمريکايى (که قاعدتاً آدم
فکر مىکند از اين نظر اطلاعات بيشترى دارند) اين سؤال را مطرح مىکنم و
مىپرسم، به نظر شما با توجه به اينکه ما زنها واقعاً مغز کوچکترى داريم
و علم تکامل داروين هم ثابت کرده که رابطهاى بين اندازهى مغز و (ميزان)
هوش هست (هر چه ما در نردبان تحول موجودات جلو بيابيم، مغز انواع مختلف
سنگينتر و بزرگتر است) و از آنجا که همبستگى مثبتى بين اندازهى مغز و
هوش وجود دارد، پس وقتى مىگويند مغز زن کوچکتر است جواب ما چيست؟ جالب
اين است که خيلى وقتها از يک کلاس ۴۰-۵۰ نفرى، فقط يکى دو نفر از
دانشجويان جواب درست مىدهند و من هر سال اين سؤال را تست مىکنم که
ببينيم چه پاسخى مىدهند و مىبينم که چقدر راحت مىشود فکر مردم را با يک
بازى و يک جملهبندى ظاهراً علمى اغفال و منحرف کرد. جواب سادهاش مسلماً
به فکر شما رسيده است؛ بله! مغز زن کوچکتر از مغز مرد است اما نه نسبت
به کل وزن بدنش. اگر وزن مغز زن را به وزن کل بدنش تقسيم کنيم مىبينيم
که نسبت آن همانقدر است که در مرد. بهطور متوسط، وزن مرد سنگينتر از
زن است. اگر اين نسبت را در نظر نگيريم آنوقت بايستى حيوانى مثل فيل
خيلى باهوشتر از انسان باشد. چون کلهى بزرگترى دارد اما نه نسبت به
وزنش. سالها مردم نمىتوانستند به اين سؤال جواب بدهند و خود زنان هم
قانع مىشدند که مغزشان کوچکتر است. حتي گفته مىشد که اگر زن بخواهد
زياد درس بخواند و دنبال مسايل علمى برود کشش ندارد، دچار اختلال مىشود
و اين امر روى رحماش اثر مىگذارد و قدرت بچهدارشدنش را از دست مىدهد.
حتي بعضى از انقلابيون هم که مخالف نظم موجودند، تحتتأثير اين نوع
نگرشها بودهاند و تفاوتهاى بيولوژيک بين زن و مرد را اساس يا علت
موقعيت فروتر او در جامعه دانستهاند. افراد خيلى پيشرو و نوآورى مثل
ژان ژاکروسو و فرويد، روانکاو معروف، فکر کردهاند که چون زن و مرد
يکسرى تفاوتهاى بيولوژيک، آناتوميک و هورمونى دارند ـ که دارند ـ پس
به همين دلايل است که زنها اينقدر در جامعه عقب ماندهاند و در موقعيت
فروترى هستند. اما بعدها پيشرفتهاى علوم مختلف بهخصوص از زاويهي جديدى
که سعى شد روى علوم اجتماعى کار بشود (مثلاً روانشناسى، جامعهشناسى،
انسانشناسى و تاريخ) به اين نتيجه رسيدند که به جبر (دترمينيسم)
بيولوژيک نمىتوان اکتفا کرد و مسألهي زن را فقط از اين طريق توضيح
داد. رشد نگرش سوم که متعلق است به اصلاحطلبان يا معتقدان به امکان
تغيير وضع موجود و رفع نابرابرىهاى اجتماعى، تا آنجا که به مسألهي زن
مربوط مىشود، به عصر روشنگرى و تحولات زمان رنسانس باز مىگردد. با
انقلاب صنعتى، گسترش سرمايهدارى و تحول در شيوههاى سياسى بهخصوص بعد از
انقلابهاى بزرگ اجتماعى مانند انقلاب فرانسه، انگلستان و آمريکا،
دگرگون شد. فلسفههاى جديد، بهخصوص ليبراليسم براى اولينبار طرح کردند
که انسانها برابر آفريده مىشوند. براى نخستينبار نابرابرى زن و مرد
مىتوانست مورد چالش قرار بگيرد و زير سؤال رود. در اين رابطه زنان
توانستند از نظرات کسانى مانند" ژان ژاکروسو"، "جان لاک"، "جان استوارت
ميل" و غيره در اعتراض به نابرابرى جنسى استفاده کنند. البته اشاره کنم
که تا سالها بعد از انقلاب فرانسه که با شعار "آزادى، برابرى و برادرى"
جلو آمد، هنوز واقعاً منظور "برادرى" بود و خواهرى را در برنمىگرفت.
حتي پيشروترين آنها يعنى روسو در کتاب اميل ـ که آنرا در مورد شيوههاى
تعليم و تربيت نوشته ـ دو نوع تربيت و سيستم آموزشى متفاوت براى زن و
مرد قايل است؛ چون معتقد بود که زن و مرد، دو نوع طبيعت متفاوت دارند.
زنها موجودات منطقى نيستند و بيشتر عاطفىاند و بايد هم چيزهاى متفاوت
ياد بگيرند؛ بنابراين مىگفت لزومىندارد که مثلاً زنها فلسفه بخوانند
بلکه بايد رشتههايى را بخوانند که بتوانند مادران بهترى شوند و بتوانند
بچههاى بهترى تربيت کنند و همسران بهترى براى مردها باشند. شايد اگر
اولين زن پيشرو در ليبراليسم را بخواهيم معرفى کنيم يک زن انگليسى باشد
به نام "مرى وولستون کرافت" که کتابى در نقد آثار ژانژاک روسو نوشت و
در آن مطرح کرد که "تکليف ما خواهران چه مىشود. شما که گفتيد انسانها
برابر آفريده مىشوند. چرا ما زنها از همهچيز عقب هستيم و بين ما تبعيض
گذاشته، به ما گفته مىشود که شما نابرابر هستيد؟" وى در آن کتاب ـ که
آن را "احقاق حقوق زن" ترجمه کردهاند ـ براى اولينبار سعى کرد
خواستههاى فلسفهي ليبراليسم را به زنها تعميم دهد و زنان را از
دستاوردهاى ليبراليسم و سرمايهدارى بهرهمند کند. اين اشارهاى بود به
تحولات فکرى. از سوى ديگر تحولات مادى جامعه و بهخصوص تغيير در سيستم
سياسى بهتدريج اتفاق افتاد. براى اولينبار مطرح شد که حکومتکنندگان
بايد انتخاب شوند. حکومت نبايد ارثى باشد و نبايد نخبگان الهى و
ظلالسطانها و غيره مبناى حکومتها باشند. حکومت و هر نوع موقعيت اجتماعى
بايد براساس تلاش و استعدادهاى فردى باشد و هر فرد برابر با فرد ديگر
بايد از امکانات اجتماعى استفادهي مساوى ببرد. در نتيجه نبايستى
خصوصيات نژادى يا وابستگى خانوادگى يا جنسيت (که البته آخرى را بعدها
زنها اضافه کردند و اين موارد تا آنزمان حتي در قوانين اساسى بسيارى
کشورها منحصر به مردها بود) معيار موقعيت اجتماعى باشد. بعدها حقوق
شهروندى و آزادىهاى سياسى مطرح شد و همهى اينها آن مناسبات ارثى و
انتصابى قبلى را تغيير داد. حال اين موارد چه تأثيرى در موقعيت زن
گذاشت؟ شکل خانواده برهمخورد و ساختار آن عوض شد. تا آنزمان خانواده
يک واحد اقتصادى و در عين حال آموزشى بود. بعد از انقلاب صنعتى با
بهوجودآمدن آموزش رسمى، توليد ماشينى کالاها، گسترش کارخانهها و غيره،
توليد خانگى بهتدريج ارزشش را از دست داد و کارى را که زن مىکرد به
برآوردن نيازهاى محدود خانوادگى منحصر شد و ديگر ارزش و اهميت اقتصادى
نداشت، چرا که بهتدريج هر چه به بازار عرضه مىشد ارزش داشت و کار حساب
مىشد؛ يعنى جاى "ارزشِ مصرف" را "ارزش مبادله" گرفت. مجموعهى تمامىاين
تحولات اقتصادى، سياسى، فکرى و فرهنگى بود که از قرن ۱۸ به بعد ـ
بهويژه از اواخر قرن ۱۹ و اوايل قرن ۲۰ ـ بهتدريج زن را تبديل کرد به
"مسأله". والا تا قبل از آن، ما نه جنبشهاى زنان داشتيم و نه کسى از
چيزى به نام "مسألهي زن" حرف مىزد، چرا که هرگونه نابرابرى را طبيعى
تلقى کرده بودند. حداقل فکر غالب چنين بود. والا در تاريخ، نهضتهايى
عليه نابرابرىها و ستمها وجود داشته؛ منتها نهضت بهخصوصِ زنان بعد از
اين تحولات شروع مىشود. عامل ديگرى که خيلى کمک کرد به اينکه براى
اولين بار زنها بگويند "ما مسأله داريم" و اين مسأله بهتدريج بهرسميت
شناخته شود، تحول علوم و تکنولوژى پيشگيرى در حاملگى بود. بهطور کلى
هرقدر انسان بر بيولوژى و قانونمندىهاى بدن خود آگاهتر و حاکمتر شود،
بهطور نسبى آزادتر مىگردد. زن هم از زمانى که ديگر مجبور نبود دايماً
حامله بشود، بهطور نسبى آزادتر شد. تا قبل از تحول تکنولوژيکى، زن
نمىتوانست يا نمىدانست چگونه حاملگى را کنترل کند و گذشته از اين، نياز
بود به اين که زن زايمانهاى متعددى داشته باشد، چرا که آمار مرگ و مير
بالا بود و براى تداوم نسل، زايمان ـ تا آنجا که سن زن اجازه مىداد ـ
لازم بود. اين نيازها با پيشرفتهاى بهداشتى و غيره از بين رفت،
بهطورىکه امروز بهجاى اينکه نگران تداوم نسل باشيم، نگران ازدياد
جمعيت دنيا هستيم. مجموعهي اين مسايل زمينههاى جنبش زنان و آنچه ما آن
را "مسألهي زن" مىناميم، فراهم کرد. اين توضيحى است در چگونگى پيدايش
اين مسأله و اينکه چهطور مىشود باز هم با پيشرفتهاى علمى، تحولات
اجتماعى و حقوقى، مسألهي ستمکشيدگى و موقعيت کِهتر را حل کرد. منتها
بر سر چگونگى حل مسأله و اينکه ريشهاش در کجاست، بين همانها که به وجود
نابرابرى اعتراض دارند و مىخواهند تغيير ايجاد کنند، اختلاف نظر وجود
دارد. يکى از اولين فلسفههايى که با وجود آنکه از طرف مردها تدوين
شده است، به ستمکشيدگى زنان اعتراض کرد و در عين حال سعى نمود راهحلى
هم ارايه بدهد، مارکسيسم بود که تحتعنوان فلسفهى ماترياليسم تاريخى
توسط "مارکس" و بهخصوص "انگلس" ـ که بيشتر روى مسألهي زن کار کرد ـ
تدوين شد. بهطور خلاصه مارکسيسم ريشهى ستمکشيدگى زن را بهويژه در
عوامل اقتصادى جستوجو کرد و گفت زن از زمانى دچار ستم شد و موقعيت
کِهتر پيدا کرد که مالکيت خصوصى بهوجود آمد و جوامع به طبقات تقسيم
شدند. زمانىکه خانواده از شکل "مادرتبار" بيرون آمد و جامعه به
مرحلهي کشاورزى رسيد و توليد مازاد بهوجود آمد و در پى آن مالکيت و
طبقات رشد کرد، براى اينکه بتوانند اين مالکيت را به فرزندان منتقل
کنند، مردها لازم مىدانستند که رفتار جنسى زن را کنترل کنند، چرا که
مىخواستند پدر بچه شناخته شود. بنابراين خانوادهي تکهمسرى ـ نه به
دلايل اخلاقى بلکه به دلايل اقتصادى ـ ضرورت پيدا کرد تا اينکه ثروت
در خانوادهى مشخصى بقا پيدا کند و به نسل بعد (و به همان شبکهي خونى و
خانوادگى) منتقل شود. از اينرو ازدواج و خانوادهى تکهمسرى در "تئورى"
و "عمل" براى زنان، اما فقط در "تئورى" براى مردها پايهريزى شد. البته
در عمل، مردها از طريق وجود سيستم فحشا و در بعضى مذاهب از طريق امکان
چندهمسرى و در جاهايى بهطور قانونى، همچنان به چندهمسرى ادامه دادند.
بنابراين تکهمسرى بهويژه به زن تحميل شد. اما اينکه در آن دورانى که زن
و مرد موقعيت اجتماعى مساوىاى داشتند و ارزش کارشان برابر بود، با
وجودىکه تقسيم جنسى کار وجود داشت، چرا مالکيت بهدست مرد افتاد و چرا
اصلاً مرد مطرح کرد که تکهمسرى به وجود بيايد و عملاً تکهمسرى به نفع
مرد اجرا شد، اين سؤالهايى هستند که زنان با آن روبهرو بودهاند. اين
سؤالات را مارکسيسم دقيقاً توضيح نمىدهد و توضيحاتى که انگلس مىدهد، بر
مبناى دادههاى زمان خودش است؛ بهخصوص دادههاى انسانشناسان همعصر او مثل
"مورگان" ، "ملکليلند" ، "باکوفن" و... . دانش انسانشناسى آنموقع در
حدى محدود از گذر تاريخى مراحل مختلف اقتصادى و فرهنگى جوامع اطلاع
داشت و طبعاً آنچه را هم که انگلس در اين مورد گفت (بدون اينکه خواسته
باشيم از ارزش کار او بکاهيم) بهطور نسبى محدود و ناکافى بود. بعدها
انسانشناسان سعى کردند اين حلقهي گمشدهي و سؤالهايى را که در تئورى
مارکسيسم بىپاسخ مانده بود، جواب دهند. از جمله انسانشناسى به نام
"اليس بولدينگ" در ۱۹۷۶ و نيز "اليزابت فيشر" در ۱۹۷۹ براساس
تحقيقاتشان کتابهايى نوشتند که در عين موافقت با يکسرى نظريات کلى
مورگان و انگلس، معتقد بودند که در دورانهاى اوليه در اجتماعات سادهتر
مانند سادهترين شکل جوامع بشرى يعنى "دوران شکار و گردآورى خوراک"
همانطور که انگلس و غيره گفتهاند، هم برابرى طبقاتى وجود داشته و هم
برابرى جنسى، اگر چه تقسيم کار هم وجود داشته و اگرچه تقسيم کار بر
مبناى جنسيت و سن (هر دو) بوده يعنى مثلاً افراد پير کارهاى خاصى
مىکردهاند و افراد جوان کارهاى ديگرى و زن و مرد هم کارهاى متفاوت، اما
ارزش کار هر دو مساوى بوده؛ يعنى مردها عمدتاً به شکار مىپرداختند و
زنها عمدتاً به گردآورى خوراک. اما نيازهاى انسانهاى آن جوامع بيشتر
از طريق خوراک و مواد گياهىاى که زنها جمعآورى مىکردند تأمين مىشد. چرا
که گوشت و چيزهايى که مردها شکار مىکردند اولا؛ً منبع قابل اعتماد و
مطمئن و دايمى نبود، ثانيا،ً انسان هنوز بيشتر گياهخوار بود تا
گوشتخوار. در نتيجه ارزش کار هر دو يکسان بود و هيچکس هم مالکيت بر
چيزى نداشت و هر چه هم که جمعآورى مىشد همه با هم مصرف مىکردند. اما
چرا چنين تقسيم کارى وجود داشت؟ به دلايل تفاوت بيولوژيک و نيز
تفاوتهاى فيزيکى. مىدانيم که مردها ماهيچههاى قوىتر و تحرک بيشترى
دارند. از سوى ديگر براى زن مشکل بود که به شکار بپردازد؛ بهويژه در
دوران حاملگى، قاعدگى و غيره. مثلاً بعضى از حيوانات خيلى سريع
مىتوانستند از طريق بوى خون زن، حضور انسان را تشخيص دهند. در نتيجه
انسان ياد گرفته بود که بهتر است زن به شکار نرود و کارهاى ديگر انجام
دهد. ولى اين نوع کار، هيچ اشکالى ايجاد نکرده بود و اصلاً زمانى بود
که بشر هنوز نمىدانست که بين رابطهي جنسى و حاملگى ارتباطى وجود دارد
و انسانها توتمها را مىپرستيدند. مثلاً فکر مىکردند يک حيوان، پرنده يا
شيئى خاص باعث حاملگى زن مىشود و آنها را مقدس مىدانستند. اين برمىگردد
به حدود دوازدههزار سال پيش. در دوران بعدى فرماسيونهاى اقتصادى، يعنى
دورانى که زراعت با وسايل دستى خيلى ساده صورت مىگرفت، زنها اين وسايل
دستى را در اختيار داشتند. اصولاً زن بود که طبق بسيارى از قراين
تاريخى و انسانشناسى، کاشتن و پروراندن گياهان را کشف کرد و اين کار
سالها در کنترل زنها بود. مردها در اين دوران بيشتر مشغول گلهدارى
بودند. در اين دوران نيز با وجود تقسيم کار، برترى بين مرد و زن وجود
نداشت و جوامع هنوز "مادرتبار" بودند. بچه از طرف مادر شناخته مىشد.
اما جامعه "مادرسالار" نبود. اشتباهى که گاهى پيش مىآيد اين است که
گويا زمانى جوامع "مادرسالار" بوده. من حداقل تاکنون قانع نشدهام و نيز
مطالعاتى که از طريق تحقيقات علمى و نه يکسرى حدسيات و تئورىهاى
لزوماً سياسى بهعمل آمده چنين چيزى را نشان نمىدهد. گواينکه گاهى بعضى
از ما زنها ـ بهخصوص فمينيستهاى ما ـ مىخواهيم بهنوعى آگاهانه و
ناآگاهانه تلافى کنيم و دچار نوعى گرايشهاى غيرعلمى مىشويم و مىخواهيم
توضيحاتى بتراشيم و از اين رو جامعهي "مادرسالارى" را مطرح مىکنيم.
اتفاقاً اين نظر باعث برداشتهايى غلط هم مىشود. چون اگر مادرسالارى
بهمعنى نقطهي مقابل پدرسالارى باشد، هيچ چيز خوبى نبوده است. چه فرقى
مىکند اگر قرار باشد بهجاى مردسالارى، جامعه زنسالار باشد؟ بهجاى
اينکه مرد به زن زور بگويد زن به مرد زور بگويد؟ باز هم نابرابرى،
جنسيتطلبى يا برترىطلبى جنسى باقى است. ما بايد بهطور کلى خواهان حذفِ
سالارى جنسى باشيم چه مردانهاش و چه زنانهاش. بههرحال زن در آن
دورانها (مادر تبارى) ارزش اجتماعى و احترام بيشترى داشته، اما حاکم
بر مرد نبوده و بر مرد ستم نمىکرده است؛ بهخصوص از اين نظر که زايش از
طريق زن صورت مىگرفته و وسيلهى بقا و تداوم نسل بهحساب مىآمده و ارزش
و درجهي اجتماعى بيشترى داشته است. مدتها طول کشيد تا بشر متوجه شد
که مرد هم در توليد بچه نقش دارد. تا اينکه مىرسيم به حدود پنجهزار
سال پيش. با کشف فلزات و ورود به مرحلهي کشاورزى تحولات مهمى نهتنها
در جنبههاى اجتماعى بلکه در مناسبات جنسى هم پيش مىآيد. گويا از آنجا
که مردها بيشتر مشغول گلهدارى بودهاند (و بهدليل تحرک بيشترشان) با
قبايل و اقوام مجاور در رفت و آمد بودهاند، کشف فلزات و ايجاد تکنيکهاى
جديد هم توسط مردها صورت گرفت و از آن براى کشاورزى استفاده کردند.
براين اساس، از آن دوران است که بهتدريج موقعيت اجتماعى زن نزول
ميکند؛ چرا که تکنيکهاى جديد در دست مردها افتاد و توليد کشاورزى ـ
بهخصوص اضافه محصول ـ در سطح وسيعتر و بزرگتر شدن زمين، زمينهى گذاشتن
بار بيشتر کار بر دوش زنان را بهوجود آورد؛ زنها بودند که در آبيارى
و کاشت، داشت و برداشت محصول شرکت داشتند. و از آنزمان عمدتاً کنترل
وسايل توليد پيشرفته و مالکيت بهدست مردها افتاد. بقيهي صحبتهاى
انگلس به درک اين مبحث کمک مىکند که براى حفظ مالکيت، خانوادهى
پدرسالار لازم آمد. از زمانى که اين نوع تقسيم کار بهوجود آمد و تا
وقتىکه ما به اين تقسيم کار طبيعى تن در دهيم و تغيير اساسى در اين نوع
تقسيم کار بهوجود نياوريم همچنان زن و مرد در دو قلمرو متفاوت سير
خواهند کرد و اين تفاوتها باقى خواهند ماند، يعنى هيچگاه بهاندازهاى که
مرد دانشمند و هنرمند داريم، به همين ميزان زن نخواهيم داشت. چون
مشغوليت زنها در جايى ديگر است و بار را در جاى ديگر مىکشند. به اصطلاح
خود سيمون دوبوار، تا زمانى که زن "در خود" (en soi) و "براى خود"
(pour soi) نشده، مشکل به قوت خود باقى است. بايد اين تحول در زن
بهوجود آيد و وجدان زنانه، وجدان انسانى پيدا کند. و باز به قول او
"زن محصول طبيعت نيست بلکه آفريدهي جامعه است". فرهنگ و جامعه تا
وقتىکه توسط مرد ساخته مىشود و زن را به قلمرو بازتوليد و توليد مثل
محدود مىکند، اين وضع ادامه خواهد يافت. و زن "براى خود" نخواهد
شد. بنابراين چه بايد کرد؟ بهنظر مىرسد راهحل برونرفت از اين
نابرابرى و کِهترى مقام زن اين است كه بايد در دو بُعد تحولات اساسى
صورت گيرد: بُعد جامعهشناختى و بُعد روانشناختى. لازمهى تحقق بُعد
جامعهشناختى ايجاد تحول اساسى در زمينههاى اقتصادى، اجتماعى، حقوقى و
بهخصوص سياسى است؛ مثلاً در جامعهاى مثل ايران فکر مىکنم همه موافقند
که تا زمانىکه "حداقل دموکراسى" وجود نداشته باشد، نهتنها مسألهي زن
حل نخواهد شد بلکه حتي قدمهاى اوليه را هم بهسختى مىتوانيم برداريم.
حداقلِ حقوق انسانى و حقوق شهروندى بايد بهرسميت شناخته شود. اين حقوق
در بعضى جاها حتي براى مردها هم بهرسميت شناخته نشده است، چه رسد به
زنها. يعنى جامعهي ما به پذيرفتن اصول و موازين اوليهي دموکراسى ـ در
اينجا حتي صحبت از آزادى نمىکنم ـ يعنى حداقل به يکسرى آييننامهها و
قوانين و قاعده و روش حکومتگرى نيازمند است. چون اگر اين قوانين توسط
حکومتگران براى شهروندان پذيرفته شود، آنوقت گفته خواهد شد که زن هم يک
شهروند است و اين حقوق را بايد داشته باشد. بديهى است که لازمهي اين
تغييرات، مبارزه در سطح اجتماعى و سياسى است. بُعد روانشناختى
برمىگردد به تعليم و تربيت، قلمرو خانواده، روابط زن و مرد در خانواده
و خصوصيات ما زنها. خود ما زنها عامل بزرگى در تداوم نابرابرى بين زن و
مرد و موقعيت کِهتر خويش هستيم. من نمىخواهم "خودِ قربانى" را سرزنش
کنم. اين را نه بهصورت سرزنش بلکه بهعنوان آگاهى مىگويم که نقش ما در
اين وضعيت چيست؟ چرا خود زنها به موقعيت فروتر و نابرابر تن مىدهند؟
مگر بسيارى از ما زنها نبوديم که از حکومتهاى استبدادى دفاع مىکرديم؟
بعضى از خود ما داوطلبانه مىرويم دنبال مدلهاى مردخواسته و غيره. اين
امر به شيوههاى تربيتى و مناسبات خانواده برمىگردد. خلاصه بگويم،
دموکراسى در جامعه جدا از دموکراسى در خانواده نيست. دموکراسى در
خانواده يعنى چه؟ يعنى رفع هيرارشى جنسى و سلسله مراتب قدرت بين زن و
مرد. اين سلسله مراتب در جامعه از ميان برداشته نمىشود مگر آنکه در
خانواده هم از بين برود؛ يعنى استبداد در خانواده و استبداد در جامعه.
البته من نمىخواهم بگويم که فقط خانوادهى پدرسالار است که جامعهي
شاهسالار و قيمسالار را بهوجود مىآورد،. اما اينها همديگر را تقويت و
بازتوليد مىکنند. از اينجاست که دموکراسى در خانواده بين زن و مرد و
حتي بچهها ضرورت مىيابد، بهگونهاى که بچهها هم بايد در حد توان خود در
تصميمگيرى مسايل خانه رأى و نظر داشته باشند و بهعنوان فرد انسان با
آنها برخورد شود نه رييس و مرئوس. راهحلى که مارکسيسم داد مبنى بر
اين بود که زن براى حل "مسأله" بايد استقلال مالى بيابد، بايد پابهپاى
مرد وارد توليد اجتماعى گردد و کارِ خانگى بايد اجتماعى و ماشينيزه و
غيره شود. بهنظر من، اين نصف راهحل بود. در شوروى سابق اين کار را
کردند ولى مسأله حل نشد. در آنجا نيز به زنها ستم مىشد و جامعه
مردسالار بود. درست است که وضعيتشان از زنهاى آمريکايى از خيلى جهات
بهتر و عادلانهتر شده بود؛ مثلاً بعضى از نابرابرىها، ستمها، خشونتها،
به شيئى بدلکردن، کالازدگى و سوءاستفادههايى که از زن در جوامع
سرمايهدارى مىشود، در جوامع سوسياليستى نمىشد، اما ستم بر زن و
نابرابرى زن و مرد حل نشده بود. در شوروى هم بايد يک زن در منزل و هم
در بيرون کار مىکرد، بايد غذا درست مىکرد و در صف خريد مواد غذايى
مىايستاد. (بيشتر، زنها هستند که صفها را تشکيل مىدهند). مسؤوليت
عمدهي بچهها به دوش او بود. بنابراين ورود زن به توليد جتماعى، تنها
پاسخ به بخشى از اين مسأله است و همهي ابعاد آنرا ـ بهعنوان راهحل
ـ در برنمىگيرد. براى نمونه به پديدهى مردسالارى و ستمکشيدگى زن و
رابطهى آنها با شيوههاى تربيت، اشاره ميكنم؛ وقتى بچه به دنيا
مىآيد هنوز هيچ تصوير و شناختى از خودش ندارد ("خود" بهمعناى يک چيز
جدا از ديگران) و در يکنوع وحدت وجود با ديگر موجودات و اشيا بهسر
مىبرد. بچه از نظر ذهنى قادر نيست که بفهمد مادر يا هر شيئى ديگر جدا
از او هستند. از نظر بچه همهچيز تداومىاست از وجود خودش. مرکز دنيا
همان بچه است. براساس تحقيقاتى که روانشناسان ـ بهخصوص "ژان پياژه" ـ
کردهاند، مدتى طول مىکشد تا بچه بفهمد که اصلاً اشياء خارج از وجود
اوست و وجود مستقل و خارجى دارد. اين مورد را در اصطلاح Object Concept
يعنى مفهومىکه از اشيا در ذهن بچه بهوجود مىآيد، مىناميم. اولين موضوع
عشق يا شىء مورد علاقه براى بچه چيست؟ مطابق سنت خانوادهى مردسالار و
تقسيم کار جنسى در آن، مادر اولين موضوع اين عشق است، چرا که معمولاً
تنها يک موجود مؤنث يا يک زن، اولين منبع تغذيه و فراهمآوردن نيازهاى
عاطفى و مادى بچه را تشکيل مىدهد. بنابراين اولين مفهومىکه بچه مىشناسد
و ياد مىگيرد که غير از "خود" اوست و نيازهايش را فراهم مىکند، يک
جنسيت مؤنث است. بهتدريج بچه بايد دو مرحلهي حساس و مهم را طى کند تا
بهصورت يک فرد کامل و بالغ رشد کند که در روانشناسى به اين دو مرحله،
"جدايى" (Separation) و "تفرد" (Individuation)مىگوييم. براى اينکه اين
دو مرحله بهطور سالم صورت گيرد، بايستى بچه از مادر ياد بگيرد که
بهتدريج از او جدا شود و کمکم روى پاى خودش بايستد و تدريجاً قلمروى
"ego" يا "منِ" خود را بسازد. همچنين کمکم ياد مىگيرد که با يک موجود
بالغ و توانا "همانندسازى" کند و بر احساس بىقدرتى و حقارت اوليه فايق
آيد. بعضى روانشناسان نظير "چُدُرا" و "لرنر" معتقدند که بچه در
خانوادهي سنتى بهتدريج مىبيند که مادر منبع اصلى قدرت و Social Adult
(بالغ اجتماعى) نيست بلکه موجودى بىقدرت و وابسته به يک فرد ديگر است.
تازه ياد مىگيرد همان شيرى را که مادر به او مىدهد و اسباببازىاى که
در اختيارش مىگذارد بايد کس ديگرى بخرد. پس منبع اصلى قدرت مرد است.
از سوي ديگر بر اساس ديناميسمى که در همانندسازى بين مادر و بچه وجود
دارد، مادر روش متفاوتى را در مورد بچهى دختر و پسر بهکار مىبرد که
تأثير زيادى در ساختار روانى بچه مىگذارد. شخصيت بچه دختر معمولاً در
يک مناسبت پيوستگى و همانندى با مادر شکل مىگيرد. مادر هم از طرفى تلاش
مىکند دختر ـ که در واقع تداوم وجودى اوست ـ مثل خودش بشود. آن چيزهايى
که خودش نتوانسته برآورده کند، دختر به آن دست يابد و خودش را در دخترش
مىبيند. بنابراين مادر در چنين جوامعى (سنتى) تلاش نمىکند که دختر از
او جدا شود و "تفرد" (Individuation) پيدا کند. در نتيجه ego يا "خود"
دختر خيلى ضعيف و نامشخص بار مىآيد. اما برعکس مادر تلاش مىکند پسر
هرچه زودتر مستقل شود و بهاصطلاح بچهننه و وابسته به مادر نباشد. هر
چه زودتر بزرگتر و براى خودش مردى بشود و "تفرد" پيدا کند، که بعداً
يک نقش اجتماعى را بازى کند. از طرف ديگر دختربچه ياد مىگيرد که
بهمنظور "زن" شدن و بالغشدن بايد از مادرش الگو بگيرد و با او
همانندسازى کند. اما پسربچه براى "مردشدن" و بالغ شدن بايد هرچه بيشتر
مخالف و متفاوت با خصوصيات مادر رفتار کند. بايد هرچه بيشتر از مادر و
از هرچه "زنانه" و مادرانه است فاصله بگيرد و با پدر و نقش "مردانه"
همانندسازى نمايد، وگرنه جامعه او را مردى ناکامل، ضعيف و "زن صفت"
خواهد شناخت. پس رشد شخصيت و تکوين روانى پسربچه براساس "گسستگى از
مادر" استوار مىشود، در حالىکه تکوين شخصيت دختربچه براساس "پيوستگى با
مادر". يکى از نتايج اين تفاوت در پروسهي تکوين روانى اين است که ـ
بهقول يکى از روانشناسان و نيز خود سيمون دوبوار ـ مرد بالغ
ناخودآگاه يک احساس دوگانه و ضد و نقيض نسبت به زن دارد. هم از زن خوشش
مىآيد و وى را دوست دارد، هم از نزديکى و پيوستگى به او وحشت دارد. چرا
مرد از پيوستگى (bonding) و از تعهد و وابستگى عاطفى به زن مىترسد؟ چرا
ايجاد رابطهى مونوگاموس (يک به يک) برايش مشکلتر است؟ "لرنر" توضيح
مىدهد که مرد هر قدر عاشق و نيازمند زن بشود، انگار برمىگردد به زمان
کودکىاش و مانند کودکى است که به مادر نياز دارد. يعنى زن در ناخودآگاه
او تصويرى از مادر و ضعف خويشتن او را زنده مىکند. يعنى زن نيازهاى
طبيعى و برگشت به غرايز و نيز دورشدن از اعتلا و فعاليتهاى فرهنگى،
علمى و غيره را برايش زنده مىکند. از طرفى به او احتياج دارد و به او
عشق مىورزد و از زيبايىها و احساسات خود نسبت به زن سخن مىگويد. برايش
شعر و غزل مىسرايد، در عينحال دربارهاش چيزهاى بد نيز مىگويد و تحقيرش
مىکند. اين احساس دوگانه و حالت به اصطلاح هم "گريز" هم "خواست"، ناشى
از همين تقسيم کار جنسى در نهاد خانواده است و نقش کاملاً متفاوت و
ناموزونى است که در هيرارشى قدرت بين پدر و مادر وجود دارد. تفاوت
اوليه در فرايند تکوين روانى دختربچه و پسربچه، آثار مهمى در نقش جنسى
و اجتماعى آنها در بزرگىشان دارد و در واقع زمينههاى روانى و تربيتى
"مردانه" و "زنانه" شدن نقشهاى اجتماعى رايج را فراهم مىسازد. براى از
بينبردن کليشهها و الگوهاى قالبى براى نقش زن و مرد، بايدالگوى سنتى
تقسيم کار در خانواده را دگرگون ساخت. بايد پدر و مادر هر دو در تربيت
و تغذيهي مادى و عاطفى کودک شرکت داشته باشند. بايد نقش مادر (زن) در
خانواده محدود به قلمرو زايش و پايش و پرورش بچه نباشد، بلکه در
تمامىزمينهها، فرد فعال و قدرتمندى در ذهن کودک معرفى گردد. از طرف
ديگر نقش پدر (مرد) نيز نبايد در ذهن کودک بهصورت تنها نانآور، عامل
قدرت و ديسيپلين معرفى شود. تلفيق وظايف و کمرنگ کردن هر چه بيشتر
فاصلهي نقش مرد و زن در ذهن کودک و قدرت و تماميتبخشيدن به شخصيت
مادر و پدر، باعث خواهد شد که کودک از يک هويتيابى يکجانبه، قالبى و
جزمىرهايى يابد و در بزرگى قادر باشد خصوصيات انسانى وسيعتر و
انعطافپذيرتر و غيرکليشهاى از خود بروز دهد. غرضم از اين توضيحات
ناقص و مختصر، تکيه بر اين نکته بود که شکل مبارزه و ايجاد تحول براى
حل "مسألهي زن"، صرفاً به عرصههاى اقتصادى و اجتماعى و سياسى محدود
نمىشود و ابعاد گوناگون ديگر نظير شيوههاى تربيت، تقسيم کار در خانه،
دموکراسى خانوادگى، مناسبات جنسى و موارد بسيار ديگرى را نيز در
برمىگيرد که تنها تحول در تمامىاين عرصهها باعث رفع نابرابرىهاى موجود
خواهد شد. * داراي درجه دكتري در رشتهي جامعهشناسي و استاد
دانشگاه ايالتي كاليفرنيا
|
|
| |
|