بازگشت به صفحه اول

از شرق

 
 

دختران خانه ارشاد

شيوا زرآبادى
همه مريم ها مى خواهند مستقل شوند، همه ليلاها مى خواهند درس بخوانند، همه آزيتاها مى خواهند فرار كنند و فرنازها نمى دانند مى خواهند چه كار كنند. مريم  ها، ليلاها، آزيتاها و فرنازها كيس هستند. كيس هايى كه فقط دوازده نفرشان اينجا جمعند و بقيه توى شهرى كه سروته اش ناپيداست گم شده  اند. براى اين بچه ها خانه يعنى اتاق دومترى ازدست دادنى اى كه با سه نفر تقسيم مى شود و اتاق اسمش خوابگاه است، خانواده يعنى پوچ، كار يعنى شستن سالمند لگنى، خوراك يعنى يك بار در هفته شايد ميوه و غذا هر چه بود و نوجوانى يعنى تجربه ميانسالى. فردا براى بچه  ها كلمه مهمى است چون فردا هر اتفاقى ممكن است بيفتد. سال ها است فرداهاى آخر سال همه اش يك معنى تكرارى مى دهند. تخليه. انگار اين بچه ها ديگر بچه نيستند كيس هستند. دو تا خانه پايين تر در سفيدرنگ مركز «اميدوار» پلمب شده است و اينجا مركز بازپرورى ارشاد است.خانه مصادره اى و متعلق به بنياد مستضعفان است. به نظر نمى رسد از زمانى كه صاحب اصلى رفته تغيير خاصى در ساختمان داده شده باشد، به عبارتى نه به زحمتش براى گرفتن مجوز و نه به خرجش مى ارزيده حصار آهنى بخشى از باغ را جدا كرده است تا قابل كنترل تر باشد. لاشه چند ماشين در باغ پشت حصار رها شده است. ماشين هاى بهزيستى. درخت هاى سرو بلند باغ كه براى ديدنشان حتماً بايد بالا را نگاه كرد، لانه هزاران گنجشكى است كه نزديك شدن بهار را جيغ مى كشند. روى نرده ها و چند صندلى قديمى در ايوان چند تكه لباس آويزان است. قرمز، زرد، آبى و نارنجى. اينجا خانه دختران است. مثل همه نوجوان هاى هم سن و سالشان لباس هاى رنگى پوشيده اند، روسرى هاى رنگى سر كرده اند، موهايشان مرتب و شانه زده و با گل سرهاى رنگى بسته شده است.
• اتاق سوم
اتاق سوم خوابگاه است. «۲۴سالمه، چهارساله اينجام. از خانه كه فرار كردم منو فرستادند مركز مداخله در بحران هاجر. يازده روز آنجا بودم بعد آمدم اينجا. از سوم راهنمايى ترك تحصيل كردم. الان درس مى خوانم و دوم دبيرستانم. خيلى ها اينجا مى آيند و مى روند. فرار مى كنند. من مى گويم يا به خاطر خوشى زيادى است يا فكر مى كنن بيرون خيلى بهتر است. اگر كسى مى آيد اينجا كه زندگى را دوباره درست كند، فرار نداره.»هشت ساله بود كه مادرش در اثر سرطان فوت مى كند. يك خواهر هم دارد كه دانشجو است و در شمال درس مى خواند. رفتار نامادرى اش اذيتش مى كرده. نامادرى اش از شوهر اول و پدرش ۳ فرزند دارد. اينجا راحت است. تصميم دارد مستقل شود و زندگى بيرون را تجربه كند. او با رضايت پدرش اينجا است. نيمه وقت كار مى كند. مهماندار سرويس مهدكودك است. يك شيفت از ۵/۶ تا ۵/۹ صبح و يك شيفت ديگر از ۱ تا ۵/۴ بعدازظهر كار مى كند. در محل كارش كسى نمى داند او بچه بهزيستى است. «اگر بدانند ديدشان بد مى شود يا ترحم مى كنند يا چون شناخت از اينجا ندارند و خيلى ها از اينجا بد گفتند و بد ديدند دچار مشكل مى شوم. خوب سخت مى شود اوضاع.» مى ترسد. «بالايى ها مى گويند چون اينجا خيلى بزرگه مى خواهند اينجا را از ما بگيرند. اول يك جايى به ما بدهند بعد اينجا را بگيرند. سه ساله اين ترس را در دل ما انداختند. شب عيد كه مى شود مى گويند اينجا را مى خواهند بگيرند و ما را پخش كنند. ماها چندساله اينجاييم به هم عادت كرديم. براى ما سخت است پراكنده بشويم. مى گفتند هر كسى را مى فرستند يك مركز. بچه ها خيلى اعصابشان به هم ريخته بود. «اميدوارى»ها مى گفتند اول دست گذاشته بودند روى اينجا. حالا مى خواهند اينجا را بگيرند و شما را بفرستند آنجا.» اتاق حسابى شلوغ است. كمدها و گنجه هاى قرمز و آبى با خال هاى نقره اى. امسال بچه ها قرار است در خانه تكانى عيد كمدها و گنجه ها را يك دست نقره اى رنگ كنند تا با دو تخت دو طبقه آهنى اتاق يك دست شود. ديوار اتاق يك جاى خالى ندارد.
• اتاق دوم
اتاق دوم خالى است. مددكار مى گويد بچه ها يا سركارند يا مدرسه.
• اتاق اول
در اتاق محكم بسته مى شود. دوست ندارد حرف ها و نگاه هاى كسى را تحمل كند. انتهاى راهرو توالت و حمام است. اكثراً چاهشان گرفته است. بوى زننده اى در راهرو پيچيده است. در دو طرف راهرو خوابگاه ها قرار دارند. در گوشه اى از آن كمدهايى با درهاى صورتى درست همرنگ درهاى خوابگاه وجود دارند. كمد و وسايل بچه ها با قفل و كليد. شيشه اى شكست. خوابگاه اول. سئوال تكرارى «چرا اين كارها را مى كنى.» فقط ۱۸ سالش است. چمباتمه زده است. نوار گوش مى دهد. خواننده ناله مى كند. دست و پاى دختر مى لرزد. هنوز عصبانى است. قطره اشكش روى مژه هاى بلندش گير كرده است. دو سال است از خانه بيرون آمده است ديگر آبديده شده است و به سختى اشك مى ريزد. اما الان دارد اشك مى ريزد. طبق دسته بندى آسيب ها آنقدر آسيب ديده كه بايد به جاى مركز اميدوار كه بسته شده به مركز سطح ۳ دولت آباد در جنوب تهران برود. اين يعنى كيس دولت آباد. اشكش مى چكد. «كسى حق نداره اينجا حرف بزنه. حرف بزنم يا منو بيرون مى كنند يا كارمندشان را كه به من مى رسد. يك سال و نيم است كه اينجام و هنوز به هيچ جا نرسيدم. مى خواهم شرايط را درست كنم و زودتر منتقل بشوم. وقتى به حرفم گوش نمى دهند منم به حرف آنها گوش نمى كنم.»خوابگاه اول ساده و خالى است و غير از يك كمد كوچك و دو تخت آهنى دوطبقه هيچ چيزى ندارد. خوابگاه اول با خوابگاه هاى ديگر فرق دارد. «بچه هايى كه هنوز مستقل نشدند اينجا در رفاهند، چيزى كم ندارند و همه چيزشان به راه. و از خداشان هم هست كه از اينجا نروند. به من مى گويند بايد برم دولت آباد. چون كارهايى مى كنم كه خلاف قانون اينجاست. سيگار مى كشم. مى روم بيرون و دير برمى گردم. اگر كيس ديگر اين كار را بكند مى گويند اعصابش ضعيفه اما انگار من اعصابم ضعيف نيست. من بايد با دولت آبادى ها قاطى شوم؟ دوست ندارم.» سه ساله از خانه آمده بيرون. نتوانسته با نامادرى بسازه. آنجا هم تبعيض بوده. مى گويد: «هرجا مى رم تبعيض است.» پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند و با خانواده و فايل هيچ ارتباطى ندارد. «وقتى پدر و مادر آدم، آدمو ول مى كنه ديگه از فاميل چه انتظارى مى شه داشت.»
• باغ، زير درخت هاى سرو
از صبح دارد اينجا راه مى رود و فكر مى كند. معلوم نيست صداى جيك جيك گنجشك ها را مى شنود يا نه. از اميدوار آمده. آن روز كه اميدوار را بستند با بقيه مشهد بود. پرونده روان دارد و ديگر نمى تواند برود مركز آصف. آصف را خيلى دوست دارد. آصف به خانه سلامت معروف است. فكر مى كند بچه هاى آنجا مثل خودش هستند. تا الان شش ماه مركز آصف، سه ماه مركز نواب، يك ماه اميدوار، يك ماه دولت آباد، دو ماه مجتمع آزادى بوده است. تصميمش را گرفته و مى خواهد كار كند تا برادر و خواهرش را از خانه پدرش بيرون بياورد. پدرش ناراحتى روحى و روانى دارد و او و برادر بزرگترش را از خانه بيرون كرده است. تصميم گرفته از مهرماه درس بخواند، تا دوم راهنمايى سواد دارد. «مادرم ده ساله فوت كرده، سه تا خواهر و دو تا برادر دارم. يك خواهرم اغفال شده ازدواج كرده و شوهرش معتاده و مى خواد طلاق بگيره. بابام منو برادرم را خانه راه نمى دهد. برادرم شب ها تو كارگاه خياطى همسايه مان مى خوابد. بهزيستى دارد سعى مى كند كه خواهر و برادرم را هم از بابام بگيرد. من چهارساله بهزيستى ام و يك بار هم نيامده به من سر بزند. هر شب آرزوى مرگ ما را مى كند.» آخر هفته از سالمند نگهدارى مى كند، خودش مى گويد سالمند لگنى. اغفال نشده است يعنى به راه بد كشيده نشده با پسرها رابطه نامشروع نداشته و به مواد مخدر هم رو نبرده. خيلى ها بهش پيشنهاد دادند كه بره تو كار خلاف. اما نرفته. اينجا نمى خواد خيلى با بچه هاى خوابگاه ۲ ارشاد قاطى شود چون مى گفت اينها اكثراً در معرض آسيب بودند.
• اتاق چهارم
خوابگاه چهارم خالى است و تاريك. مددكار مى گويد بچه ها يا سركارند يا مدرسه.
مركز ارشاد يك مركز سطح ۲ است و در حال حاضر ۲۱ بچه دارد. از سال ۶۱ با نيت بازتوانى زنان ويژه راه اندازى شده و از سال ۸۱ با تغيير كاربرى به صورت تخصصى از دختران آسيب ديده يا در معرض آسيب نگهدارى مى كند. اغفال كلمه اى است كه اينجا زياد استفاده مى شود. اگر كسى اغفال هم شده باشد كيس ارشاد است. اينجا قرار است دختران بازپرورى شوند. يكى از كاركنان مركز مى گويد: «در اين مركز مشاوره، مددكارى، روانشناسى، برنامه هاى تفريحى و مذهبى، آموزش ارتباط با جامعه، آموزش شيوه صحيح زندگى و ايجاد ميل استقلال انجام مى شود. متاسفانه حوزه رفاه اجتماعى ما آنقدر تخصصى نشده است كه ما برويم كيس را در شرايط سخت نجات بدهيم. كيس اگر اقدام به فرار كند ممكن است نتيجه اى بگيرد اما اگر خودش را به ما معرفى نكند ما به او دسترسى نداريم.» كارشناسان چند اشكال عمده را از مراكز بازپرورى بهزيستى هميشه گرفته و هنوز هم مى گيرند يكى اينكه افراد بازپرورى شده دوباره به مركز بازگشت داده مى شوند و ديگر اينكه به دليل كمبود فضا و امكانات، دختران با آسيب هاى متفاوت در كنار هم قرار مى گيرند. كارشناس مسئول مركز اميدوار نكته اى ديگر را اضافه مى كند: «طبق دستورالعمل بهزيستى فرد مددجو فقط شش ماه و با نظر تيم تخصصى تا هشت ماه مى تواند در مركز ما بماند. با اطمينان مى گويم طبق تجربه اى كه از چهار سال كار بازتوانى دارم ما نمى توانيم كيس آسيب ديده يا در معرض آسيب را ظرف شش يا هشت ماه بازتوانى كنيم. تا زمانى كه به اين اعتماد نرسيده ايم كه فرد بعد از خروج از مركز ما توانايى زندگى مستقل را دارد اختيار شرعى نداريم او را ترخيص كنيم. كيس هايى داريم كه چهار ساله در مركز ما هستند تازه بيمارى هاى روح و روان نهفته آنها درمان شده و تازه بعد از چهارسال مى توانند با اجتماع ارتباط سالم بگيرند و وارد مرحله كاريابى شوند چهار سال پيش شش ماه بعد از ورودشان اين توانايى را به هيچ عنوان نداشتند.» تشخيص آمادگى دخترها براى كار توسط مددكار مركز انجام مى گيرد. مددكار موظف است محل كار را ببيند، شرايط محيط كار را بسنجد و از سلامتى آن محيط اطمينان حاصل كند. فرار به تنهايى يا دسته جمعى يكى از اتفاقاتى است كه در اين مراكز زياد مى افتد. بچه ها مى روند سر كار و يا مدرسه و ديگر برنمى گردند. از اين نظر اجازه خروج ها به نحوى كنترل مى شود. مددكار مركز مى گويد: «تا زمانى كه اطمينان حاصل نكنيم كيس مورد بازتوانى قرار گرفته تنها بيرون نمى رود و معمولاً با مددكار براى خريد لوازم شخصى يا هر كار ديگر بيرون مى رود. براى راضى كردن مديران به ثبت نام اين بچه ها خيلى مشكل داريم اما در اين منطقه خوشبختانه مديران همكارى خوبى با ما دارند.» مددكار مى گويد: «حتى اگر دخترى را نتوانيم براى شركت در كلاس درسى يا كلاس هاى حرفه اى ديگر بفرستيم معلم خصوصى مى گيريم. اين حرف را بايد نشنيده گرفت چون با بضاعت بهزيستى به طور قطع اين كار عملى نيست. اين مركز دو مددكار و يك روانشناس به طور ثابت و يك پزشك عمومى سه روز در هفته دارد. تعداد پرسنل مان كم است. اگر بخواهيم ايده آل كار كنيم هر سه كيس بايد يك مددكار داشته باشد كه بتواند با اشراف كامل به مسائل بچه ها رسيدگى كند. شيشه شكسته را از اتاق جمع مى كند در باغچه مى ريزد. مى بيند كه غريبه مى رود شيشه ها را محكم تر در باغچه مى ريزد انگار مى خواهد تا آخر دقايق صداى اعتراضش را به غريبه برساند. تا دم در ديگر هيچ صدايى از داخل به گوش نمى رسد

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه