بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

يک اتفاق ساده: مصاحبه

مريم کاشاني
m.kashani@roozonline.com

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

خيلي ساده اتفاق افتاد. يک مصاحبه بود. تلفنم در اين کشور دوردست اروپايي زنگ زد. يک روزنامه از من مي خواست چون زبان فارسي بلدم براي روزنامه آنها با عبدالمالک ريگي مصاحبه کنم. پرسيدم: مگر او زنده است؟ آخر کيهان تهران با تيترخيلي درشت در صفحه اول از هلاکت او خبر داده بود. جواب داد: ريگي زنده است. بي بي سي هم با اومصاحبه کرده است. شماره اش را هم داد.

روي سايت بي بي سي مصاحبه با عبدالمالک ريگي را که ديدم، فکر کردم عجب کار حرفه اي. به همين سادگي؟ چند شماره را مي گيرم و مردي که جلو دوربين آدم کشته است، و ياغي است و فرمانده اشرار و در کوه و کمر و يک پاي در افغانستان و يک پاي در پاکستان و ... گوشي را بر مي دارد؟ شايد همين افکار بود که موجب شد، موضوع را جدي نگيرم. راستش بعد هم شماره ها را گم کردم، شايد چون عبدالمالک ريگي چندان هم برايم در دسترس نمي رسيد.

تا خبر از کشته شدن دومين گروگان رسيد. و خبرهاي ضد و نقيضي که روي سايت ها مي آيد. از ديدن صحنه هاي قتل که از عراق الگو گرفته بود، قلبم فرو ريخت. اشگم درآمد.

دوباره شماره را گرفتم به قصد زنگ زدن. با کارت. صدايي به انگليسي گفت: خطوط ما در اين نقطه جواب نمي دهد. مستقيم گرفتم. بعد از بوق هاي مکرر، تلفن روي پيغام گير رفت. و باز صدايي به انگليسي گفت: تماس با اين مشترک ممکن نيست. لطفا دوباره امتحان کنيد؛ و در ادامه صداي ديگري به عربي. تنها کلمه سهل الوصول را فهميدم و لابد به همين معنا که تماس با مشترک مورد نظر ممکن نيست.

اينطوري بود که وسوسه مصاحبه با ريگي در من قوت گرفت. اين صدا از کجا مي آمد؟ دوباره و دوباره گرفتم و بالاخره صدايي که به لهجه بلوچي مي گفت: بفرماييد. او عبدالمالک نبود. بايد صبح زنگ مي زدم و با احتساب سه ساعت اختلاف آن نقطه با اين کشور اروپايي، که فعلا مسکن من است، 9 صبح؛ که مي شد 12 به وقت آنجا. گوشي را نگذاشته تلفن زنگ زد. همان شماره روي دستگاه بود. مي خواست مطمئن باشد که از ايران نيست، لابد. نبود خب.

ساعت 9 صبح روز بعد زنگ زدم. صدا همان صدا بود، شايد همان رنگ و همان سن صدايي، اما اين بار ريگي بود. حاصل مصاحبه اي شد که در بخش اول گفت و گو آمد. و من همه در اين فکر که گروگان ها کجا هستند؟ پيشنهاد گفت و گو با گروگان ها، گفتنش آسان نبود. اما عجيب آنکه پذيرفتنش آسان نمود. 6 ساعت ديگر. درست 6 ساعت ديگر. و 6 ساعت ديگر که زنگ زدم، ريگي بلافاصله گوشي را برداشت؛ و تنها گفت: بيا با اين يکي حرف بزن.

و آن صدا چه صداي شکسته اي بود. مثل همه صداهاي ديگري که در حضور ناظراني از جنس ريگي، التماس کرده اند، اشگ ريخته اندو تعريف کرده اند، هم از زندان و هم از زندانبان: برادران خوبند. غذا خوب است. جاي نگراني نيست... چه کليشه دهشتناکي.

و من همه هراسم اينکه، چيزي نپرسم که پاسخ آن از دهان آن صداي دربند در برود و تنبيه در پي داشته باشد. در آن لحظه ديگر، من روزنامه نگار نبودم. در ناله هاي آن مرد شکسته، من فرو ريختن انسان را مي ديدم، و اينکه گرگ انسان، انسان است. و دلم مي خواست آن عجز و التماس، از ريگي ها نيز بگذرد. نخواستم بگويم: مي دانم که نه زندانت خوب است و نه زندانبانت. اين را که همه مي دانيم. زندان هايي از اين دست و زندانباناني از اين دست، خوب نبوده اند هرگز. در هيچ کجاي تاريخ. اما فکر مي کردم شايد در اعماق قلب سخت هر ريگي هم هنوز مانده باشد نمي از آدميت. سئوال تکراري مي پرسيدم، و تنها براي اينکه "امير هراتي" دمي بيشتر، نزديک به دنيايي بماند که از آن دورش نگاهداشته اند. و دمي دورتر از آن دنيايي که در آن به بندش کشيده اند. دلم مي خواست با همان تلفن، او را به جهاني مي بردم که رنگ خانه داشت. جايي که هم مادر هست و فرزند. نمي شد اما. نمي شد.

و فقط در دل مي گفتم: آقاي امير هراتي! کاش به خانه ات برگردي. کاش همبندانت هم برگردند. و آن روز اگر توانستي بر سر خاک هم بندان ديگرت که قرباني نفرت شدند، گل سرخي بگذار به يادگار از سوي من. قيمتش را حساب مي کنيم يک روز هموطن.

اينجا بود که ريگي گوشي را گرفت. به او گفتم اين کارها آدمکشي است، و از دموکراسي که او از آن دم مي زند، دور. اصرارکردم که هدفشان تجزيه ايران است. گفتم که ميهن ما به خون و مرگ نياز ندارد. او هم حرف خودش را زد. روزنامه نويس که بازجو نيست. مقام امنيتي نيست. سردار نيست. روزنامه نويس کارش خبر است. مصاحبه است.

با اين همه مصاحبه ام رابه آن روزنامه ندادم. سرو ته اش را مي زدند و چيزي در مي آوردند که مي توانست به سود ميهن ما نباشد. و مصاحبه را دادم به روز. مسعود بهنود هم اصلا در جريان نبود آن شب.

بعد مصاحبه چاپ شد. همين . به همين سادگي. اتفاقي ساده که روزانه هزاران بار در سراسر جهان آزاد تکرار مي شود. مي گوئيد نه؟ بازجوياني که روزنامه نويس شده ايد، سرداراني که کت و شلوار پوشيده و سايت راه انداخته ايد. پيدا کردن این شماره ها برای شما نباید سخت باشد. روزنامه نگاري با کار امنيتي فرق دارد. منبع خبر فقط مقامات مطلوب ما نيستند. لجن پراکني و پرونده سازي کار روزنامه نگار نيست. بجايش مي شود کار خلاق کرد. به حقيقت وفاداربود. به انسان فکر کرد.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه