|
به بهانه ی حکم اعدام فيض مهدوی
محمّد علی اصفهانی
گفته اند که می خواهند تا چند روز
ديگر، ولی اللّه فيض مهدوی را اعدام کنند. او در تعبير
خاصّ کلمه، يک مجاهد است. يا به بيان بهتر، يک "مجاهد
خلق".
و من، کوچکترين تعلّق خاطری به تشکيلاتی که او به آن
وابسته است ندارم. يعنی نه به همه ی افراد اين
تشکيلات. بلکه به مجموعه ی اندک ـ و به راستی اندکِ ـ
کسانی که سياست های کلّی و جزيی اين تشکيلات را تعيين
می کنند؛ و حالا هم، عذر تقصير خواهی به بارگاه پليد
ترين پليدان، درميان پليد ترين پليدان حاکم بر نظم
نوين جهانی را، به درد دلی شرافتمندانه و صادقانه با
مردم ايران و چاره جويی يی از آنان ترجيح داده اند.
امّا دلم برای تک تک بچه هايی که بر خلاف اينان، به
اين تشکيلات به عنوان يک آرمان، و نه يک نردبان، نگاه
می کنند، می تپد.
بسياريشان را از نزديک می شناسم. از کادر های شرافتمند
(و نيز
غير از آنِ) بالا گرفته تا همين
همسنخان فيض مهدوی که از نظر مجموعه ی محدود و معدود و
بسته ی سياستگذاران مجاهدين، پول خرد هايی هستند که
بايد خرجشان کرد؛ و به ازای شان، به ازای خونشان، از
پترودلار های خوکان خليج فارس، و يا به قول اينان
"خليج عرب ـ و ـ پرسيک"، و از "مزايا"ی درونی و
بيرونی ديگر، بهره مند شد.
فيض مهدوی را نمی شناسم. فقط می دانم که بسيار جوان
است. و بسيار جوانتر بود وقتی که ميان زندگی، در اوج
شکوفايی و زيبايی آن، از سويی، و تکّه پاره شدن در
شکنجه گاه های ملّايان، به خاطر بهروزی مردم، و به
خاطر بهروزی فرزندان شکنجه گران خود، و ای بسا به
خاطر بهروزی خود آنان، اين دوّمی را برگزيد.
نمی دانم کجا، و در چه ارتباطی دستگير شده است. و اگر
هم می دانستم باز فرقی برايم نداشت.
شايد هم اصلاً روزی يا شبی، خودش را در جايی ديده
باشم. مثلاً در عراق. توی "گارد حفاظت" ما، و يا "گارد
احترام" ما، اعضای آن موقع شورا. آنچه "شورای ملّی
مقاومت" ناميده می شد و می شود. و نه شوراست؛ و نه
ملّی است. امّا البتّه مقاوم هست. هم در برابر رقيبانش
که ملّايان هستند؛ و هم در برابر شعور و هويّت فردی
اعضای هنوز به هر دليل باقی مانده اش.
اين موضوع را می گذارم و می گذرم. چرا که وقتش شايد ـ
و البتّه فقط شايد ـ امروز و امشب نباشد...
امّا می خواهم اين را به ملّايان بگويم
:
ـ رجّاله ها ! و يا به تعبير علی : "اشباه الرّجال" !
گمان مداريد که مردم ايران (با هر قضاوتی که در باره ی
مجاهدين داشته باشند و نداشته باشند) يک تار موی فيض
مهدوی ها را به سرتا پای وجود نکبت در نکبت شما خواهند
داد، و يا در برابر اينگونه جنايات مسلّم شما بی تفاوت
خواهند ماند. آن ها، در پی هر يک اعدام، يک گام ديگر،
شما را به سوی گور حاضر و آماده تان می رانند.
اين را اگر امروز نمی فهميد، فردا، بر لب گورتان
خواهيد فهميد. باکی نيست. تا فردا، دو ـ سه گامی بيش،
باقی نمانده است.
دوست، کجا و دشمن، کجا ؟
از شما، انتظار ذرّه يی شرف داشتن،
نشان بی خبری از ذات و ذاتِ ذات شماست که خمير و خمير
مايه اش را از چرک و خون و لعنت سرشته اند. امّا ته
مانده يی از شعور، در ذهن پوک شما کافی می بود تا
بدانيد که تقديم بهترين هديه و "فديه" به گردانندگان
امروز مجاهدين، "انتقام کشيدن" از آن ها نيست. همان
چيزی نيست که اين افراد، درست، همان را می خواهند. در
بحبوحه ی اين "بحران مشروعيّت" ی که خود، برای خود،
آفريده اند.
وقتی که حجّت زمانی ـ که خون پاکش را
شما ناپاکان بر خاک ريختيد؛ و هنوز از پيکر بی جان او
هم می هراسيد، و آن را به خانواده اش تحويل نمی دهيد ـ
زنده بود، به حرمت او و ياران مبارز و مجاهد ديگرش، که
در زندان گوهردشت، و بقيّه ی زندان های سراسر ايران،
اعتصاب غذا کرده بودند، مطلبی نوشتم با عنوان "کاری
بايدکرد؛ چيزی بايد نوشت".
من، صرفنطر از سايتی که خودم اداره می
کنم (ققنوس) با تعداد بسيار بسيار اندکی ـ کمتر از
تعداد انگشتان يک دست ـ از سايت های ديگر هم، همکاری
دورادور داشتم و دارم. همه شان، آن را منتشر کردند به
جز يکی. يک سايت به اصطلاح، "چپ" (چپِ طيف راستِ چپ)
که بسيار سنگ همدردی با اکبر گنجی را هم بر سينه می
زد، امّا حتّی يک کدام از مطالبی که در دفاع از او
نوشته بودم را هم، منتشر نکرده بود. چرا که می خواست
از او قهرمان و رهبر و پيشوا و قائد و امام بسازد؛ و
در نوشته های من، هرگز اين را نمی يافت؛ بلکه همان
چيزی را می يافت که من فکر می کنم که خود گنجی هم همان
را می خواست.
حالا بگذريم از اين که بسياری از پيروان مجاهدين، از
پيروان آشکار گرفته تا آنان که خود را در پس نقاب
استقلالی دروغين نهان ساخته اند، هيچ فرصتی را، حتّی
همين فرصت امکان شهادت فيض مهدوی را، برای کينه کشی از
فعّالان مبارزه ی داخل ميهن (با همه ی خوب و بد و زياد
و کمشان)، از جمله اکبرگنجی، از دست نداده اند؛ و از
اين پس نيز از دست نخواهند داد.
اين ها فکر می کنند که آن ها ـ همانطور که يکجا نوشته
بودم ـ چارپايه ی رهبران بی کفايتشان را از زير پای آن
موجودات کشيده اند تا خود، بر آن ، بالا روند.
چارپايه يی که از اوّل هم، چيزی به جز يک توهّم
متواتر نبود.
اين ها انتقام حرکتِ به عقب مقتدايان خود را، از حرکتِ
به جلوی ديگران می گيرند. و به جای گشودن دايره ی بسته
يی که در خود محاطشان کرده است، بر گرد مرکز اين دايره
می چرخند. مرکزی که خود بر گرد خويش در چرخش است.
و بر اينان نبايد چندان خرده گرفت. اينان، تنها در
"قهرمانان" است که می توانند هويّت
خودرا ببيند؛ و يا ـ چه می دانم ـ
بازبيابند. و اينان، تنها در ديگران ـ در بلاگردانان ـ
است که می توانند شکست ها و نا کامی های خود را توضيح
دهند و توجيه کنند؛ نه در خود.
وقهرمانان، ديری است که مرده اند.
و کينه کشی از بلاگردانان نیز، تنها می تواند تسکين
دهنده ی بغض و خشم اينان باشند؛ و نه درمان درد
اينان...
نمی دانم چه می توانم بکنم؛ امّا،
دستکم می خواهم به يکی از شعر هايم که سال هاست سعی
کرده ام تا فراموشش کنم، پناه ببرم؛ و به نشانه ی لعنت
بر سالوسان فاسق دينفروش، و سلام بر حجّت زمانی ها و
فيض مهدوی ها، که استواريشان و شهامتشان و شهادتشان،
نشانه ی شرف اصل مقاومت در برابر دشمنان مردم است؛ و
نه الزاماً نشانه ی حقّانيّت جريان و جريان هايی که به
آن وابسته اند، بياورمش.
مال سال هزار و سيصد و شصت و چهار است. مال تقريباً
بيست و يک سال پيش. و فکر می کنم که تا حالا هم جايی
منتشر نشده باشد.
محمّد علی اصفهانی
۱۵ ارديبهشت ۸۵
سيصد گل سرخ، يک گل نصرانی
{{
"سيصد
گل سرخ، يک گل نصرانی
ما را ز سر بريده می ترسانی ؟
ما گر زسر بريده می ترسيديم
در محفل عاشقان نمی رقصيديم"
از يک ترانه ی قديمی }}
در آتش و خون، پرنده پر خواهد زد
بر بام بلندِ خانه، سر خواهد زد
امشب که دوباره ماه، بالا آمد
می آيد و بال، پشت در خواهد زد
يک ساقه ی سبز، در دلم خواهد کاشت
از اشک، برآن، شبنم تر خواهد زد
صد جنگل ِ صبح، در هوا می شکفد
خورشيد به شاخه ها شرر خواهد زد
٭ ٭ ٭
هرجا که نگاه می کنم، خونين است
از خون پرنده يی، گلی، رنگين است
فانوس هزار شعله امّا در باد
می سوزد و سرخوش است و چين واچين است
در ماتم گل، پرنده می مويد و گل
از داغ دل پرنده، داغ آجين است
ما را چه غمی ولی در اين دام بلا ؟
هر چيز ز دوست می رسد شيرين است
٭ ٭ ٭
بر زخم، گشاده ايم پيراهنمان
پيراهنمان، ساخته ايم از تنمان
صد چاک بر آن زديم، چاک از پی چاک
کنديم ز دل، هراس جان کندنمان
هر دانه ی خون ما شده صد خوشه
وقت است درو کنيم پس خرمنمان
خندان و رها و نعره زن آمده ايم
اين، حکم خدا و عشق و، اين گردنمان
٭ ٭ ٭
"سيصد گل سرخ، يک گل نصرانی
ما را ز سر بريده می ترسانی ؟
ما گر زسر بريده می ترسيديم
در محفل عاشقان نمی رقصيديم"
در محفل عاشقان، خوشا رقصيدن
دامن زبساط عافيت برچيدن
چشم از همه چيز جز خدا بر بستن
در ديده ی خلق ِ خود، خدا را ديدن
در دست، سر بريده ی خود بردن
در يک يک کوچه کوچه ها گرديدن
آشفته سر و خراب و رندانه و مست
در آتش عشق، ای خوشا تفتيدن !
سر فصل خبر و نظر
درنگ ادبيات و هنر فلسفه و علوم انسانی
تاريخ با
شما پفتارها آرشيو
English Frangais
|