|
بی تو حکایتی دگر...
هنوز بودنت به یکسال نرسیده
که دوباره من و خواهرم به درد دوری از پدر، مامان به درد دوری از همسر، مادرجون در
غم زندان پسر و عمه ها و عموها در اندوه تحمل شکنجه های تو، هریک به نوعی می سوزیم
و منتظریم. ما تازه این تجربه تلخ و چندین ساله را از یاد برده بودیم که باز اسارت
، باز زندان ، باز شاید ملاقات و دیدار با تو، در پشت میله های سرد و منجمد زندان و
باز ....
عجب روزگاری است که نه تو از
مواضعت کوتاه میایی ، نه حاکمیت استبداد ماهیتی دمکراتیک میابد و این قصه سالهاست
که لالایی گوش همه ماست. ما که شاید حضور مهربانت را فقط برای چند ماه تجربه کرده
ایم. فقط چند ماه .!! براستی الان کجایی و در چه حالی هستی؟ در کدام سلول تنگ و
تاریک در حال بازجویی برای کدامین بازجوی بی منطقی هستی که حرف ساده و روان ترا نمی
فهمد؟ البته نه اینکه نمی فهمد ، خود را زده به خریت !! و نمی خواهد بفهمد. چرا که
فرزندان و او نان شکنجه تو و دوستان تورا میخورند و لباسشان از جنس خون و پوست و
استخوان تو و دوستان توست . آری حرفهای ساده و روان تو بر هیچ کس پوشیده نیست
!!نمیدانم الان چه میخوری و چه لباسی برتن کرده ای ؟ و چه میکنی؟
دوباره جو سرد نبود تو در این
خانه حاکم شد. دوباره همه جا حرف از توست و زندان تو. یکی به دیده تمسخر ، یکی به
دیده ترحم و دیگری به دیده تفکر و عشق ، از نبود تو حرف میزند. پس از سالها تجربه
نبود تو هنوز نفهمیدیم که به زندان تو افتخار کنیم و دوریت را تحمل کنیم؟! یا از
زندانی بودنت شرمسار گردیم و از هر کس در هرجا پنهان سازیم!! مگر زندان جای بدکاران
و تبهکاران و مجرمین نیست؟ مگر تو با آنهمه و مهر و عاطفه انسانی کسی را به قتل
رسانده ایی!! یا نان شب کسی را ربوده ایی ؟!! البته من نیازی به پرسش ندارم. چرا که
من تورا بخوبی میشناسم وبه مهر و عاطفه و احساست ایمان دارم . اما چگونه میتوانم
این را به جهانیان اعلام دارم که « بزرگترین جرم پدر من مهر اوست ، عاطفه اوست و
احساس انسان مداری اوست.» آیا این احساس جرم است ؟!طوری که ناگهان ترا از خیابان
ربوده و هیچ خبری از تو ندهند؟ و حتی وقتی مادرجون سراغت را میگیرد به وی توهین و
ترا آدمی پست فطرت و کثیف – و هر آنچه لایق خوشان است -خطاب کنند و به غیرانسانی
ترین شکل ممکن این پیرزن 75 ساله را از دادگاه – که ظاهرا باید مرکز عدالت!! و
خدمت!! باشد – بیرون اندازند؟!! فرض بر اینکه تو هم مجرم باشی ، گناه من و مادر
بزرگ و ... چیست ؟
من باز هم چشم در راهم که تو
زود تر از همیشه بیایی و تورا سخت در آغوش گیرم و ترا به دوستانم نشان دهم که « این
همان پدری است که سالها وعده حضورش را داده بودم.» به امید هرچه زود تر رسیدن
آنروز.
دلآرام و آرزو عباسقلی
نژاد
10/3/1385
|