بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

جان آزاد ما رفت

آرش معتمد
۱۱ خرداد ۱۳۸۵

دل شور بهاري را مي زد که سرد بود و بارانش تمام نمي شد. اما تمام شد. تمام. جان آزاد ما رفت. مردي که يک دست نداشت وهزار قلب داشت.

فريادش در گوشم هست و صداي گريه اش. سلول کنارمن بود. بهار 1362. بهاري که شش سال دوام آورد. مرد. مرد تمام . ياد آور شولوخف و رومن رولان در روزهاي شکنجه آخ نگفت. نگفت. هفتاد و چند سالش بود. از دور مي آمد و با خود طلوع گند مزار و فريادگيله مرد را داشت. از نسلي بود که جهان را رها مي خواست. رها. و حالا در بند بود. بار اول نبود که در بند بود. بند با او بود. براي همين هم رهائي از بند را راه زندگي کرده بود.

آخرين بار در روزهاي آخر حکومت پيشين به بندبرده بودند او را. جايي که عادت داشت "ميهمان آقايان" باشد. روز ديدار شوراي سردبيري روزنامه ها با شاپور بختيار - که ندانستيم چه مي گويد و مي خواهد- پيام کانون نويسندگان ايران را براي آخرين نخست وزير ايران داشتم. جلسه که تمام شد راه بر اوکه مي رفت بستم.

- مي دانيد به آذين در بند است؟
- شير مردي مثل او را که در بند کرده است؟
- همان ها که جايشان مي نشينيد.
نگاهي به من کرد مرد آزاده که جوان بودم.
- چه مي خواهيد؟
- آزادي او را. اين پيام کانون است. اگر به آذين در بند بماند، کانون اولين مخالف شما خواهد بود.
مرد بختياري از آستانه گذشت و گفت:
- با انديشه او مخالفم، اما ژان کريستف را هزار بار خوانده ام.
- او ژان کريستف ماست آقاي نخست وزير.
- او پيش شماست. فردا.

و به آذين آمد. آمد تا اندکي بعد به بند رود. اين بار اما شش سال طول کشيد. شش ماه در بند "آقايان" وشش سال در زندان "حاجي آقا". و در همه عمر دراز فقط يک بار گريست. پرسش نامه اي را بدر سلول ها آورده بودند نيمه شبي در خرداد 62. پاسخ به آن معنائي چز اعتراف به جاسوسي نداشت. شب تاصبح چراغ هاروشن بود. سحرگاه بازجو آمد. همان که بعد ها معاون وزير و سفير شد و چه سفاک بود. هر کدام از ما چهار سلول کنار هم در کميته مشترک زمان شاه و زندان توحيد زمان انقلاب جوابي داديم و سيلي خورديم. پير مرد فقط گريست و سيلي خورد. گريست و سيلي خورد.

و زمان گذشت و محمود اعتماد زاده- به آذين - زنداني زندان بزرگتري شد و ديروز رفت. لحظه آخر انگار گفت: راحت شدم.

راحت شد گيله مرد. راحت شد از راه دراز رفتن و نرسيدن. فرياد زدن و فرو رفتن. جان براي آزادي دادن و زنداني بودن.

اکنون او از آستانه گذشته است. جهان به کام شکنجه گران اوست. هنوز آزادي در بند است. و او سرانجام آزاد است.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه