وحشتزنان از پرتگاههای جنسيتي
دكتر سهيلا وحدتي
۱۵ تیر ۱۳۸۵
زنان در زندگي روزمره بسياري از فشارها را در همهي جنبههاي زندگي، از فرهنگي و
اجتماعي گرفته تا سياسي و اقتصادي، تحمل ميكنند، اما همهي اين فشارها ناشي از
واقعيت زندگي كنوني نيست، بلكه بسياري از آنها از وحشت از آينده سرچشمه ميگيرد.
وحشت از تبعيض و خشونتي كه در آينده انتظار زن را ميكشد، همواره با اوست: وحشت از
ناامني فردي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي. وحشت از رنگهاي گوناگون
زنستيزي.
وحشتهاي زنانه نهتنها حوزهي زندگي و عمل زنان را در زندگي كنوني محدود
ميسازد، بلكه افق ديد آنان را از تواناييهايشان و حوزهي عملشان در آينده تنگ
ميكند، اعتماد بهنفس را از آنها ميگيرد، امكان برنامهريزي واقعبينانه براي
آينده را از آنها ميگيرد، تصويري را كه آنان از خود و جامعه دارند، ناقص و زشت
ميسازد و نوعي تنش بيهوده و دايمي به زندگي آنان ميافزايد. در اين وحشتها به
گونهاي دردهايي افزون بر دردهاي تبعيض و خشونت و بيعدالتي آشكار است كه زنان از
آنها رنج ميبرند. اين وحشتهاي زنانه، دردهايي پنهان و نامريي است كه فقط روي دوش
زنان سنگيني ميكند و توسط آنها حس ميشود. اين وحشتهاي زنانه دردهاي اجتماعي
جنسيتي است كه تنها خاص زناني نيست كه در روستاهاي دورافتادهي استانهايي چون
گلستان و كردستان زندگي ميكنند.
پرتگاههاي جنسيتي
دردهايي ناگفته و وحشتهايي پنهان در زندگي همهي زنان است كه حتي اگر هنوز هيچ
اتفاقي رخ نداده است، كابوس آن وجود دارد! و از آنجايي كه زنانهاست، در جامعه به
چشم نميآيد، به زبان نميآيد، كلامي از آنها به گوش نميرسد، و وجود آنها روشن و
آشكار نميشود. از همين رو، اينگونه وحشتهاي زنانه بهعنوان "مسألهي اجتماعي"
شناخته نشده و حتي اگر به زبان آيد، "شخصي" تلقي ميگردد. در نتيجه، بار اهانت و
تحقير شخصي نيز بر بار درد پنهان افزوده ميگردد و شخصيت زن را خُردتر ميكند. در
همين حال، ميشنويم كه آمار از كمبود اعتماد به نفس و در همان حال گسترش افسردگي
بهميزان شصتدرصد در ميان زنان خبر ميدهد...
آيا زندگي زنان جامعه را بر لبهي پرتگاههاي جنسيتي كه وحشت مزمن از لغزش و
سقوط را در جان آنها ميدواند، نبايد يك درد عميق اجتماعي شمرد؟؛ دردي كه درد
مادران است و بايد روي دوش همهي فرزندان سنگينيكند، دردي كه درد زنان است و بايد
روي دوش همهي مرداني كه در كنار زنان زندگي ميكنند، سنگينيكند.
پرتگاههاي جنسيتي در همهي جنبههاي زندگي زن حضور دارد: زندگي فردي و عاطفي،
اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي. برآورد تأثير زيانآور وحشت زنانه از اين
پرتگاهها بهعنوان سدي در راه سلامت رواني و جسماني جامعه و رشد اقتصادي و سياسي و
فرهنگي كشور شايد تنها هنگامي ممكن شود كه اين سد برداشته شود و همهي وجود و اثرات
منفي آن از جامعه زدوده شده و شكوفايي همهجانبهي نيمي از افراد جامعه تأمين شود،
و تأثيرهاي مثبت اين شكوفايي در سلامت رواني و جسماني همهي افراد جامعه
مشاهدهگردد. اما اجازه دهيد دراينجا اين پرتگاههاي جنسيتي را كه باعث ناامني
جايگاه زنان در همهي عرصههاي زندگي فردي و اجتماعي شدهاست، برشماريم.
ناامني سياسي
در كشور ما دماسنج سياسي با ميزان فشار روي زنان تنظيم و خوانده ميشود.
جناحهاي گوناگون سياسي با تنظيم شدت سركوب آزاديهاي فردي و اجتماعي زنان و وضع
مقررات و قانونهاي جديد دربارهي حجاب و حضانت و... در مقابل يكديگر قد علم
ميكنند و به قدرتنمايي سياسي ميپردازند؛ و البته اين زنان هستند كه بايد بهاي
اين قدرتنمايي سياسي را با فشاري كه تحمل ميكنند، بپردازند. زنان دايم نگران اين
هستند كه با هرحركت سياسي، هر انتخابات جديد، و روي كارآمدن هر رييسجمهور جديد
ميزانِ اعمال فشار بر روي وضعيت حجاب آنها چهگونه خواهد شد، شدت برخورد
سركوبگرانه يا رسيدگي به خواستههاي آنها به چه صورت خواهد بود، و در پي هر
انتخابات يا بحران سياسي، وحشت از موج سركوب سياسي جديدي را برعليه خويش احساس
ميكنند و از خود ميپرسند كه در اوج قدرتنمايي يك جناح سياسي جديد، كدام قانون
جديد بر عليه آزاديهاي فردي و اجتماعي آنها وضع خواهد شد.
*ناامني اجتماعي*
برخي محيطهاي اجتماعي پس از انقلاب 57 براي زنان آزادتر شده است و قُبح حضور
زنان در اكثر قريب به اتفاق محيطهايي كه بهطور سنتي براي زنان نامتعارف بود،
ريخته است. اما هنوز زنان در خيابانو محل كار احساس امنيت نميكنند. متلكگويي،
آزار و سوءاستفادهي جنسي در هر جايي، از خيابان گرفته تا محل كار و حتي مطب دكتر،
رخ ميدهد. هيچگونه تلاش جدّي براي تأمين امنيت اجتماعي زنان در اماكن عمومي صورت
نميگيرد. جداسازي جنسي نهتنها كمكي به حل مسأله نكرده است، بلكه بهگونهاي رفتار
آزاردهندهي جنسي مردان را توجيه مينمايد؛ بدين مفهوم كه گويا اگر زن و مرد غريبه
در كنار هم باشند، ميتوان انتظار آزار جنسي و متلكرا داشت و بهايندليل بهتر است
كه زن و مرد غريبه جدا باشند تا چنين اتفاقي نيفتد! اين شيوهي برخورد با مسألهي
ناامني اجتماعي زنان در واقع كتمان مسأله و پروبال دادن به آن است. به مردان بهطور
غيرمستقيم اين پيام داده ميشود كه رفتار آزارگرانهي شما در مقابل زنان طبيعي است
و شما اختياري بر رفتار خود نداريد و تنها راه درمان اين مشكل اجتماعي جداسازي جنسي
است! نيز به زنان اين پيامِ غيرمستقيم داده ميشود كه شما قربانيان آزار جنسي مردان
هستيد و بهتر است كه با جداسازي جنسي از آنها دور بمانيد تا آسيب نبينيد. در
كشورهاي غربي، براي اين مسأله يك راهحل ساده وجود دارد: هر فردي مسؤول رفتار خويش
است، آزار جنسي يك رفتار طبيعي بهشمار نميرود، بلكه جُرم محسوب ميشود و فرد مجرم
مورد پيگرد قانون و مجازات قرار ميگيرد. تا هنگامي كه مردان در جامعه موظف به
رفتار احترامآميز و مسؤولانه نسبت به زنان نشوند و آزار جنسي جرم شمرده نشود، وحشت
از ناامني اجتماعي در ذهن هر زني وجود دارد.
ناامني اقتصادي
زنان با هجوم به دانشگاهها آمادگي خود را براي ورود به بازار كار نشانميدهند؛
اما بازار كار و فعاليت اقتصادي براي زنان هنوز نيمهبسته باقيمانده است. نرخ بالاي
بيكاري در جامعه باعث شده است كه برخي به زنان بهعنوان رقيب مردان در بازار كار
نگاهكنند. گذشته از ميزان پايين تقاضا براي نيروي كار، زنان با مشكلهاي جديتري
همچون تبعيضهاي استخدامي و خشونتهاي جنسي در محيط كار روبهرو هستند. تبعيض در
امر استخدام زنان يك واقعيت عيني است كه هيچقانوني عليه آن وجود ندارد. آزار جنسي
در محيط كار واقعيتي زشت و زننده است كه زنان را بر سر دوراهيهايي قرار ميدهد كه
هيچيك خوشايند و آيندهساز نيست. در محيط كار، نهتنها ناامني اقتصادي، بلكه
ناامني جنسي زنان را تهديد ميكند. زني كه در بازار كار آزاد استخدام ميشود، هرآن
ممكن است با مسألهي آزار جنسي روبهرو شده و مجبور به ترك كار شود. اينهمه البته
داستان زناني است كه آمادگي پذيرش اشتغال را دارند. بسياري از زنان ما داراي تخصص
لازم و مهارت كافي براي اشتغال در بيرون از خانه نيستند. اين زنان، به مردان
وابستگي اقتصادي داشته و دايم نگران اين مسأله هستند كه اگر بهمرور زمان و با
بالارفتن سن آنان از جذابيت جنسي آنها كاسته شود و زن ديگري توجه شوهر را جلب
كند، چه بر سر آنها خواهد آمد. مسألهي ناامني اقتصادي چنان وحشتي در زنان
ايجادكرده است كه بسياري از آنان شكنجهي جسمي و جنسي شوهر را به جان ميخرند و
سكوت ميكنند.
وابستگي اقتصادي زن به شوهر، زن را در لبهي خطرناكترين پرتگاه اجتماعي قرار
ميدهد. زني كه بههردليلي بيوه ميشود، در جامعهي ما "بيسرپرست" محسوب ميشود.
زني كه شوهرش بهدليل زندانيشدن يا مثلاً معتادبودن توانايي اقتصاد تأمين مخارج
او را ندارد، "بدسرپرست" خوانده ميشود. انسان بالغي را "بيسرپرست" خواندن يا
"بدسرپرست" خواندن، چنان شرمآور است كه خود حكومتيها بهتازگي اين عنوانها را به
"سرپرست خانوار" تغيير دادهاند. انبوه مادران جواني كه بدون همسر و بدون كار و
درآمد، در وضعيت اقتصادي ناگواري بهسر ميبرند، قشر بهشدت آسيبپذير اجتماعي
بهشمار ميآيند و ظاهراً از دغدغههاي جدي هستند كه بايد مورد توجه قرار بگيرند.
وحشت "بيسرپرست"شدن با همهي زناني كه وابستگي اقتصادي دارند، همراه است. اين وحشت
بهويژه در مورد مادران ما و زناني كه ميانسال يا سالخورده هستند و ازدواج مجدد در
زندگي آنها جايي ندارد، بسيار جدي است. اين زنان حتي اگر مورد لطف و حمايت مالي و
اقتصادي فرزندان خويش قرار بگيرند، عموماً از اين وابستگي اقتصادي كه به "زيردست"
بودن تعبير ميگردد، و از فرودست بودن جايگاه و "نانخور ديگري بودن" در فرهنگ
اجتماعي ناراضياند. از همين رو زنان سالخوردهاي كه حتي به شوهر خود علاقهي عاطفي
ندارند، سايهي شوهر را بر سرخود گرامي داشته و از بيوهشدن وحشت دارند.
ناامني فردي و فرهنگي
واقعيت دردناك جامعهي سنتي اين است كه زني كه ازدواج ميكند، با هويت شوهرش
هويت خانوادگي مييابد. در فضايي كه تأكيد دايمي روي اهميت خانواده و نقش زن در
خانواده بهعنوان مادر تا جايي تكرار ميشود كه تا مغز استخوان نفوذ ميكند، زن
هويت فردي خود را هرگز پيدا نميكند يا اينكه با ازدواج آن را بهدست فراموشي
ميسپارد. قانون كشور هم رسماً با انتصاب مرد بهعنوان "رييس خانواده" اين را به
باور رسمي و تاحدودي عمومي جامعه تبديل ميكند. بدينترتيب زن در رابطهي ازدواج،
گذشته از علاقهي عاطفي، نوعي وابستگي فردي احساس ميكند؛ ضمن اينكه اگر شاغل
نباشد، وابستگي اقتصادي به شوهر نيز دارد. هويت زن پس از ازدواج با هويت شوهرش معنا
پيدا ميكند و از همينرو هنگامي كه زن شوهرش را بههردليلي از دست ميدهد، هويت
خانوادگي خود را كه همهي هويت فردي و اجتماعي او بهشمار ميرود، از دست داده و
بيهويت باقي ميماند؛ حتي در نگاه خودش.! بگذريم از شكافتن اين مقولهي دردناك كه
چرا فرهنگ جامعهي ما كرامت انساني زن مجرد را چنان انكار ميكند كه حتي خود زن نيز
اثري از آن در ذهن خود نمييابد.
زن تا هنگامي كه ازدواج نكرده است نيز جايگاه چندان امني ندارد و با اين وحشت
روبهرو است كه هنوز هويت اجتماعي بهدست نياورده است و از احترام اجتماعي كافي
برخوردار نيست و از اينرو بهراحتي در همهجا پذيرفته نميشود. نيز وحشت از فرهنگي
كه انگ "تُرشيده" و "خانهمانده" را به او خواهد زد، با اوست.
بگذاريد اين گفتار حول محور ازدواج باقي بماند؛ پرتگاه فرهنگي و حتي مجازاتهاي
گوناگون براي زني كه به رابطهي عاطفي يا جنسي خارج از ازدواج بينديشد چنان دهشتناك
است كه در اين نوشتار كوتاه نميگنجد.
ناامني عاطفي
با اين قانون خانواده كه اكنون وجود دارد، زن پس از ازدواج همواره با اين وحشت
روبهروست كه شوهرش ممكن است زماني سر او هوو بياورد يا صيغه بگيرد يا او را طلاق
دهد. از اينرو، زن در چارچوب ازدواج، امنيت عاطفي ندارد و نميتواند بدون هراس از
اينكه شوهرش چه خواهدكرد و چه بلايي سر او خواهد آورد، زندگيكند. زن در خانواده
در جايگاه خطرناكي بهسر ميبرد كه هول لغزيدن به ورطهي فقر و بيكسي، همزمان وجود
دارد. افزون بر آن، زن همواره وحشت از دست دادن فرزندانش را نيز دارد! زني كه
بههردليلي شوهرش به او بيعلاقه شود، نهتنها جايگاه خود در قلب شوهرش را از دست
داده، و نهتنها موقعيت اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و خانوادگي خود را از دست ميدهد،
بلكه حتي رابطهي سادهي مادرانه با فرزندانش را هم از دست خواهد داد.
جايگاه زن ايراني
جايگاه زن ايراني برآيند همهي اين پرتگاههاي جنسيتي است. عليرغم همهي
تبليغاتي كه در مورد جايگاه مقدس مادر ميشود، و با وجود آنكه همهي ما ميدانيم
كه بهشت زير پاي مادر است، آنچه در مقابل چشم هر زن سوسو ميزند، قعر جهنمي است كه
از هر سو زن را احاطه كرده است. زن ايراني در مقام "رفيعي" قرار دارد كه بيشباهت
به نوك يك قلهي بلند كه با شيب فراوان از هر سو احاطه شده، نيست. زن با كوچكترين
تغييري در وضعيت زندگي خانوادگي يا بروز اتفاقي براي شوهرش، امكان سقوط به ته درهي
فقر و بيمنزلتي اجتماعي را دارد.
بارها از مادرم شنيده بودم كه ميگفت "نميخواهم حتي يك ساعت بعد از پدرت زنده
باشم"! و گاه ميافزود "نميخواهم زيردست كسي باشم"! اكنون در روند پژوهش دربارهي
وضعيت زنان است كه ميتوانم واژههايي براي توصيف درد اجتماعي سهمناكي كه همهي عمر
باعث وحشت مادرم شده بود، بيابم. مادرم از پرتگاههاي جنسيتي ميترسيد! اينگونه
وحشتِ مادران ما، مادراني كه صميميترين و مهربانترين موجوداتي هستند كه
ميشناسيم، ننگ جامعه است!
پرتگاههاي جنسيتي مايهي وحشت دايمي زنان است. ولي اين وحشتها تنها مسأله ذهني
زنان نيست؛ نابرابري جنسيتي يك درد عميق اجتماعي است! نابرابري جنسيتي است كه اين
پرتگاههاي جنسيتي را بهوجود آورده است، و اين دردي اجتماعي است كه وجدان جامعه
بايد از آن آگاه باشد و به درد آيد و بكوشد تا راهحلي همهجانبه براي آن
بيابد.
- دكتراي برق و كامپيوتر از دانشگاه ايالتي كاليفرنيا - بركلي و از فعالان
جنبش زن
منبع: ماهنامه "نامه" |