بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

تقاضاي تاسيس كانون صنفي معلمان ايران

شيرزاد عبداللهي

۲۵ مرداد ۱۳۸۵

جلسات مشترك معلمان و مديران آموزش و پرورش براي تشكيل كانون معلمان در محل اداره كل آموزش و پرورش شهر تهران بعد از چند ماه در تابستان سال ۷۷، بدون نتيجه تعطيل شد. دو گرايش يكي خط معلمان گچ به دست كه طرفدار خلوص تشكيلات بودند و ديگري خط مديران كه خواستار نوعي كنترل محسوس و يا نامحسوس توسط مديران بر تشكل بودند، رودرروي هم قرار گرفتند.

بعد از جدايي از مديران احساس مي كرديم بار سنگيني از روي وجدانمان برداشته شده است. ما خود را پيش قراول جرياني مي دانستيم كه قرار بود يك ميليون معلم را سازماندهي كند و البته برخود مي باليديم كه ترفند هاي زيركانه مديران را خنثي كرده ايم. تصور مي كرديم ما از جنس ديگري هستيم: معصوم، ساده، مهربان و مظلوم. گرد گچ كه پاي تخته سياه بر دست هاي ما مي نشست و غبار گچ كه در ريه هاي ما جا خوش مي كرد، اكسيري بود كه تمام رذايل و صفات زشت را زائل مي كرد. آن دو قطبي اهورا مزدا و اهريمن ذهن ما را پر كرده بود، معلم اهورايي بود و مظهر خير و مديران اهريمن بودند و مظهر شر. غبار گچ به ما صراحت، شجاعت و ايمان بخشيده بود و ميز هاي چوبي ادارات مديران را ترسو، محافظه كار و منفعت طلب كرده بود. خشم و احساسات نمي گذاشت كه واقع بينانه به صفحه نگاه كنيم. واقعيت اين بود كه نه همه مديران اهريمن بودند و نه همه معلمان طبعي اهورايي داشتند. ما براساس ذهنيت خود هر حركت مديران را به گونه اي دلخواه تفسير مي كرديم. اگر در برابر ما نرمش نشان مي دادند مي گفتيم: «مي خواهند از ما سوءاستفاده كنند» و اگر درشتي مي كردند فريادمان به آسمان مي رفت كه: «ماهيت واقعي خود را بروز مي دهند و از معلم مي ترسند».

همانگونه كه ماركسيست ها به دست هاي پينه بسته كارگران و رنجبران سوگند مي خوردند، ما هم دست هاي گچي معلمان را مقدس مي دانستيم. به ظاهر از ادبيات نوين و اصلاحي دم مي زديم، اما در عمل سوپر انقلابي فكر مي كرديم و عده اي مدير اداري را كه تا ديروز به كلاس مي رفتند و حالا با يك برگ ابلاغ پشت ميز نشسته بودند، كارفرما و سرمايه دار و ظالم و دشمن مي ديديم. قصد من تبرئه مديران نيست، كه همواره منتقد مديريت آموزش و پرورش بوده ام. آنها هم مثل ما معلمان بي تجربه اي بودند. نه ما و نه آنها مكانيسمي براي حل اختلافات به ذهنمان نمي رسيد. تند گويي، نفي طرف مقابل، خود را حق و ديگري را باطل دانستن بر فكر و مغز ما چيره بود. نكته جالب اينكه بسياري از معلمان گچ به دست بعد از تعطيل جلسات اداره كل با اين توجيه كه مديران آموزش و پرورش با اعمال نفوذ نمي گذارند ما تشكل مستقل معلمي را ايجاد كنيم، فعاليت هاي صنفي را به كلي كنار گذاشتند. در همان جلسات معلماني با دستان آغشته به گچ هم بودند كه حضور مديران اداري را در جلسات فرصتي بي نظير تلقي مي كردند و در حاشيه نشست ها در فكر ايجاد روابط شخصي با مديران بودند و تلاش مي كردند از طريق اين گونه روابط مشكلات شخصي خود را حل كنند. شكاف اداره مدرسه در آن دوره به قدري فعال بود كه ما به همه حركات مديران مشكوك بوديم و تفسيري منفي از آنها ارائه مي كرديم. اما در مقابل به فرصت طلبي هاي همكاران گچ به دست خود به ديده اغماض مي نگريستيم.

بعد از تعطيل جلسات در اداره كل آن مجموعه ۳۰۰۲۰۰ نفري از هم پاشيد. تنها ۵۴ نفر از معلمان گچ به دست تلفني با هم ارتباط داشتيم و گاهي همديگر را مي ديديم. ۶ ماه طول كشيد تا ما بر ترديد خود غلبه كنيم و براي تشكيل كانون صنفي معلمان قدم پيش بگذاريم، مي خواستيم جلسه اي تشكيل دهيم، با اين مشكل مواجه شديم كه كجا جمع شويم، مديران مدارس بدون مجوز اداره به ما جايي براي جمع شدن نمي دادند، مراجعه به اداره و درخواست از مديران هم نوعي سازشكاري بود. تصميم گرفتيم جلسه خود را در باشگاه معلمان تهران نزديك ميدان حر تشكيل دهيم: «باشگاه معلمان متعلق به معلمان است و نه مديران». با هماهنگي قبلي توانستيم ۱۱ نفر را براي شركت در اين جلسه دعوت كنيم .روز ۵۱۰۷۷ جلوي در شمالي باشگاه معلمان بوديم. نگهبان ها، حرف هاي تند و تيز و كنايه آميز ما را نمي فهميدند. با رئيس باشگاه تماس گرفتند و ايشان موافقت كردند كه جلسه معلمان در نمازخانه برگزار شود. نيم ساعت بعد در گوشه نمازخانه نشسته بوديم. سرشار از خشم و اميد. هنوز صورتجلسه هيات موسس كه روي يك برگ كاغذ A4 كاهي نوشته شده است را دراختيار دارم. يازده نفر پاي صورتجلسه را امضا كرده اند. اسامي به همان ترتيبي كه در صورتجلسه ثبت شده عبارتند از: محمد خاكساري، ايران فلاحي، مهرانگيز عباسي، شيرزاد عبداللهي، محسن كمالي، حسين لوري، عليرضا كريميان، ايمانعلي كاظمي، احمد سنايي پور، علي بدر، نصير حسن زاده. اين افراد از مناطق مختلف تهران آمده بودند.

همگي همديگر را در جلسات شناخته بودند. سابقه آشنايي قبلي و يا هماهنگي فكري نداشتند. اينها مهم نبود، مسئله مهم دست هاي آغشته به گچ آنها بود «ما معلميم». بعدها به تلخي دريافتم كه چيزي به نام ايدئولوژي معلمي وجود ندارد. چند نفر به عنوان هيات اجرايي مسئوليت پيگيري كارهاي اداري و تهيه مدارك لازم و مراجعه به وزارت كشور را برعهده گرفتند و سرانجام تقاضاي تاسيس كانون صنفي معلمان ايران در تاريخ ۳۱۱۷۸ در كميسيون ماده ۱۰ قانون فعاليت احزاب به ثبت رسيد.

منبع: روزنامه شرق

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه