اين چند روزه بعد از
نمايشگاه
نقاشيهاي
دلارام ميخواستم
موضوعي را بنويسم که غرغر کردن راجع آن را از قبل شروع کرده بودم. يا با دوستان، يا
در ميان نوشتهها يا خطاب به آنها که راجع بهشان غر ميزديم! ولي يک موضوعي چند
روز گذشته کاسه کوزهمان را به هم ريخت، اما اصولا چون تا تنور داغ است نان را بايد
چسباند که هم نانوا کارهايش پر و پايه ندارد و هم تنور چرا که هر دو در مملکتي به
سر ميبرند که اصولا قابل پيش بيني نيست!
همه از ميزان سختي فعاليت
مدافعان حقوق بشر در ايران خبردارند، اما، هيچ قضاوت درستي نسبت به فعاليتهاي آنان
نميتوان داشت، نميتوان از بيرون فعاليتهاي آنان را به درستي نقد کرد و راهکار
مشخصي پيشنهاد کرد چرا که عليرغم اينکه حتي برخي روزنامهنگاران در برخي از نهادها
فعاليت دارند اما گويي هنوز ضرورت اطلاع رساني به موقع و صحيح را درنيافتهاند.
(توي پرانتز گفته باشم وقتي انجمن دفاع از آزادي مطبوعات ضرورت اطلاع رساني به موقع
و صحيح را درنيافته باشد انتقاد از ديگران شايد بيجا باشد.) نوع اطلاع رساني
خبرگزاريها و نشريات داخلي که خودسانسوري به اضافه سانسور آش شله قلمکاري از اين
رسانهها ساخته که براي حفظ آن مجبور به حتي ناديده گرفتن اين نوع اطلاع رساني
ميشوند و رسانههاي فارسي زبان خارج از کشور به غير از برخي سايتهاي خبري
ارزشهاي خبري را برخي مواقع در جاهايي ميجويند که جز تکان دادن سري به تاسف کاري
چاره نيست يا براي پوشش و پيگيري – که اصلا پيگيري را ياد نگرفتهايم- چنين اخباري
گويي برخي رسانهها تاس مياندازند اگر جفت شش آمد آن را پيگيري کنند؛ گاها دست و
پا شکسته و تاسف بار.
اين که اين نهادها موفق
نميشوند مجوز نشريه بگيرند واقعيت غيرقابل انکاري است چرا که برخي از همين نهادها
در ايران نه تنها موفق به اخذ امتياز نشريه نشده اند که انتشار کتاب نيز توسط
گردانندگان برخي از اين تشکلها با مشکل مواجه شده است. اما با اين وجود چرا اينان
از دنياي مجازي براي اطلاع رساني فعاليتهاي خود با هدف شفافيت بخشي به فعاليتها و
اطلاع رساني به افکار عمومي استفاده نميکنند برايم يک سوال بزرگ است. به عنوان
نمونه از بين دو نهاد فعال حقوق بشري يعني کانون مدافعان حقوق بشر و
انجمن دفاع از حقوق
زندانيان، اولي حتي يک پايگاه اطلاع رساني براي خود ندارد و دومي که
دارد، هر از چندگاهي آن را به روز ميکند.
يک سوال عمده وجود دارد که
مدافعان حقوق بشر براي چه قدم در اين راه ميگذارند – اينجا بحث از آنان که هدفشان
از گام گذاشتن در اين راه کسب نام و نان است نيست – قطعا جدا از انسان دوستي که
هدفشان است به بهبود شرايط جامعه براي زندگي انساني فکر ميکنند و حين تلاش به
دستيابي به آن اميدوارند. اما آيا با يک گل بهار ميشود؟ اين سوال جدي است که براي
جامعهاي که به قول دوستي افراد آن "بيتربيت" تربيت شدهاند، فعاليتهاي فردي جواب
نخواهد داد. بايد در کنار اين فعاليتها آموزش را در دستور کار برنامهها قرار داد.
شايد از سمينار و کنفرانس به عنوان يکي از شيوههاي آموزش نام برده شود که اين
نهادها هر از چند گاهي برگزار ميکنند اما مگر همه شرکت کنندگان در اين سمينارها
چند نفرند؟ چند نفر براي ثواب و چند نفر براي کلاس گذاشتن ميآيند؟ و مهمتر از همه
چند نفر ياد ميگيرند؟ و تازه آيا با يک گل بهار ميشود؟ براي آموزش راههاي بسياري
است که لازم نيست هميشه کلاسي باشد و درسي. به طور نمونه معتقدم اگر شيرين عبادي و
کانون مدافعان حقوق بشر هزينههايي که صرف وکالت از متهمين کردند بخشي از آن را صرف
تکثير و توزيع رايگان اعلاميه حقوق بشر و احيانا يک صفحه توضيح راجع به آن ميکردند
شايد به مراتب پاسخ بهتري ميگرفتند در اهميتدهي، پيگيري و تلاش براي بهبود وضعيت
حقوق بشر در کشور.
نمايشگاه نقاشيهاي دلارام
متهم به اعدام که در رسانهها منعکس شد، جداي از تکان دهنده بودن، چند روزي به فکرم
واداشت که چرا هميشه به دنبال سنگهاي بزرگ براي برداشتن ميگرديم که آن هم
سرانجامش نزدن است؟ اين نمايشگاه که نمايانگر واقعيت تلخي بود برگزار شد، تيتر يک
هيچ رسانهاي نشد و شايد در صفحه اول هيچ نشريهاي هم نقش نبست اما عکسها و
تيترهاي بزرگ تجمع زنان براي ورود به ورزشگاه را هرگز فراموش نميکنيم که ارزش
خبرياش به مراتب از اين بالاتر بود!!! بگذريم. بر طبق گزارشهاي منتشر شده اين
نمايشگاه، تصويري بود از مجرميني که بيعدالتي فاحش در جامعه به اينجايش کشيده،
دادرسي ناعادلانه، شرايط زندان نامناسب. گرچه ظاهرا
آسيه اميني،
روزنامهنگار پيگير برگزاري آن شده اما جاي نهادهاي حقوق بشري در برگزاري و همينطور
پيگيري بحث آموزش در آن نمايشگاه خالي بود. قرار نيست سميناري برگزار شود، قطعا آن
نمايشگاه هم به خاطر حضور برخي سفراي خارجي عليرغم آن که در برخي گزارشها به شدت
به آن پرداخته شده، نبود، اما آنجا حداقل ميشد يک بروشور تک رنگ کوچک از ويژگيهاي
دادرسي عادلانه گفت، از حقوق زنداني، از غير انساني بودن مجازات اعدام، ميشد آنجا
سوال کرد که چرا يک زوج براي اينکه به هم برسند بايد از ديوار خانه کسي بالا
روند؟
اين نيز گذشت اما بيتوجهي به
تاثيرات چنين نمايشگاههايي و تلاش براي جذب و به فکر واداشتن مردم آيا بايد به
تعداد محدودي شهروند تهراني ختم شود؟ آيا قرار نيست چنين نمايشگاههايي در جاي جاي
کشور برگزار شود؟ اگر امکانات مالي اجازه نميدهد که قطعا نميدهد چرا کساني که
حاضرند آنچه از دستشان بر ميآيد بيدريغ ارائه دهند را فراخواني نميکنيد؟ چرا با
برگزاري چنين نمايشگاههايي و تبديل آن به کارگاهي حقوق بشري به دنبال جلب کمکهاي
مادي و معنوي داوطلبان بر نميآييد. چرا حداقل از اينترنت استفاده نميکنيد و
نمايشگاهي آنلاين برگزار نميکنيد که آنجا هم آموزش باشد و هم جلب همياري؟
نمايشگاهي که لزوم تغيير آن هم گردانندگان و هم مراجعان آن را به تحرک واخواهد
داشت. باز هم به دلارامهايي که حقوقشان در جامعه، حين دادرسي، زندان و اعدام نقض
ميشوند فکر کنيم. نهادهاي حقوق بشري ميتوانند در اين زمينه گامهاي جدي بردارند
با کمک کساني که حاضرند قدمهايي هر چند کوچک به سهم خود بردارند. قطعا کم کاري خود
را هم نميتوانيم به گردن حکومت بيندازيم.