بازگشت به صفحه اول

از صدای آلمان

 
 

پرستو فروهر: امیدوارم بتوانیم روزی مراسمی در خور آن دو عزیز برگزار کنیم!

داريوش و پروانه فروهر

قرار بود امروز مراسم يادبود هشتمين سالگرد قتل فجيع داريوش و پروانه فروهر در خانه آنها برگزار شود. اين مراسم كه فرزندان فروهرها از دوهفته قبل در تلاش براى گرفتن اجازه آن بودند ديروز از سوى وزارت اطلاعات به شكل غيرمترقبه‌اى ممنوع اعلام شد. با اين حال امروز گروه كثيرى در اطراف خانه آنها گرد آمدند.
 دويچه وله درتماس تلفنى با پرستو فروهر از آنچه امروز گذشته پرسيده است.

مصاحبه: مریم انصاری

خانم فروهر، الان وضع در خانه و بیرون از خانه‌ی شما چگونه است، با توجه به اینکه اجازه‌ی برگزاری هیچگونه مراسمی به شما داده نشده بود؟

پرستو فروهر:  امروز از صبح نیروهای انتظامی‌ـ امنیتی دو طرف این کوچه‌ی ما را بسته‌اند و حتا از ورود اقوام ما به خانه هم جلوگیری شده. الان که به ساعت مراسم ما نزدیک شده‌ایم، همینطور دائم ما تلفن داریم از مردمی که می‌آیند و به آنها اجازه نمی‌دهند بیایند توی کوچه. سرکوچه را با میله بسته‌اند، جمعیت را حتا از سر کوچه هم رد می‌کنند. مردم توی خیابانهای اطراف ایستاده‌اند و بهرصورت هیچکس اجازه ندارد حتا وارد این کوچه بشود.

چند نفر آمده‌اند خانم فروهر؟

پرستو فروهر: نمی‌دانم. ما توی این خانه هستیم و اصلا ما هم بیرون نمی‌توانیم برویم. برای اینکه دو طرف کوچه بسته است و وقتی آدم می‌رود بیرون، می‌گویند شما بفرمایید خواهر. البته بسیار محترمانه و با ادب، ولی خب می‌گویند، شما بفرمایید تو!

یعنی شما اصلا موفق نشدید با کسانیکه بیرون هستند حرف بزنید؟

پرستو فروهر: من با هیچکس از کسانی را که آمده‌اند نتوانسته‌ام از نزدیک حرف بزنم. فقط از طریق تلفن کسانی خبر می‌دهند، تلفن می‌کنند و بهت‌زده هستند از این شرایط و این اخبار را به ما می‌دهند.

کسانیکه که به شما تلفن می‌زنند چه می‌گویند؟

پرستو فروهر: می‌گویند مامورین ایستاده‌اند و نمی‌گذارند و حتا بعضی جاها گفته شده که نیستند خانه و رفتند به بهشت ‌زهرا. در شماره امروز روزنامه‌ ایران یک خبر دروغ چاپ شده که از سوی برادرم و من اعلام شده مراسم در همین روز و همین تاریخ در بهشت زهرا برگزار می‌شود، فقط برای اینکه مردم را گمراه بکنند. عده‌ای رفته‌اند به بهشت زهرا و از آنجا تلفن می‌کنند و می‌گویند، آمدیم سر کوچه، گفتند شما رفتید به بهشت زهرا، ما هم آمدیم اینجا. یعنی به هرصورت سعی می‌کنند مردم را از اینجا رد کنند، حتا، با چنین صحبت‌هایی که واقعا از حقیقت به دور است.

فکر می‌کنید در چند ساعت آینده اوضاع تغییری خواهد کرد؟

پرستو فروهر: من فکر نمی‌کنم که اینها این دستوری را که داده شده برای ممانعت از ورود مردم به اینجا و شرکت در مراسم لغو بکنند. نه! امیدی ندارم.

فکر می‌کنید واکنش کسانی که الان در بیرون از خانه‌ی شما جمع شده‌اند، به این امید که بتوانند بزرگداشت فروهرها را برگزار کنند چه باشد؟

پرستو فروهر: من امیدوارم که همه چیز در آرامش بگذرد. امیدوارم که بتوانیم روزی مراسمی در خور آن دو عزیز برگزار کنیم.

-------------------

از روز

یاد یاران

مروري تصويري بر خاطرات داريوش و پروانه فروهر
چهارشنبه 1 آذر 1385 [2006.11.22]

داستان زندگي داريوش و پروانه فروهر، داستان نيم قرن مبارزه مشترک براي آزادي و استقلال ايران است.
با نگاهي به صحنه هاي ثبت شده از زندگي سياسي و خانوادگي آنان، يادشان را گرامي مي داريم.

otagh_daryosh.jpg

otagh_par.jpg


poster.jpg


parvaneh.jpg


parvane_daryosh_1.jpg


daryosh_8.jpg


parvane_3.jpg


parvane_2.jpg


daryosh_2.jpg


parvane_6.jpg


parvane_b.jpg


dolat_movaghat.jpg

daryosh_3.jpg


daryosh_1.jpg


parvane_5.jpg


daryosh_5.jpg


parvane_4.jpg


daryosh_9.jpg


daryosh_6.jpg


daryosh_4.jpg


daryosh_7.jpg

آخرين ديدار با مصدق

پروانه فروهر
چهارشنبه 1 آذر 1385 [2006.11.22]

po_parvane_forohar.jpg
خاطره ي آخرين ديدار مصدق با نفس كشيدن هاي آرام ، در فضاي غم آلود اتاق شماره ي 63 بيمارستان نجميه و نگاه بي اميد پرشك جوان و پرستار مهربان كه تمامي شب را بر بالينش نگران چشم دوخته بودند ، چه تلخ در ذهنم نشسسته است .آن شب را تا سپيده به نماز ايستادم و با تمامي دل سال ها و روزهاي خوب باقي مانده ي عمرم را پيشكش كردم . چشمهايم و قلبم را به نذر نهادم تا مگر مصدق بهبود يابد و بماند تا دشمن را به همت «هم ميهنان عزيزش» و «فرزندان مبارزش » از پاي در آورد و او، آن دريا دل، آن معيار پاكي و آزادگي، آن شرف مطلق، ميهن را آزاد و سربلند بار ديگر نظاره كند . صبحگاهان با چشماني از غبار غم به خون نشسته و جسمي درد آلود و قلبي پر از اندوه ، چنان مرغي كه انتظار تير صياد مي كشد ، بي تاب از اين سو به آن سو مي شدم كه صداي بغض آلود «مريم» از آن سوي سيم تلفن دنيا را بر سرم كوبيد .

سيل اشك بودم كه فرو مي باريد. هر چه بيشتر مي گريستم، غم افزون تر مي شد . جاده طولاني و تاريك جلو ي چشمم گويي تا ابديت كشيده شده بود. ولي سرانجام به بيمارستان رسيدم. كشاورز صدر و باقر كاظمي كه خدا رحمتش را بر هر دوي آنها ارزاني دارد، روي پله اشكريزان نشسته بودند. صداي گريه ي اين دو يار وفا دار پيشوا هنوز در گوشم زنگ مي زند. دكتر غلام حسين خان مصدق تلفني پيرامون وصيت پيشوا با هويدا صحبت كرد و نتيجه اين شد كه اجازه ي دفن در گورستان شهداي سي ام تير به رغم وصيت مصدق داده نشد و پس از مشورتي كوتاه، فرزندان تصميم به خاكسپاري در تبعيد گاه گرفتند . جسم بي جان مصدق، آن راه گشا، آن دشمن شكن كه هراس از شكوه خاطره اش نيز شاه را به لزره وا مي داشت، به آمبولانس منتقل گرديد. نزديك در بيمارستان دربان قديمي گوسفندي قرباني كرد و سپس به راه افتاديم . آمبولانس آژيركشان و سرعتي سرسام آور مي رفت و انگشت شمار ياران مصدق و نزديكانش در خطي از اشك او را دنبال مي كردند .

در ابر آلود غمناك آن صبح به سوي احمد آباد روان شديم. گريه امانم نمي داد. با خود مي انديشيديم كه چه روزها و چه شب ها آرزوي ديدار پيشوا در احمد آباد در دلم پركشيده و اينك راهي احمد آباد، ولي چه تلخ و دردناك. جاده ي اتوبان و سپس جاده ي قزوين. در دوراهي آبيك وارد جاده ي خاكي شدي . من در ذهنم احمد آباد را بارها تصوير كرده بودم و عجيب كه آن تصوير چقدر با واقعيت نزديك بود. جاده ي خاكي، ريل راه آهن و دشت زير گندم . آبي كه خروشان از چاهي بدر مي آمد و از بلندي فرو مي ريخت و سرانجام در بزرگ رنگ و رو رفته ي قلعه ي احمد آباد، به يكي پس از ديگري رسيديم . پس از رسيدن آمبولانس، روستاييان احمد آباد از هر سو دوان دوان به قلعه آمدند. پيرمردي كه كلاه نمدي بر سر و چهره اي مهربان داشت، گريه كنان آمد و گوشه ي ديوار نشست و در تمام مدت آيه هايي كه از قرآن قرائت كرد. چنان صميمي مي خواند كه غلط ادا كردن زير و بم كلمات را از ياد مي بردي. پشت اتاقك چوبي سبز رنگ متحركي كه روي جوي آب قرار داشت و مي گفتند مصدق روزهايي كه باد تند مي وزيد در آن مي نشست ، پرده ي سفيدي كشيدند تا مقدمات غسل فراهم گردد .

ياران روزهاي تنهايي پيشوا، روستاييان صميمي و مهربان احمد آباد با چشماني سرخ از گريستن در جنب و جوش بودند. وقتي همه چيز آماده شد دستهاي دكتر سحابي كه تازه از زندان آزاد شده بود آخرين شستشوي بدن مصدق را انجام داد . در آن غربت نيمروز باد زوزه كشان به هر سو مي دويد تا مگر به رغم كوشش وحشتناك دستگاه سانسور فاجعه را همه جا فرياد كند و صلا در دهد كه شير پير در زنجير ، چشم از جهان پر نيرنگ و فريب فرو بست. روستاييان، آن ياران روزهاي تنهايي، خشم، اندوه و نگراني پيشوا، چهره بر خاك مي ماليدند و زار زار مي گريستند .

ظهر هنگام بچه هاي مدرسه نيز به اين گروه سوگوار پيوستند و آن «هميشه پدر» را ميان اشك هاي كودكانه طلب كردند. پسركي نگران لباس عيدي بود كه هر سال «بابا» براي آنها تهيه مي كرد و دختركي مهرباني هاي او سر داده بود و مي پرسيد كه جاي خالي او را چه كسي پر خواهد كرد . آنروزها مصدق كنار پله ها مي نشست و بچه ها را به آب نباتي كه در جيب داشت، مهمان مي كرد . . . آه كه ياد آن روزها چه تلخ و پر اندوه بر سينه مي نشيند . زني زاري كنان مي گفت : «نگو آدمي مرده كه عالمي مرده ». و زن ديگري كه چهره ي گندمگون لاغرش را سيل اشك پوشانده بود، ناله مي كرد كه «ديگر از دست و پاي اين زنداني زنجير ها را باز كنيد» . با دستهاي مهندس حسيبي كه چهره اش يادآور مبارزه هاي ملي شدن صنعت نفت است و نگاه مهربانش گوياي ايمان بي پايانش و داريوش فروهر رهروي راستين و وفا دار راه مصدق كه او هم به تازگي از زندان آزاد شده بود و با كمك بچه هاي ده كه خاك مي بردند و سنگ مي آوردند، مزار مصدق كنده و آماده شد . با رسيدن آيت الله زنجاني همه به نماز ايستادند . كشاورز صدر بر خلاف هميشه ساكت بود و به پهناي صورت اشك مي ريخت . ك - استوان نويسنده ي كتاب موازنه ي منفي كه خدا رحمتش كند و دكتر صديقي كه در آخرين لحظات افسرده و غمين با حلقه ي بزرگي از گل رسيد. سرهنگ مجللي از ياران جوان مصدق، هوشنگ كشاورز صدر، حسن پارسا، منصور سروش و منوچهر مسعودي و ديگران كه از آنها كسي جز خانواده ي مصدق كسي را به ياد نمي آورم، بودند . نماز در محيطي بيشتر شبيه افسانه بر پا گرديد و مصدق كه وصيت كرده بود در مزار شهداي سي ام تير به خاك سپرده شود بنا بر سنت اسلامي به گونه ي امانت به خاك سپرده شد و بدينسان احمدآباد كه نزديك سي سال تبعيدگاه اين رهبر پر خروش و تسليم ناپذير بود، براي مدتي كه آنروز نمي توانستيم درازاي آن را تصور كنيم مزار او نيز گرديد .

سي سال از زندگي تاريخ آفرين سردار پيردر دهكده ي كوچك و قلعه ي نيم ويران احمد آباد سپري گرديد و عجيبا كه به هنگام مرگ نيز به همانجا آورده شد .دوازده سال پيش در نخستين ساعات بامداد چهار دهم اسفند ماه قهرمان مبارزه هاي ضد استعماري و ضد استبدادي ديده از جهان فرو بست و مرگش نيز چنان زندگي اش بارور و سرشار از پيام مقاومت و تداوم گرديد . مصدق، دليل راه، معيار پاكي و آزادي و رقمزن سياست مبارزه ي منفي، از جواني تا مرگ در يك خط بي تزلزل و بي انحراف بر عليه ستم و بي داد و سلطه ي بيگانه جنگيد . پيگير و بي امان مبارزه كرد و در اين راه از هيچ كوششي دريغ نورزيد .

خبر درگذشت او را روزنامه هاي اطلاات و كيهان در دو جمله اعلام كردند و استبداديان از نشر تسليت نيز جلوگيري به عمل آوردند . نام مصدق چنان خشمي در دل پاسداران فساد ايجاد كرد كه بيست و پنج سال به جرم داشتن عكسي از او و گفتن كلامي درباره اش، زندان و شكنجه انتظارمان را مي كشيد و من خوب به ياد دارم كه يك سال تمام از ديدار همسرم به دليل آن كه درختي در حياط قزل قلعه به مناسبت سالروز مرگ پيشوا نشانده بود محروم شدم. خدا را سپاس كه همه آن سالهاي سياه و نكبت بار پايان يافته و ثمر آن زندان ها، مقاومت ها، شكنجه ها و شهادت ها امروز هواي پاك آزادي است كه ميهن سوخته ي ما را مي رود به بوستاني از گلهاي رنگارنگ بدل سازد . دشت هايمان را بارور كند و خاطره ي اندوهمان را زلال شادي بخشد و آسمان ابر آلودمان را رنگين كمان پيروزي بپوشاند .باشد كه فردا بر شانهايمان تابوت هميشه پييشواي نميراي ميهن، مصدق بزرگ را بنهيم و راهي مزار شهداي سي ام تير گرديم و خاطر او را كه در پايان عمر از سردي فضاي ميهن، از داغ جوانان به خون خفته و از ويراني و نابساماني كشور آزرده بود، رضا بخشيم و نامش را كه بر تارك تاريخ نشسته، از غبار تزوير و ريا و انحصار طلبي پاك كنيم . چنين باد .

* اين مقاله، در سال 58 به مناسبت زادروز مصدق در نشريه ي جبهه ي ملي به چاپ رسيده است.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه