برای علی فرحبخش و همه روزنامه نگاران زندانی
ژيلا بنی يعقوب
فرحبخش يک روزنامه نگار سياسی و پرنام و آوازه نبود اما يک روزنامه نگار مسلط و کارشناس برجسته مسائل اقتصادی بود و همچنين جزو نفرات اول کنکور سراسری در سالی که وارد دانشگاه شد و از دانشجويان برجسته دانشگاه شريف. می گويند که فرحبخش به جرم جاسوسی در زندان است و می گويم که چه بسيار کسان از جمله روزنامه نگاران که در اين سالها به جرم جاسوسی، به زندان افتادند و بعد معلوم شد که جاسوس نبودند
Baniyaghoob@yahoo.com
ماموری که همراهی ام می کرد ،در برزگ اوين را با دستگاه کنترل از راه دور باز کرد و به من اجازه داد از محوطه زندان خارج شوم .
همين که پايم را بيرون گذاشتم امير کوچولو که چند روز ديگر پنج ساله می شد ، به سويم دويد و خودش را توی آغوشم انداخت و با همان لحن هميشگی و شيطنت آميزش به من گفت :
"می خوام برم و به پليس ها بگم: آقای پليس متشکرم"
هم من و هم دوستانی که دوره اش کرده بودند با تعجب پرسيديم :يعنی چی؟از چی متشکری؟
با همان لحن کودکانه اش گفت :می خوام بگم متشکرم که خاله ژيلا و دوستانش را برديد زندان.
خنده مان گرفت ،هم من و هم دوستان وهم خانواده ام.
پرسيدم :چرا اميرجان ؟يعنی اينقدر خوشحال شدی که ما را گرفتند و به زندان انداخنتد که می خواهی پليس تشکر کنی ؟
در همان حال که انگشت نشانه اش را توی هوا تکان می داد ،با لحنی متفاوت از قبل گفت :"می خوام خجالت بکشند."
از اطرافيانم که پرسيدم چه کسی اين جمله را به امير کوچولو ياد داده ، همه متعجب نگاهم کردند :"عجيب است ،هيچ کس."
من نمی دانم که چطور اين جمله به ذهن امير کوچولو رسيده ،کسی يادش داده بود يا نه؟اما چند روز است که زياد اين جمله اش را به ياد می آورم :آقای پليس متشکرم.
وقتی چند روز پيش همسر علی فرحبخش ،روزنامه نگار دربند پس از ملاقات با او به من گفت که مسئولان زندان از پذيرفتن چند کتاب علمی که برای علی خريده بود، خودداری کرده اند ،دلم می خواست به روش امير کوچولو به مسئولان زندان بگويم :متشکرم که پس از پنج ماه همچنان از پذيرفتن چند کتاب از همسر همکار زندانی ام خوداری کرديد .کتابهايی که شايد می توانست يک دلخوشی کوچک برای علی در نخستين روزهای سال نو باشد .
وقتی ازپشت تلفن صدای بغض آلود خانم فرحبخش را شنيدم که رنجيده خاطر بود به خاطر آن چند کتاب که نتوانسته به دست شوهرش برساند ،من هم بغض کردم و وقتی از فرزند يک ساله اش حرف زد،بغضم به اشک تبديل شد.
علی فرحبخش ،روزنامه نگار اقتصادی را از سالها قبل می شناسم ، در روزنامه نوروز دبيرسرويس اقتصادی بود و در ياس نو هم . در بسياری از روزنامه های پرتيراژ مقاله های جدی اقتصادی می نوشت ،به ياد ندارم که مطلب سياسی نوشته باشد و شايد همين موجب شده که خبر زندانی شدنش بازتاب زيادی نداشته باشد و همينطور خبر تحمل سه ماه انفرادی اش.
فرحبخش يک روزنامه نگار سياسی و پرنام و آوازه نبود اما يک روزنامه نگار مسلط و کارشناس برجسته مسائل اقتصادی بود و همچنين جزو نفرات اول کنکور سراسری در سالی که وارد دانشگاه شد و از دانشجويان برجسته دانشگاه شريف.
می گويند که فرحبخش به جرم جاسوسی در زندان است و می گويم که چه بسيار کسان از جمله روزنامه نگاران که در اين سالها به جرم جاسوسی، به زندان افتادند و بعد معلوم شد که جاسوس نبودند.
من نمی دانم استنادات مقامات قضايی برای جاسوس بودن فرحبخش چيست و صلاحيت تشخيص درستی يا نادرستی اين اتهام را هم ندارم اما می دانم که اين حق فرحبخش است که از امکاناتی همچون روزنامه و کتاب و مرخصی استفاده کند.
اين روزها که در نخستين روزهای بهار و عيد نوروز هستيم در کنار هر هفت سينی به ياد فرحبخش و فرزند کوچکش می افتم و به ياد همه روزنامه نگاران زندانی از جمله منصور تيفوری .به ياد آرمين (ماشا لله)عباس زاده هم می افتم. آرمين که در دانشکده روزنامه نگاری با يکديگر همکلاس بوديم ،حالا دوازدهمين ماه زندانش را می گذراند ، جوانی از سرزمين سبز مازندران ،احساساتی و اهل شعر وشاعری که تکيه کلامش در دانشکده هميشه اين بود :سبز باشيد.نمی دانم چرا و چگونه سرنوشت اين دانش آموخته رشته روزنامه نگاری به زندان پيوند خورده است.می گويند در ارتباط با حوادث کوی دانشگاه زندانی شده است و انگار يکی از اتهاماتش جاسوسی است و من دوباره با شنيدن اين واژه لعنتی جاسوسی سرم را ميان دستهايم می گيرم و می گويم :"خدای من! دوباره اتهام جاسوسی"
من از هيچ کدام از اين اتهام ها سر در نمی آورم و درستی يا نادرستی شان را هم به اهل فن می سپارم اما می دانم که خانواده آرمين تلاش زيادی کردند که فرزندشان روزهای سال نو را در کنار هفت سين نوروزی شان با آنها باشد.
و من دوباره به ياد امير کوچولو می افتم و می خواهم بگويم : متشکرم که پس از يکسال ،چند روز مرخصی به آرمين نداديد.متشکرم که اصرار داشتيد علی و منصور و آرمين سال نو را هم در زندان باشند.
حالا که آنها و بسياری ديگر از زندانی ها روزهای عيد را ميهمان اجباری اوين هستند ،کاش کاری کنيد که تلخی آن را کمتر احساس کنند. می دانيد جزييات در زندان برای زندانی خيلی مهم می شود. رنگ سرخ سيبی را که در بند ۲۰۹ اوين به دست من و هم سلولی هايم دادند، هم نشاط آور بود و هم اشتها آور. وقتی با لذت به آن سيب های کوچک گاز می زديم، شايد جلوه گفت ، شايد هم زينب يا کسی ديگر: سيب ميوه ای است که در خانه خودمان کمترانتخابش می کنيم اما اينجا چه لذيذ شده است برای ما.
کاش همکاران زندانی ام و همه زندانی های ديگر امکان نوشيدن آب گوارا و کاملا سالم را داشته باشند. وقتی اين بار در بند ۲۰۹ تشنه ام شد و از زندانبان طلب آب کردم ،گفت از همين آب که در سلول هست بخور . اشاره اش به شير کوچک گوشه سلول بود که بالای يک ظرفشويی کوچک قرار داشت.
بار پيشين (۲۲خرداد) از اين آب فقط برای شستن دست و صورت و ظرفها استفاده می کرديم و زندانبان ها با تنگ های بزرگ برای ما آب می اوردند که آب آشاميدنی شهر بود.می دانستم آبی که در لوله ها جريان دارد ، آب تصفيه شده شهری نيست وممکن است مرا که از بيماری گوارش رنج می برم،دچار دشواری کند.اما وقتی اصرارهايم موثر نيفتاد از همان آب خوردم و پس از دو روز وقتی به خاطر دل درد شديد به بهداری زندان منتقل شدم پزشک زندان گفت که به خاط نوشيدن آب نا سالم دچار يک نوع مسمويت عفونی شده ام و علاوه بر تجويز دارو، از زندانبان خواست که از آن پس ،آب سالم در اختيارم بگذارد.
ای کاش به همکارانم پيش از انکه دچار مسموميت عفونی شوند،آب آشاميدنی سالم بدهيد .آيا اين درخواست بزرگی است؟
|