بازگشت به صفحه اول

 

 
 

دوستان گرانمایه دکتر مهدی مؤیدزاده، نازی مؤیدزاده و نیلوفر مؤیدزاده!

این بیان احساسات را تسلیت ندانید؛ زیرا تسلیّ در اینجا کارساز نیست. این مرثیّه ماست در مرگ عزیزانمان

پس از مرگ جوانان گل مماناد

پس از گل در چمن، بلبل مخواناد

آوخ که مرگ پایان کبوتر بود!

و مرگ ستاره مؤیدزاده، همراه همسر و فرزند دو ساله اش هیوا، پایان حیات یک خانواده سه نفری درعین شباب، و پیدایش مصیبتی جانکاه برای دو خانواده مؤید زاده و وطنطلب، و ریزش اندوهی توصیف ناپذیر در دل دوستان و هممسلکان دکتر مهدی مؤیدزاده.

خبر را آقای مهندس زعیم از راه «ای میل» به دوستان درسراسر زمین رساند؛ وچه وحشتناک خبری. رؤیت خبر به سان ضربه ی پتکی سنگین قامتمان را دوتاکرد و از پایمان انداخت و برای مدتی منگ و گیج برحای ماندیم. باورکردنی نبود؛ آخر ستاره خیلی جوان بود و کوچکترین فرزند مؤیدزاده ازهمسر متوفایش... و بی کفایتی حکومت نسبت به همه چیز بخصوص ترافیک، درچشم به همزدنی خانوادهای نوپا را به دیار عدم بردن...

خبر برای همهی دوستان تلخ و دردناک بود؛ به ویژه برای ما که پیش از کوچ اجباری، با خانواده مؤیدزاده چنان نزدیک و مألوف بودیم که بچه ها- و همین ستاره- بهجت را خاله خطاب می کردند.

گرچه مرگ حقیقتی است مطلق و حقیقی ترین فنومن زندگی است،علیرغم طبیعت محتومش، در هرحال و موقعیّت، تلخ و اندوهباراست. اما مرگ فرزند مصیبتی دیگراست و بیرون ازقوانین  عادی طبیعت جلوه میکند؛ و چنین است که ضربت وارده و بار اندوهش از تحمل برون می رود و پدر و مادر را از پای می افکند.

متن نامۀ مهندس زعیم نشان می داد که خود نه تنها اندوهش ژرف است، بل خشمی تند و تیز از وضع خراب و نا به سامان جاده های ایران و عدم لیاقت سران حاکم درعصر نفت بشکه ای 70 دلار، دلش را به درد آورده است؛ که چرا باید هر ماه چندین هزار نفر ایرانی فدای تصادفات رانندگی در راه های کشورشوند و آمار تصادفات منجر به مرگ در ایران، رتبهی نخست را در جهان کسب کرده باشد.

وصف این عزا و اندوه را باید از زبان شیخ شیراز سعدی شنید، که فاجعه در راه شیراز و زیارت آرامگاه شیخ رخ داده است:

غریبان را دل از مرگ توخون است           دل خویشان نمی دانم که چون است

عنان گریه چون شاید گرفتن                    که از دست شکیبائی برون است

شکیبائی مجو از جان مهجور                   که بار از طاقت مسکین فزون است

دگر سبزه نروید بر لب جوی                     که باران بیشتر سیلاب خون است

دگر خون سیاووشان بود رنگ                  که آب چشمه ها عُناب گون است

که دنیا صاحبی بدعهد و خونخوار            زمانه مادری بی مهر و دون است

نمیدانم حدیث نامه چون است                همی دانم که عنوانش به خون است

ما نمی دانیم به پدر و خواهران داغدار تسلیّت بگوئیم، یا به خودمان که همانند آنها اندوه و غم در دلمان انبار شده است...  به قول سعدی حتا نمی توانیم شکیبائی از آنها بخواهیم، چون خود بی شکیبیم...

بهجت مهرآسا، دکتر محمد علی مهرآسا، افشین و افشنگ مهرآسا 

 7 فروردین 1386

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه